تبليغاتX
سوته دل
 ...

 

پلکام داره کم کم رو هم می ره که ییهو حواسم جمع ماشین پرایدی می شه که جلوی ماشینی که من توش هستم توی ترافیک شدید داره حرکت می کنه. خوابم می پره و به زور خندم رو قورت می دم. یه دختر و پسر که عقب ماشین نشستن دو جسمی هستن که الان شدن یه جسم! بدون هیچ ناراحتی هم مشغول French Kiss هستن. (یادش به خیر زمانی که معنی این کلمه رو یاد گرفتم. حقیقتا نمی دونستم چیه و یه روز تو اداره از این اتاق داد زدم که الوو ! French Kiss یعنی چی؟!!! و واسه اولین بار الوو کلی خجالت کشید و بهم اشاره کرد که فعلا خفه تا بعدا واست توضیح بدم.) یه آقای دیگه هم صندلی عقب اون پراید که همینطور دور و برش قلبای قرمز داشت می ترکید نشسته و با دست چپش دستگیره بالای در و با دست راستش دستگیره روی در رو محکم گرفته و خودش رو شدیدا جمع کرده و مثلا هیچی نمی بینه ولی بدبخت 7 دنگ حواسش به کنارشه و جالب اینکه تو فاصله بین این بیچاره و اون دو تا باچاره یه آدم متوسط و یا دو نفر لاغرو مثل خودم جا می شن! از اون بدتر یه پسر نوجوونه که کنار من نشسته و بمیرم واسش که تقریبا خم شده جلو که یک ثانیه از این فیلم زنده و پخش مستقیم رو از دست نده. دیگه راننده ماشین رو نگو که جای گاز و دنده رو گم کرده!

فکر کنم به خاطر محدودیت مکانی باشه که جدیدا خیلی از این مناظر بدیع و دل انگیز می بینم. احتمالا باید منتظر پیشرفت این صحنه ها هم باشیم. اگر جایی باشه که طفلیا بتونن این همه Love رو بتروکنن فکر نمی کنم کاری رو صندلی تاکسیای درب و داغون تهران با این همه زجر و مصیبت و این همه چشم حسرت زده داشته باشن. نمی دونم. شاید اینطوری هم واسشون لطفی داشته باشه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 27 فروردین1386 و ساعت 8:43 قبل از ظهر  
 ...
 

واقعا نمی دونم خجالت نمی کشن؟! شرمشون نمیاد؟! اول سال یه مشت آدم علاف مفت خور بخشنامه و تصویب نامه دادن که ادارات دولتی باید ناهارخوری، سرویس رفت و آمد، مهد کودک، فروشگاه تعاونی مصرف و ... رو تعطیل کنن. بمانیم که همه جا تک و توکی - فقط تک و توکی چرا که به قول آجیم خدا بیامرز اون نمک یددارا که آوردن دم در خونه ها بی خود که نبود - اعتراض کردن. حالا چقدر از سال می گذره؟ ۲۶ روز. دوباره یه بخشنامه، تصویب نامه، کوفت و مرض دادن که نه. تا اسفند ۸۶ اشکالی نداره. طبق سال ۸۵ عمل بشه! این چندمین باریه که بعد از مدت خیلی کوتاهی می گن گُه خوردیم؟

خسته شدم. خسته که بودم. خسته تر شدم. سراپا همه خوبی، چای شیرین، باقلوا بدجوری داره نِرو منو فاک می کنه! دلم می خواد بگردم دنبال یه کار دیگه. یه کاری که یه آدم عوضیه بیمار تمام هم و غمش این نباشه که بقیه رو انگولک کنه. تمامش رو از چشم کسی می دونم که این رو اینطوری هار و پررو کرد.

امروز مثل یه کارمند خوب فیلم آتش بس رو دانلود کردم و نشستم نگاه کردم. آخه مزاحما هیچکدوم نیستن و خدا رو شکر راحت بودیم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 4:33 بعد از ظهر  
 ...
 

