|
...
تو این حال و روز سگی، وقتی که فقط به یه دلخوشی کوچیک آویزون بشی. روزهاتو به امید رسیدن به اون روز طی کنی و اون روز تموم بشه توقع داری حالت بهتر از این باشه؟
من دلم سخت گرفتست از این مهمانخانه مهمان کَُشِ روز تاریک |+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 8:6 بعد از ظهر ...
وقتی که ریز ریز تنت، روحت یه چیزی رو می خواد ولی مجبوری به 1001 دلیلی که واسه خودت داری تمام این خواسته ها رو بذاری کنار و زبونت رو مجبور کنی که حرف دیگه ای رو بزنه ولی بازم ته دلت آرزو کنی که چیزی که به زبون داری می یاری نشه. وقتی که خودتو داغون می کنی تازه اصرار هم می کنی و رو حرفت پافشاری می کنی و خدا خدا می کنی که نه بشنوی و گوشتو می گیری که فریاد و التماس های درونت رو نشنوه. وقتی که بالاخره حرف خودت می شه باید خوشحال باشی یا ناراحت؟ مگه نه اینکه حرفت به کرسی نشست؟ پس این فشاری که یه تیکه گوشت سمت چپ سینت رو انگاری که داره می پوکونه دیگه چیه؟ این خفه خون گرفتن یهوییت واسه چیه؟ دلیل این مات زدنت به یه جا چیه؟ سرت چرا گیج می ره؟ احساس نمی کنی که بدجوری دلت واسه خودت می سوزه؟ از خودت خجالت نمی کشی که «هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خود برنخواست که تو به زندگی نشستی»؟ تا کی می خوای اینطوری با خودت تا کُنی؟ خوبه. فکر تا هفت جد این ور اون ور همه رو بکن حالا با یه رنگ جیشی بشین و درد بکش.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 4:31 بعد از ظهر ...
اگه نمی نوشتم که حالم به هم می خوره از یه مشت مفت خورِ بی غیرتِ بی تعصب ِعوضی که خوب از این لجنزار گندگرفته دارن ماهی می گیرن دق می کردم و می مُردم. هرچند که ما مَردُم کورس گذاشتیم تو سقوط کردن تا ته بی فرهنگی و بی درکی، ولی حداقل فکر می کنم فرق باخت ها رو هنوز حالیمون باشه. عمراً از همون اول از این مرتیکه مُرده خورِ بی خاصیت خوشم نمی یومد ولی وقتی تو بازی با مکزیک تمام کاسه – کوزه رو شکوندن سرش و مَردم مامانشو اون طوری مورد عنایت قرار داده بودن و شنیدم که شیشه های مغازش رو خرد کردن (بازم بنازیم به فرهنگ 4500 سالمون؟؟!!) گفتم که تیم یازده نفره نه یه عَلَم به اسم علی دایی. الهام تعجب می کرد وقتی از تهِ دل آرزو می کردم که باخت که نه بلکه مفتضح بشن و برگردن. خداییش انصاف نیست با این وضع بازی کردن بخوان صعود کنن هرچند که می دونم که همشون دایورت کردن رو ...ماشون این همه پکرشدن و ضد حال خوردن مردم رو. خداییش امروز دلم سوخت واسه این آدمایی که چه طور امید بسته بودن شاید به صعود تیمشون شایدم به چندساعت بزن و برقص تو خیابون. حیف از اون پول یامفتی که دارن نمی دونم رو چه حسابی خرجتون می کنن. حرومتون بشه ابن همه امیدی که این مردم بدبخت بهتون بسته بودن.
اَه .تُف به غیرت نداشتتون.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 8:34 بعد از ظهر ...
موندم رو چه حساب کتابی می گن خدا انسان رو مختار آفریده؟! خداوکیلی اگر اختیارات و اجبارات زندگیمون رو تو کفه ترازو بذاریم کدومش سنگین تره؟؟ حداقل من که بیشتر یه انسان مجبور بودم. اختیار داری وقتی حوصله ور-ور کردن یه آدم مزخرف رو نداری بزنی تو دهنش؟ مختار هستی تو محل کارت وقتی از وجود یه آدم عوضی که هر چند وقت اگه اعصابت رو به گُه نکشه اموراتش نمی گذره فاکتور بگیری، ایگنورش کنی؟ می تونی وقتی همچین زندگی دست و پات رو به زنجیر می کشه و یه راه بیشتر جلو پات نمی ذاره و خودت می دونی که اون راه رو نباید بری، راه دیگه ای رو انتخاب کنی؟ وقتی که به نظر خودت همه اسباب و وسایل مهیاست و فکر می کنی که مو لای درز برنامت نمی ره، یهو روزگار با یه آر.پی.جی تمام کاسه کوزت رو به هم می زنه بازم سرتو بالا بگیر و بناز به مختار بودنت. وقتی که شرایط مجبورت می کنه وایسی و اراجیف یه آدمی رو که اگر تو غیر از شرایط فعلیت بودی کاه هم بارش نمی کردی رو گوش بدی و هیچی نتونی بگی بازم اختیار داری؟ وقتی اینقدر حالت بَده که هر آن ممکنه بالا بیاری، بغضت درد می کنه، سرت گیج می ره، از عالم و آدم حرصت دراومده ولی مجبوری که خیلی آروم و متین بشینی و جیکت درنیاد خیلی جون عمت مختاری
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 8:2 بعد از ظهر ...
