|
...
از خودم خجالت کشیدم. تا حالا فکر می کردم خیلی صبورم. خیلی تحملم بالاس. واسه اولین بار تو عمرم گلایه کردم. از دلخوریم گفتم و وقتی توضیحات رو شنیدم از خجالت آب شدم. اشتباه کرده بودم. اصولا عادت کردم که تا کسی احوالم رو می پرسه می فهمم که کارم داره. داداش جان بعد از مدت ها زنگ زد و بعد از کلی سلام و احوال پرسی سفارش داد که واسه شافی کاپش قهوه بخرم و پست کنم. تازه بعد از یه روز پیگیری هم می کرد که خریدی یا نه؟! پنج شنبه با وجود حال نزارم من بدبخت کوبیدم رفتم چهارراه استانبول یه نوع قهوه اش رو گرفتم و از خیابون جم دو نوع دیگه رو. بعدشم عین پالیکار همه رو کول کردم و بردم پستخونه که آقای مسئول متصدی کارمند بی شعور پست گفت که پست همین الان بسته شد و باید شنبه بیاید. تو اون لحظه به داداش عزیزم و باباش و تمام کائنات فحش خواهر مادر می دادم. دوباره بار زدم و بردم خونه. ولی خداییش تو این دو روز اتاقم یک بوی قهــوه باحالی می داد. بی شک اگر زن داداش جان بفهمه پولشو ازم می گیره. به احتمال قـــریب به یقین پـــــول قهــوه ها + پول پست رو باید در دجله بیندازم. بعد از یه ماه دیروز به کوه مشرف شدیم. فکر نمی کردم بتونم برم بالا ولی خدا بده برکت به این پوست کلفت. سارا وقتی رنگ پریدم رو می دید مدام می گفت حالا یه نفس بگیر ولی من از رو نمی رفتم. ولی امـــروز مثل پروازای ایران با سلام صلوات می شینم رو صــــندلی و بلند می شــــم. پاهـام درد گرفته. فردا خوب خوب می شه. *** پ.ن۱: شین جان. نمی دونم به نظرم مهم استارتشه. بعدشم. فکر می کنم زمانی که تصمیم به این کار گرفتی نباید حماقت کنی و از جایی باشه که احتمال بدی که شل و پل بشی. دوای دردم چیه دکتر؟ البته غیر از شوووووهر؟ پ.ن۲: ماندانا جون. شرمنده. مگه این زندگی کوفتی می ذاره به این ماهنامه برسم؟ تمام حرفات رو دربست قبول دارم. راستش خودمو آدم مستقلی می دونم. تا به حال هم هرچی باشه و بله گفتم پای تمام مسئولیتش واستادم. ولی مانی جون این همه بی قیدی آدما رو نمی تونم بفهمم. این که به خاطر اونا آره می گی و چه راحت ازت سوء استفاده می کنن رو نمی تونم هضم کنم. پ.ن۳: الوو خانوم! تو رو که عمرا. می خوام تو لباس سفید عروسی ببینمت
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 31 تیر1385 و ساعت 7:4 بعد از ظهر ...
دیــروز یکی از اون روزای سخت بود. نمـــی خواستم درمــوردش چیــزی بنویسم ولــی از یه طـرف گفتم بذار یه جـــا بمونه تا بعـــدها که نگـــاه کــــردم یادم بیفته. اینم به دلیل همـــون بیمــاری مازوخیسم حادی هستش که مبتلا می باشم. خدا همه مریضای اسلام!! رو شفا بده. شاید اگه الوو اینجا رو نمی خوند راحت تر می تونستم بنویسم. هرچند بازم به قول الوو من بیشتر دوست دارم تو خودم بریزم. حتی نوشتنش هم واسم سخته.
