تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

آخ که امروز وقتی ساعت ۴ و ربع با بدبختی بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم و دیدم هنوز یه خرده وقت دارم (در حد ۵ دقیقه)!، وقتی پنجره اتاق رو باز کردم و اون هوای خاکستری اول صبح و اون باد خنک بهم خورد و با موهای خیسِ خیس رو تخت دراز کشیدم، گوش کردن به آهنگ «خوابیدی بدون لالایی و قصه» سیاوش قمیشی آخ که چقده بهم چسبید. اون تیکش که می گه (دیگه بیدار نمی شی با نگرونی – یا با تردید که بری یا که بمونی) که انگار وصف حال اون لحظه خودم بود. الوووو! مدیون 12 امام و 14 معصوم و 124000 پیغمبری اگه تو ختمم این آهنگو نذاری!

ولادت باسعادت اولین اختر تابناک آسمان حماقت ممدو رو به عموم شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می کنم. امسال در حال و هوایی این جشن پرشکوه رو برگزار می کنیم که امیدواریم به پیش بینی یه فال بین هندی! واسه همین هم انتظار بسیار شیرینیه. ساعت 5/10 امروز پدیده ای متولد شد که هنوز دانشمندان نتونستن یاخته های تشکیل دهندش رو بشناسن. موجودی که زمانی که داره قربون صدقت می ره و قهقهش سرتو برده، یهو در آن واحد آنچنان پاچتو می گیره که 48 ساعت طول می کشه تا برگردی به حال عادی. انسانی! (مجبور بودم دیگه) که با کلٌه خودشو پرتاب می کنه وسط مشکلات بقیه، بعد جیغ و هوار که بدبختی مردم به من چه ربطی داره؟! چرا دست از سر من بر نمی دارن؟؟!! کسی که کبرسن (مانی شاگرد خوبی هستم؟) فکر می کنم داره تغییرش می ده. خصوصاً یکی از صفت هاش رو که من عاشقش بودم. آدمی!! که تا واست تعریف نکنه باور نمی کنی که زندگی توی چه گردبادی انداختش و با یه وجب قد خودشو چه جوری کشیده بیرون. الوویی که می دونم احساسش حداقل نسبت به من یه فرقایی داره. یه حس – یه دلسوزی – یه نگرونی مادرانه.

الهام!

از خود خدا می خوام که امسال رو بهترین سال دوران زندگیت کنه. من به 7 اعتقاد دارم و امســـال هم واسه تو سال سرنوشت سازیه. مطمئنم که خوش یمنی این عدد تو رو به آرامش می رسونه.

                                                                ***

پ.ن۱: الوو خانوم! واسم بخر بذارم تو کشو هروقت دلم خواست بخورم. تازشم من تا PHD نگیرم ول کن نیستم؟ می خوام تا گور دانش بجویم. تو برو گرمکن ها رو کم کم دربیار که باید بپوشی.

پ.ن2: شین جان! کیو از شام می ترسونی؟! نه مطمئنا خبری پشت پرده هست. اینو دیگه شک نکن. زمستون رو هم که خیلی دوست دارم. اون سوز و سرماش. وااااای. شین آقا! من سگم. نمی دونستی بدون. البته بدم نمیومد خرس باشم. ۶ ماه خوابیدن خیلی لذت داره.

پ.ن3: آره مشتی. اون بیست و پنج صدمه منو کشته. گیر داده بودم به مراقبه که چرا 25/0 رو می دین؟ می گفت کامپیوترا صفر قبول نمی کنه. پاییز هم که موافقم باهات ناجور.

پ.ن4: مهدعلیا خاتون! تصدقت بشم. این اندرونی که هرچقدر تاریکتر باشه که حداقل واسه شما و میرزا بهتره. بعدشم اگه گل و بلبل کاریش بکنم دیگه عقممم می گیره بیام توش. جان میرزا بی خیال شو. مانی جان. داد شاید بتونم بزنم ولی تو خودم. بعدشم من مفرغ می خواااااااااام!!! درضمن خانوم حیدرزاده!  آرررررررررررررررررره.

پ.ن۵: پونه جونم! فقط ای کاش می شد تموم نشه. از یه طرف دلت می خواد لحظه لحظه شو بجوی (مصدر جویدن) از یه طرف فکر تموم شدنش هستی. اون هوای خاکستریش رو بگو.

