تبليغاتX
سوته دل
 ...

 

به قول مامان کلارینس تو چراغ ها را من خاموش می کنم، «به من بگو خر». هزار بار الوو بهم گفته که یا تو Word تایپ کن، یا حداقل Save کن ولی بازم به خاطر مشکلات روحی – روانی فراوانی که با آن دست به گریبان می باشم، یا یادم می ره یا از قصد غیر از این عمل می کنم. نتیجش هم این می شه که صبح یه عالمه زر زدم بعدش هم Refresh کردم!

به ترتیب روزا می گم:

آزمایش خونم رو چهارشنبه رفتم دادم. شدم مشتری پر و پا قرص آزمایشگاه. دیگه می دونم کدومشون بهتر سوزن رو فرو می کنن. (قابل توجه خاله مانی و پروانه خانم جون)

پنج شنبه هم تعطیل و خونه و خواب و اینا. سر اذان ظهر بهترین خبری رو که می شد شنیدم. خـــدا رو  100 هـــزار بار شکــــر. نه. کرون کرون شکر. به خـــاطر اتفاق خیلی خیلی خـــــوبی که افتاد. خیلـــی دلم می خواست همون موقع این رخداد بزرگ رو اینجا می ثبتیدم ولی نشد. بله. الوو جون جونم ... ولی نه باید از خودش رخصت بگیرم بعد رسماً همه جا جار بزنم. آخ که چقدر دیدن داره قیافه بعضی ها. خصوصا سراپا همه خوبی گه )تا اینجای متن رو زده بودم که یه دعوای مشتی باهاش کردم و راحت) دیدن داره.

جمعـــه هـــم رفتم کــــوه. ســـارای عـــوضی کلی حـــرصم داد و خــودش یواشکی به قیافه سگ شده من می خندید. بلد نیست هنوز یخ شکن رو ببنده زیر کفشش. حالا بهش بگو سارا، 3 دقیقه وقت داری یه آرایش کامل بدون آینه بکنی. همچین واست صفا می ده خودشو که بیا و ببین. ولی منم کم نخندیدم بهش. کیمیا زنگ زد که باید ناهار بیایید خونمون. همین که وارد شدیم جسی از دور دوید و خودش رو پرت کرد تو بغلــــم. خیلی دلــم واسش تنگ شـــده بود. کلی پوزشو به ســـر و صـــــورتم مـــــالید. با اینکه نمی تونستم ازش دل بکنم گفتم حالا نوبت خاله ساراس. برو بغل خاله سارا که بچم حرف گوش کن پرید رو سارا. قیافش یعنی دیدن داشت. غضلات شکمم درد گرفت از بس که خندیدم. به توصیه من واسه اینکه دیگــــه روش نپره تمام مدت داشت نازش می کرد. طفلی جســــی هم ســــرش رو گـــذاشته بود رو پاش و کیف می کرد. حتی داشت از زور جیش منفجر می شد ولی جرات نداشت تکون بخوره از جاش. هرچی التماس کرد که یه خرده بگیرش دلم خواست که شکنجش بدم. حالی بردم خلاصه.

امروز هم اولین امتحانم رو به معنای واقعی گند زدم. به جهنم. اینم می ره رو بقیه. اصلا واسم مهم نیست. ولی چیزی که خیلی اذیتم کرد و واسم مهمه این بود که جای خالی الوو رو بیشتر از روزای دیگه حس کردم. خیلی بیشتر. هیشکی نبود که سر موقع با داد و قال و دعوا و فحش پرتم کنه بیرون. هیشکی هم نبود که نفرینش کنم، غر بزنم، فحشش بدم واسه این نونی که تو دامنم گذاشته. دلم خیلی واست تنگ شده الوو کچل. وقتی که خانوومی می شینه پشت میزت یعنی انگار که مامانمو جلوم ... هرچند فکر نمی کنم اون موقع هم به اندازه این مورد ناراحت بشم.

 

***

پ.ن۱: من و تو باید یاد بگیریم خاله! گرفتی ما رو؟ بابا نظافت شهر مکانیزه شده. شهرداری سریعا با این ماشین کوچولوهای آق پیشولی میاد تمیزشون می کنه. اونوقت بازم گم می شم. راست می گی خاله خصوصا صداشون که هر دو دیوار صوتی می شکنه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 24 دی1385 و ساعت 8:2 بعد از ظهر  
 ...
 

