|
ازدواج موقت
ازدواج موقت با جسارت ترویج شود
وزير کشور روز پنجشنبه در نخستين همايش هم انديشي حجاب، مسووليت ها و اختيارات دولت اسلامي، در آتش تنوري دميد که يک دهه قبل نيز در ايران زبانه کشيده بود؛ ترويج ازدواج موقت براي حل مشکل ازدواج جوانان. مساله اي که بيش از يک دهه قبل حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني رئيس جمهور وقت در خطبه هاي نماز جمعه به آن پرداخته بود. وزير کشور در اين همايش ترويج ازدواج موقت را يکي از راه هاي رفع مشکل اجتماعي جوانان در زمينه ازدواج دانست و گفت؛ اسلام، دين جامع و کاملي است و براي تمامي رفتارها و نيازها راهکار دارد که ازدواج موقت، يکي از راهکارهاي پاسخگويي به نياز جوانان است. به گزارش فارس وزير کشور گفت؛ ما نبايد از ترويج ازدواج موقت جوانان در جامعه که حکم خدا است، پروا داشته باشيم و اين مساله بايد با جسارت در کشور ترويج شود. وي گفت؛ ازدواج موقت، تنها براي کامجويي مردان داراي همسر نيست که بروند و براي بار چندم ازدواج کنند. وي اظهار داشت؛ مگر امکان دارد که اسلام نسبت به جوان 15 ساله اي که خداوند شهوت را در وجود او قرار داده، بي تفاوت باشد؟ وزير کشور با تاکيد بر اينکه ازدواج موقت تنها براي کامروايي مردان متاهل نيست، گفت؛ براي ارضاي ميل جنسي جواناني که امکان ازدواج ندارند، بايستي فکري شود. پورمحمدي با اشاره به اينکه در جامعه ما ميان پسر و دختر ارتباط وجود دارد، پرسيد که آيا بايد از کنار اين مساله چشم بسته بگذريم. وي در ادامه تاکيد کرد؛ ما اگر نخواهيم براي پاسخگويي به نياز جنسي جوانان راه حل عملي ارائه دهيم بايد منتظر تخلفات و تبعات فراگير اين مشکل باشيم. وزير کشور در همين رابطه، خواستار تغيير فرهنگ جامعه در زمينه سن ازدواج و ازدواج موقت شد. فرداي آن (روز جمعه) آيت الله «ابراهيم اميني» خطيب موقت جمعه قم نيز در سخناني اعلام کرد؛ «کشور نيازمند مراکزي جهت انتخاب همسر براي دختران و پسران جوان است. مسوولان کشور بايد با اقدامات مناسب و با تشکيل مراکزي جهت انتخاب همسر جوانان را در رفع اين مشکل ياري رسانند. تشکيل اين گونه مراکز از ضروريات جامعه است و مسوولان بايد با برطرف کردن موانع اين طرح را در کشور اجرايي کنند.» از جزئيات اين طرح هنوز اطلاعي در دست نيست.
«خديجه سفيري» جامعه شناس و عضو هيات علمي دانشگاه الزهرا، يکي ديگر از مخالفان طرح وزير کشور است و معتقد است؛ «تحقيقات نشان مي دهد جوان ها هم اين را راه حل نمي دانند. چندي پيش يکي از اساتيد دانشگاه بوعلي سيناي همدان تحقيقي انجام داد و در آن نظر جوانان را در مورد ازدواج موقت به عنوان راهي براي حل مشکل ازدواج جوانان پرسيده بود. تحقيق نشان مي داد بيش از 70 درصد از مردم با چنين ديدگاهي مخالفند.» او معتقد است؛ «طـــــرح ازدواج موقت هيچ پايه علمـــــي و تحقيقـــــــاتي ندارد.» آن گونه که «سفيري» مي گويد، راه حل ازدواج جوانان نه در ازدواج موقت، بلکه در فراهم کردن شرايط اقتصادي و فرهنگي مناسب است؛ «وقتي مشکل اقتصادي بزرگي چون مشکل مسکن براي جوانان وجود دارد، نبايد انتظار داشت جوانان بتوانند ازدواج کنند. کمال طلبي خانواده ها روي ديگر اين سکه است. خانواده اي که به دنبال فراهم کردن شرايط ويژه براي دخترش است، مشکلش با ازدواج موقت حل نمي شود. بايد اين ديدگاه کمال طلبي را در خانواده ها تصحيح کرد.» به اعتقاد او طرح وزير کشور نه تنها باعث حل مشکل نمي شود بلکه سبب مي شود در آينده مشکلات بيشتري هم به بار آيد؛ «هم اکنون عرف جامعه جلوي چنين کاري را گرفته است، افراد هم خود مراعات مي کنند، اما با از بين رفتن قبح ماجرا، بايد منتظر مشکلات بيشتري باشيم.»