دیروز یه انتظار کشنده رو تحمل کردم. یه انتظار همراه با عصبانیت که بعدش به دلشوره تبدیل شد. تقریبا 5/1 ساعت آخرش رو نمی تونستم بشینم سر جام. اینقدر فاصله بین میزم و پله های اضطراری پشت ساختمونمون رو رفتم و اومدم که سرم گیج می رفت و هربار که سر پله ها وا میستادم به پرت شدن از اون بالا فکر می کردم. ولی هنوز به اون درجه از شهامت نرسیدم تا به شهادت برسم. حساب کن. واسه یه مسئله ای پیش خودت 1000 تا دلیل و اتفاق رو کنار هم بذاری. یه دلیل هم به ذهنت خطور می کنه ولی می گی: نه! امکان نداره. این یکی محال ممکنه. بعدش می بینی که دلیل، همون یکی بوده. همون. چشمام به شدت می سوخت. به خودم گفتم: آفرین دختر خوب. یه ذره دیگه تحمل کن شب که رسیدی خونه یا تو حمام یا رختخواب هر غلطی خواستی بکن ولی از بس خسته بودم تا سرمو گذاشتم زمین خوابم برد و یادم رفت باید چی کار می کردم!
هیچ وقت تو زندگیم این یه کار رو نتونستم خوب یاد بگیرم. ای کاش می تونستم «نه» بگم.
***
پ.ن۱: ماندانا جون! آخه انتظار داری با این قالب وبلاگ و اسم وبلاگ عکس رنگین کمون بذارم. باید همه چیم به هم بیاد یا نه؟ نگفتی بالاخره پس باید چی کار کرد؟ اصلا باور نکنم؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 27 تیر1385 و ساعت 3:50 بعد از ظهر ...
با تمام تلاشی که تا حالا کردم هنوز دستم نیومده که تا چه اندازه باید رو حرفایی که بهم می زنن حساب کنم؟ اون میزانی که باید با اون حرفای بقیه رو باور کنم چه اندازه اس؟ تا اونجایی که خودم رو شناختم معمولا حرفی رو به زبون میارم که بهش اعتقاد داشته باشم و تا اونجایی که بتونم پاش وامیستم. در مورد بقیه هم همین فکر رو می کردم. ولی می بینم که اینطور نیست. نمی گم همه خیلی از آدما به تناسب حال و هواشون یه حرفی رو می زنن. اصلا هم خودشون رو مقید نمی دونن که به اون حرف پابند باشن یا نه. شاید یکی از بزرگترین مشکلاتی که تو زندگیم باهاش درگیر باشم همین موضوع باشه که اونم برمی گرده به سادگی آغشته به خریتم. هرچقــدر تو ذهنم می شینم حــلاجی می کنم نمی فهمم. مدام با خودم می گم: مگه می شـه؟ خـودش مگه نگفت؟ حــالا چرا اینطوری؟ یعنی چـی؟ یعنی باید بــاور کنم؟ بــاور نکنم. هرچقــدر هم به خودم فشـار می یارم که بدبین بشم - که حــرفای بقیه رو باور نکنم - که شــر و ورهاشون رو به هیچ جام نگیرم ولی نمی شه. باخودم درگیر می باشم. |+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 27 تیر1385 و ساعت 12:44 بعد از ظهر ...
آخیش. دارم یه نفس راحت می کشم. بالاخره تموم شد. خسته شدم از بس که رفتم سر کلاس و درس خوندم. (من وجدان ندارم) ولی خداییش انگار که یه بار از رو کولم برداشتن. امتحان امروز هم احساس می کنم خیلی خوب دادم. ولی سه تا درس رو بی بر و برگرد میفتم. به جهنم سگ. چی کار کنم؟ بعد از امتحان هم به مناسبت تولد اول تیر یه پسر گل گلاب که از بچه های کلاسمون هستش و شوخی شوخی من شدم لوله کش و با یکی از دخترا دارن مزدوج می شن رفتیم یه سفره خونه جنوب شهر ولی خداییش خیلی جای باحالی بود. من که خوشم اومد. تازه تو این روز مبارک چشممون به جمال یکی از مداحان اهل بیت عصمت و طهارت که همیشه حالم ازش بهم می خورد روشن شد. حاج آقا هلالی. قبلا تو شو دیده بودمش. اومده بود اونجا و قلیون و از اول تا آخرش هم داشت اس ام اس کاری می کرد. خیلی دلم می خواست بهش گیر بدم ولی بچه ها نذاشتن. این ترم هم گذشت. *** پ.ن۱: ماندانا جون دو را دور احوال پرس هستم ها. بهت می گه؟ درضمن من تا آخرین قطره خون به بلاگفا وفادار خواهم ماند! پ.ن۲: چشم شین آقا! دعا کن پاس بشه سور شما هم به چشم. یه ذره فوقش باید سیب زمینی الویه الوو رو زیادش کنم. پ.ن۳: الوو! خدا ازت نگذره. ((روزت مبارک مامانی))
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 25 تیر1385 و ساعت 5:38 بعد از ظهر ...
