|
شیرپلا
به علت تعطیلی دائمی پنج شنبه ها که خیلی بهش احتیاج داشتم قرار شد که کوه رفتن هامون هم از جمعه منتقل بشه به پنج شنبه. یه دلیلش غر غرهای مامان خانومه که می خواد حتما کــــــانون خــــانوادگی جمعه ها گرمِ گرم باشه و دلیل دیگش اینه که پنج شنبه ها ماشین راحت تر گیر میاد. چهارشنبه کیمیا اس ام اس داد که فردا ناهار بریم دربند. گفتم به شرطی که قبلش بریم کوه اون هم قبول کرد که همون دربند رو بریم بالا و بعدش هم ناهار بخوریم و بر گردیم. تصورم از دربند همون رستوران های اول راهش بود که بعضی وقتا بدجوری به جوادستان تبدیل می شن ولی به خاطر اینکه چند بار تاحالا اصرار کرده بود و هردفعه پیچونده بودم قبول کردم. به سارا هم زنگ زدم که با کیمیا ساعت 7 تجریش قرار داریم ولی سارا به دلیل مشکلات گیرایی فراوونی که باهاش دست به گریبان هست و احتمال می دم به همین دلیل حامد طلاقش داده فکر می کنه که کیمیا گفته ساعت 7 از خونتون راه بیفتین! اصلا هم به عقلش رجوع نمی کنه که چرا باید ساعت حرکت ما رو کیمیا تعیین کنه؟! 6 صبح وقتی بهش زنگ زدم که من دارم راه میفتم، تو هم بیا سرِ شهرک با ترس و لرز گفت: اِ. من فکر کردم تو گفتی 7 که من هم هـــــرچی از دهنم دراومد بارش کردم طــــــوری که فکر می کنم 5 دقیقه بعد که بهش زنگ زدم گفت آماده ام! هوا ابرِ ابر بود یعنی همون هوایی که می میرم واسش. سارا خانوم هم به این علت که روز قبل رفته بوده دکتر زنان شدیداً آرایش داشت (خوبه نرفته دکتر مردان) و وقتی بهش اعتراض کردم که داریم کوه می ریم نه عروسی ننه من، در کمال پررویی جواب داد که: تقصیره توئه. از بس که دست پاچم کردی! از اون طرف کیمیا خانوم هم اس ام اس داد که «هوا خیلی خرابه. من هم دارم پریود می شم. بی خیال شو. نیا»! اون وقت مامان می گه تو چرا اینقدر بددهن شدی؟ خلاصه با سارا تصمیم گرفتیم که امروزمون که حروم شد و توچالمون مالید، می ریم همون دربند و یه صبحونه ای چیزی می خوریم و برمی گردیم. برخلاف دربندی که من دیده بودم و همیشه پر از دود کباب و شلوغی بود، خلوتِ خلوت بود. اینقدر خلوت که یه خــــرده ترسیدم. برعکس همیشه هیچی هم همـــــراهمون نداشتیم نه خــــــوردنی، نه پوشــــیدنی. دو تا آب معدنی و شیرکاکائو و تی تاپ خریدیم و راه افتادیم. مونده بودم چی جوری وقتمون رو بگذرونیم که ساعت 9 دست از پادرازتر برنگردیم خونه که دیدم افتادیم دنبال یه آقاهه که کوله پشتی به پشت جلومون داشت می رفت. نمی دونم چی شد که سایه به سایه دنبال بیچاره راه افتادیم طوری که خودش هم متوجه شد. فکر نمی کردم که قاطی اون همه رستوران و سفره خونه و تو اون کوچه پس کوچه ها خــــــونه هم باشه. وقتی یه پسر کـــــوچولو که کیف به کول داشت می رفت پایین تازه به این مهم واقف