تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

تنها و تنها دلخوشی تو زندگی شده کوه رفتن جمعه هام. با وجود این که از گرما و خورشید متنفرررررم، با اینکه 6 روز هفته رو کله سحر باید بیدار شم، با اینکه مامان امکان نداره هر هفته نگه که بیچاره داری می میری، ولی دیگه واسم شده یه جور مسکن. اون سکوت، اون رفتن و رفتن (مخصوصا من که به قول ســــارا عین الاغـــای امامزاده داوود حتما باید از لبه لبه برم)، آرومــم می کنه. هـــفته ای نیست که وقتی می رسم اون بالا با خودم نگم ای کاش لازم نبود دوباره برمی گشتم وسط اون همه هیاهو. ای کـــاش می تونستم همین جـــا اینقدر بشینم و بشینم، بی حرکت، فقط نگاه کنم تا این عمر کوفتی تموم بشه. ولله – بالله نمی خوام ناشکری کنم جناب خدا. می دونم که به قول خودم بازم درد بی دردی گرفتم. ولی این گندیه که خودت زدی. ولی خداییش انگاری نسبتا کارت درسته ها. سربالایی کوه، اون جاهایی که نفست دیگه بالا نمی یاد، خصوصا ریه قزبیت؟! من، یهو یه خرده راه صاف می شه، فقط در این حد که نفست جا بیاد، بتونی سرتو بالا بگیری و دور و برتو ببینی. ولی باز دوباره سربالایی، باز دوباره هن و هن کردن. عین عین زندگیه. دیروز به این کشف بزرگ نائل اومدم. کشفم رو به سارا هم نگفتم. حوصله زل زل نگاه سفیه اندر عاقل! کردنش رو نداشتم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 30 اردیبهشت1385 و ساعت 5:14 بعد از ظهر  
 ...
 

به شدت درگیرم با خودم. با مشت و لگد (لقت) داریم همدیگه رو می زنیم (من و اونی که تووومه). تصمیمی که می خوام بگیرم می دونم یه بار دیگه با تبر به ریشه خود زدنه ولی مهم نیست. بد یا خوب خود هیچ وقت اینقدر واسم مهم نبوده. اینقدر که چه عرض کنم اصلا مهم نبوده.

منگم. نمی دونم ولی عجیب یه حالت انتظاری دارم. انگار منتظر یه خاتمه ام. یه سوت پایان. تا تموم بشه تموم این درگیری ها. حال می کنم وقتی روزگار اینطوری سر کل کل باهام ورمی داره. خیلی کیف می کنم وقتی دوباره تمام روح و روانم - امعاء و احشامم رو به هم می ریزه. باز با این حال همیشه می گم که درد خیلی از ماها درد بی دردیه. وقتی مشکلات و مصیبت های بقیه رو می بینم از خودم خجالت می کشم. با وجود ۴۰ کیلو نه-تحملم بدک نیست. تا الان که حسابی تو خودم ریختم. تا ببینیم کی باشه سرطان جون تشریفشون رو بیارن.

یکی دیگه از اراذل هم به جمع متأهلین پیوست. ساده عقد کرده و طی یک فقره اس.ام.اس خبردار شدم که به  مشهت!!! مشرف شدن. بالاخره خیالش راحت شد و بی شوهر نموند. آقایون برن یه نون بخورن - ۱۰ تا بدن به  مستحق که خدا عقلو از ما گرفته و دنیا به کامشونه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 و ساعت 1:43 قبل از ظهر  
 ...

 

با وجــود اینکه بسیـــار آدم میانـه رو و محــــافظه کـــاری هستش، ولی ارادت خاصـی بهش دارم. به طرز فکــرش و به قلـــم بی مثالش که حقیقتا با وجـــود اینکه دو زار حالیم نمی شه هر خط مطالبش رو دو بار می خونم و شیرینی زبان پارسی رو با تمام وجود می بلعم.