«روزنامه شرق - شماره ۸۷۲ - شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶»
*** خوب خدا رو شکر وزیر محترم کشور تکلیف غریزه جنسی و قوای شهوانی جوون ها (آقایان) رو هم مشخص کرد. البته در سخنان گهربار ایشان مشخص نشده بود که این آقایون و خصوصا مشکل ایشان با پسرهای ۱۵ ساله اس باید ازدواج موقت رو با چه کسی انجام بدن؟ در؟ دیوار؟ یا یه وسیله ای، چیزی به نام زن؟ باز هم باید خدا رو شکر کرد که شخصیت لگدمال شده زن که در رژیم گذشته کاملا منهدم شده بود مجددا احیاء شد! تازه دوزاریم افتاد که طرح مبارزه با بدحجابی دقیقا با چه هدفی انجام گرفت. واسه اینکه دختر خانوم ها یا کلا خانوم های عفیف و آفتاب - مهتاب ندیده در اختیار آقایون و پسرهای ۱۵ ساله قرار بگیرن که خدای نکرده خللی در ارضای قوای شهوانیشون پیش نیاد. عجب! چرا تا بحال به فکرم من خطور نکرده بود؟؟!!
*** پ.ن۱: حتماً بازم می خوای بهم کو کو بدی؟
پ.ن۲: یه هلوی پرسپولیسی!! خلق حتما خودشون مشکل داشتند بالام جان.
پ.ن۳: مانی جون از چی سه فاز پروندی؟ از شکل و شمایل وبلاگ؟ هی گفتی اینجا تونله، تاریکه چی کار کنم دیگه؟ یه خاله مانی که بیشتر ندارم |+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 12 خرداد1386 و ساعت 4:34 بعد از ظهر پرسپولیس
تا الان که ۲۰ دقیقه از نیمه دوم گذشته. یکی از قهرمانی های پرسپولیس که بی نهایت بهم چسبید چند سال پیش بود که استقلال از ملوان خورد و پرسپولیس قهرمان شد. ای به قبر پدر علی طهماسبی! دقیقه ۷۵ گل مساوی رو زد. من موندم واقعا تو بی طرفی این خبرنگارای عوضی. انگار تیم باباش گل زده. خداجان یه کاری بکن دیگه. داره دیر می شه ها. می شنوی احیاناْ؟! یه پنالتی چیزی جور کن لطفاْ. مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی خداجون. فدات بشم من. هرچند عمرا از این سوریه ای ها خوشم نمیاد ولی دم این شعبو گرم. آخ ای کاش یکی می رفت کفششو می کرد تو دهن این خبرنگار پوفیوز. یه لگن آب خنک هم بهش بدن شاید بهتر بشه. ای به روح این داور چهارم. ۴ دقیقه وقت اضافه؟؟!! یووووووووووووووووووهووووووووووووووووووووووو اینم گل سوم. من خودم شخصاْ قربون معدنچی برم. ای تو دهن اون داور چهارم که نه ساعت داره نه سوت که پایان رو اعلام کنه. اینم سوت پایان. پرسپولیس زلزله همینه
*** پ.ن: در حال حاضر که خیلی عالیم مشتی. با زبون خوش اون وبلاگ رو راه میندازی یا نه؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 6 خرداد1386 و ساعت 7:25 بعد از ظهر دوّم خرداد 1386
ده سال گذشت، به همین سادگی. فردا دهمین سالگرد دوم خرداد است. این نوشته را برای آن روزها نوشتم، روزهایی که خوب و ساده بود و سخت و دشوار شد. اما هرچه بود ملال و کسالت و دلمردگی نبود. زندگی بود و زندگی بود و زندگی. باورت نمی شود اگــــر بگویم همیشه سر انتخــــابات شناسنامــــــه ام گـــــم می شد. حالا یا می خواستم رای بدهم یا رای ندهم، فرقی نمی کرد، همیشه گم می شد. سال 1354 بود یا 1355. هنوز زمان خدای قبلی بود، انتخابات مجلس بیست و چهارم مجلس شورای ملی. من 16 ساله بودم، یکی از دوستان بابا مـــــرا قرض گرفت تا شبانه برویم در حــــــوزه شمارش آرا که رای بنویسیم، دو ســــــاعتی چند نفر از دوستان