شدم. هـــــــوای خاکستری، باد خنک، چه چه بلبل ها، صـــــدای رودخونه و درخت هایی که برگاشون سبز کمرنگ بودن کاری کردن که انگار رو زمین راه نمی رفتم. هرچی که جلوتر می رفتیم رستوران های قرتان تبدیل می شدن به قهوه خونه و البته با فاصله بیشتر. آقاهه فقط یه بار برگشت و گفت که اگر تند راه می رم بگید که آروم تر برم. من و سارا هم با کلی خجالت که: «نه. خوبه. ببخشید که دنبال شما راه افتادیم». راه های کوچه باغی کم کم تبدیل شد به دامنه کوه. غرغرهای سارا هم از پشت سرم شروع شد که: «بسه. برگردیم. هوا خرابه. لباس کافی نداریم. به مامانت می گم» و از این چرت و پرتا ولی من خودمو زده بودم به کری و محلش نمی ذاشتم. قار و قور شکم من هم بلند شده بود که آقاهه ایستاد و گفت: کمی، فقط کمی آب بخورید. عجیب اینکه با خوردن دو تا قلپ آب احساس کردم نیرو گرفتم. گفت: شما تا کجا می رید؟ گفتم: شما تا کجا می رید؟! گفت: من تا شیرپلا. گفتم: ما هم میایم، چقدر راهه؟ گفت: تقریباً یه ساعت. در طول این مکالمه اصلاً و ابداً سعی کردم سارا رو نگاه نکنم. دوباره راه افتادیم. کمی جلوتر به دو تا از دوستا و همکارای آقاهه هم رسیدیم. به یکیشون می گفت مهندس و اون یکی رو اکبرآقا صدا می کرد. هرچی جلوتر می رفتیم باور اینکه اینجا توی همین تهرانه و اصلا توی همین دنیاس واسم سخت تر و سخت تر می شد. حسرت می خوردم چرا یه دوربین با کیفیت خدا ندارم. کم کم وارد مه شدیم و به جاهایی رسیدیم که باید با کمک طناب کوه رو بالا می رفتیم. اون جا البته مقدار اندکی به غلط کردن افتادم ولی شوق اینکه شیرپلا کجاس هولم می داد جلو. سارا نفس کم آورده بود و زیاد نمی تونست سریع راه بیاد. کلی داشتم به خودم می بالیدم که دارم کوه به این سختی رو بالا می کشم و فکر می کردم که اگر کوهنورد نبودم عمراْ نمی تونستم بیام تا رسیدیم به آبشار اول و چشمه اول. یه آبشار با آب فراوون که از کوه فوران می کنه، چندتایی درخت که تو کوه سبز شدن و شکوفه کردن و مهی که همه اینا رو دربرگرفته. خداییش از دیدنشون سیر نمی شدم ولی دوباره همون درد همیشگی اومد سراغم که تو بهترین لحظه های زندگیم انگار خواب می رم. آقاهه صدامون کرد که از آب چشمه بخوریم که با دیدن دو تا خانوم تقریباً 60-50 ساله هرچی به خودم افتخار کرده بودم دود شد رفت هوا. فقط دلم می خواست برم جلو ازشون بپرسم انصافاً اون طنابا رو چی جوری گرفتین و اومدین بالا آخه؟؟ خیلی خوشگل روسری هاشون رو عوض کرده بودن - یه آتیش باحال روشن کرده بودن و کتری بامزه ای روش گذاشته بودن. منظـــــره رویایی اونجا خُلق ســــارا رو هم باز کرد. عجب آب خوشمزه ای بود. با اینکه وقتی ها می کردیم بخار از دهن هامون بیرون می اومد ولی چند تا مشت آب زدم صورتم که آی کیف داد. آقاهه گفت که یه ربع دیگه راه بریم می رسیم شیرپلا. واسم گفت که پلا یا درستش پِلا به زبون مازندرانی همون برنج یا پلوی خودمونه که فکر کردم یعنی شیربرنج. چه ربطی داره آخه؟ درست می گفت. بعد از یک ربع – ده دقیقه رسیدیم به بالای کوه و آبشار دوقلو رو هم دیدم. از پایین یه ساختمون رو نشونمون داد که پناهگاه یا استراحتگاه شیرپلا بود. بعد از اینکه از یه عالمه پله بالا رفتیم رسیدیم به پناهگاه. خیلی جای قشنگی بود و به شدت به دلم نشست. طبقه پایین چند تا میز و نیمکت کهنه و سیاه بود با دیوارهای سیاه تر و شیشه هایی که نمی دونم آخرین بار کی تمیز شده بودن البته با یه در چوبی به سبک قدیمی که بالاش دایره ای شکل بود و خیلی قشنگ و طبقه بالا هم سرویس بهداشتی و یه آشپزخونه اپن کوچیک که فکر می کنم یه خونواده ادارش می کردن و وسایل مختصری می فروخت و یه سالن با چند تا میز و نیمکت دیگه شبیه پایین. عجیب اون جا احساس آشنایی و آرامش می کردم. اینقدر که هنوز با یادآوری اونجا دلم می خواد چشمامو می بستم-بازمی کردم و می دیدم تو همون پناهگاه هستم. عین دو تا مفت خور من و سارا هم شریک خوراکی های آقاهه، مهندس و اکبرآقا شدیم. من که شدیداً گرسنه بودم با دیدن یه کیسه نون لواش که از تو کوله آقاهه درآوردن انگار دنیا رو بهم دادن هرچند خجالت می کشیدیم که بخوریم ولی اینقدر اصرار می کردن که ناچاراً گلوله گلوله نون لواش می ذاشتم دهنم. چقدر خوشمزه بود اون نون. دیدم اینطوری که نمی شه. به بهانه دست شستن رفتم طبقه بالا و چای و عدسی گرفتم. طبقه بالا یه یادبــــــود واسه دو تا خواهــــــــری گذاشته بودن که به گفته آقاهه 30 فروردین امسال توی کوه فوت شده بودن. می گفت که یکی از خواهرها به اون یکی می گه دلم می خواد همین جا بمیرم و به آرزوش می رسه. اون یکی هم توی بیمارستان از دنیا می ره. چقدر اون لحظه آرزو کردم که من هم یه روزی همچین سرنوشتی پیدا کنم خدا می دونه. یه کاسه عدسی به من و سارا رسید که خوشبختانه سارا از بس که سردش بود و می لرزید هیچی نتونست بخوره و همش رو خودم خوردم اونم با نون! آقاهه بادگیرش رو داد سارا بپوشه و بعد از جمع و جور کردن وسایل حدود ساعت 5/10 راه افتادیم. آقاهه گفت که از راه اوسون برمی گردیم. اینقدر مه زیاد بود که گفتن با فاصله خیلی کمی از هم حرکت کنیم. دلم نمی خواست برگردم. تازه پناهگاهم رو پیدا کرده بودم انصاف نبود اینقدر زود ولش کنم. توی مسیر آقاهه واسم گفت که از جـــــــنوبی ترین تا شـــــــمالی ترین قله های ایران رو رفته. که قشنگ ترینشون سبلانه و خشک ترینشون دماوند. که یه بار ســــاعت 7 شب از تهـــــران حرکت می کنه و 1 نصفه شب می رسه شــــیرپلا. یه توده بزرگ سیـــــــاه رو می بینه و فکـــــر می کنه که سنگه. وقتی با پا بهش می زنه صدای