تبليغاتX
سوته دل
 ماسوله
 

بعد از کلی کش و قوس و رزرو و کنسل شدن بالاخره کیمیا چهارشنبه ساعت ۶ زنگ زد که فردا ۵ صبح با وسایلت ونک باش!! اولش فکر کردم که شوخی می کنه چون بعد از یه عالمه چونه زدن قبول کرده بود که برنامه ماسوله و قلعه رودخان رو بذاریم هفته بعد که سارا هم باشه. (سارا خانوم طبق معمول میزبان تعداد زیادی چترباز مازندرانی بود که یه هفته یه هفته میان کنگر و لنگر و اینا) ولی گفت که برنامه واسه همین هفته ردیف شده و اسم من رو هم توی تور نوشته. شب که رسیدم خونه و خبر مشرف شدنم رو به مامان دادم طبق معمول که « نه و من دلم درست نیست و تو این وضعیت شلوغ پلوغی بنزین نمی خواد بری و» منم خیر سرم واسه این که خیالش رو راحت کنم و دلش تو اون ۲ روز زیاد شور نزنه گفتم که آره - مامان کیمیا و برادر و خانوم برادر و دخترشون هم میاد. مامان هم که دقیقا مشخص بود که کمی خیالش راحت شده یه خرده فکر کرد و گفت: باشه. پس فردا من هم تا ونک باهات میام که سفارشت رو به مامان کیمیا بکنم!!! ای خاک بر سر من. حالا چی کار باید بکنم؟! از فحش هایی که کیمیا بعد از اینکه تلفنی موضوع رو بهش گفتم و کلی فکرهایی که رو هم گذاشتیم از اینکه من شب برم خونه کیمیا اینا و یا مامان کیمیا صبح بیاد که سر مامان رو گول بمالیم و اصلا صبح به مامان بگیم که دختر برادر کیمیا حالش خوب نبوده و کل خونواده نیومدن بگذریم تا صبح تو خواب و بیداری جون می کندم و به خاطر دروغی که گفته بودم گه نوش جان می کردم. اینقدر از رفتن ناامید بودم که با گیج و ویجی وسایلم رو جمع کردم و می دونستم که مامان اگر بیاد و ببینه که مامان کیمیا نیست می گه: نه. من دلم درست نیست. تو عقل درست و حسابی نداری یه بلایی سر خودت میاری و منو برمی گردونه خونه.

بالاخره صبح شد درحالی که از زور دل شوره تمام امعاء و احشامم تو دهنم بود با مامان و مفمد راه افتادیم سمت ونک. شدیدا آویزون آیت الکرسی شده بودم و از بس که استرس داشتم همش یادم می رفت. رسیدیم ونک و مینی بوس رو از دور دیدم. مفمد دور زد و کمـــــــی جلوتر از مینی بوس نگه داشت و کیمیــــــا هم که بیرون مینی بوس منتظر من بود سریع رفت طرف مامان و ماچ و بوسه و به من گفت: بدو که همه منتظر تو هستن. مامان هم خیلی روشنفکرانه سفارش من رو به کیمیا کرد و رفتیم سوار مینی بوس شدیم!!! این واقعا معجزه الهی بود. از ترسم پرده های مینی بوس رو نکشیدم تا اتوبان کرج!

کاملا برعکس تور کلاردشت محیط تور کاملا خانوادگی و سنگین بود. لیدر تور هم که با کیمیا رفاقت و اینا رو توی تور قبلی دیده بودم. توی شهر شهیدپرور قزوین بهمون صبحانه دادن و افتادیم توی جاده رشت. من و کیمیا چهارتا صندلی آخر اتوبوس رو گرفته بودیم و یه زن و شوهر جوون ترک جلوی ما نشسته بودن که اصلا میونه خوبی با هم نداشتن و هربار که آقاهه با ما صحبت می کرد نگاه دختره مدام بین ما رفت و آمد می کرد که خدای نکرده ارتباطی یه وقت برقرار نشه. جلوی اون دوتا یه خونواده چهارنفره نشسته بودن. یه زن و شوهر مهابادی که سریعا با آقاهه کردی رو راه انداختم به همراه دختر و برادر زاده آقاهه. جلوی اون ها هم یه زن و شوهر جوون دیگه نشسته بودن که مصرف کلاه آفتابگیر و ضد آفتاب خیلی خیلی زیادی داشتن خصوصا آقاهه! یه دختر خانوم شدیدا ترشیده هم روی اولین صندلی تکی نشسته بود که از اون اول اعتراض به ماشین و اینکه چرا تو هتل هایت قرار نیست بخوابه و چرا اصلا امکانات در شان ایشون نیست رو شروع کرد و به خاطر تیپ سرتاپا نارنجی که زده بود اسمش شد آلاسکا.