بارپروردگارا! این خواهران عزیز - ترشیده - عشق شوهر ما را هرچه زودتر به وصال شوووووهر برسان که اینطوری پاچه ملت رو نگیرن و دق و دلی تو خونه موندنشون رو سر دانشجوهای بدبخت خالی نکنن. آمین ای تف به روح بی پدر مادرش که نذاشت هیچی بنویسم. امتحانم رو رسما گند زدم. الوو خانوم! ببین کی گفتم. ۱۰ تا بستنی بسکین (بسکت) رابینز رو عشقه. *** پ.ن۱: مانی جون! مخصلتم. نه بی شرف عقده ای. یه ذره مونده بود بلند شم بزنمش. ولی یه نگاه بهش کردم از صد تا فحش خواهر مادر بدتر بود. پ.ن۲: الوو خانوم! گفتم که. اگه پاس کردم ناهار همتون نون-کباب مهمون من + الویه که شری باید واسه تو مخصوص درست کنه. اگر هم که افتادم که ردخور نداره شرمنده هیکل واقعا ورزشیت!! پ.ن۳: آدم شدم! پ.ن و این حرف ها دیگه
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 18 تیر1385 و ساعت 6:40 بعد از ظهر ...
ای فلک! تا کمتر از یه ساعت دیگه باید برم سر امتحان. هیچ هیچی بارم نیست. حتی یه دور هم روشو نگاه نکردم. ای خدا! یه مراقب انسان - شریف - با وجدان بالا سرمون باشه. |+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 18 تیر1385 و ساعت 11:14 قبل از ظهر ...
احساس می کنم اون وزنههه انگار دیگه به قلبم آویزون نیست. دارم کم کم خودمو دوباره پیدا می کنم. به احتمال زیاد تو همین هفته همه چیزو یه جورایی تمومش کنم، جمع و جورش کنم. اصلاً کششش (چقدر ش شد)!!! رو ندارم. من اینکاره نیستم. الان می تونم ولی جاش نیست. وقتی هم که موقعیتش باشه دیگه من نمی تونم. لال می شم. سِر می شم. ولی تمام سعیم رو این هفته خواهم کرد. خدا جونی من که خیلی مخلص می باشم رو کمک کن. بذار بگن ما بنده های گناهکارِ فلان فلان شده فقط موقع هایی که کارمون گیر می کنه یادت میفتیم. آره – دقیقا هم همینطوره. می خواستی ما رو نیاری حالا هم که آوردی باید این چیزامون رو هم تحمل کنی. پا همه چیزمون هم وایستی. باید. اگه تو رو هم نداشتم چی کار می کردم؟! حساب کن. اون لحظه هایی که مخم داشته می گوزیده، دیگه حتی به خودم زحمت حرف زدن هم نمی دادم و می گفتم خودت که می دونی، من دیگه چی بگم؟! خودت یه کاریش بکن و همیشه خیلی درست یه کاریش کردی. طوری که خودم ۴ شاخ موندم. الان بازم می گم. خودت یه کاریش بکن.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 10 تیر1385 و ساعت 3:1 بعد از ظهر ...