خدایی فکر کنم اونی که واسه اولین بار پاش رو تهران می گذاره مثل من گم نمی شه. هروقت می خوام دنبال کاری برم بیرون کلی همکار مارمولکم مسخرم می کنه که دوباره اس ام اس بهم نزنی که گم شدم! امروز واسه دو سه تا کار می خواستم برم سمت میدون انقلاب دوباره یه چهـــارراه زودتر پیاده شدم و کلی راه رو با خـــط یازده گز کردم. مـی خواستم با مشت بکوبم تو ســـر خودم. یکی و نصفــــی از کـــــارام انجام شد و بقیش نه. نمــــــی دونم بی خــــود و بی جهت پول بدم بالای کتاب خریدن یا نه؟ من که عمرا نه وقتشو دارم نه حوصلش رو. دوباره به نظرم دست به دامن ائمه اطهار بشم که صراط تقلب رو باز بگذارن و کاری کنن که بهناز بتونه بهم برسونه هم کم خرج تره هم کارسازتر.

چند روزه دل دردایی که می گیرتم بدجوری فکرمو مشغول کرده. عجیب اینه که احساس می کنم شکمم بزرگ هم شده!!! واویلا! همینو فقط کــــم داشتم. جــــدی جـــــدی درد می کنه ها. مخصوصا صبح ها که از خواب بیدار می شم. نمی دونم دقیقا چه خاکی باید تو سرم بریزم.

دلم واســـه الـــــوو هم شور می زنه. نمی دونم واسه چی؟ وقتی ته دلم مطمئنم که همه کاراش روبراهه و جور می شه. اینقدر دلش صافه که مطمئنم همه چی همون طور که باید پیش می ره.

***

پ.ن۱: چشم پروانه جون. می رم. الوو رو ولش کن. من جواب جیغ جیغاش رو نمی دم تو هم نده. از دندون پزشکی فعلا واجب تر باید برم دنبال آزمایش آخرم. پول الهام بیچاره رو هنوز ندادن که بخوام دو درش کنم. این الدنگ ها حق کسی رو که می خوان بدن تا یارو به التماس و بعد فحش کاری نیفته نم پس نمی دن. باشه. چشم. می رم. مرسی.

پ.ن2: شین جون باهات موافقم 100%. نباید زیاد سخت گرفت. خدا رو شکر یکی رو یه خرده شبیه خودم پیدا کردم. الهام حداقل کارش سخت تر می شه. باید به دو نفر سرکوفت بزنه. من دایورت می کنم موقع نصیحت

پ.ن3: چشم خاله مانی. چشم. خوشم اومد. به این می گن عرق فامیلی. عین همون تعصبی که خان مظفر رو قل مراد داره.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 19 دی1385 و ساعت 7:15 بعد از ظهر  
 ...
 

نمی دونم حالم خوبه یا نه. می دونم دلتنگم. خیلی هم دلتنگ.

امروز همکار مارمولکم نبود. رفتن کیش. خوش به حالش. دقیقا مثل یه احمق کلی تایپ کردم بعدشم خیلی خوشگل پنجره رو بستم. الان هم دارم سعـــی می کنم دوباره یـــادم بیاد چــــرندیاتی کــه قبلا زده بــــودم رو. از پنـــــج شــــنبه نوشته بودم که دلهـــره داشتم، مردد بودم، بین مــــی شه یا نمی شه و شد. یه روز قشنگ. از اون روزایی که باید روزها و لحظه هـــای دیگم رو به یادش طی کنم، بگذرونم، تحمل کنم، آه بکشم. همیشه خواب به دادم می رسه. چه زمانی که خیلی خوشم چه ناخوش. شبش مثل سنگ افتادم. قبلش با سارا واسه فردا هماهنگ کردم که بریم کوه. هم بعد از مدت ها می زدم به کوه هم ۳۶ تا عکسی که واسه واحد عکاسی باید می گرفتم رو مینداختم. هرچی مامان نالید، غر زد که آدم سالم تو این هوا نمی ره کوه، از اون جایی که من سالم نیستم گوش نکردم. قرار بود که ۵ بیدار شیم و ۶ بزنیم بیرون ولی من ساعت ۶ به زور از رختخواب کنده شدم. بگذریم که کلی سارا خانم گشاد غر زد که چرا یه ساعت منو سر کار گذاشتی. انگار نه انگار که ۷ روز هفته تو خونه س ها. با کمترین تجهیزات اونم به خاطر منگــــی که هنوز تو سرم بود زدم بیرون. حتی یه بلوز گرم هم نپوشیدم. فقط یه تی شرت! هوای سرد باحالی بود. موضوعی که انتخاب کردم هردو عشقولیای من هستن. هم زمستون هم کوه. امروز که ریختمشون رو کامپیوتر کلی خودم حال کردم. جدی من حیف شدم. اومدم چندتاییش رو بذارم که باشد که واسه نسل های آینده به یادگار بمونه ولی بلد نبودم.