حدود ساعت ۱۱ بود که رسیدیم ماسوله و از همون نگاه اول عاشق ماسوله شدم. رفتیم که سوئیت هامون رو تحویل بگیریم و به خاطر اینکه آلاسکا قبول نکرد که با من و کیمیا توی یه سوئیت باشه به اون یه سوئیت ۶ تخته دادن و من و کیمیا رو بردن طبقه بالای دو تا کـــــارگر کــــــــاشی کار ترک به این صورت که طبقه ما و اون ها با یه در که لـــــــــولا و قفل در برعکس همه درها رو زمین بود از هم جدا می شد (به قول کیمیا در تابـــــوت). اولش من نمی دونستم که طبقه پایین هم اجاره اس. با خیال راحت در حال عوض کردن لباسهامون بودیم که دیدیم ییهو یه پسره در پایین رو باز کرد و اومد تو. من هم قاطی کردم و شروع کردم بهش بد و بیراه گفتن که به چه حقی اومدی تو و اصلا کی به تو کلید داده و اون بیچـــــــاره هم هــــــی می گفت: آبجی. من خودم متعهد!! (فکر کنم می خواست بگه متاهل) هستم و یه دختر هم دارم و ما هم مثل شما خواهر هستیم و یه ماهه که اینجا رو اجاره کردیم که تازه دوزاری من افتاد و گفتم: ا. ببخشید من فکر کردم همینطوری اومدین تو و تمام این مدت کیمیا داشت ریسه می رفت از خنده.

بعد از اینکه اتاق هامون رو تحویل گرفتیم راه افتادیم سمت قلعه رودخان. بعد از اینکه ناهار رو توی راه بهمون دادن رسیدیم به قلعه که فکر می کنم ۲۵ کیلومتری فومن بود. یه جنگل فوق انبوه که باید ۸۰۰ تا پله رو می رفتی بالا تو جنگل تا اون بالای بالا برسی به یه قلعه که با ساروج ساخته شده و مربوط به دوران سلجوقی می باشد. گفتن نداره که عــــــــرق از کجاهامون راه افتاده بود. توی اون دم جنگل ۸۰۰ تا پله رو بالارفتن شوخی نیست. خیلی ها همون پایین موندن ولی ما از اونجایی که کوه نورد تشریف داریم رفتیم بالا. فکر می کنم حول و حوش ساعت ۶ بود که رسیدیم پایین و حرکت کردیم سمت ماسوله. توی فومن هم لیدرجان واسمون کلوچه داغ فـــــــــومنی خرید که بعد از اون جنگل پیمایی خیلی چسبید. هوا تقریبا تاریک شده بود که رسیدیم ماسوله و همه رفتن خونه هاشون که دوش بگیرن. بعد از این که اون همه عرق رو از سر و تنمون شستیم به سمت محلی که تعیین کرده بودن واسه شام رفتیم و ما هم به علت اینکه خیلی مانکن تشریف داریم شام نخوردیم و به علت اینکه کیمیا شدیدا روحانی شده بود باهاش رفتم مسجد ماسوله که نماز بخونه! عجب مسجد باحالی بود! بهمون چای با خرما هم دادن که به خاطر اینکه از صبح چای نخورده بودم سهم کیمیا رو هم خوردم. بگذریم که شصتادبار تو این پشت بوم های ماسوله گم شدیم و با بدبختی راه رو پیدا کردیم. تو راه برگشت شیر و کیک واسه شاممون گرفتیم و بعد از اینکه کیمیا با لیدرجان کمی قلیون کشیدن رفتیم خونمون. خونه که  نگو مثل قصر بود. در و پنجره ها همه چوبی و خراطی شده و دقیقا رو به کوه که البته تو اون سیاهی شب مثل یه هیولا جلومون واستاده بود. جا انداختیم و با سکوت و صدای سگ ها و صدای بارون خوابم برد.