دیشب اخــــــراجی ها رو دیدم.البته مفمد ســــی دیش رو گــــــرفته بود با کیفیت خیلــــــی عــــــالی! بدبخت ده نمکی حـــــق داشت اونطـــــوری جلز و ولز می کرد. اگر سی دی بیرون نمیومد فکـــــر می کنم 2 میلیارد رو فروش می کرد. از ده نمکی خوشم که نمیومد هیچ، مثل بقیه هم مسلکاش ازش بدم هم می آمد. ولی وقتی چند شب قبل تو برنامه شب شیشه ای باهاش مصاحبه کردن و بعد از دیدن فیلمش نظرم کمی بهتر شد نسبت بهش. شنیده بودم که فیلم 200 دقیقه بوده و دقیقا این موضوع تو فیلم مشخصه ولی به نظر من کار بسیار قوی رو از دست درآورده. اما از نظر من دیگه نباید فیلم بسازه. چون این موفقیتش لوث می شه. فیلم اوائلش کمدی بود البته با خیلی حرفای گفتنی که از زبون یه آدم مثل ده نمکی خیلی شنیدنی تر می شه ولی آخرای فیلم حقیقتا دلم به درد اومد. واسه اون همه آدم که قلع و قمع شدن. زیر تانک له شدن. از تشنگی و گرسنگی مردن. با صدای آهنگران از خود بی خود شدن و خودشون رو انداختن رو مین. به خاطر اعتقادی که همیشه واسم محترم بوده قید خونه و زندگی رو زدن و رفتن تو بیابون ها و تیکه تیکه شدن. که حالا 100 گـــــرم از استخون هاشون هم به درد می خوره. که ازش استفاده می کنن. فضایی که تا حالا از جنگ و جبهــــــــه واسه ما ترسیم کرده بودن یه محیط کاملا معـــــنوی بود که سربازها خیلی آســــون و راحت و بدون درد و خــــــونریزی زیاد شـــــربت شهــــادت رو می نوشیدند ولی تصویر ده نمکی چقدر فرق داشت. ماهایی که هــــــــزاران کیلومتر با خط مقدم فاصله داشتیم زندگی نمی کردیم. درست یادمه با این که خیلی کوچیک بودم شب که می خوابیدم اصلا امید نداشتم که فـــــردا رو دوباره بتونم ببینم. فکر می کردم که دیگه حتما امشب موشک می خوره تو خونمون و توی خواب می میریم. با شنیدن صدای آژیر قرمز بی اختیار دستام می رفت روی گوشام و اون ها رو محکم می گرفتم و چشمام رو می بستم تا بلکه وقتی باز می کنم همش خواب بوده باشه. هنوز لرزش دلم رو از صدای بمبارون حس می کنم. هنوز تصویر تابوت شهیدی که با مارش نظامی چند کوچه بالاتر از ما تحویل مادرش دادن جلو چشمامه. یعنی مسئول 8 سال مصیبت و جنگ باید اونقدر راحت می مرد؟ اگر اون دنیایی نباشه چی؟ پس چی می شه عدل خدا؟ مسئول مرگ اون همه آدم، بی سرپرست شدن و داغـــــدارشدن خونوادهاشون؟ آدم های بی دست و پا و نخـــــاعی و شیمیــــــایی رو کی باید بده؟ آمریکا؟ اسرائیل؟ انگلیس؟ صدام؟

نسل من نه انقلاب می خواست و نه جنگ. بی خود نگن که جنگ به ما تحمیل شد که دیگه خیلی کهنه شده این حقــــه. نسل من روی آرامش رو هیچ وقت ندید. شـــــادی رو حس نکرد. ســـــال ها از جنگ می گذره ولی وقتی سربازها رو رو پشت بوم مردم در حال جمع آوری دیش ها می بینم، وقتی تو روزنامه می خونم که از اول اردیبهشت طرح مبارزه با بی حجــــابی شروع می شه دلم مثل اون موقع ها که صدای بمب و موشک می آمد، می لرزه. احساس امنیت نمی کنم. درست مثل اون موقع ها.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 9:55 قبل از ظهر  
 ...
 

بعضی وقتا احساس می کنم ای کاش کمی دست و بالم باز بود و می تونستم یه کمی به عزیزجونم تو این شرایط کمک کنم. خیلی واسم سنگینه که بخواد ضرری رو بده که باعث و بانیش کس دیگه ای بوده. ولی بازم فدای سرش.