وقتی که خیلی کوچیک بودم از اینکه یه دختر هستم به شدت فراری می کردم. همیشه لباس هام پسرونه - موهام کوتاه کوتاه (چون لخت مثل موی گربه هستش همیشه چتری بود) و جواب کسی که با غیر از اسم مجید صدام می کرد رو نمی دادم. همبازی هام هم همه پسر بودن و اصولا با دخترا هیچ راهی نداشتم. عاشق پریدن از جاهای بلند بودم و نمی فهمیدم واسه چی می گن که دختر نباید بپره!! یادم می یاد که رفیق فابریک اون دورانم اسمش بهروز بود و بابا کلاً ممنوع کرده بود که نه با پسرا بازی کنم و نه خونه بهروز اینا برم. ولی من اصولا اصلا حرف گوش کن نیستم و اکثر اوقات خونه بهروز بودم و با هم کلی بازی می کردیم و آخر سر هم رو یه تاپ فلزی که تو حیاطشون بود تاپ می خوردیم ولی اصلا خاطرم نیست که درمورد چیا حرف می زدیم. یادم می یاد یه روز ظهر نزدیک ساعت ۲ که زمان اومدن بابا بود سریع از بهروز خداحافظی کردم و خودمو رسوندم خونه. وقتی بابا اومد ازم پرسید «خونه بهروز ناهار چی خوردی»؟ منم که هنوز یه دستی زدن و دو دستی گرفتن نمی دونستم یعنی چی گفتم آبگوشت. بماند که دوباره چقدر نصیحت و نصیحت که اگر قرار بود نصیحتاش اثر داشته باشه یقینا الان این وضعم نبود. نمی دونم الان بهروز کجای این دنیاست و چیکار می کنه؟ گذشت و گذشت و زمانی که اسمم رو مدرسه دخترونه نوشتن تاحدودی دختربودن خودم رو باورم کردم ولـی باز هـم وقتی از گــوشه و کنار می شنیدیم که یه نفـــر بعـــد از ســال ها یهو از دختر به پسر تبدیل می شه باز هم امیدوار بودم که پسر بشم خصوصا اینکه تا اول دبیرستان هم پریود نشدم تا اینکه تابستونی که قرار بود سال بعدش برم دوم دبیرستان این موهبت خدایی که لطف کرده و مثل بهشت و بقیه نعمتاش فقط به ما عطا کرده نصیبم شد به شدت گریه کردم و دیگه تمام امیدم از بین رفت. بعد از دیپلم با وجودی که درسم عالی بود و همه واسه پزشکی رو من حساب کردن تو خونه نشستن خیلی واسـم سخـت شد . پیش خودم فکـــر کردم تا حالا نمی تونستم کار کنم ولی از الان به بعد که می تونم و 5 ماه بعدش شوت شدم وسط خودِ خود زندگی و اینقدر بلا سرم آورد تا زورش رو بهم ثابت کنه ولی هنوز از رو نرفتم. هنوز هم این وسط موندم. نه زن ِ زن هستم نه یه مرد! وقتی که یه دختر باشی و یه روحیه فوق حساس ولی بخوای از مردا تو غرور و سرسختی کم نیاری اینی می شی که الان من شدم. ولی بعضی وقت ها بدجوری دلم می خواد یه زن می بودم. تمام و کمال.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 24 خرداد1385 و ساعت 7:21 بعد از ظهر ...