امروز سوای از گهیش، یه خبر خوب خوب بهم رسید. اونم از کی؟ از الوو! اینقدر ذوق زده بودم که منی که عمرا نمی شه از دهنم حرف کشید به هرکی رسیدم گفتم. اونم با منظور. باشد دوستان مسرت بار شوند و دشمنان پکیده.

از ۲۴ امتحانا شروع می شه. امروز دفترچه کارشناسی رو از طریق رایانه! پر کردم. چه خانوم شدم من. ای کاش رئیس کوچیک رضایت می داد و می رفت. خوابم می یاد.

***

پ.ن۱: چه ربطی داره الوو خانوم؟ حتما اگه سه ساعت طول بدم باید کیفم رو هم بگردن!

پ.ن2: شین جان جدا وقتی اینا رو می گی کلی امیدوار مــــی شم. حس خـــــوبیه یه همـــدرد داشتن. تو هم پنبه می ذاری تو دندونات؟ من تقریبا یه بسته پنبه رو تموم کردم. احساس می کنم روز به روز سوراخش بزرگتر می شه!

پ.ن3: گفتی به خدا مانی جون. یا می شه اصلا حموم نرم. واقعا!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 16 دی1385 و ساعت 8:54 بعد از ظهر  
 ...
 

عصبانی هستم همراه با دلشوره. صبح فهمیدم تلفنی که دیشب منتظرش بودم و تا صبح تو فکرش رو زمانی که حمام بودم نمی دونم کی جواب داده!! عجیبه والا. موبایل زنگ خورده بعد از چند تا میس کال از گوشی من زنگ خورده و صحبتی هم نکردن! نمی دونم کدوم ... بوده ولی شب می رم و ته توشو درمیارم. نمی دونم بتونم خودم رو کنترل کنم و جوش نیارم یا نه. خونه باباجان واقعا امن ترین و بهترین جا به نظرم واسه یه دختره خصوصا تو این وضعیت ازدواج های قشنگ امروزی. همیشه هم خداییش راحت بوده و هستم ولــی بعضــــی وقتا خیلی دلم می خـــواد یه زندگی جدا داشته باشم. الان الوو می یاد فحش رو می کشه به من که با این وضع پول جمع کردنت حتما می تونی. نمی دونم شب باید با این عزیزان چه برخوردی بکنم؟ اصلا باید ببینم واسه چی دست زدن به تلفن و چرا به من نگفتن؟ عجیبه والا. همیشه حریم شخصی افراد واسم خیلی خیلی محترم بوده تا حالا هم سابقه نداشته که همچین کاری بکنن.

از یه طرف کلاغه خبر آورده زندگی یکی از دوستام به شدت خر تو خره. از همون اول که با این یارو آشنا شد هیچ حس خوبی نسبت بهش نداشتم. با اینکه بعد از ۱ ســـــال هم هنــــوز نمی دونم چه ریختیه ولی ازش خوشم نمی اومد. تا اینکه شنیدم شازده بعد از یکسال افتاده به چیز شکوندن و ...

از اون طرف وضع کاری یکی از عزیزترین دوستام نافرمه. حالم از این آدمیزاد بهم می خوره. یاد گرفتیم کار خودمون راه بیفته گور بابای بقیه. چه اهمیتی داره؟!

***

پ.ن۱: تو که خواب زمستونی هستی عمو یادگار.

پ.ن2: شین جان آروم - سکوت و عشق. این وصف اداره ما بدون وجود الووه. یعنی تو هم دندونت رو خالی کردی و نرفتی پر کنی؟

پ.ن3: بله خاله مانی بفرمایید. چادر سرمه. خاله یه جفت رو قربونت واسم کنار بذار. دقیقا ۲ تا از دندونام اوضاعشون از همه درامتره. مانی جون مرده اون وصف بدون سوتش هستم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 13 دی1385 و ساعت 12:21 بعد از ظهر