یه پیرزن از توش درمیاد که اون هم به خاطر این که دیروقت رسیده بوده بالا همون وسط کوه توی کیسه خوابش خوابیده بوده، از خرس نمی ترسیده ولی آزار آدم ها که بیدارش کرده بودن حسابی شاکیش کرده. که یه بار توی زمستون مسیر یک ربعه رو 4 ساعت طی کرده بوده و ... زیبایی هایی که موقع برگشتن دیدم هیچی از مناظر مسیر رفتن کم نداشت. دامنه یه کوه که پر از گل های قشنگ بود که وقتی واسه چیدن گل ها رفتم پایین تازه فهمیدم که ریواسن نه گل، یه آبشار بزرگ که پلکانی از کوه سرازیر بود و آخ که تو مه چقدر باعظمت تر و قشنگ تر بود و موقع رد شدن از وسطش پای راستم تا زانو رفت تو آب و کفش و شلوارم خیس خیس شد، علف هایی که آقاهه راه به راه می کند و می داد می خوردیم، یه چشمه آب دیگه که آبش خیلی خوشمزه بود، آدم هایی که همدیگه رو نمی شناختن ولی خیلی خیلی با هم مهربون بودن و هرکدوم واسه خودشون یه آوازی سر داده بودن و بعضی وقت ها با هم دم می گرفتن، سه تا درخت بید مجنون خیلی بزرگ که وسط اون بیابون چشم رو خیره می کرد، خانومی که تک و تنها داشت مسیر رو بالا می رفت و من هنوز از اون همه شجاعت در تعجبم و حتی مسیرهایی که پایین رفتن از اون ها واسه ما که اولین بارمون بود خیلی سخت بود همه این ها یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیم رو ساختن. تقریباً بعد از سه ساعت رسیدیم اول دربند. چقدر خسته بودم و چقدر سبک.
*** پ.ن۱: تو هم نصیحت کن آقا مشتی. اگر از اون ور پشت بوم هم بیفتم ضررش به خودم من کمتر می رسه. غیر از اینه؟ تنها چیزی که راضیم می کنه همینه. که اون کاری که می خوام رو انجام بدم. به هر قیمتی. جریان یه آ.خ.و.ن.د ه که داشته با یه اتوبوس مسافرت می کنه. می گه برم یه خرده سربه سر راننده بذارم. به راننده می گه: آقا شما که همیشه تو سفر هستین از کجا می دونین که بچه هاتون مال خودتون هستن؟ راننده می گه: یه چند سالی صبر می کنیم. اگر شکل خودمون شدن که هیچ اگر نه می فرستیمشون حوزه علمیه. جدا آب سرد مرد رو از مردونگی میندازه؟ پس بگو اشکال از کجاس که کارمون به اینجا کشیده و دچار قحط الرجال شدیم. درضمن قالب وبلاگ رو هم علی رغم میل باطنی عوض کردم. خدایی نکرده فکر نکنی تو گفتی عوضش کردم ها. رنگ اون فونتی که همیشه می نوشتم تو این ویندوز جدید که نصب کردن نبود هررنگ دیگه ای که امتحان کردم دیدم چشما رو بالتازاری می کنه.
پ.ن۲: درسته خالی ماندانا. خوب نیستم. هر سه تا قانونت رو دربست قبول دارم. اصلا هرچی بگی چشم بسته قبول. جدی می گم به خدا. مرسی مانی جون. تو بیشتر
پ.ن۳: به به. آقای شین. جریان دست پیش و پس افتادن و این حرفا رو که می گن شنیدی؟ خوبی؟ شینچه خوبه؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 و ساعت 11:16 قبل از ظهر ...