خیلی خیلی کـوچیک تر از اونی هستم که بخـوام در مــورد مسعود بهنود بنویسیم و حقیقتش اصلا این اجـــازه رو به خودم نمی دم. واسه همین بسنده می کنم به کپی کردن قسمت هایی از: 1)پیام آقای بهنود به جشــــن انجمن صنفی روزنامـــه نگـاران و 2)پاسخشون به مطالب و ادعاهای روزنامه کیهان

 

 

 

۱) و پیامی در راه 

 

 

سی و چند سال پیش تازه خبرنگاری بودم. مدام سفر هوائی می کردم. جز اشتياق برای شناخت جهان اميدم اين بود که شايد در هواپيمائی باشم که ربوده شود. آن روزها ربودن هواپيما و گروگان گيری رايج بود و خبرساز. من در اين انديشه بودم که گزارش دست اولی از يک هواپيما ربائی می تواند در جهان انعکاس يابد و به من فرصت پرواز دهد. چهل سال با هر که پيش افتاد از سلطان، رييس و کسانی که در هنر چهره بودند و در اجتماع شناخته و نشناخته، مصاحبه کردم، دو هزارتائی گزارش نوشتم تا آن روز که خودم را در برابر دوربين ها و ميکروفن ها ديدم در لباس زندان که به جرم نوشتن مقالاتی محاکمه می شدم. داشتم گزارش می شدم. برای من همه عمر صرف گزارش وقايع شد. کسی که در 28 مرداد روزی به دنيا آمد، و پانزده خرداد 1342 اولين گزارشش در يک نشريه جدی چاپ شد. تا بيست و دوم بهمن که شاهد و گزارشگر انقلابی بودم و آن شب دوم خرداد که با جمعی از پرآوازه ترين همکاران جهانی ام، به گزارش واقعه ای مشغول شدم که حماسه نام گرفت. از ميان همه وقايع که ديدم و گزارش کردم هيچ يک به اندازه اين جنبش آخر، سازنده نبود. سه ماه ديگر شصت ساله می شوم. سپاس از آن دارم که اين ستون از روزنامه سرنوشتم هرگز بی موضوع نماند. و هيچ گاه سردبير اصلکاری که آن بالا نشسته است مرا به دليل کمکاری عتاب نفرمود. ماندم و ديدم. ديدم و روايت کردم. که جز اينم تمنائی و آرزوئی نبود. سپاسگزارم نسل جوان روزنامه نگاران ايرانم که چهل و سه سال زندگی حرفه ای را بديده گرفته اند. شرمنده از آنم که اندر خور عفو تو [ که مردم ايران باشی] نکرديم گناهی. همه اميدم و شادمانی سال های پايانی ام، به چراغی است که در خانه دل شما روزنامه نگاران روشن است. بی ترديم که به شوقی و پشتکاری که در شماست و به خونی که در رگ های ايرانی می جوشد اين حرفه ی چراغداری، در سرزمين ما بيش از هميشه، پیش پای مردمان ايرانی را روشن خواهد داشت، که به اين روشنائی کس از آن ها سزاوارتر نيست.خداوند شب هايتان را روشن دارد و چراغتان برای همين مردمان بسوزد، و به همين خانه روشنا و گرما دهد که گفته اند سردست جائی که وطن نیست. (میرزای پیر شهر شما)

 


