|
...
روزه سکوت گرفتم و یا به عبارتی حناق. تا ازم چیزی نپرسن و مجبور نشم با کسی حرف نمی زنم. وجود همه عصبیم می کنه و می ره رو نروم. اوضاع به شدت به هم ریخته. دوباره همون تغییراتی که من متنفرم ازش حتی در جهت بهبود که این بار همه چی داره خراب اندر خراب می شه. ولی به قول الوو به من چه. به جهنم سگ. بذار بشه ولی از یک طرف هم آستانه تحملم احساس می کنم کم کم داره پایین میاد. باید من هم بگردم دنبال یه کار دیگه ولی بدبختانه مشکل من اینه که نمی تونم خودم رو به این راحتی با یه جای جدید، یه محیط جدید وفق بدم اما چاره ای هم نیست. دیگه غیر قابل تحمل شده اینجا. امتحانا هم به میمنت و مبارکی تموم شدن و کلا فارغ التحصیل شدم ولی دو تا درس رو افتادم که از شانس بد ما با دو تا استاد عوضیه عقده ای کلاس داشتیم. عجیب این که بقیه رو خیلی خوب دادم (امتحان رو) ولی مرتیکه الدنگ 8 نمره گذاشته بود واسه حضور در کلاس که من 25/. هم بهم تعلق نمی گرفت! البته 6 نفری هستیم که این مشکل رو داریم و مدیر آموزش گفته یه خاکی به سرتون می ریزم حالا تا چی باشه. دیروز کوه خیلی بهم چسبید. کیمیا هم اومد. طبق تصمیمی که از قبل گرفته بودم از یال (بیراهه) رفتم. وقتی بهشون گفتم می خوام این کار رو بکنم باورشون نشد. منم سرم رو انداختم پایین و راهم رو ازشون جدا کردم. چه سکوتی! هیچ کس نبود. فقط گاه گداری یکی که انگار اونم از آدم ها خسته شده بود از کنارم می گذشت. *** پ.ن۱: خاله مانی کجایی که ببینی دارم چاقالو می شم! مامان یه پودر گرفته تو آب میوه به خوردم می ده که حجیم کننده اس!!! مانی جون جی کار کنم؟ می خوای بکشمش داغ به دلش بمونه؟ ماندانا جون کلاغ سیاه خبرای خوبی نمی داد. بهتر شدی؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 7 بهمن1385 و ساعت 3:49 بعد از ظهر |
|