پ.ن۶: و مدیریت محترم! جاتون بسیار بسیار خالیه. امیدوارم همه چی هرچه زودتر رو روال عادیش بیفته. این نیز بگذرد یعنی؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 29 مرداد1385 و ساعت 10:36 قبل از ظهر  
 ...
 

امروز یه خرده احساسش کردم. از صبح دیدم که یه جور دیگه ایه. دلم می خواست وقت داشتم و مدت ها کنار پنجره وا میستادم و می بلعیدمش. بعد از ظهر دیگه به اوجش رسید و الان که دیگه هیچی!

امـــــروز یه خرده پـــاییز رو حس کردم. هــــــوای خاکستری و یه نموره نسیم خنک و الان هم که غروبش داره غوغا می کنه.

                                                            

 

                                                           پاییزم زودتر بیا

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 24 مرداد1385 و ساعت 6:49 بعد از ظهر  
 ...
 

دیروز از اون روزایی بود که همه دور و بریام به نظرم به شدت لج ناک می رسیدن. از اون روزایی که نمی تونستم زیرسیبیلی رد کنم. البته نهایت کاری که می کردم فشار دادن دندونام رو همدیگه بود. از اون روزایی که دلم سکوت و تنهایی می خواست و خسته خسته بودم ولی گذشت.

حالا تو این خر تو خری یه بازیگر محبوب – یه انسان وارسته هم مهمونمون بود. فکر کنم مرتیکه منتظر بود بپریم جلو و ازش امضاء بگیریم. من بی تربیت که حتی سلام هم بهش نکردم. واقعا که جوونای !!! این دوره-زمونه دیگه هیچی حالیشون نیست. نه احترام به پیش کسوت (زیر ک کسره هستش!!) و نه کاسه لیسی و دستمال به دستی.

ای کاش می شد به جای این مته مزخرف عوضی پدرسگ دندونپزشکی یه دینامیت می ذاشتن وسط دندون آدم!! تا خالی بشه. اه که چقده از این صدا متنفففففرم. خدا می دونه چقدر باید پیاده بشم واسه این دندونای بی صاحاب.

یه 20 و با کمال افتخار یه 6 به نمره هام اضافه شد. بالاخره مرتیکه عقده ای کار خودشو کرد. یه کاره وسط امتحان بهم گیر داده که چرا من تا حالا تو رو ندیدم؟ واسه چی اومدی امتحان بدی؟ واسه چی بهم سلام نکردی؟ واسه چی اینقده بداخلاقی؟ منم که چیزی به نام دستمال تو زندگیم مفهوم نداره انگار که کار اون پیش من گیره همچین واسش قیافه گرفتم که یه 6 حرومم کرد. به جهنم سگ. جالب اینکه آبجی الووو یه شکلات خوشمزه واسه 6 بهم جایزه داد. تازه قول داده اگه اون یکی رو 4 بشم جایزه بهتری بهم بده.

و اینکه احساس می کنم به زودی قراره مبعوث بشم. جدیدا رؤیاهام صادق شدن. شبی که فرداش بچه ها خبر دادن که زبان 6 شدم، شبش خواب دیدم که رفتم تو بسکین رابینز. صبحش که از خواب بیدار شدم انگار که بهم الهام شد. خلاصه احساس انبیاء –اولیائی بهم دست داده.

                                                                         

                                                                ***

                     

پ.ن1: 1) الوو خانوم من مخلص فرح جون هم هستم شدید. 2) من غلط بکنم چیزی بگم 3)الوو خانوم کی بریم بسکت رابینز بخورم؟

 

پ.ن2: شرمنده پونه جونم. برو چشماتو درمان کن مادر. چشم پزشک خوب سراغ دارم، خواستی آدرسشو بهت می دم. آخه باباجون هرکی اومد، گفت یه ایمیل ازت دیدم اینقده خوشحال شدم منم که اصولا ساز مخالف، ایمیلتو که دیدم انگار که دنیا رو سرم خراب شد. ولی احساس می کنم بهت نمیاد که فتنه ریز باشی هرچند که من اصلا آدم شناس نبوده و نمی شم.