نمی دونم چه مرگم شده. منتظر یه اتفاق هستم. احتمال هم می دم که اتفاقش از نوع بد باشه. انگار که تو stand by باشی نه خاموش خاموش نه روشن روشن. دارم نسبت به آدم های دور و برم بالاخره واقع بین می شم البته اگر خدا بخواد. حس می کنم دلسوزی هام خیلی کمتر شده. دیگه واسم مهم نیست که چه اتفاقی واسه کی میفته یا اون یکی تو چه وضعیته. فکرش رو که می کنم می بینم که چقدر احمق بودم من. چند روز پیشا داشتم فکر می کردم ای کاش تموم افکارم رو اینجا می نوشتم تا بعدها که می خوندم یا به خودم می بالیدم که چقدر درست فکر کردم یا خجالت می کشیدم. اونوقت می نشستم اینا رو وزن می کردم و درمورد خودم نتیجه گیری می کردم. دیروز با سارا رفتیم کوه. زنیکه عوضیه محافظه کار هرچی بهش می گم بیا بریم تو دره نمیاد. می گه بلا سرمون میارن. می گم باباجون تو که کنتور نمیندازی منم واسم مهم نیست نمی دونم چرا حالیش نمی شه. خدا رو شکر بالاخره من هم مورد ارشاد قرار گرفتم. یکی از بانوان خیلی بی ریخت نیروی انتظامی بهم تذکر داد که موهام رو بکنم تو. وقتی بهش می گم خانوم! نه شال نواری! سرمه نه موهام از پشت معلومه می گه باشه عزیزم موهات رو بکن تو. منم گفتم زمانی که تو لیستتون این مورد رو هم اضافه کنید اونوقت این کار رو می کنم. آخ دلم می خواست بزنم تو گوشش آخ دلم می خواست. سارا که دستم رو تیکه تیکه کرد از بس که چنگ گرفت که باهاش بحث نکن. *** پ.ن1: مشتی جان قضیه ملوان نبوده ها! اگه جریان درستش رو نمی دونی واست بتعریفم. ولی خیلی سخت می گذره مشتی. چرا راش نمیندازی مرتیکه آخه؟ از این به بعد هروقت به مشکل برخوردی جای اینکه دق و دلیت رو سر اون وبلاگ بدبخت خالی کنی برو تو حموم یه لگن رو پر کن از آب خنک خنک بعد بشین توش ببین چه تحولی درت به وجود میاد. پ.ن۲: خاله ماندانا جون خودم. اگه تو هم حال من رو نپرسی که دق می کنم. مردم سر (س با کسره) شدن کاملا. اینا می خوان ببینن آستانه تحمل مردم چقدره ولی با کمال تعجب می بینن که خیلی بالا رفته. دور میدون ونک همون جایی که ماشین ارشاد می ایسته یه پلاکارد زدن که ما خانواده شهدا و ... خیلی مرسی که این طرح رو اجرا کردین، تا پای جون و آخرین قطره خون هم ایستادیم فقط خواهشمون اینه که وا ندین. ادامه داشته باشه این طرح الهی. نمی دونم چرا یکی از آیات عظام این مدت خواب ندیده که امام زمانی، کسی ok داده و مهر کرده پای این طرح رو.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 22 اردیبهشت1386 و ساعت 7:16 بعد از ظهر ...
دیروز صبح با سارا رفتیم کوه. از همون دم در اینقدر نظامی ریخته بود که بیشتر به یه منطقه نظامی شبیه بود تا جایی که بخوای واسه تفریح و چند ساعتی فرار از شلوغی بهش پناه ببری. بدجوری عصبی شده بودم. خیلی بد برخورد می کردن. حتی به خانوم هایی که همراه شوهرشون هم بودن تذکر می دادن (خیلی دلم می خواست بدونم اون مرد تو اون لحظه چی فکر می کنه). یه زینب کماندو اومد طرف ما (خدایی تو این حاج خانومای نظامی یه خوشگل تا حالا ندیدم. یکی از یکی بی ریخت تر) دقیقا دیدم که دهنش رو هم باز کرد ولی نمی دونم چرا پشیمون شد. خیلی دلم می خواست یه چیزی بگه هرچند که سارا پشت سر هم التماس می کرد که اگر چیزی گفتن تو رو خدا تو هیچی نگو. دو تا دختر و دو تا پسر رو گرفته بودن. بیچاره ها از اسکی اومده بودن و دخترا کلا سرشون بود. یکی از پسرا نمی دونم رفته بود از کجا یه شال واسه یکیشون پیدا کرده بود. شب جمعه هم مفمد گفت بریم بیرون که شیرینی ماشینش رو