خودت اعصاب - مصاب نداشته باشی اونوقت صبح اول صبح هم یه آدم ناناس قشنگ مهربون چایی شیرین سراپا همه خوبی که نمی دونم این همه بغض و بخل و ... رو کجاش جا می ده همچین گند بزنه به تمام نورون های مخت. خدایا کرور مرتبه شکر به درگاهت! خودت می دونی چرا. کٍی باشه تمام این تو خودم ریختنا و لعنت به شیطون فرستادنا واسه اینکه اساسی پاچه کسی رو نگیرم همش بشه یه تومور خوشگل و بریزه بیرون. آخ که نمیرم و اون روز رو ببینم. وقتی دیگه دیدم نه بابا! دیگه مخم داره منفجر می شه یه نصفه آرام بخش از الوو گرفتم و انداختم بالا. خداییش در عرض یه ربع کار ۴-۳ تا پیک ابسولوت رو انجام داد ولی چشمامو به زور باز نگه داشته بودم و دل و رودم گلوله شده بودن به همدیگه. حتی تا موقع ناهار هم باز نشدن تا بتونم یه لقمه زهرمار بریزم اون تو. ولی الان نمی دونم چرا ولی بهترم. این سکوت و تاریکی شب هم آرومم می کنه. چی می شد اگر همیشه شب بود و زمستون بود؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 8:27 بعد از ظهر ...
خودت بهم گفتی که آدما مثل آتیش می مونن. نه اینقدر بهشون نزدیک شو که بسوزوننت، نه اینقدر دور که یخ بزنی. من که اصولا از گرما متنفرم و عاشق سوز و سرما؛ ولی هربار که از روی اجبار بهشون نزدیک شدم چنان سوختم که اگر به مدد پوست کرگدن مانندم نبود شاید نمی تونستم خودم رو پیدا کنم. چی ازشون نصیبم شد جز زخم سوء استفاده هاشون؟ چه ظلمی در حقشون کردم غیر از این که نتونستم بهشون نه بگم؟! گناهم چی بود غیر از این که خر بودم – ساده بودم – بی تجربه بودم؟ آره مامان خـانوم، بذار یـــخ کنم. بذار داغــــون بشم. حداقلش اینه که فقط و فقط پیش خـــودم، توی وجودم داغون می شم. نمی خوام بشم تیاتر بقیه. دوست ندارم سوژه غیبت خاله خان باجیا رو واسه چند وقتی تأمین کنم. منی که همیشه حداقل حداقلش یه گوش شنوا و ساکت بودم واسه مصیبت های بقیه، هیچ عیب نداره که الان هیچ کس رو نمی تونم پیدا کنم تا بنالم واسش. همیشه از آدمای ضعیف متنفر بودم. آره. حقیرم. خیلی حقیر. به قول خودت آدمی که خودش رو دوست نداره باید بمیره. کسی که با خودش هم رودربایستی داره واســـه جـــرز دیوار خوبه. ولی همین آدم حقیر هنوزم شـــونه هاش زیر بار این همه درد خم نشده. نمی دونم. بازم دارم ناشکری می کنم. به خـــدا می دونم دردای من پیش مصیبت و گــــرفتاری خیلی از مردم هیچیه. بازم دچار درد بی دردی شدم. همینقدر می دونم که گیر کردم و راه سومی ندارم.
بی خیال مامان خانوم. بی خیال.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 3 تیر1385 و ساعت 5:46 بعد از ظهر ...
خودم هم داره کم کم باورم می شه که اوضام خیلی بی ریخته. اینقدر که دلم داره واسه امتحانا شور می زنه!!! اونم من! ای خدا واسه باعث و بانیش نسازه. ای خدا هرچه سریعتر از ایران دورش کنه. ای خدا هرچه زودتر شوهرش بده تا جیگرم خنک بشه. هوا گــــــــــــرم باشه، اوضاع روحیت زیر و رو شده باشه، آخر برج باشه، نزدیک این پریود زهرماریت باشه، تا چند روز دیگه قرار باشه امتحانات شروع بشه و خودت تکلیف خودتو ندونی. اه... که به قول آرمیتا چقده دارم چس ناله می کنم. ولی راست می گن وقتی قراره که بیاد یهو از در و دیوار واست می باره.
حالا می خوام مثل جودی لیست کنم: امروز فقط از دو تا چیز یه ذره خوشحالم. یکی اینکه زود می رم خونه و کپه مرگمو می ذارم که همیشه خواب بهترین درمون بوده واسم. یکی هم اینکه تونستم یه ذره از پولی که دست داداش جان هستش رو به هزار ترفند ازش بگیرم تا همه رو به فاک فنا نده و مجبور بشم حالا حالاها قسط اون رو هم بدم. البته یه مقدارش رو. بقیش رو چه جوری باید بتیغم حتما باید ائمه کمکم کنن.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |
|

