تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

همتون خوبید. همه شما مامان ها خوبید ولی تو جزو اون دسته ای هستی که بی نظیرن. تموم سال هایی که همه سختی ها-کمبودها-فشارها-اعصاب خردی هایی که من فقط ۲۷ ســال شاهدش بودم و تنها دلیلت واســه ادامه راه ماها بودیم و تحمــل کردی حالا باعث شــده تو تنها دلیل من واسه زندگی کردن بشی. اینو بی تعــارف می گم. عین یه تــار مویی که وصــلم کردی به این دنیـــای کوفتی. چون خـــوب می دونم اگـــر نباشم تو هم داغون می شی.

وقتی به الهام گفتم که آرزوم اینه که زودتر از مامان بمیرم چون بعد از اون دیگه نه جایی دارم و نه کاری گفت این رو هیچ وقت از خدا نخواه. داغ اولاد خیلی سخته واسه پدر و مادر. پس از خدا می خوام که حداقل نه من شاهد رفتنت باشم و نه تو نبودنم رو ببینی.

مامانم

شرمندتم واسه تمام وقت هایی که باید باشم و پیشت نیستم.

مامانم

من رو ببخش واسه تمام آرزوهایی که نتونستم واست برآورده کنم.

مامانم

ازت معذرت می خوام واسه شلختگی هام - لباس های جمع نکردنام و اتاق ریخت و پاشم

 

مامانم

تولدت مبارک.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 20 شهریور1385 و ساعت 8:36 بعد از ظهر  
 ...
 

این درد رو من از بچگی داشتم که وقتی جایی می رفتم - کاری می کردم که خاطره خیلی خوب یا خیلی بدی تو ذهنم جا می ذاشت تقریبا تا دو هفته بعدش مدام با خودم می گفتم دیروز این موقع - این ساعت این کار رو کردم - اون جا بودم. پریروز این موقع ها این طوری. اون هفته این ساعت این جوری. تا به تدریج مشمول مرور زمان می شه و کمرنگ تر. این درد هنوز با منه و بعضی وقت ها انگار که همین برگشتن ها قلبمو مچاله می کنه.

هفته خیلی خیلی گندی بود. امروز مهمونی اراذل دعوتم ولی هیچ حسی واسه رفتن ندارم. نمی دونم چطور باید بپیچونمش.

***

پ.ن۱: تنبلی یه گوششه مشتی. خیلی خیلی گرفتارم. همه چیم انگار که پیچیده تو همدیگه. جدی جدی قصد رفتن داری؟ اه که حالم بهم می خوره از این تقدس مآبی.

پ.ن2: بذار بکشتت راحت شی دیگه. مثلا می خوای بمونی تو این دنیا چی کار کنی که تا حالاش نکردی؟ البته یه کار مونده. بعد از اینکه ما رو شام بردی بیرون اون وقت می گم الوو راحتت کنه. درضمن من از کوکو بدم میاد. دیدی بمیری خیلی بهتره؟

پ.ن3: بابت تصویر خاله مانی خواهش می کنم. آنچه شما خواسته اید منم که به قول الوو خر وامونده چوش. اونم از این چوش ها. ماندانا جون! همشونو بکش دو تایی شام بریم بیرون. اینطوری به نظرم خیلی بهتره.

پ.ن۴: جوودوو جون موافقم باهات خفن. دیشب داشتم فکر می کردم بابا جیش کن تو این زندگی بره. این طوری سگ دو بزنی بعد واسه 2زار پول باید دربمونی و همش با خودت چه کنم چه کنم کنی.

پ.ن5: مرسی شراره جون. نه می گن آسمون هرجا که بری همین رنگه. ولی من فکر می کنم آسمون مملکت اسلامی ما خیلی پررنگ تره. چشم.

پ.ن6: حاجی حتما قبلش یه ندا بده که می خوام اولین نفرها باشم که می خونم. سالهای ساله که واسم سواله و همه با این جمله که تو حکمتش رو نمی دونی سر و تهش رو هم میارن.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 10:40 قبل از ظهر  
 ...
 

