|
...
۱۳۸۵/۸/۸ هم روزی بود واسه خودش. از اون روزها از اون لحظاتی که دلت می خواد تو اون لحظه بمیری. مثل موقع هایی که بالای یه بلندی ایستادی و از اون بالا پایین رو نگاه می کنی و نمی خوای برگردی پایین. امروز ولی دوباره همون درد همیشگیم رو گرفتم که دیروز تو این لحظه - دیروز این موقع ها - دیروز ... *** پ.ن۱: خاله مانی تازه کجاشو دیدی. سعی کردم قسمت هایی رو که خیلی دردناکه سانسور کنم. خدا نکنه مانی جون. چرا حالا لال؟ پ.ن۲: مرسی شین آقا. ول کام بک شما هم درد نکنه. تبریکات با تاخیر من را هم بپذیرید. سال های خوبی واسش آرزو دارم. در مورد پائیز هم موافقم. خیلی خوشگله. این محل هم بالاخره خرج داره اگر می خوای بجای صندوق پستی ازش استفاده کنی همینطوری که نمی شه. می شه؟ پ.ن۳: خجالتم نده مشتی جون دیگه
|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 9 آبان1385 و ساعت 1:19 بعد از ظهر ...
الان خداییش باید چهره منو شطرنجی کنن. با کلی خجالت و معذرت. بعد از نود و بوقی هلال ماه رؤیت شد. امروز باید عید اعلام می شد، به نظرم علما یه خرده اشتباه کردن. با خودم قرار گذاشته بودم که از اول مهر یعنی شروع پاییز جون جونم هر روز حتی شده یه پست کوچولو بنویسیم. ولی یهو نمی دونم چرا اینقدر کار آوار شد رو سرم. یه جورایی گه گیجه گرفتم. این شد که از 20 شهریور که تولد مامان خانوم بود تازه اونم در شرایط بسیار دردناک تونستم بنویسم به گونه ای که صفحه باز بود یه ذره می تایپیدم، 3 ذره کار می کردم، دیگه اینجا رو خالی گذاشتم واسه مهد علیا و میرزا آقاخان نوری. ضمنا واسه اینکه الهام رو از خجالت بکشم و نشون بدم که چقدر آدم!!! دموکراتی هستم، اون پستش رو پاک نکردم. خدا این همه روشنفکری رو از ما نگیره. اوضام به نحو ناجوری خر تو خر می باشد. از شرایط اداره که بگذریم، یه دندونم که تقریبا یک ماه و نیمه که پانسمانه و قریب به دو هفتس که پانسمانش افتاده و هرروز مجبورم یه گلوله پنبه بکنم توش تا از دردش نمیرم. یکی دیگه از دندونام هم که پر شده درد وحشتناکی می کنه و پول ندارم. قرصای تیروئیدمو که سر خود قطع کرده بودم داره واسم کم کم مشکل ساز می شه و تمام سیستمم رو ریخته به هم و وقت ندارم برم دکتر و دوباره آزمایش. ترم آخر دانشگُه هم هست و گیر یه سری استاد زبون نفهم افتادم و نمی دونم چی کار کنم. کلاس تربیت بدنی رو که دو ترم قبل حال نداشتم برم و افتاده بودم به استادش گفتم که پام شکسته بوده و توش پلاتینه و نمی تونم ورزش کنم. اونم گفته از پزشکت باید گواهی بیاری و نمی دونم چی کار کنم. آقای رئیس جمهور هم با دستور مساعدی که دادن گند زدن به وضع قراردادهامون و معلوم نیست قراره چه بلایی سرمون بیارن و نوید دادن که حالا حالاها هم منتظر حقوق نباشین. از اون طرف لیست بدهکاریهامو که نگاه می کنم خندم می گیره. از همه جالب تر هم وجود یه برادر بی کار خونسرده که صبح تا شب تو خونه خوابیده و عین خیالش نیست و تازه طلبکار هم هست که چرا دنیا بر وفق مرادش نیست و منم مجبور شدم چند روز پیش تمام حرفایی رو که تا حالا بهش نزده بودم بزنم. خلاصه اینکه یکی به دادم برسه واویلا. ولی تمام اینا واسم قابل تحمله اونم به خاطر هــوای خوشگله خـــــــاکستریه بارونیه خودمه که وقتی نگاه آسمــــون می کنم از شـــوق نفسم بند میاد. خیلی دلم می خواست آزاد بودم و تو یه دشت خیس راه می رفتم و راه می رفتم و سرمو رو به آسمون می گرفتم و می ذاشتم بارون بخوره تو صورتم.
***
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 6 آبان1385 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |
|

