تبليغاتX
سوته دل
 بدون عنوان
 

واقعا مثلا می خوام چه عنوانی بذارم؟! هنوز که بهار هستش، بی حوصلگی ها روز به روز بیشتر و هزینه جفت گیری و تخم افشانی و گردافشانی درخت ها رو هم چشم و دماغ و گلوی بدبخت ما باید پرداخت کنه!

مجددا رفتم سر کلاس دانشگاه البته بالاجبار. هیچ وقت از درس خوندن لذت نبردم. یعنی یادم نمیاد. اما به دلیل شرایط کاری مجبورم این دو سال رو هم تحمل کنم؛ البته اگر تن و مخ بکشه. پول آنچنانی هم که نداریم بخوام مدرک رو خریداری کنم. (یه بنده خدایی ۳ میلیون داده واسه دیپلم) پس مجبوریم تحمل کنیم. چیزی که تحمل رو سخت می کنه اینه که بعد از یه روز سخت کاری خسته و کوفته بری سر کلاسی بنشینی که از سر و ته ش هیچی درنمیاد. که قصه ساره و هاجر و اسماعیل رو دوباره به خوردت بدن (بدهند) و تازه مشق ا، با، تا و حروف شمسی و قمری رو بگن (بگویند)

 

خلاصه...روزگار بهار با چاشنی دانشگاه این شکلی ... چه شود.

روزای تعطیل خرداد رو احتمالا به کشور دوست و برادر روسیه (مسکو - سن پطرزبورگ) سفر کنم. نایب الزیاره خواهیم بود.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 و ساعت 11:14 قبل از ظهر  
 دپرسانه
 

خیلی وقت بود سراغ اینجا نیومده بودم. انگار حرف واسه گفتن ندارم یا شاید حوصله. هنوز بهار نیومده افسردگیش پیش پیش اومده سراغم.

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 7 اسفند1390 و ساعت 1:25 بعد از ظهر  
 پادشاه فصل ها؛ پاییـــــــــز
 

امسال پاییز واسمون سنگ تموم گذاشته، برف حسابی آبان ماهی و راه به راه بارون و درخت هایی که امسال خیلی خوشگل خزونی شدن. (اگر بخواهیم از به قول شهرداری ۷۶۰ اصله درختی بگذریم که بی کفایتی و نه برف باعث شکستنشون شد) از دیشب که داره بارون میاد یادم نیست چند بار گفتم "خداجون، مرسی که هنوز دوستمون داری". نمی دونم چه حسّیه که وقتی بارون مخصوصا و یا برف میاد فکر می کنم خدا حالش خوبه، سرحاله، داره باهامون بازی می کنه و می خواد ما رو هم خوشحال کنه. مدت هاس که فکر می کنم دیگه زیاد از ما ایرانی ها خوشش نمیاد از بس که عوضی شدیم و ناامیدش کردیم؛ اما وقتی می باره...اوضاع فرق می کنه. انگار می خواد بهمون بگه آدم باشین، من هنوز یه چس مثقال بهتون امیدوارم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 29 آبان1390 و ساعت 10:6 قبل از ظهر