«منشور حقوق بشر کوروش کبير»
اينك من به ياری مزدا تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام می كنم كه تاروز ی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت به من بدهد به دين و آداب و رسوم ملتهايی را كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهايی كه من پادشاه آن هستم و ديگر ملتها را مورد تهديد و تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين كنند . من از امروز كه تاج شاهی به سر نهادم تا روزی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد. من تاروزی كه پادشاه كشورهای ايران و بابل و جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت كه كسی به ديگری ظلم كند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق ويرا از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد. من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول يا غير منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد. من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصی ديگری را به بيگاری به گيرد و بدون پرداخت دستمزد او را به كار وا دارد. من امروز اعلام می كنم كه هركس آزاد است كه هر دينی را كه مايل است بپرستد و در هر نقطه كه می خواهد سكونت گزيند مشروط بر آنكه در انجا حق كسی را غصب نكند. و به هرشغلی كه ميخواهد بپردازد و مال خود را به هرطريق كه ميخواهد به مصرف به رساند مشروط برآنكه لطمه به حقوق ديگران لطمه نزند. من امروز اعلام می كنم كه هركس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيری كه يكی از خويشاوندانش كرده مجازات كرد. و مجازات برادر گناهكار بر عكس بكلی ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه ای مرتكب تقصيری شود فقط مقصر بايد مجازات شود نه ديگران. من تا روزی كه به ياری مزدا سلطنت می كنم نه خواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز به فروشند و حكام زير دستان من مكلفند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز شوند. رسم بردگی بايد به كلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجرای تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالك اربعه برعهده گرفته ام موفق كرداند.
هیچی ندارم بگم. هیچی
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 20 خرداد1385 و ساعت 8:49 بعد از ظهر ...
بنا نداشتم حداقل من در مورد مانا چیزی بنویسم. اینقدر هرروز در مورد این موضوع مطلب می شنوم و می خونم که دیگه چیزی واسه نوشتن نداشتم تا الان که مسعود بهنود یه طرح از توکا رو تو وبلاگش گذاشته بود. حقیقتا می شه دلنگرونی و دلواپسی یه برادر رو تو این طرح دید.
نمی دونم چرا هنوز که هنوزه تو کتم نمی ره که این قیل و قال کار ترک ها باشه. ولی دلم می خواست اگر احیانا حتی بگیم یه نفر از ترک ها از دست اون کاریکاتور و مانا و مهرداد عصبانی هستش و فکر می کنه که به اون توهین شده وجدانا - مرد و مردونه اون شانتاژی که به وجود آوردن تا یه سری ها رو جو گیر کنن رو دلیت کنه دوباره بشینه به اون کاریکاتور نگاه کنه. من واقعا نمی فهمم. اگر این همه تعصب های کور و بی دلیل رو واسه ما ملت ردیف نکرده بودن قرار بود با چی سرمون گرم بشه؟؟!! هنوز نمی تونم قبول کنم.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 20 خرداد1385 و ساعت 8:17 بعد از ظهر ...
مهمونی پنج شنبه اراذل هم برگزار شد. دو نفر دیگه از بچه های دیگه اون دوران رو هم سمیرا دعوت کرده بود و از اونجایی که عضو اکیپ نبودن بقیه حتما می بایست در برابرشون جبهه می گرفتن. طبق چند تا مهمونی اخیر بازم بحث بحث خربازیای یکی از بچه های اکیپ در مورد شوهرکردنش بود. واقعا که ریده با این انتخابش. یارو دو زار پول نداره این می گه من کلا مخالف عروسی گرفتن و ریخت و پاش هستم و وجود منه که واسش مهمه!!! من از اونجایی که دیگه اعصاب کل کل کردن با یه همچین موجود خری رو نداشتم تمام مدت سرم با یه دخمل جیگر عزیز خوشگل تپل ناز سفید ساکت خنده روی یک سال و یک ماهه به نام درسا گرم بود. یکی از اون دو نفر می شد مامان درسا و اون یکی بعد از ۹ سال دوستی با یه پسر یه ماه دیگه عروسیشه. هرچقدر اومدن تو مخش فرو کنن که احمق! این طوری فردا دو زار قدرتو نخواهد دونست و خودش و خونوادش روزی چندین رکعت قهوه ایت می کنن بازم این منم منمش بود که همه رو ... بود. حتی حـرفای مامان درسا هم اثــر نکرد که تجـربه تلخش رو به زبون آورد. یه دختر فوق العاده خوشگل با یه خـونواده حسـابی که به خــاطر اینکه این احســاس بهش دست نده که داره مثل گـــاو و گوسفند خرید و فروش می شه مهرش رو ۵ تا سکه می کنه. می گفت الان تقی به توقی که می خوره خونواده پسره می گن ۵ تا که بیشتر مهرت نیست. می ندازیم جلوت بری!!! ولی خداییش چقده خرج عروسی گرفتن گرون شده! سفره عقد یه شب اجاره کم کم ۴۸۰ هزار تومن!!! لباس عروسی یه شب کرایه ۷۵۰ هزار تومن!!! دیگه پول آرایشگاه و سالن و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بماند. بگذریم. اندر احوالات حماقت این دخترا چی بگم؟ دنیا خانوم هم که به قول پریسا به من متذکر می شد که یه خرده این بچه رو هم تحویل بگیرین که «دو تا بچه تو یه مکان نمی گنجه»!!! از فرط حسادت درسا مدام گریه می کرد و بهانه می گرفت و همه رو مجبور کرد که از صبح تا غروب کارتون تام و جری ببینیم.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 13 خرداد1385 و ساعت 2:30 بعد از ظهر ...