داشتیم اسم کاندیداها را می نوشتیم روی برگه هـــای سفید رای گیری، در کـــــرمان، باشگاه کارگران، گـــــاهی هم رای مــــردم را می شمردیم. بعد که انقلاب شد، از همان رفراندوم جمهوری اسلامی عضو حوزه رای گیری شدم، و مطابق معمول هیچ وقت شناسنامه نداشتم، در نتیجه این شانس را هم نداشتم که رای بدهم. باز هم انتخابات می آمد و می رفت و درست روز انتخابات شناسنامه من گم می شد. دو سه باری حتی عضو رسمی شعبه رای گیری بودم و طبیعتا به دلیل فقدان شناسنامه رای ندادم. تا اینکه شد سال 1372 و انتخابات هاشمی در دور دوم، یعنی ششمین انتخابات ریاست جمهوری. آن زمان در مجله گل آقا کار می کردم. خیلی هم موجود عصبانی و دیوانه ای بودم و به اندازه سه بار عملیات انتحاری از هاشمی رفسنجانی بدم می آمد. مشغول کارهای غرفه گل آقا در نمایشگاه بودیم، عصر که بیرون آمدم دیدم که یک موجود عجیب و غریبی با یک دوربین نامعقول مشغول پرسیدن نظر مردم است. با برادرم جواد که آن روزها در گل آقا کار می کرد و اصلا از کله شقی های من خوشش نمی آمد، داشتیم می رفتیم که یارو گیر داد به من که نظرت درباره انتخابات چیست و آیا در انتخابات شرکت می کنی یا نه؟ دوربین هم روشن، نور، صدا، آماده، می گیریم... من هم در حالی که هرچه به دهانم می آمد، و نباید می آمد گفتم... که این آقای محترم دزد است و دروغگوست و سازندگی اش هم دروغ است و من هم در انتخابات شرکت نمی کنم. مثلا می خواستم چیزی بگویم که طرف ول کند و برود، می دانستم که صدا و سیما نظر مرا که پخش نمی کند. اما به شکل عجیبی انگار طرف عاشق من شده بود، گیر داد که به چه دلیل شرکت نمی کنی، من هم هاشمی و انتخابات و دولت و حکومت و همه را شستم و گذاشتم کنار. در حال حرف زدن دیدم جواد یواش یواش از من دور می شود و عده ای مسلح به ریش و چفیه به من نزدیک می شوند و از روبرو و پشت سر فشار می آورند و یکهو صلوات فرستادند و یکی حمله کرد و دعوایی شد جلوی دوربین. یک عالیجناب ریشیلو آمد به بحث کردن که واجب است و مستحب است و موکد شرعی است و عجیب اینکه دوربین داشت به فیلمبرداری ادامه می داد. من هم تا لحظه کتک خوردن دعوا کردم و پیش رفتم تا طرف دوربین را خاموش کرد و قبل از اینکه امت شهیدپرور هجمه کنند، سوار وانت آبی گل آقا شدم و جواد گاز داد و رفتیم که رفتیم. این گذشت تا در جشنواره فیلم فجر رسول ملاقلی پور را دیدم. گفت: سید! تو دیوانه ای؟ گفتم: تقریبا، ولی در چه باب؟ گفت: مرد حسابی! تو همین جوری جلوی دوربین هرچه دهانت می آید می گویی؟ گفتم: کجا؟ چی؟ من و دوربین؟ یادم انداخت آن روز را و فهمیدم که تصادفا در یک استودیوی مونتاژ صدای من را از اتاق بغلی شنیده که دارم در مورد بخش تحتانی و فوقانی دولت و حکومت حرف می زنم و کنجکاو شده و فهمیده است که برادران وزارت دارند فیلمی می سازند درباره نظرات مخالفین در مورد انتخابات. به من گفت: جان مادرت! از این به بعد جلوی هر دوربین روشنی حرف نزن. گفتم چشم و این هم گذشت. از شش ماه قبل از دوم خرداد، من که در اصفهان بودم و به شکل عجیبی با همه چیز دشمن خونی شده بودم و اصلا علاقه ای هم به سیاست نداشتم، شنیدم که خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری شده. برایم تا حدی عجیب بود، چرا که