تبليغاتX
سوته دل
 مرز پکیدن
 

آخ که ای کاش مــی شد یه موقع هــایی کرکره رو داد پایین و یه close زد روش. یه موقع هایی که انگار هر صــدایی - هر حرفی عین مته تو مخ آدم فرو می ره. وقتی که حالت تا مرز پکیدن خرابه اونوقت یکی بیاد از دسته بندی ســود بانک هـــا به دو قسمت علی الراس و نزولی واست توضیح بده و نتونی بهش بگی آقاجون! لطفا خفه. لطفا همه خفه. full full  هستم.

|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 31 فروردین1385 و ساعت 0:20 قبل از ظهر  
 روحش شاد
 

امروز که صبح اول وقت تقویم رومیزی رو ورق زدم اول چشمم افتاد به مناسبت امروز که روز ارتش هستش و بهود یاد ۱۳-۱۲ سال پیش افتادم که بابا هنوز بازنشسته نشده بود و روز قبل از ۲۹ ام واسش کادو گرفته بودیم که شب بهش بدیم ولی یه ماموریت واسش پیش اومد و رفت. بعد از ظهر ۲۸ ام بود که عمو با عجله اف اف رو زد و از همون پائین گفت داره می ره بیمارستان چون حال پسر عمه ام (هادی) بد شده. عمه من ۴ تا پسر داشت که هادی برزگترینشون و اون موقع ۳۳ سالش بود و یه دختر کوچولو داشت. تا قبل از ازدواجش تقریبا با ما زندگی می کرد و من علاقه عجیبی بهش داشتم. نه من که تمام خونواده.

برادر بزرگم اون موقع سرباز بود منتها تهران خدمت می کرد. غروب که اومد مامان جریان رو بهش گفت. اون هم سریع رفت. خلاصه اینکه تا ۱۲ شب ما تو هول و اضطراب بودیم که رضا برگشت و همون جلوی در نشست روی زمین. بله! هادی فوت کرده بود. به همین راحتی.

جریان از این قرار بود که بعد از ظهر که با ماشینی که تازه یک هفته  بود خریده بود از اداره به طرف خونه بر می گشته و می خواسته سفارش غزاله (دخترش) رو که خرید هندوانه بوده رو انجام بده که با یه موتوری تصادف می کنه. دو نفر روی موتور سوار بودن و هر دو سرباز و هر دو مست. هادی به هیچ عنوان آدم شر و دعوایی نبود و کلا از جنگ و دعوا بدش می آمد. خلاصه بحثشون می شه و مردم جداشون می کنن. زمانی که داشته طرف ماشینش بر می گشته پسره از پشت با چاقو می زنه تو پهلوش، به محض اینکه بر می گرده یه ضربه هم به قلبش می زنه. سعی می کنه خودش پشت فرمون بنشینه ولی به خاطر خونریزی شدیدی که داشته نمی تونه و یه بنده خدایی که بعدها تو مراسم هاش اومده بود و به خاطر این خدمتش باج می خواست، پشت فرمون می نشینه و هادی رو به هر بیمارستانی که می بره، می گن تا پول واریز نکنید پذیرش نمی شه. اینقدر از این بیمارستان به اون بیمارستان می برندش تا به خاطر خونریزی شدید فوت می کنه.

من اون موقع بود که درد واقعی مرگ عزیز رو با تمام وجودم حس کردم. شب هفتمش، گوجه فرنگی های روی سالادها، غزاله رو یاد قول باباش انداخت که بهش گفته بود واسش هندوانه می خره و میاره.

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت 8:22 قبل از ظهر  
 جوونی

 

 

 

 

روز جمعه که از کوه برمی گشتم، تو تاکسی یه پراید سفید رو دیدیم که وسط خیابون نگه داشته بود و داشت با راننده یه ماشین دیگه صحبت می کرد. منم که اصولا عصبی! گفتم مرتیکه خجالت نمی کشه، وسط راه ایستاده داره آدرس می پرسه. راننده تاکسی گفت: نه دعواشون شده. گفتم: دعوا عیب نداره واســه آدرس پرسیدن نباشه. گفت: خانوم! چرا دعــوا عیب نداره؟! تو دعــوا یهـــو می زنن همدیگه رو می کشن. گفتم: بکشن. چیزی که خدا رو شکر زیاده آدم! گفت: ای بابا! شما که هنوز جوون!! هستید اینقدر از زندگی سیر شدین؟! خوب دعا کنید زلزله بیاد. گفتم: باور کنید همیشه دعا می کنم! و بحثمون کشید به ناامیدی و دویدن های بی خود و ...

