|
...
اينم آخرين لحظات پاييز. امسال پاييز اصلا نفهميدم چطوري گذشت. نتونستم اون طور كه دلم مي خواست نفسش بكشم. چقدر امشب دلم گرفته بود. تو فكر ناصر عبدالهي و خونوادش و ۴ تا بچه اي كه جا گذاشته هم بودم. انگار وقتي آدم حالش خرابه مدام بدبختي ها رو رصد مي كنه. چند بار حافظ رو باز كردم ولي نفهميدم چي گفت. هیچ حس خوبی بهم دست نمی ده وقتی فکر می کنم از فردا روزها قراره بلند بشن. هرچند زمستون رو هم دوست دارم ولی باید قبول کنم بعد از امشب تو سرازیری میفته. وقتي نگاه شب يلداي پارسال تا امسال مي كنم مي بينم چقدر بالا پايين داشتم. خداجونم خودت هواي همه رو داشته باش. |+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 10:37 بعد از ظهر ...
پاییزم هم داره تموم می شه هرچند امسال پاییز به یه دلیل بزرگ لطف زیادی واسم نداشت ولی از اینکه می بینم ســــه روز دیگه می ره و نمـــــی دونم ســــال دیگه باشم یا نه و اگـــر آره، تو چه شـــرایطی می بینمش دلم بدجوری می گیره. امشب یه بغض تو گلوم نشسته. انگار ته تهای گلومه. نمی دونم ربطش بدم به کدوم مرگمه. امروز بعد از مدت ها یه دوست عزیز رو دیدم و ... همیشه از تغییر و تحول بیزار بودم حتی اگر این تغییر در جهت بهبود باشه. دلم می خواد اوضاع همون طوری که بهش عادت می کنم ادامه پیدا کنه و این چند وقته تا دلم نخواد کن فیکون داشتم. بعضی هاش رو هنوز نتونستم هضم و باور کنم. امروز یه خروار جواب آزمایش و سونوگرافی و کوفت رو بردم پیش دکتر و بدبختانه انگار هنوز باید زنده بمونم. (خداجون شکرت – من گُه بخورم ناشکری کنم) ولی واسه بار سوم تو این یه ماه باید آزمایش خون بدم. انگار از خونم خوششون اومده و از انواع نایابه. الووی عوضی هم استعفا داده و می خواد مثل عمو یادگار بره خواب زمستونی. از همه جهات خوشحالم که از شرّش راحت می شم. دیگه هیشکی نیست به من بد و بیراه بگه و مدام باهاش سر کار دعوا کنم. لازم هم نیست مدام یادآوری کنم که صدات آلودگی صوتی ایجاد می کنه یه خرده یواش تر. ولی از طرفی هم یه مامان خوب و دلسوز رو هرروز نمی بینم. یکی که بدون اینکه کنجکاوی بی خود تو کارام بکنه بیشتر اوقات حالم رو می فهمید و حرفاش آرومم می کرد. یکی که درعین اینکه 180 درجه باهم متفاوت هستیم ولی حرف همدیگه رو خوب می فهمیم تا جایی که بعضی همکارا فکر می کنن که عمداً همیشه باهم موافق بودیم. آره نبودنش یکی از سبب های بغض امشبمه. دیگه کی بعضی روزا صبح با یه پچ پچ بیاد تو و پرتش کنه رو میزم؟ کی یکسره بهم یادآوری کنه که رنگم مثه رنگ جیش شده؟ کی مجبورم کنه که ناهارم رو سر وقت بخورم؟ کی منو دچار پارادکس کنه؟ خلاصه این که خیلی سوت و کور می شه اینجا. خدا بگم چی کارت کنه سفارت. امشب چقده احتیاج به اونایی دارم که همه رو ریخت دور.
***
پ.ن۱: شیرینیش شین آقا (اول شدن)؟ چی شد بابا اون شام؟
پ.ن۲: دلت هم بخواد محل کار به این ماهی رو. کمتر جایی می تونی یه همکار سراپا همه خوبی پیدا کنی. بیچاره می دونم بعد از چند روز دلت واسش می تنگه. واسه خاله مانی هم یادم نبود خوب
پ.ن۳: خاله مانی جون می بینم که دو هفته مرخصی ازت یه شاعر معاصر ساخته. خاله بیشتر به خودت مرخصی بده. احتمالا حافظ هم به تنبلی الوو بوده و همش تو مرخصی. مانی جون حرف از حقوق نزن که حالم خیلی خرابه.