مهم ترین دلیل کنار گذاشتن کار مطبوعاتی ام بعد از 1372 رفتن دوستان خاتمی از ارشاد بود، رفتن خودش که خورد توی پوزم و رفتن دوستانش هم داستان را تمام کرد. اول با شکنجه و بعد با تردید و سرآخر با شوق وارد تبلیغات انتخاباتی شدم. و نکته اینکه تقریبا به همین دلیل تصمیم گرفتم از اصفهان برگردم به تهران و کاری را که با نشریه « مهر» با امضای سید جلال مزینانی شروع کرده بودم، ادامه بدهم. به تهران آمدم و تبلیغات انتخاباتی و کار در مجله و هرچه که از دستم برمی آمد. آن روزها با یوسف رفیق بودم، آنقدر که یا او خانه ما بود یا من خانه او. سر انتخابات دوم خرداد یک بیانیه مسلحانه علیه خاتمی صادر کرد که وقتی دست به کاغذش می زدی، بوی باروت می آمد، من هم تلفن برداشتم و تق تق تق، یحث و فحش و خشتک و بادبانی بر فراز دریا و هرچه که می گفتم، او هم کم نمی آورد. ولی رفاقت مان سرجایش بود. روز اول خرداد با علی میرفتاح سردبیر « مهر» رفتیم مشهد، دو هزارسالی می شد که مشهد نرفته بودم و نمی دانم چه شد که رفتم، به نظرم علی قاط زده بود و می خواست مشهد برود و حوصله تنهایی سفر رفتن را نداشت و یک چنین چیزهایی. من هم رفتم و در حقیقت دوم خرداد را در راه مشهد به تهران بودیم و برای اولین بار در تاریخ شناسنامه ام گم نشده بود. حالا مشکل این بود که در این شهرهای وسط راه کجا رای بدهیم؟ نمی دانم در گرگان بود یا گنبد کاووس یا جایی شبیه این که ساعت 8 شب بالاخره رسیدیم و به خاتمی رای دادیم. تقریبا این رای دادن برای من مثل یک لجاجت بامزه بود، و می شد گفت تردیدی نداشتم که ناطق برنده انتخابات می شود. تقریبا هیچ شانسی برای خاتمی نمی دیدم. قبل از انتخابات هم یکی از دوستان که در طول تاریخ فقط خبرهای محرمانه داشت، می گفت: پیش بینی رای خاتمی 38 درصد و رای ناطق 45 درصد است و این گفته مربوط به 2 روز قبل از انتخابات بود. صبح که شد، ساعت شش و پنجاه دقیقه رسیدیم به خانه یوسف در مجیدیه، زنگ زدیم و یوسف را که معمولا همان ساعت شش تازه می خوابید، از خواب بیدارش کردیم و ساک و چمدان را بردیم بالا و علی رفت پی کارش و من ماندم و یوسف که به مناسبت رسیدن ما نیمرو درست کرده بود و رادیو را هم روشن کرده بود تا خبر ساعت هفت صبح اولین نتیجه انتخابات را بگوید. مثل دو تا قمارباز نشسته بودیم روبروی هم، او رستش را گذاشته بود روی ناطق و با سه تا شاه و دو تا سرباز فول شاه آورده بود و منتظر بود تا رادیو دست من را هم اعلام کند. رادیو گفت.... ... به نظرم می آمد درست نشنیدم، نه، نمی توانست درست باشد، در هیچ حالتی، نگاهی به من کرد و من هم به او نگاه کردم. رادیو گفته بود که در شمارش اولیه از هشت میلیون رای، خاتمی شش میلیون و ناطق 2 میلیون رای آورده است و بلافاصله پیام تبریک ناطق نوری را برای خاتمی خوانده بود. آن روز چیزی را در عمق نگاه یوسف دیدم که هرگز نمی توانم براحتی توصیفش کنم. مثل فرمانده ارتشی بود که با اشغال کشوری که اشغالش کرده مخالف است، اما تا آخرین لحظه هم جنگیده و حالا دارد خبر شکستش را می شنود، ولی از اینکه شکست خورده خوشحال است. من داشتم بال درمی آوردم، احساس می کردم انگار در یک لحظه میزان آلودگی هوا و میزان فشار هوا کم شده است و اصلا هم نمی خواستم چیزی بگویم