بده. بزرگراه رو بسته بودن و می گفتن که چراغای ماشین رو خاموش کنید. چراغ قوه مینداختن تو و تعداد خیلی زیادی رو نگه داشته بودن و تمام دل و روده ماشین رو می ریختن بیرون. دوشنبه هفته قبل هم تو ونک ضمن اینکه دخترا رو می گرفتن دو تا نره خر هم ازشون فیلم می گرفتن. نه با این دوربینای موبایل و یواشکی ها، با دوربین های بزرگ مخصوص. مردم ما که شدیدا از کمبود امکانات تفریحی رنج می برن گوش تا گوش واستاده بودن و نگاه می کردن! احتمالا چند وقت دیگه سی دیش هم گوشه خیابون ها به فروش خواهد رسید. در راه پیمایی بعد از نماز جمعه هفته قبل، راهپیمایان در نماز جمعه تهران از طرح نیروی انتظامی برای مبارزه با بدحجابی در جامعه حمایت کردند. به گزارش ایرنا در این راهپیمایی نمازگزاران با شعارهای «نیروی انتظامی، علیه بدحجابی حمایتت می کنیم»، «ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است»، «فساد بدحجابی، خواسته استکبار است»، «اشاعه فساد و بدحجابی، سیاست کهنه امریکایی»، «مجلس انقلابی امنیت اخلاقی» و «ای قوه قضائیه، امنیت اخلاقی» خواستار مبارزه جدی مسوولان با پدیده بدحجابی در جامعه شدند. در ضمن گفتن که اگر برخورد بدی انجام شد با شماره ۱۹۷ تماس گرفته شود. هی ناشکری کنیم، هی بگیم حقوق بشر رعایت نمی شه. نمی دونم. چاره چیه؟ نباید کاری کرد؟ حتی تو این مجازستان؟
شباهت آقایون با تالیا: ۱) خیلی ارزونن ۲) زیاد اعتبار ندارن ۳) دل خوش کنک هستن ۴) کلاستو اساسی پایین میارن
*** پ.ن1: دقیق می شم مشتی ولی نمی دونم چه کار باید کرد. واسه همین راهی ندارم جز این که دلم واسه خودم بسوزه. ولی ممنون. سعی می کنم بیشتر فکر کنم. اونوقت می خوای عملی روی من حتما نشون بدی! من از حالا بگم زبون مبون گاز نمی گیرم ها. شوخی می کنی؟؟!! مینی بوس کدوم خط؟! حالا می بینم که این غیورمردان و غیورزنان نیروی محترم انتظامی جمهوری اسلامی دارن چه فداکاری انجام می دن. به من بگو خر، خوب دوباره راهش بنداز. پ.ن2: مانی جون تازه دارم عاقل می شم و راه و رسم کارکردن رو یاد می گیرم. اگه گذاشتی. چه اشکالی داره خاله مانی؟ اینطوری که خیلی بهتره. تحمل اوضاع هم آسون تر می شه. نمی شه؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 8 اردیبهشت1386 و ساعت 12:52 بعد از ظهر ...
من یوسف راه توام افتاده به چاه توام ارزان مفروشم
از اون روزایی بود که شدیدا دلم واسه خودم سوخت. «کلید جا موند تو ماشین» شایدم. دلم گرفت. امروز شیفم بود و اومدم اداره. اندازه ۲ زار بیشتر کار نکردم. بیشتر آهنگ گوش دادم هرچند سرخرا اومدن و نذاشتن ولی یه سی دی AUDIO خوشگل گلچین کردم و دو تا سی دی های جدید شجریان رو رایت نمودیم. عاشق سکوت پنج شنبه های اداره ام درصورتی که مزاحم نداشته باشم. *** پ.ن۱: مشتی عملی یعنی چی جوری؟ نگفتی واسه چی دوباره اون وبلاگ بیچاره رو پوکوندی؟؟!! پ.ن۲: مانی جون آخه بدبخت بیچاره های اون موقع ها که الان وضعشون بهتر شده هم حسرت اون روزاشون رو می خورن. می گن دلمون خوش بود. خدایی چیزایی که گفتی هم واسه خودش صفایی داشت ها. فکرشو بکن، ۵ دری - حوض - مطبخ. حالا خونه های الان دقیقا یه چهاردیواری که یه طرفش از گاز و یخچال می فهمی که احتمالا آشپزخونه باید باشه، احتمالا تا چند وقت دیگه توالت ها رو هم اپن درست می کنن یعنی کاسه توالت یه طرف پذیرایی. مانی جون می گه گاز گرفت، نگفت که خورد البته شایدم خورد ما که نبودیم.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 3:34 بعد از ظهر ...