۲) چندان بي تجربه نيستم که از پيش ندانسته باشم با ابراز محبت انجمن صنفي روزنامه نگاران و به ديده گرفتن چهل و اندي سال فعاليت حرفه ايم توسط همکاران، خون چه کسان به جوش مي آيد. اين دنيا را به رنگ پيرهن خود ديدن، و همه را به کيش خود پنداشتن مرضي است که در بعضي ها مزمن مي شود و چاره نمي شود. از همين رو در مثل ها و حکايت هاي زبان فارسي بدان اشارت ها رفته است. از جمله آن لطيفه "جيب بر زندان" که همه زندانيان را جيب بر مي ديد و وقتي زنداني جديد با بي حوصلگي به او گفت دست از سرم بدار من زنداني سياسي هستم، آه از نهادش برخاست که "اي واي جيب رييس الوزرا را زدي". حالا اين حکايت ماست. اين حضرات گمان مي کنند همه روزنامه نگاران به اين کيشند. اينان گمان از کسي ندارند که بعد از چهل و سه سال روزنامه نگاري نه ديناري از بودجه عمومي دريافت کرده، نه بيمه است و نان از قلم خود خورده است و هر عملي که انجام داده در برابر چشم خلايق بوده و نه در پسله و در برابر مردماني با چشم بند. ساده بگويم. يک عده از دانشکده هاي علوم ارتباطات فارغ التحصيل روزنامه نگاري مي شوند، کساني هم هستند که خـرده استعـداد و علاقــه اي دارند از پائين ترين کـــارها در حـــرفه شـــروع مي کنند و به تجربه مي رسند و مي شوند روزنامه نگار. اين ورودي اين حرفه است در تمام جهان. اين گروه [روزنامه نگاران واقعي] از جمله درس ها که در دانشگاه مي آموزند يا به تجربه به آن مي رسند اين است که هر موضوعي را ساده کنند تا بتوانند گزارشش کرد، ورنه هيچ گزارشگر موفق به گزارش هيچ موضوعي نمي شود. اصل در ساده کردن است پس. اما در حرفه هاي ديگر گاه چنين نيست. مثلا کسي که کارش بازجوئي است، درست بر عکس اين، اگر مسائل را ساده کند که به قاعده به وظيفه اش عمل نکرده و هر متهمـي را بايد در همـان ســـاعات اول بازجــوئي آزاد کند. پس بازجـــو شــروع مي کند به بافتن، اصل بر اين است که متهم دروغ مي گويد و بايد به او اثبات کرد و از وي مچ گرفت. همه کاري هم مجازست براي بازجوئي از دروغ گوئي، تهمت زني، بهتاني که زنداني را به خشم آورد و ... خلاصه اين که در خوشبيانه ترين تحليل ها کار بازجو پيچيده کردن هر امر ساده است به قصد رساندن به نتيجه اي. مثال ساده بزنم يکي از زندانيان سال هاي گذشته که الان خوشبختانه در موقعيتي است که مي تواند به سادگي شهادت دهد، بازجويش آقاي حسين شريعتمداري مدير فعلي کيهان بوده است، از جيب او وقت دستگيري يک بسته کاغذ يادداشت با مارک کارتيه مدساز فرانسوي بيرون کشيده بودند، برگ سفيدي که در جيب بسياري از افراد در جهان هست. به گفته وي در بازجوئي آقاي شريعتمداري از او مي پرسد که رابطه تو با جيمي کارتر چيست و چرا سرکاغذ سفيد وي را در جيب داشته اي [در فرانسه کارتيه به يک "ر" در انتها نوشته مي شود که آن "ر" خوانده نمي شود، همين بازجو را به توهم انداخته که سرکاغذ کارترست] به گفته اين شخص، هر چه او توضيح مي دهد فايده اي ندارد و بارها و بارها همين سئوال در بازجوئي هاي شبانه تکرار مي شود. چقدر از حبس سه ساله اين فرد بابت همين شبهه است او نمي داند و هيچ کس ديگر هم، چرا که سرانجام بي محاکمه اي آزاد مي شود. من خود بابت اشاره اي که در بيوگرافي ام به کار با يک آژانس خبري [زيگما] کرده بود بارها جواب پس داده ام که: اين آژانس وابسته به کدام سازمان اطلاعاتي بود. چه اطلاعاتي از اين طريق منتقل کرديد و... تا سرانجام رها کند. اين يک ذهنيت است که همان طور که گفتم با ذهنيت يک روزنامه نگار که به طور ذاتي ساده انديش است به کلي متفاوت مي نمايد.

 

 

معذرت از مسعـود بهــنود که مجــبور به خــلاصه کردن مطلب اونم فکـــر کنم به طرز ناشیانه ای شدم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 23 اردیبهشت1385 و ساعت 4:42 بعد از ظهر  
 ...
 

همیشه تحمل مشکلات خودم به مراتب واسم راحت تر بوده و هست تا تحمل مشکلات بقیه. حاضرم بدون اغراق می گم خودم ۱۰۰۰ تا بدبختی داشته باشم ولی سردرگمی و سختی کسی رو نبینم. حالا این بابا هرکسی که می خواد باشه. هرکسی. در حال حاضر انگار که یه سطل آب یخ یخ رو سرم ریخته باشن. سرم به گیج گیج خوردن افتاده. ای کاش کاری از دستم بر میومد.

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت 6:1 بعد از ظهر  
 ...
 