که یوسف که حالا داشت تمام دارایی اش را می باخت، ناراحت شود. نگاهی به من کرد و گفت: سید! خوب شد خاتمی رای آورد. نمی دانستم چه بگویم. آن سالها گذشت، خاتمی با خنده ای آمد که از عمق جانش برمی آمد. و وقتی برای بار دوم خواست نیاید، ما به او گفتیم که باید بیاید، او با گریه آمد. شاید می دانست که در این چهار سال دوم تمام آنان که خاتمی را بر دوش گرفتند و به خلق نشانش دادند و خواستند که ایمان بیاورند، مزه تلخ زندان و سکوت و نومیدی و تبعید و دوری و سختی را خواهند کشید و به همین دلیل نمی خواست بیاید، شاید شانه هایش طاقت باری که ما می خواستیم حمل کند نداشت، به ما گفته بود و ما قبول نمی کردیم. خاتمی شریف و بزرگوار و منزه و آزاده بود و هست. شاید پاک تر از یک سیاستمدار، شاید راستگوتر از یک رهبر سیاسی، شاید شریف تر از یک دیپلمات. تجربه روزهای خاتمی به من می گوید گاهی اوقات، مردانی که آزادی را ممکن می کنند، ممکن است به اندازه آزادی، شریف و پاک و زیبا نباشند. حالا از آن روز ده سال گذشته است و من 39 ساله آن روز می روم که 49 سالگی را تجربه کنم. از زمانی که در سن 27 سالگی سیاست را کنار گذاشتم و دوازده سالی را در خلوت سینما و داستان نویسی گذراندم، تا به امروز، اگر بخواهم چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که چند سال را با شور زیستن و خود بودن و اثرداشتن و تغییر دادن گذراندم، بی تردید سالهای طلایی خاتمی برای من غنیمتی است. ممکن است برای تو که در آن روزها سختی کشیدی و امیدت را از دست دادی، روزهای خاتمی فریب و نیرنگ و دروغ باشد، به تو حق می دهم. ممکن است برای آن دیگری روزهای خاتمی هشت سال انتظاربیهوده باشد و از همین رو کامش از آن روزها تلخ به نظر برسد، او هم می تواند چنین احساس کند. اما برای من و برخی چون من که روزهای خاتمی با شوق نوشتن چیزی تازه و رفتن به جنگی هر روزه برای رسیدن به آزادی بیشتر و استفاده از فضای آزادی برای نوشتن و نوشتن و نوشتن گذشت، آن روزها همه عمر است. من در آن روزها انسان خوشبختی بودم، می توانستم بنویسم، چاپ کنم، دیوانه وار و تا حد خستگی انگشتان دست کلمه بسازم و خوانده شدن کتاب ها و مقالاتم را با چشم ببینم. این خوشبختی مرد نویسنده است. حتما نیما به من یادآوری خواهد کرد که من برخلاف تمام قواعد انسانی فقط به جرم نوشتن در دوران خاتمی زندانی شدم، بله، این هم بخشی از واقعیت است. اما من مطمئن هستم که در سرزمینی زاده شدم که نفرین استبداد همیشه در خانه نویسندگان و شاعرانش چونان وردی سیاه زمزمه شده است. من می دانم نوشتن در آن سرزمین یعنی رنج کشیدن، رنجی که می بریم تا احساس کنیم که می توانیم از رنج های آینده بکاهیم، از رنج های خودمان، فرزندان مان و فرزندان شان. من در آن روزها مرد خوشبختی بودم. و حالا می دانم که خوشبختی یک سراب نیست، من آن روزها را احساس کردم و می دانم آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، در آینده نیز می تواند به شکلی دیگر اتفاق بیفتد. شاید این بار همه چیز به صورت کمدی اتفاق بیفتد، نمی دانم، شاید.
ابراهيم نبوي - سه شنبه 1 خرداد 1386 [2007.05.22] ( دوم خرداد 1386 )
***
|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 6:14 بعد از ظهر |
|