 

جمعه مامان دو تا عروس رو با خونواده هاشون پاگشاد کرد. انگار خوشش اومده از کارکردن من. تقریبا پنج شنبه رو که دربست دراختیارش بودم و جمعه هم که مشغول پذیرایی بازم قدرنشناسه!

یکی از عروس ها نمی دونم تقصیر مامان بود که دیر جنبید یا خودش که زود جنبیده 4 ماهه حامله تشریف داشت! از نظر سنی از اون یکی عروس هم چندسالی کوچیکتر بود ولی می دیدم راه و رسم شوهرداری رو خیلی خیلی بهتر بلده و چم و خم حاج آقا کامل دستش اومده با اینکه نه خونه دارن - نه ماشین و نه وضع کاری روبراهی و اون یکی جفت اوضاع به مراتب بهتری دارن ولی اصلا صمیمیت بینشون قابل مقایسه نبود. عروسی عروس بزرگه به خاطر کنسرت استاد شجریان که به مراتب واسم مهمتر بود نرفتم بنابراین اصلا شوهرش رو ندیده بودم ولی با چیزایی که از پسره شنیده بودم از اولش هیچ ذهنیت خــــــوبی نسبت بهش نداشتم ولی با این اوصـــــــــاف بازم فکر نمـــــــــی کردم به این بی ریختی و ازگلی باشه. نمی دونم چرا اینقدر هم مثل اوا خواهرا حرف می زد؟! اصلا لحظه اول که وارد شدن واسه چندثانیه ای انگار مسخ شدم. حیف نمی شد وگرنه همون وسط تالاپ می کوبیدم تو ســـر این رفیق شفیقم که چشـــــم بازار رو کــــور کرده. از اول تا آخــــــر مهمـــــــونی هم از کنارش تکون نمی خورد و مواظب بود که یه وقت کم و کسری نداشته باشه. سر سفره هم از من دور بود ولی فکر می کنم لقمه دهنش می ذاشت! ولی دقیقاً آثار ناراحتی رو تو چشمش می دیدم. از همه فجیع تر این بود که مرتیکه به طرز تهوع آوری هم هیزه. چندباری که بی اختیار نگاهم بهش افتاد دیدم که به شدت مشغوله. خصوصاً چشمش رو عروس کوچیکه که سفید و تپل هم شده میخکوب می شد. حتی زمانی که بابا داشت باهاش صحبت می کرد نگاهش برمی گشت. برعکس، از شوهر عروس کوچیکه نه فقط من، هممون خوشمون اومد با اینکه اون هم برخورد اول بود که می دیدیمش ولی خیلی زود به دل همه نشست. ولی از اون مرتیکه عوضی نه مامان خوشش اومد و نه مفمد ولی جرأت نمی کردیم جلو بابا چیزی بگیم اما وقتی نگاه هم می کردیم با جمع کردن مماخامون نشون می دادیم که عمرا از این بابا خوشمون نیومده.

نمی دونم. به نظرم خیلی چیزارو می تونی بگی به جهنم و ضررش به مرور فراموش می شه. حتی مانتوشلواری که خیاطش ازم 70 هزارتومن پول دوخت گرفت و عمیقاً رید بهش ولی این مورد یعنی قابل برگشت هست؟ یعنی وقتی غلط به این بزرگی کردی می تونی بگی به جهنم، شد که شد؟

 

 

                                                                    ***

 

پ.ن: به به  به خودت شین آقا. نمی دونم. حس می کنم اینجا حداقل یه خرده می تونم حرفایی که گوشی واسه شنیدنشون رو ندارم رو واسه خودم بنویسم. خوش گذشت؟ از شینچه چه خبر؟

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 19 فروردین1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر  
 ...
 

خدا این همه فعالیت و آپ تو دیت بودن رو از من نگیره.