 

پ.ن3: مشتی جان ولی بازم می گم که بدتر شدیم. درنده تر شدیم. بی رحم تر شدیم. درمورد تلویزیون هم به شدت باهات موافقم. بعدشم اینکه ما مخلصیم.

 

پ.ن4: شین آقا! آخ که ای کاش می شد پشت پرده کیه ولی می گن هیچ وقت اون عالیجناب شناخته شده نبوده و نخواهد بود. یعنی می تونی به خودت سخت نگیری؟ اگه شد راهشو به من هم بگو.

 

پ.ن5: مانی جون به خدا من غر نمی زنم آخه!!! بعدشم با خاکستریش موافق و با قرمزش مخالفم. یه آلیاژ بگو که قرمزی نداشته باشه. درثانی بانو کلید این کلبه را دو دستی پیشکش حضور می نمائیم. فقط استدعا دارم که به میرزا آقاخان آقاسی بفرمائید که با احتیاط به دیدن سرکار بیایند. در و همسایه برایمان حرف درآورده اند. بعدشم اینکه خیلی معذرت. بذار به حساب گرفتاری این غیبتامو.

 

پ.ن6: جودوووو جونی رسیدن به خیر. باهات موافقم ۱۰۰۰۰۰۰۰٪  بلکه هم بیشتر به توان ۱۰۰۰

 

پ.ن7: ای مدیر! ای مدبر! چه اتفاقی رخ داده است؟

 

پ.ن۸: آرمان عزیز! یعنی به نظرت حتی یه ذره می شه امیدوار بود که یاد بگیریم؟ خصوصا اینکه به سمت بهبود پیش نمی ریم. حقیقتا موافقم باهات که دست اندرکارای تلویزیون کارشون رو عالی بلدن.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 24 مرداد1385 و ساعت 9:16 قبل از ظهر  
 ...
 

همیشه از پیشرفت و تکنولوژی بدم میومده. پدیده ای که درازای هدیه آسایش، آرامش رو از زندگی هامون دزدید. با هر اختراعی بخشی از وجود ما تبدیل به آهن شد. دیگه پوست و گوشت و خونی وجود نداشت که احساس و انسانیت تو شریان هاش جاری باشه.

وقتی به مطالب کتاب های تاریخ دوران دبیرستان رجوع می کنم و جنگ هایی که دوران قدیم در می گرفت، بهم ثابت می شه که هرچقدر به عقب برمی گردیم جنگ ها صرفاً بین سربازها و خارج از محدوده زندگی، توی دشتی – بیابونی جایی غیر از محل اسکان زن ها و بچه ها درمی گرفت. اون آدم های دانشگاه نرفته بی فرهنگ وحشی بلد نبودند که بمب ها و موشک هاشون رو درست زوم کنن رو مناطق غیرنظامی. یاد نگرفته بودن که بهترین زمان بمباران شب هاست چرا که زن ها و بچه ها همه تو خونه هاشون خواب هستن و بمب هاشون حروم نمی شه.