دیروز یه خبر خیلی خیلی عالی شنیدم در مورد آدمی که برخلاف خیلی دیگه از آدمای دور و برم لازم نیست واسش گزینشی حرف بزنم. آدمی که مامان رو که همیشه بهش گفتم کارآگاه کاستر تونستم گول بزنم ولی اون رو نتونستم. که دو کلمه اول جمله هام رو که میشنوه تا آخرش رو می خونه. که تقریبا کمی تا قسمتی حرفام رو می فهمه.

یه تحول بزرگ تو زندگیش رخ داده و این تحول حقیقتا به موقع بود. خیلی واسش خوشحالم.

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 و ساعت 4:9 بعد از ظهر  
 ...
 

جناب آقاي مهندس علي آبادي
معاون محترم رئيس جمهور ورئيس سازمان تربيت بدني

سلام عليكم
همانگونه كه مطلعيد مسابقات فوتبال جاذبه‌هاي فراواني دارد و به خصوص در موارد حساس ملي و برجسته باشگاهي ميليون‌ها نفر به تماشا مي‌نشينند و ده‌ها هزار نفر از جمله خانواده‌هاي فراواني هستند كه علاقه‌مند و مشتاقند به اتفاق و از نزديك و در محل ورزشگاه اين مسابقات را مشاهده كنند.
برخلاف تصور و تبليغ عده‌اي تجربه نشان داده است كه حضور انبوه خانواده‌ها و بانوان در محيط‌هاي عمومي، سلامت و اخلاق و عفاف را در آن محيط‌ها حاكم كرده است.
جامعه زنان در تمامي صحنه‌هاي حماسه ساز دهه‌هاي اخير در خط مقدم قرار داشته‌اند و امروز نيز طلايه‌دار حضور سازنده و با نشاط همراه با حفظ ارزش‌ها و قداست‌ها و مسئوليت‌هاي ويژه زن متعالي در عرصه‌هاي گوناگون هستند.
از اين رو ضرورت دارد با همكاري وزارت كشور و با برنامه‌ريزي صحيح و مقتضي شئون بانوان محترم، بخشي از مرغوبترين مكان‌هاي تماشاگران در مسابقات فوتبال ملي و مهم به طور ويژه به بانوان و خانواده‌ها اختصاص يابد.
مطمئن هستم بانوان عزيز ما كه پاسدار عفاف و كرامت زنان هستند و در تمام مراحل يار و ياور انقلاب اسلامي بوده‌اند، امروز نيز پرچمدار ايجاد محيط سالم و امن اجتماعي خواهند بود.

محمود احمدي‌نژاد
رئيس جمهوري اسلامي ايران


از اول اردی بهشت که طرح ضربتی مبارزه با بدحجابی و بی حجابی شروع شد و بر خلاف فتوای خواهر عشرت شایق نوک پیکان این طرح متوجه زن ها بود.

بعدش این فرمان تاریخی که به بانوان + خانواده (باز هم زن تنها یعنی هیچ) حق دیدن مسابقات ورزشی و حضور در ورزشگاه ها رو داد.

از اون طرف بلوای مراجع تقلید و آیات عظام که فریاد وامصیبتا سر دادن که چه نشستین؟! هرچی ما سعی می کنیم این جرثومه های فساد رو از جامعه دور کنیم شما می خواین پاشون رو به استادیوم باز کنین؟؟!!

وسط این شل کن - سفت کن سیاسی باز هم این زن ایرانیه که باید بار این همه تحقیر و توهین رو به دوش بکشه.

دو هفته قبل با اکیپ اراذل واسه قلیون کشی رفتیم یه سفره خونه. ۶ نفر بودیم که دو تا از اراذل متاهل می باشند! وقتی گفتیم که قلیون می خوایم مسئولش گفت به خانومای تنها قلیون داده نمی شه. وقتی گفتیم که می خوایم بریم اون گوشه بشینیم گفت خانومای تنها باید حتما این جلو بنشینند. چیزی نمونده بود با یارو دست به یقه بشم. یعنی اگر دست یه آقایی!! رو می گرفتیم و از تو خیابون می آوردمش مشکل حل بود.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 11 اردیبهشت1385 و ساعت 7:55 قبل از ظهر  
 ...