پ.ن۴: مشتی جون تقصیر این الوو حواس پرته بی سواته. من شرمنده. گرفتارم هم از نظر فکری هم کاری مشتی جون.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 6:54 بعد از ظهر ...
این روزا حس یه سرباز شکست خورده رو دارم. یه سرباز که جنگید و جنگید ولی فرماندش یهو عقب نشینی کرد و اون رو انگار به یه تیرک بستن تا ببینه تمام زحماتی که کشیده بودن، همه چیزایی که ساخته بودن، کارایی که داشت انجام می شد چطور به سرعت از بین می رن و دشمنایی که بیرونشون کرده بودن پیروزمندانه برمی گردن و آخ که اون خنده هاشون چقدر دل سرباز بدبخت رو به درد میاره. از اون بدتر سربازایی که تو چشم به هم زدنی تغییر موضع دادن و خودشون رو فروختن. اون هایی هم که یه ذره وجود داشتن هم خیلی خسته هستن. انگار که خستگی اون جنگ سخت به تن همه مونده. دارن ادامه می دن ولی فقط همین. فقط یه چیز هنوز این سرباز رو سرپا نگه داشته: روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد.
*** پ.ن1: شین آقا! آخه سوالایی می کنی ها! دیدی که زود نوشتم. پ.ن2: موافقم الووووووووووو پ.ن3: خالی مانی کجاییییییییییییییییی؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 9 آذر1385 و ساعت 8:14 قبل از ظهر داود پیرنیا و تاریخچه برنامه گلها
مطلب زیر رو تو سایت www.harmonia.ir خوندم که ظاهرا این سایت هم از وبلاگ http://gol-ha.blogfa.com گرفته و اینقدر به دلم نشست که دلم نیومد اینجا نذارمش. حقیقتا روحشون شاد. وقتی مقایسه می کنم شعر و موسیقی که از اون زمان با اون امکانات به جا مونده و موسیقی که ما داریم واسه آینده به جا می ذاریم دلم می سوزه.
داوود پيرنيا مبتكر و خالق برنامه گلها در سال 1279ش در تهران متولد شد. او موسيقي دان نبود، چون مادرش دختر علاء الدوله از رجال بزرگ قاجار بود و به دلايل گرايشات و اعتقادات مذهبي اجازه حضور در عرصه موسيقي را به او نداد اما تعليمات پدرش (مرحوم حسن پيرنيا) كه از روشنفكران آن دوران بود بر او بسيار مؤثر بود . تحصيلات ابتدايي را در منزل ، نزد معلمان وقت فرا گرفت . سپس براي ادامه تحصيل و فراگيري دروس زبان و… وارد مدرسه سن لويي شد . بعدها براي ادامه تحصيلات به سوئيس رفت . تصویر مربوط به ارکستر گلها به رهبری خالقی (ویلن اول : صبا) می باشد
برنامه گلها از سال 1339 ش به علت گسترش برنامه هاي راديو گسترش و تنوع يافت و بيشتر اوقات در دو قسمت اجرا و پخش مي شد : به چه کار آیدت ز گــــــــــل طبقی زمان این برنامه در حدود 45 دقیقه بود و پایان برنامه با این جمله ها بود : این هم گلی بود جاویدان از گلزار بی همتای ادب فارسی 2- گل هاي رنگارنگ كه اشعار آن بيشتر از شاعران معاصري همچون رهي معيري ، نواب صفا ، شهريار ، معيني كرمانشاهي و… انتخاب مي شد و تصنیف هایی هم در آن با ارکستر معروف گلها به رهبری روح الله خالقی اجرا می شد . همیشه شاد و همیشه خوش باشید از ديگر برنامه هايي كه بعدها به برنامه گلها افزوده شد و به آن تنوع و گيرايي بخشيد عبارتند از : 3- برگ سبز كه به ساز و آواز و شعرخواني اختصاص داشت و تصنیف اجرا نمی شد. برنامه در شب های جمعه در حدود 30 دقیقه پخش می شد و اولین برنامه با صدای سید جواد ذبیحی و نی کسایی و تار شهناز بود . چشم بگشا كه جلوه دلــدار و برنامه با اين درخواست از پروردگار با شعر عراقی پايان مي يافت : زیبد که ز درگــــــــاهت نومید نگردد باز و سپس این جمله که : اين هم برگ سبزي بود تحفه درويش
تا مــــــــــهر درخشنده و مــــــه تـــابــــان باد سرانجام او يازده آبان 1350 در سن 71 سالگي در تهران درگذشت.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 5 آذر1385 و ساعت 1:16 بعد از ظهر |
|