نمی دونم تلویزیون های کشورهای دیگه هم اینقدر با وسواس صحنه های کشت و کشتار رو نشون می دن یا نه؟! زمانی که یقه باز یه هنرپیشه زن خارجی توی یه فیلم سینمایی باعث می شه که طوری فیلم رو بکشن که صورت اون خانم نصفه نمایش داده می شه و هرآن آدم نگران جر خوردن فیلم هستش چقدر بادقت و سانسور نشده جنازه های تیکه – پاره شده رو نشون می دن! شب جمعه تلویزیون، قانا و جنازه هاش رو نمایش می داد. زمانی که تصویر جنازه یه دختربچه 3-2 ساله درحالی که دست هاش رو به آسمون بود رو دیدم یه آن احساس کردم دارم بالا میارم. خون نداشته تمام بدنم هجوم برد طرف سرم. دوباره همون گلودردی که جدیدا تشریفش رو آورده. از اون طرف یه دختر 7 ساله تهرانی با دیدن این صحنه هایی که خدا رو شکر به وفور از همین 7-6 تا شبکه پربرکتمون مدام دارن پخش می شن به اضافه این سریال مزخرف نرگس که من اصلا ندیدم ولی اوصافش رو شنیدم از سه شنبه شب تا الان تا صبح گریه می کنه و نمی تونه بخوابه. زمانی هم که با هزار التماس و نوازش چند دقیقه خوابش می بره با جیغ و گریه از خواب می پره که چی؟ کابوس دیده. آدم باید بره یقه کیو بگیره؟ از کی شاکی بشه؟ فحش بکشه به کی بابت وضعیت این کوچولو؟ این جنگ و خونریزی هایی که هرروز یه گوشه از دنیا رو گرفته؟ جواب حداقل بچه های بی گناهی که از ترس – سرما – گرسنگی اگر زنده بمونن بمب ها و موشک های فوق پیشرفته هدفشون می گیره رو کی قراره بده؟ اینه که می گم اگر علم پیشرفت نکرده بود، اگر تکنولوژی به کمک این اشرف مخلوقات!!! نیومده بود دنیای شاید بهتری داشتیم. حالا گیرم انواع و اقسام واکسن ها و داروها کشف نمی شد که از بیماری محفوظمون کنه که زنده بمونیم و این چیزها رو به چشم ببینیم. دنیایی که سیاوش قمیشی تو آهنگ تصور کن مجسم می کنه حتی فکر کردن بهش هم خوشاینده. جهانی که همه جنگ ها بشن مشمول آتش بس.

 ***

پ.ن۱: الوو خانوم از کجا معلوم از اون جرقه هایی که مشتی می گه از خود ما هم نمی پره؟!

پ.ن۲: شین شین جان تا اونجایی که ما شنیدیم گناه آمر همیشه بیشتر از عامل هستش حالا تو می خوای به جرگه حمایت از نسوان بپیوندی حرفی نیست. حتما دلایل مستدلی هم داری!! درضمن مامان جان من اومد و سر تو بی کلاه موند. بعدشم انگار حال تو از من خیلی بدتره!

پ.ن۳: مشتی جان یه چوب بگیری دستت سیر کتکمون بزنی بهتر نیست؟

پ.ن۴: دقیقا مدیریت محترم. خیر ســــرمون اومـــــدیم تو اجتمـــــاع و تحصیلات عـــالی و ... ولی به نظر من اون زن بی سواد خانه دار خیلی خیلی بیشتر قدر خودش رو می دونست.

پ.ن۵: مانی جون مفرغ چه رنگیه؟!  گیس منم بریده است و اصلا شبیه گیس نیست. فایده نداره ماندانا جون مخصوصا وقتی به این وضعم راضی باشم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 14 مرداد1385 و ساعت 1:3 بعد از ظهر  
 ...
 

وقتی که خیلی بچه بودم و کسی اگر اسم خودم رو صدا می کرد و مجید صدام نمی کرد جوابش رو نمی دادم شاید دلایلم فقط اندازه یه دونه از 10 تا انگشت دستم بود. بعدها که خیر سرم – مثلا بزرگتر شدم و شاهد فتنه هایی بودم که جرقش به دست زن ها زده می شد و درحقیقت زن ها نقش آمر و مردها عاملش بودن بیشتر دلم می خواست مجید باشم ولی دیگه دیر شده بود!

تلفن رو برمی دارم.  منشی ناناس اون ور خط دیگه نمی دونم چرا واسه من بدبخت هم طوری عشوه میاد تا بلکه کـــارش زودتر راه بیفته که اگر یه ذره هــــورمون های مردونم بیش از حـــد ترشح می کرد یقینا همون موقع مجبور می شدم یه بلایی سر الوو که بیشتر دم دستمه بیارم. نمی دونم دق و دلیم رو سر اون بالاییه خالی کنم یا مثل سگ پاچه اون دختره رو بگیرم؟

به تاریـــخ هم که نگــــاه می کنم می بینم تقریبا در پس هـــــر جنگی سایه یه زن خودشو نشون می ده. وقتی که مهد علیا باعث قتل امیرکبیر می شه یا زمانی که هلن سبب ساز جنگ ترویا می شه و ...