نمی دونم. این فقط مشکل منه که اصلا هیچ دلبستگی و علاقه ای به دنیا ندارم یا این اپیدمی که نسل من بهش مبتلا هستن؟! فکر می کنم پارسال بود که تو روزنامه ای که اسمش یادم نیست طی یه نظرسنجی اعلام کرده بودند که 60% جوون های ایرانی آرزوی مرگ دارن.

دلم به حال خودمون می سوزه. به حال این معلق بودنمون، بلاتکلیف بودنمون.

یعنی ما هم چند سال دیگه می گیم "ای! جوونی کجایی که یادت به خیر"؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 28 فروردین1385 و ساعت 7:57 بعد از ظهر  
 تا کی؟
 
 
 
اول از همه اين که ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ بهترين عيديم رو گرفتم و اون خبر آزادي اکبر گنجي بود. مبارکمون باشه.
 

مراسم‌ مولودي‌ خواني‌ در كردستان‌

 

مراسم‌ مولودي‌خواني‌ از قديم‌الايام‌ در كردستان‌ مرسوم‌ بوده‌ و بسيار باشكوه‌ و پرشور و شوق‌ برگزار مي‌شود. اكثر اقشار جامعه‌ زن‌ و مرد پير و جوان‌، غني‌ و فقير در آن‌ شركت‌ مي‌كنند و از يك‌ طعام‌ مي‌خورند. هماهنگ‌ و همنوا، گوش‌ جان‌ به‌ نغمه‌هاي‌ زيباي‌ مراسم‌ سپرده‌ و جزيي‌ از كل‌ مي‌گردند. مكان‌ اجراي‌ مراسم‌ را با شمع‌ و انواع‌ چراغ‌ منور مي‌سازند. عود مي‌افروزند تا فضاي‌ محيط‌ معطر شود. بر روي‌ سر و دست‌ اهل‌ مجلس‌ گلاب‌ مي‌پاشند و مجلسيان‌ صلوات‌گويان‌ تشكر مي‌كنند. با وسايل‌ تزييني‌ محل‌ را زينت‌ داده‌ و با نقل‌ و شيريني‌ و شربت‌ و غذا از حاضران‌ پذيرايي‌ مي‌كنند.
يكي‌ از جلوه‌هاي‌ جالب‌ و زيباي‌ موسيقي‌ مذهبي‌ را در كردستان‌ مي‌توان‌ در ماه‌ ربيع‌الاول‌ كه‌ در ميان‌ عامه‌ مردم‌ به‌ (ماه‌ مولود) ميلاد حضرت‌ محمد ((ص)) مشهور است‌ مشاهده‌ كرد. در استان‌ كردستان‌ بيش‌ از سه‌ هزار مسجد و تكيه‌ وجود دارد كه‌ به‌ جز ماه‌ ربيع‌الاول‌ در يك‌ ماه‌ حداقل‌ يك‌ مولودي‌ در مساجد براي‌ تازه‌تر كردن‌ عهد و پيمانشان‌ با خداوند و حضرت‌ ختمي‌مرتبت‌ محمد مصطفي‌ (ص‌) برگزار مي‌شود و در ماه‌ ربيع‌الاول‌ (ماه‌ مولود) نيز در تمامي‌ مساجد و اكثر منازل‌ مراسم‌ مولودي‌خواني‌ برگزار خواهد شد.
در كتاب‌ مولود نامه‌ و معراج‌ نامه‌ اؤر ملا عبدالكريم‌ مدرس‌ در مورد تاريخ‌ و سنت‌ حسنه‌ مولودي‌خواني‌ نوشته‌ است‌: «عيد مولود پيغمبرصلي‌الله‌ عليه‌ و سلم‌ از سه‌ قرن‌ بعد از هجرت‌ در بين‌ مسلمانان‌ پيدا شد و از آن‌ تاريخ‌ در بين‌ مسلمانان‌ در شهر و روستاها همه‌ ساله‌ روز دوازدهم‌ ماه‌ مولود جشن‌ گرفته‌ شد».
اولين‌ پادشاهي‌ كه‌ جشن‌ مولود را برگزار كرده‌ است‌ مظفر ابوسعيد پادشاه‌ اربيل‌ هولير عراق‌ بوده‌ است‌. اين‌ ذات‌ ارجمند احترام‌ زيادي‌ براي‌ جشن‌ مولود قايل‌ بوده‌ و در هر جشن‌ مولودي‌ مسلمانان‌ را دور هم‌ جمع‌ كرده‌ است‌.
در اين‌ مراسم‌ ابتدا چند آيه‌ از قرآن‌ مجيد تلاوت‌ مي‌شود، بعد از بيان‌ مقدمه‌يي‌، فصلي‌ از «قصيده‌ برديه‌» خوانده‌ مي‌شود، اين‌ اولين‌ و معمولي‌ترين‌ آهنگ‌ مولودخواني‌ است‌. همه‌ آن‌ را مي‌دانند و همزبان‌ و همصدا در نوبت‌ خود، شعرهاي‌ سربند را تكرار مي‌ كنند. اين‌ آهنگ‌ به‌ وسيله‌ دف‌، تاس‌، دوطبله‌ و گاهي‌ شمشال‌ همراهي‌ مي‌شود.