نمی دونم واقعاً از ما مردم ایران بی کارتر و وقت کُش تر هم تو دنیا هست یا نه؟ تو سیستم اداری از تقریباً یکماه قبل از عید شروع می کنیم به کارت تبریک سال نو دادن به این و اون. حالا چه وقت و هزینه ای واسه خرید و ردیف کردن و پستش به فاک فنا می ره به جهنم. دوباره اونا جواب می دن که متقابلاً، خواهش می کنم، تمنّای وجود و خلاصه تا حول و حوش خردادماه این کار ادامه داره. حالا لیست کردن اسم آدم های بی کاری که کارت هم فرستادن به کنار. از روز اول کاری هم که میایم سر کار کورس این که بیان و تبریک بگن دیدن داره. حالا هرچی رئیس واسه اینکه قال این قضیه رو حداقل در داخل بکنه خودش بره دید و بازدید ولی مگه می شه بازدید رو پس نداد؟! خاک عالم! دوباره دونه دونه باید بیان واسه تبریک. آدم های بیکار خارجی هم که بمانند.

تو عجب مخمصه ای گیر افتادم. فعلا اندک مقداری رد شده ولی هنوز نه. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. ولی نظر دور و بریام اینه. خدا جون هرطوری که خودت می دونی.

 

                                                 

                                                                ***

 

پ.ن: خاله مانی خدایی حال کردم با پکیجت. خدا از زبونت بشنوه خاله یعنی می شه؟

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 8:3 بعد از ظهر  
 ...
 

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم                     واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالیه پر افاده شم                             وایسا دنیا، وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

 

تقـــریباً خودمو با این آهنگ رضــــا صــــادقی امــــــروز صبح خفــــــه کردم. زیاد ازش خوشم نمیاد. به نظرم خیلی جواد می خوند ولی با این آهنگش خیلی حال کردم.

 

سیزده به در که از خونه تکون نخوردم. بعد از ظهر هم که مامان گفت بیا بریم یه دوری تو شهرک بزنیم پیچوندمش. امروز هم که خدا رو شکر همه مزاحما کرج هستن و بی حضور اونا صفایی داره. (ولی انگار راه افتادن که بیان!!)

هنوز تو خباثت آدم ها نتونستم یقین پیدا کنم. یعنی نمی تونم درک کنم این همه کرم ریختن و فیلم بازی کردن واسه چی؟ امروز ابعاد وجودی تازه ای از سراپاهمه خوبی رو واسم تعریف کردن. یکی از همکارا که گروهبان گارسیا صداش می کنیم چقدر دلش ازش خون بود. جداً عقم می گیره از این جونور.

***

پ.ن۱: WoW مشتی!! کدوم ممه؟؟!! یعنی اوضاع خیلی خراب تر از افتضاحه؟

پ.ن۲: مرسی پروانه. امیدوارم واسه همه سال خوبی باشه. نایکون کجاییه؟

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 4:46 بعد از ظهر  
 ...
 

دیشب که از اداره زدم بیرون دلم می خواست فقط برم ولی نه خونه. بارون ریز خوشگلی شروع کرده بود به بارش. تا مرکز خرید نزدیک اداره رفتم و ۲ تا واسه خودم جوراب خریدم.  (قبلنا خیلی سختم بود درحقیقت اصلا نمی تونستم تنهایی برم خرید ولی الان واسه خودم کلی باحال شدم. می رم. می گردم. تازه بعضی وقتا یه چیزی هم خودمو مهمون می کنم.) ولی دیدم هنوز دلم می خواد برم. بارون هم شدیدتر شده بود که کیف منو بیشتر می کرد. تصمیم گرفتم تا چهارراه پارک وی رو پیاده برم. تازه گرم شده بودم که مجبور شدم نصفه راه برگردم. ولی خیلی بهم خوش گذشت. چیک چیک از نوک دماغم آب می چکید پایین.

یکی دو روزی هست که از رادیو تلویزیون مدام آهنگ های حماسی و ای وطن و ای ایران و ... پخش می شه. تجربه ثابت کرده هرجا که کارشون گیر می کنه آویزون این تیپ چیزا می شن.

صبح اخبار رادیو پیام می گفت تنها ملوان زن انگلیسی که توسط نیروهای جان بر کف سپاه پاسداران جمهوری اسلامی بازداشت شده تو مصاحبش با تلویزیون العالم (حالا چرا العالم؟! مگه خدای نکرده صدا و سیمای ما مرده؟) از رفتار خوب و محترمانه نظامیان ایرانی با بازداشت شدگان و به خصوص ایشون گفته و تاکید کرده که این نشونه ارزشی هستش که ایرانی ها واسه مقام زن قائل هستن. خدایا شکرت.