زیاد خوشایند نیست گفتن این حرف ها واسه من که تمام علائم زن بودن رو در خودم دارم و تا وقتی که یادم میاد شاکی بودم از تمام تبعیض هایی که بین زن و مرد چه از نظر فیزیک و روح که خداجون باعثش شده و چه از لحاظ اجتماعی و فرهنگی. ولی وقتی به دور و برم نگاه می کنم می بینم که چه توی محیط حقیقی که خونه، محیط کار، دانشگاه و ... و چه این دنیای مجازی می تونیم با استفاده از فاکتورهایی که خدا در وجودمون قرار داده خیلی راحت آتیشی به پا کنیم و یا بالعکس باعث آروم شدن یه حادثه در شرف وقوع بشیم. می دونم که تا وقتی که خودمون رو نشکنیم و از زن بودنمون برای برهم زدن آرامش بقیه که مطمئنم در درجه اول آرامش خودمون به فاک فنا می ره استفاده نکنیم نمی تونیم از دنیای بیرون توقع داشته باشیم حقوقمون رو رعایت کنن، قبولمون کنن، به چشم یه وسیله نگاهمون نکنن.

***

پ.ن۱: شاپرک هنوز نه!

پ.ن۲: اینم از شانس من بدبخته. درمورد مامان ۲۵ ساله هم حتما چون اصولا از بچه ها زیاد خوشم نمیاد. نکته بعدی اینکه سه تا دیگه نمره مونده که ۲ تاش رو اساسی گند زدم. بعدشم خرج زندگی گرونه بعد از ظهرها کار تاسیسات هم می کنم چی کار کنم؟ برم دزدی کنم؟ من عمرا با تو رستوران نمیام آبروی آدمو می خوای ببری با این لیست غذاهای مورد علاقت!!!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 10 مرداد1385 و ساعت 7:39 بعد از ظهر  
 ...
 

به یک عدد مامان سریعا نیازمندیم.

خونوادمون داره از هم می پاشه. یعنی داریم از گرسنگی تلف می شیم! مامان خانوم تشریفشون رو بردن عروسی برادرزاده عزیز و موندگار شدن. در نتیجه من و بابا و مفمد هم که به درد گشادی مبتلا هستیم در شرف مردن هستیم. ولی از اون طرف باباجان می گفتن زیاد مامان رو تحت فشار نذار که برگرده بذار یه مقدار استراحت کنه. تا اینجای کار مشکلی نیست ولی با درنظر گرفتن ساعت ورود بابا که شب ها به ۵/۱۰ شب تغییر پیدا کرده موضوع یه مقدار بودار می شه ولی هرچند بابا واسه خودش یه پیغمبره. یه کبریت بی خطر به تمام معنا. بمیرم واسه مامان که چی کشیده این همه سال!!

 

امروز نمره ۵ تا درس رو گرفتم به شرح ذیل:

۱۹-۱۹-۱۷-۱۲-۵/۱۶ ولی سه تا دیگه  مونده. یکیش رو که خوب دادم (امتحان) و اون دو تا رو بی شک خواهم افتاد.

***

پ.ن۱: شین جان! تنها حسنت که تعریفش رو واسم کرده بودن خسیس نبودنت بود که! دقیقا. نمی تونم عوض کنم. خصوصا اینکه به همین راضی ترم. تو بهتری؟

پ.ن۲: چشششششششششم مانی خانوم. هرچی شما دستور بفرمائید. راستی ماندانا همین الان به توصیت عمل کردم. بگو کجا؟ رو میز رئیس! مهتابی بالای سر میزش چشمک می زد کسی نبود رفتم بالا میزش که لامپ رو شل کنم همزمان یاد حرف تو افتادم. حالا بگو چرا؟

پ.ن۳: مشتی باور کن که اصلا آدم سختگیری نیستم. یعنی حداقل سعی می کنم نباشم چون توقعاتم خیلی پایینه ولـــی دیگه یه وقتایی قاط مــــی زنم. گلـــــودردم هم به خــــاطر عفونت و ... نیست. جــدیدا تا یه ذره ناراحت می شـــم گلوم درد می گیره!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت 5:30 بعد از ظهر  
 ...
 