 

امروز مثلاً باید خیلی ناراحت باشم. طبیعتاً (طبیعت مضحک ما زن ها) می بایست بشینم و به حماقتی فکر کنم که امروز به اوجش می رسوندم. به روزها و شب های قبل از امروز که برنامه می چیدم، فکر می کردم، نقشه می ریختم و یهو همه رو به هم می ریخت. راحت.

ولی عین خیالم هم نیست. احســـــاس سبکــی، آزادبودن مــی کنم. حتی آه هم نمی کشم. اشـــــــک هم تو چشمام جمع نخواهد شد. این موقع ها مازوخیسمم عود می کنه. خودمو می ذارم به آزمایش ببینم حد تحملم تا کجاس. حقیقتا پوست ما آدما به پوست کرگدن سور زده.

ای کاش ما آدما اینقدر بی ظرفیت نبودیم. ای کـــاش محبت مثل شــیرینی زیر دلمون نمی زد. ای کاش تو دوره ای زندگی نمی کردم که رو پیشونی هممون تاریخ انقضاء خورده. ای کاش آدم بودیم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 10 اردیبهشت1385 و ساعت 3:34 بعد از ظهر  
 ...

این دو روز مثل خر راه رفتم. اصلا دلم نمی خواست بایستم. احساس می کردم وقتی راه نمی روم به مغزم فرصت فکر کردن می دم. به اضافه اینکه که خیلی هم خندیدم که اصلا نشونه خوبی واسم نیست. امروز تو کوه وقتی از حرفای بی مزه سارا ریسه می رفتم از خنده شاخای سارا رو می دیدم که داره ریزریز رشد می کنه.

از اون جایی هم که به شدت از خودآزای خودم کیف می کنم نشستم و دارم داریوش گوش می دم! اونم کدوم آهنگشو؟ آشفته بازار! چشمام درد می کنه از بس که گشادشون کردم که ...

|+| نوشته شده توسط سوته دل در جمعه 8 اردیبهشت1385 و ساعت 10:59 بعد از ظهر  
 ...

 

 

نمــی دونم این چـه دردیه که من دارم! روزها منتظـــر یه اتفــــاق هـــــستم، لحظه شماری می کنم، ولی موقعی که اون اتفاق واسم میفته، آقا! مخ تعطیله. انگار که زمان می ایسته. انگار هیچی احساس نمی کنم. بعدش تازه از کُما میام بیرون. می بینم بله! چیزی که این همه خودمو واسش آماده کرده بودم اصلاً نفهمیدم چطوری گذشت و تموم شد.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 11:59 قبل از ظهر  
 ...

 

آقا یه نفر دوست داره لخت تو خیابون راه بره، یه نفر دوست داره پوشیه رو صورت. جفتش قابل احترامه. چرا باید خودمون رو محق بدونیم به اسم هزار تا واژه  بچه خر کنی تو حریم خصوصی افراد سرک بکشیم؟! چه طور به خودمون اجازه می دیم واسه بقیه تعیین تکلیف کنیم؟! حقیقتاً دلیل ناامنی جامعه ما دختر نوجوونیه که مانتو چه می دونم نارنجی کوتاه و شلوار تا بالای ساق پا و شال باریک سرش کرده؟!  یا حتماً اون پسر بچه ایه که موهاش رو مدل خروسی زده و دوست داره، آقا جون دوست داره شلواری بپوشه که به قول بعضیا هر آن امکان داره از پاش بیفته. ما هیچ مشکل دیگه ای نداریم غیر از معضل!! بدحجابی؟!

اگر با کتک زدن و گرفتن و بردن دختر-پسرای بدحجاب این همه طلاق، این همه معتاد، این همه زن خیابونی (که از بزرگترین دردای منه و اگر خدای نکرده زنده بودم یه موقعی شاید در موردش نوشتم)، این همه بی خونه، این همه جوون معلق و افسرده و بیکار سرو سامون می گیرن که خیلی بی انصافیه که بخوایم باهاش مخالفتی بکنیم!! خداییش مُردیم بس که تو مملکتی که نیم بیشتری از جمعیتش رو جوونا تشکیل دادن بهمون بها دادن! ترکیدیم بس که تحویلمون گرفتن! نمی گن ممکنه ظرفیتش رو نداشته باشیم و پُررو بشیم؟!