واقعاً که خاک بر سر من بکنن. دو ترم معدل بالای 17 گرفتم، هیشکی به هیچ جاش حساب نکرد. این ترم که یه درس رو افتادم یه شکلات خوشمزه کادو گرفتم یه ربع سکه اونم از کی؟؟!! از حاجی!! و یه ساعت مچی! خداییش دیگه وقت ظهور آقا رسیده. دیگه نشونه های دوره آخر زمان از این بیشتر باید رؤیت بشه؟ نازنم اگر ترم دیگه حداقل 5 تا درس رو نیفتم.

اوضاع احوال مالی بسیار قمر در عقرب می باشد. نه فقط مال من که حداقل مسئولیت زندگی رو اونقدر رو دوش ندارم. وضع دور و بریام خیلی بدتره. وضع حقوق و اضافه کاری که انگار صدقه سر خودشون و زن و بچه هاشون پرت می کنن جلو بقیه و مدام سرش دبّه درمیارن که از سر و تهش بزنن. نمی دونم قراره چی بشه؟ مامان از تورم وحشتناکی که به وجود اومده می گه. از قیمت صعود کرده مرغ و چیزای دیگه. نگاه می کنم به حقوق 150000 تومنی همکارام با چند تا بچه و کرایه خونه و ... نمی دونم قراره چی بشه؟ چند روز قبل واسه کاری رفتم فروشگاه شهروند. یه نگاه به قسمت لوازم تحریر که کردم دیدم خودخواهیه اگر خدا رو شکر کنم که بچه ای ندارم. حقیقتا اعصابم بهم ریخت واسه خونواده هایی که دو سه تا بچه دنبالشون بود و نگاه دفتر و جامدادی و خودکارهایی فانتزی می کردن که دفتر 80 برگشون 1800 تومن قیمت خورده بود. جالب این که دیگه دفتر و خودکار معمولی پیدا نمی کردی . جلد تمام دفترها بسیار خوشگل و مرغوب با عکس های دیجی مون و اسپایدر من و سیندرلا و هزار تا کوفت دیگه. همه خط کشی شده و شیک با کلی اکلیل روشون. تو دل اون بچه ای که دلش از این ها می خواد و باباش نداره واسش بخره و همکلاسی هاش روز اول مهر کیف و جامدادی و دفتر و مداد پاک کن هاشون رو قراره به هم نشون بدن چی می خواد بگذره؟ خداجون لطفاً عدالتت رو واسم توضیح بده. من نمی فهمم. تو حالیم کن.

 

***

 

پ.ن1: مهدی جان. حقیقتاً خوشحال شدم وقتی الهام خبر رو بهم داد. از ته دل دعا می کنم به زودی زود رو پاهات بلند شی و ویلچر رو واقعاً یه خاطرش کنی.

 

پ.ن2: ای جوودوو جون، دست رو دلم نذار.

 

پ.ن3: نه خاله مانی. ای کاش عرضه این کار رو هم داشتم. بعدشم تو یه چیزی به این شین خسیس بگو. بعدشم چطور هنوز متوجه نشدی ایشون فلک پروف دعوا پروف ادب پروف هستن؟! مانی جونم سکوتم از رضایت نیست. گل از این پلاسیده تر هم دیگه نداشتم. به نظرت خوبه؟ یا بگردم دنبال یکی دیگه؟ درضمن به خاطر اینکه سقم مطلبت راجع به علاقه به الهام رو به اثبات برسونم الساعه آپ نمودیم. باشد که دیگر اینگونه برداشت نفرمایید.

 

پ.ن4: آق مشتی مرسی که بالاخره یکی پیدا شد منو درک کرد. هرچقدر هم صبور باشی باز کم میاری.

 

پ.ن5: شین جان. نمی تونستی یه دعا هم واسه من بکنی؟ که یه داداشی، عمویی، بابابزرگی چیزی داشته باشه که به درد من هم بخوره؟ واقعاً که بی خیری! پاییز و زمستون هم دیگه نزدیک نزدیک شده. بو کن. حسش می کنی.

 

پ.ن6: مدیریت محترم! حقیقتاً از درایت شما بعید بود که شما هم مشمول پاچه گیری شوید! درضمن هنوز زنده ایم بدبختانه.

 

پ.ن7: مرسی شراره جان. خیلی محبت کردی. همسایم هنوز زندس.

 

پ.ن8: موافقم الوو جونم. بکشش. بسیار دردناک هم بکشش. اصلا زجر کشش کن.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 12 شهریور1385 و ساعت 11:17 قبل از ظهر