خدا رو شکر فعلا تو یه اغماء شدید - تو یه کمای مشدی هستم و هیچی حالیم نیست. خیلی دنیای باحالیه. فقط می ترسم نکنه یه روز قرار باشه بیدار بشم. فکرشو می کنم می بینم زیاد هم باحال نیست. چرا دروغ؟ دارم اذیت می شم. حسابی تو منگنه هستم. همیشه گفتم که وقتی از همون اول زندگیت عادی باشه و رو روال تا آخر هم همینطور پیش می ره. ولی وای به روزی که از همون اول مجبور باشی مدام دست اندازها رو رد کنی. مدام بالا و پایین. مدام اتفاق ها و دردسرهای عجیب. تا آخر هم همینطوره. نمی دونم خداجان پادشاه می خواد بیشتر از این گند بزنم؟ یعنی هنوز نفهمیده بابا این شاگرد رفوزه شده - دیگه امتحان کردن نداره؟ |+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 10 خرداد1385 و ساعت 1:8 بعد از ظهر ...
مهمونی هم که به سلامتی و میمنت مالید و افتاد پنج شنبه دیگه. منم که بی وجدان، به سمیرا گفتم خداییش اگه راضی نیستی به خدا اجباری نیست ها. نمیایم خونت. اون بدبخت سپریت هم دنیای بدبخت رو عین گوشت سلاخی انداخت وسط و به مرگش قسم که نه به خدا. نمی دونم چرا اینطوری میشه!!! پنج شنبه هم نمی دونم روز خوبی واسم بود؟ دیروز با اینکه وحشتناک خسته بودم و احتیاج به خواب داشتم ولی نتونستم قید کوه رفتن رو بزنم. یه آقایی که تو کوه با هم دوست شده بودیم می گفت: «کوه آدمو معتاد می کنه». الان اعتراف می کنم که من یه انسان عملی هستم. هوا هم که قربونش برم. ابرای سیاه سیاه اومده بودن و شده بود چیزی که می خوام. سارا برعکس، می ترسید که بارون بیاد. نمی فهمم خدا نمی تونست آدما رو یه خرده شبیه تر هم بیافرینه که اینقدر دعوا و مرافعه تو دنیا راه نیفته؟!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 6 خرداد1385 و ساعت 11:56 قبل از ظهر ...
پنج شنبه قراره که اراذل خونه سمیرا جمع بشن. سمیرا اولین نفری بود که از اکیپمون قاطی مرغا شد و رفت. یعنی بلافاصله بعد از اینکه دیپلم گرفتیم با یکی از فامیلاشون ازدواج کرد و خدا رو شکر انگاری که ظاهــرا خـــوشبخته. یه دختر کـوچکولو هم داره که اسمش دنیــاس. بچم از دست این مــادر گــــیج سربه هوای بی مسئولیت یه جـای ســالم تو بدنش نیست. یا دستـه صـندلی مـی ره تـو چشـمش یا شیشــه رو میز عسلی می شکنه و می ره تو لپش. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه. سمیرا نماینده کلاسمون بود. زنگای تفریح که اراذل درست وسط حیاط دبیرستان مانتوها رو می دادن بالا و چارزانو رو زمین می نشستن سمیرا وظیفه داشت که بره و از بوفه یکی یه دونه چیچک و یه اشی مشی نسیه بخره. اکثر اوقات هم ساعتشو گرو می ذاشت. فرداش پول روز قبل رو بهش می دادیم و حساب قبلی رو صاف می کرد ولی واسه اون روز بازم نسیه چیز می خرید. اکثر اوقات به جای اسمش سپریت صداش می کردیم و می کنیم. فوق العاده مهربون و دلسوزه ولی تقریبا یه ۲۰ ثانیه ای عقبه. آخ که یادش به خیر. کی اون موقع ها فکر می کرد که اینجوری با ملاج بیایم وسط زندگی؟!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 1 خرداد1385 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
|