من هنوز دلم می خواد برم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 9 فروردین1386 و ساعت 11:1 قبل از ظهر  
 ...

سال نو همه مبارک. از خدا می خوام خودش سال خوبی را واسه همه همه رقم بزنه.

خداییش خیلی خودم رو می کشتم که یه چیزی واسه خودم بنویسم ولی نمی شد که نمی شد. حتی 28 اسفند هم سعی کردم حداقل از خونه وصل بشم که بازم نشد.

فکرشو که می کنم می بینم کلاً ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاد تو این مدت ولی وقتی جزئی نگاه می کنی می بینی که هر روزش، هر ساعتش و هر لحظش اتفاق بوده ولی خوبی یا بدی آدمیزاد اینه که زود فراموش می کنه.

بالاخره فارغ التحصیل شده بیدم ولی نیاز به سنجد دارم که برم دنبال کارای تسفیه حساب و ... و کمی وقت البته. امتحان کارشناسی هم دادم ولی اینقدر خوابم میومد که یادم رفت پایین پاسخ نامه مشخصاتم رو بنویسم و امضاء کنم. مراقبه هم از من گیج تر. وقتی رفتم و خونه و بعد از 6-5 ساعت حالم جا اومد تازه یادم افتاد!

عید هم که مورد تهاجم ناجوانمردانه فک و فامیل قرار گرفتیم. حدود 25 نفر 3 روز مهمونمون بودن. به عمر خودم و بابام اینقدر ظرف نشسته بودم و کار نکرده بودم.

دیـــــروز هم 7/1/هــــزار و سیصـــــــد و هفتاد و شیشی بودم واســــــه خودش. دیشب خیلی دلم گرفته بود. دلم می خواست بلند شم و وصـــــل بشم و یه چیزی بنویسم ولی عمـــــــــرا حالشو نداشتم. یکی از بزرگترین نعمت هایی که خداجون به من عطا فرمودن اینه که موقع ناراحتی بیشتر از همیشه خوابم میاد.

عجیب دلم هوای شیراز و یزد رو کرده. چرا؟! نمی دونم. داره یه فکر تو مخم وول وول می خوره که بعد از این شلوغ پلوغیای عید دنبال یه تور خوب بگردم (نه مثل اون تور عوضی که کیمیا ثبت نام کرده بود و قرار بود ببردمون ماسوله ولی سر از یه دیسکو تو کلاردشت درآوردیم!!) و تا هوا گرم نشده برم. بنابراین تو فکر خریدن یه دوربین خدا هم هستم. چنانچه کسی تجربه ای داره و می تونه مشاوره بده استقبال می کنیم.

با این هوا هم اصلا و اصلا حال نمی کنم. خورشید دیگه تقریبا قراره 16-15 ساعت بچسبه تو سقف آسمون و هوا هم که اَه اَه. حالم بدتر می شه تا مهر.

 

                                                                        ***

 

پ.ن۱: تبریک مخصوص مخصوص به خاله مانی عزیز. امیدوارم امسال واست از خوب هم خوبتر باشه.

من به شدت انتظار کامنت های عشقولانت رو می کشم ها.

 

پ.ن۲: مشتی جان عیدت مبارک. تا حالا بهت گفتم احساس می کنم خیلی خوبی؟ اگه نگفتم الان می گم. تا ۵۰ کیلو!!! رفتم. نمی دونستم اینقدر مستعدم. ولی دوباره دارم کم می کنم. اولین کار مفیدم اینه که دیگه زیر بار بکینگ پودرای مامان نمی رم.

 

پ.ن۳: شین آقا عیدت مبارک. سال خوشی رو واست آرزو می کنم. خیلی خوب.

 

پ.ن۴: پروانه جونم عیدت مبارک. روح پدر شاد باشه از شادی خودت و خونواده.

 

پ.ن۵: شراره جان سال نو شما هم مبارک. سالی پر از سلامت و سعادت واست از خدا آرزو می کنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 8 فروردین1386 و ساعت 4:20 بعد از ظهر