اینه که می گم آدمیزاد داره به دست خودش، خودشو می کشه. تازه اونم از نوع زجرکش! اینه که همیشه از تکنولوژی و پیشرفت بدم می یاد که آسایش رو شاید به زندگی هامون آورد ولی آرامش رو بُرد. اینه که غبطه می خورم به حال آدم هایی که تو روزگار بی برقی و بی آبی و بی گازی و ... زندگی کردن. اونایی که قبل از تاریک شدن هوا خودشون رو می رسوندن خونه و شامی که پیتزا نبود، رست بیف نبود، لازانیا نبود، انواع و اقسام سالادای باکلاس و شیک نبود رو می خوردن و می خوابیدن. تازه اونم چه خوابی؟ توی تابستون رختخواب هاشون رو می بردن روی پشت بوم و طاق باز اون همه ستاره رو که نمی دونم الان کجا هستن رو نگاه می کردن تا خوابشون می برد و زمستونا همشون تو یه اتاق و دور تا دور کرسی می خوابیدن. نه این که هرکس غذاش رو برداره بره تو اتاق خودش و یکی بشینه پای تلویزیون، یکی کامپیوتر. صبح هم با صدای خروس از خواب بیدار می شدن و بدون دلهره ترافیک و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه از خونه می زدن بیرون. همینه که آدم های پیر چشماشون گرد می شه وقتی که می گیم اعصاب ندارم.
داریم کجا می ریم؟
این ساعت لعنتی از بالای سقف بر روی تخت شما آویزان می شود و به موقع زنگ می زند. کافی است یک دست به آن بزنید تا زنگ اش و چراغ اش خاموش شود ولی چند لحظه بعد زنگ و نور دوباره شروع خواهد شد ولی این بار ساعت کمی بالاتر رفته است ! هربار که خاموش اش کنید کمی بالاتر می رود و دوباره زنگ می زند !
![]() این یکی یک پازل (جورچین؟) چهار قطعه ای در بالایش دارد که همین که ساعت شروع به زنگ زدن کند به هوا پرت می شوند و در اتاق پراکنده ! حالا برای قطع زنگ لعنتی باید این چهار تا را پیدا کنید و دوباره سرجای خودشان قرارشان دهید.
![]() وای وای ! اولا که هر وقت ازش ساعت را بپرسید، جواب می دهد. بعد هم که موقع بیدار شدن شد، اول به شما می گوید «آفتاب دمیده! بیدار شــــو عـــــــزیزم» ولی وقتی بیدار نشدید عربده می زند که «دستت رو از گوشت ور دار ! بیدار شو !» و در این مرحله تنها خاموش کردن اش این است که بسیار محکم و با خشونت، گلوی ساعت را بگیرید و فشار بدهید.
![]() خدا به خیر کنه ! این ساعت مجهز است به یک صدای ۹۵ دسی بلی (!!!) و یک نورافکن بسیار قوی و یک صفحه لرزاننده که می توانید آن را در تختتان کار بگذارید.
![]() موقع زنگ که بشود راه می افتد ! اول از پاتختی یا قفسه پایین می پرد و بعد می چرخد و فرار می کند. اگر هم بلند شوید و دستگیرش کنید آنقدر می لرزد که نتوانید دگمه خاموش را به راحتی پیدا کنید.
![]() یک حشره / هلیکوپتر لعنتی بیدار کننده. موقع زنگ زدن از قفس فرار می کند و به پرواز در می آید. باید بلند شوید و با ورجه وورجه مثل یک پشه مزاحم بگیریدش و دوباره در قفسش بگذارید.