می گم بد نیست همه 40 سال به پایینا رو سر به نیست کنن، اون وقت یه جامعه پاک و منزه درست بشه با آدمای فوق العاده عاقل، جا افتاده، دنیا دیده که همه چیز رو فقط اونا می دونن.دیگه این جوونای بی تربیت و خدانشناس نیستن که مانع قربشون به خدا و عبادتشون بشن.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 4:40 بعد از ظهر  
 ...
 

متنفرم از بهار. از این روزای بلند که پررو پررو خیال تموم شدن ندارن تا شب بیاد متنفرم. از این هوایی که مدام رو به گرمی می ره، از این باد ملایم، از سبزی کمرنگی که عین ریش این پسر بالغا رو شاخه برگا نشسته متنفرم. از این خورشید عوضی که دور دور خودش شده و تا حداقل وسطای مهر چسبیده وسط آسمون بدم میاد.

دلم خیلــی تنگ شده واسه غروبای خوشگل پاییــز. واسه اون ســوزی که تو صورتم می خوره و انگار مثل آب رو آتیش دلمو خنک می کنه. دلم خیلی تنگ شده. دلم داره پر می کشه واسه هوای ابری و خاکستری و تاریک روزای زمـــستون. واسه ابرایی که نمی ذارن خورشید اون نور لعنتیش رو بریزه رو سر و کلمون. دلم خیلی گرفته. دلم بارون می خواد. دلم برف می خواد. دلم سرما می خواد. دلم شب می خواد.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 3 اردیبهشت1385 و ساعت 6:53 بعد از ظهر  
 ...

 

 

پنج شنبه دوره مهمونی اراذل بود و بعد از تقریبا دو ماه دوباره یه مشت خل و چل به زیارت هم شتافته بودند. الهام هم تو وبلاگش گفته که دوستیای دوران کودکی و نوجوونی یه چیز دیگس واسه همینم دیگه من توضیح نمی دم. همه تقریبا زنده بودن. دنیا که فعلا اولین ثمره گروه اراذله طفلی هممون رو به شکل سگ می دید و هیچی ناهار نخورد تا اینکه مامانش زنگ زد و اومدن بردنش. طبق معمول به مقدار معتنابهی قر خالی کردن و بحث سر ازدواج خرکی یکی از اعضای گروه. دو تا از بچه ها شازده رو دیده بودن و هر کلمه از توصیفش رو  قبلا واسم تکرار کرده بودن به این صورت: زشت-زشت-زشت بدتیپ-بدتیپ-بدتیپ و ... ولی دختره دیوانه نمی دونم چه مرگش شده که فکر می کنه ... آسمون سوراخ شده و تاپی این بابا افتاده پایین. می گفت عروسی نمی خواد بگیره (که اینش رو خداییش مخالفتی باهاش نداشتم) و خرید نمی خواد بکنه و خـــلاصه خودشو گذاشته تو طبق اخـلاص واســـه یه یارویی که هیچی، تکرار می کنم هیچی نداره. هرچقدر همه جیلیز و ویلیز کردن که به جهنم و سگ، اگه عروسی نمی خوای بگیری، اگر مهرت رو دست پایین گرفتی حداقل بگو یه چیزی به نامت بکنه ولی فعلا مخ تعطیله. حرفای ما رو به هیچ جاش نگرفت.

موقع رفتن آقا چشممون به جمال شازده روشن شد. یعنی معنی واقعی قحط الرجال اومده رو اون موقع درک کردم و دیدم نه! باید انگاری منم بجنبم. جدی جدی انگار تخم مرد داره از رو زمین برچیده می شه (انشاءا... تعالی)

نمی دونم! بازم نمی دونم چرا حماقت این طوری داره تو وجود ما دخترا فوران می کنه؟ چرا دخترا افق زندگی مشترک رو تا روی دماغشون می بینن؟ چرا فکر می کنن اگر دیر تکون بخورن بی شوهر می مونن؟ یکی بیاد موهای ما رو بگیره سرمون رو بکوبه به دیوار بلکه سر عقل بیایم.

 

ای خدا، هزاربار گفتم منع کسی رو نکنم ها! می ترسم سرم بیاد تازه بدتر از اینا

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 2 اردیبهشت1385 و ساعت 5:26 بعد از ظهر