اعتراف می کنم که هنوز یه ابسیلون نتونستم آدمای دور و برمو بشناسم. هنوز که هنوزه اعتماد بی جا می کنم. اه که حالم از همشون به هم می خوره. همشون. کسایی که دوستیشون و دشمنیشون همه یه بار سنگین رو دوشم بوده. فقط خدا رو شکر می کنم که آدم احمق ساده کولی بده خنگ بدبخت خر بی سیاست و همه چیزی هستم ولی حداقل بلد نیستم هروقت که ویرم بگیره دهنمو باز کنم و هرچی که دلم بخواد رو بریزم بیرون و این باعث افتخارم باشه.

ماندانا! صفحه رو بازکرده بودم که یه خطی تو این تونل سیاه بندازم ولی درحال حاضر چیزی که احساس می کنم یه گلو درده خیلی شدیده از کسی که خیر سرم خیلی دلسوزمه و سمبل واقعیه دوستی خاله خرسه. بالاخره همه چیم باید به همه چیم بیاد. دلسوزم هم باید این طوری باشه حتما.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 4 مرداد1385 و ساعت 4:32 بعد از ظهر  
 ...
 

دندونم به طرز وحشتناکی می درده. از چهارشنبه شروع کرده به جفتک زدن. اول دندون طرف راستم درد گرفته بود. این چند روز مجبور شدم با سمت چپ غذا مذا بخورم. ولی از صبح درد این طرفیه داره دیوونم می کنه. تا گوشم و از پایین - تا گردنم از دردش تیر می کشه. یاد اون قیژ قیژ دندونپزشکی و این که باید ۲ ساعت تمام دست یارو تو دهنم باشه مجبورم می کنه که فعلا تحمل کنم. البته به این دلایل بی پولی رو هم باید  اضــافه کنم. حقوقـــم رو نگرفته واسش چاله کندم. چند تا کـــار واجب دارم که مــی دونم واسه اون ها هم پول کم میارم چه برسه به دندونپزشکی رفتن.

پنج شنبه هم عروسی پسردایی جانه. از اون جایی که خیلی بچه بامعرفتیه از اعماق تهم واسش آرزوی خوشبختی می کنم. ولی بعید می دونم. دختره رو یه بار بیشتر ندیدم ولی همون یه بار کافی بود تا قرارش بدم تو لیست آدمایی که هیچ ازشون خوشم نمیاد. طوری قیافه می گرفت انگار که دختر سفیرکبیره! با وجودی که وضع مالی پدرش اصلا تعریفی نداره. این هیچ اشکالی نداره. به نظرم این مسخرس که بخوای با این اداها خودتو بالا ببری. فرزاد پسر فوق العاده شوخیه. خانوم اولتیماتوم داده که دیگه حق نداری تو جمع مسخره بازی دربیاری! درضمن باباش هم گفته من هیچی به دخترم نمی دم. همه چی رو خود پسره باید بخره! فعلا رایزنی ها ادامه داره تا منو هم بکشونن عروسی. ولی به هیچ عنوان حـــوصلش رو ندارم. مخصوصـــا اینکه مهمــونی اراذل افتاده پنج شنبه و یه بار به خاطر امتحانای من به هم زدن. اگر این بار هم بخوام بپیچونم به احتمال خیلـــی قـــوی مورد جر خوردگی قرار خواهم گرفت.

***

پ.ن۱: مشتی جان. اسپرسو.فرانسه + ترک گرفتم واسش. آخه غیر از پنج شنبه ها بقیه روزای هفته رو  صبح تا شب سر کارم. واسه همین دیگه فرصتی نداشتم.

پ.ن۲: دکتر شین! دونه دونه سعی می کنم واست بگم. ببین خوب می شم یا نه؟ تمام سعیم اینه که همیشه خود خودم باشم - من خیلی سعـــی می کنم از این عـــوامل دوری کنم ولــی باور کن نمی دونم چرا می گردن و می گردن سر من خراب می شن - حتی ۱٪ هم به فکر خودم نیستم - زیاد آدم خوشحالی نیستم - عمرا یه دونه دوست پسر جوابگوی من نیست. واسه سلامتیم بیشترش مضره دکتر؟ درضمن نصیحته این دختره هیچ فایده ای نداره. توقع نداری کسی که پاش لب گوره که اصلاح بشه؟ داری؟ امیدوارم همه چی اون طوری که بهترینه بشه.

پ.ن۳: خواهیم دید الوو خانوم. اونم تو بیداری.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 1 مرداد1385 و ساعت 11:21 قبل از ظهر