![]() صبح تخم می گذارد و تا تخم ها را از زمین جمع نکنید و در دهانش نگذارید، قد قدش را متوقف نمی کند.
![]() نارنجک صـــــوتی ! در اصـــــل یک ســــاعت نیست بلکـــــه یک بیدار کننـــده است. ضــــــامن را می کشید و پرتش می کنید در اتــــاق یا تخت کسی که خــــــوابیده و باید بیدار شود. بعد از ده ثانیه صدای بسیار ناهنجاری را شروع می کند که می تواند روی بسیار بلند تنظیم شود. مشکل اصلی اینجاست که برای خاموش کردنش هم طرف حتما باید بلند شود و شما را پیدا کند تا ضامن را دوباره در نارنجک فرو کنید.
![]() اینهم گل سر سبد ساعت های لعنتی. موقع خوابیدن دگمه زنگ زدن برای فردا را فشار می دهید. ساعت بی سر و صدا راه می افتد، از پاتختی پایین می آید و آنقدر راه می رود تا در یک گوشه از اتاق مخفی شود. صبح که شد برای پیدا و خاموش کردن اش باید از تخت بیرون بیایید. هنر ساعت اینجا است که هر روز یک جای جدید و متفاوت با قبل برای مخفی شدن پیدا می کند.
***
پ.ن۱: مانی جون از حق نگذریم منکر جذابیتش که نمی شه بود.
آره خاله مانی فکر می کنم به موقع واکنش نشون دادم ولی فکر می کنی فایده بکنه؟!
مانی جون راست می گن که تو دوبلش خیلی دست بردن؟ می گن بیشتر درمورد زن های حرمسراست ولی اینا همه رو کردن آشپز!
پ.ن۲: خداییش مشتی دیشب عمق فاجعه رو دیدم! ۴۹ کیلو و ۷۰۰ گرم!! فکر می کردم یه خرده لاغرتر شدم.
بابا بی خیال. یارو تقریبا خودش رو میندازه رو دختره اونوقت تقصیره دختراس؟ شوخی می کنی! زبون تو رو گاز می گرفت؟؟!! چی جوری اونوقت؟؟!!
درمورد رنگ سیاه وبلاگ هم خیلی شرمندتم. اینجوریه دیگه. از بانو بودن هم فقط مصیبت هاش نصیب من شده.
تو کجایی راستی؟؟!! باز که پوکوندی اون وبلاگ بیچاره رو!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 و ساعت 4:27 بعد از ظهر ...
به خاطر ازدیاد انگولک ها امروز صبح نامه استعفام رو نوشتم. البته هنوز از طرف رئیس کوچیکه قبول نشده ولی تصمیمم رو تا الان گرفتم. استعفام رو طی یه یادداشت تند و تیز تقدیم رئیس کوچیک کردم و فعلا منتظرم که برم بهش بگم که از فردا نمیام. تو فاصله نوشتن پاراگراف بالایی رئیس کوچیک صدام کرد که نه. نمی شه و باید صبر کنی و تو اینجا حق آب و گل داری. منم گفتم حقیقتا خسته شدم. اعصابم داره زیادی کش میاد و قول داده تا آخر این هفته تکلیف رو روشن کنه. (هرچند که کاملا بعید می دونم) صبح داداش مارمولکم (همکار جان) می گفت بانو چویی نیومده؟ تا حالا این سریال جواهری در قصر رو ندیدم ولی از تعریف هایی که از سریال کرد خداییش داشتم ریسه می رفتم. می گفت که عوضی ترین زن تو این قصر هستش و شدیدا رو آقای اونجا نفوذ داره. خدایی اسم از این قشنگ تر واسه این نیم وجبیه عوضی نمی شد پیدا کرد. بانو چویی!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 1 اردیبهشت1386 و ساعت 5:56 بعد از ظهر |
|