در پايان‌ با خواندن‌ خطبه‌' الوداع‌ كه‌ آخرين‌ خطبه‌ پيامبر (ص) است‌، حاضران‌ به‌ احترام‌ حضرت‌ به‌ پا مي‌خيزند و رو به‌ قبله‌ ايستاده‌ آهنگ‌ «يا محمد مصطفي‌» را مي‌خوانند و نيز براي‌ حاضران‌، شفاي‌ بيماران‌، ترقي‌ اسلام‌ و موارد ديگر بطور دسته‌جمعي‌ در فضـــايي‌ ســرشار از سـرور و قلبهايي‌ پر از محبت‌، ايمان‌ و معنويت‌ و اخلاص‌ به‌ پيغمبر (ص)، دسته‌جمعي‌ دعا خوانده‌ مي‌شود.


 

مطلب بالا رو تو سايت روزنامه اعتماد ۵ شنبه ۲۴/فروردين/۸۵ خوندم که خانم رويا اميري خبرنگار روزنامه از سنندج فرستاده.‌

بي اختيار ياد بحثي افتادم که چند شب پيش با يه خانم بسيار روشنفکر! داشتم بر سر آغاز دوران تاج گذاري! امام زمان و جشن عمرکشون! زماني که علت تقارن اين دو مناسبت رو از ايشون پرسيدم، جـــواب دادن روزي که دوران امام آقا شروع مي شه،‌ عمر هم به درک واصل شده!

مجددا با تعجب گفتم آخه فاصله زماني خيلي زيادي بين اين دو تا وجود داره؛ ولي با دلايل بسيار منطقي! که اختصاص داره به نسل قبل از من کاملا  متوجهم کرد.

من به خاطر اينکه مامانم کُرد هستن، خودم رو کُرد مي دونم و به شدت به اين موضوع افتخار مي کنم. از زماني که به دنيا اومدم باهاشون زندگي و به دفعات به منطقه کردستان سفر کردم. خيلي کمتر اين کينه و ضديت رو بين اون ها ديدم. اصلا نمي خوام اين موضوع رو به همه تعميم بدم. چيزي که دستگيرم شده اين بوده.

جالبه که عيد با يکي از آشناها به سنندج رفته بوديم. واسه اولين بار بود که به اون منطقه آمده بود. ايشون يه خانمي هستن بسيار مقيد به نماز اول وقت و انواع و اقسام کتاب دعاها رو مي خونن و خلاصه خودشونو يه مسلمون درست و حسابي مي دونن. پرسيده بود: امکانش هست که سني ها مسملمون بشن؟؟!! 

تو دنيايي که با سرعتي سرسام آور داره به جلو پيش مي ره تا کي قراره ذهنمون درگير اين مسائل باشه؟ تا کي مي خوايم به خودمون اجازه بديم که درباره هر قوم و مليتي،‌ هر آئين و مسلکي نظر بديم و قضاوت و داوري کنيم؟ همين راضيم مي کنه که بدونم بعد از من روزگاري مي ياد که * آدميت* ملاک قضاوت آدم ها بشه. هربار که آهنگ تصور کن سياوش قميشي رو گوش مي دم،‌ غبطه مي خورم که آدم هايي که شايد تو اون دنيا زندگي کنن. اي کاش يه خرده هم ياد ما کنن.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 28 فروردین1385 و ساعت 8:52 قبل از ظهر