گفته بودن که ساعت ۵/۷ صبح همه واسه صبحـــــــانه جمع بشن. تنهایی رفتم و یه دور تو مـــــــاسوله زدم. اولین کاری که کردم رفتم و قبــــــرستونشون رو پیدا کردم ولی هیچ کس نتونست علامت سوال گنده ای که تو سرم بود رو حل کنه که اینجا تو فاصله کم پشت بوم و حیاط پایینی مرده ها رو چی جوری خاک کردن. سنگ قبر بعضی هاشون که رو دیوار بود. فکر کنم آدم هایی بودن که بهشون نفرین شده بود که الهی لای جرز دیوار بمونی. بعد از صبحانه یه زنگوله و نعل اسب واسه مفمد و یکی واسه خودم خریدیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف انزلی.

معمولا توی تور روز اول همـــــه واسه هم تو ژست هستن و تازه از روز دوم یخ ها آب مــــــــی شه و با هم جور می شن. تور ما هم از این قاعده مستثنی نبود و همشهری من با تیکه های باحالی که می پروند و یکیش هم شامل حال من شد همه رو می خندوند. وقتی رسیدیم انزلی لیدرجان پیشنهاد داد که جوجه و سیخ و ... بگیریم و ناهار رو ببریم کنار دریا درست کنیم و با وجودی که همه موافق بودن آلاسکا خانوم گفت: به هیچ وجه. یعنی چی بشینم رو زمین و ناهار بخورم؟ باید بریم رستوران. آخ که چقدر دلم می خواست اون جا می نشستم و دونه دونه موهاش رو می کندم. واسه قایق سواری روی مرداب انزلی همه مردد بودن. کیمیا گفت که چه کار کنیم؟ بریم؟ گفتم: باید بریم و وقتی دیدن که ما افتادیم جلو بقیه هم اومدن. البته دختر ترکــــــــه می ترسید و مــــــــی گفت: اگر بیفتم توی آب چی؟ من هم واسه اینکه دلداریش بدم گفتم: هیچی. می میری. بالاخره که باید بمیری. با اصـــــــــرار همشهری من و اینکه همه بیمه هستن راضی شد که بیاد. من فقط حواسم بود تو قایقی که آلاسکا می ره نرم که اصلا حوصله خودش و خنده هاش که عین خنده هیولا بود رو نداشتم. ما و زن و شوهر کلاهی سوار یه قایق شدیم. از همه باحال تر اینکه قایقمون سیستم هم داشت و تو اون سر و صدا باندهاش خیلی خوب جواب می داد و رسیدیم آخر مرداب که جای نیلوفرها بود و کلی به خودم افتخار کردم که چقدر خوب شد که اومدیم. خیلی خیلی قشنگ بود اون سکوت و سکون.

بعد از ناهار تو رستوران که امیدوارم آلاسکا رو ارضاء کرده باشه رفتیم کنار دریا. جالب اینکه بقیه خانوم ها که خیلی اصرار داشتن دریا باید بریم و ما اصلا فقط واسه شنا اومدیم وقتی رسیدن کنار دریا و شنیدن که باید ۱۰۰۰ تومن بدن تا اجازه بدن وارد قسمت بانوان بشن خیلی محجوب نشستن کنار و ما که اصلا هیچ نظری نداشتیم پاچه شلوار رو دادیم بالا و رفتیم تو آب. موج های کوچیکی که به طرفم می آمدن انگار که می خواستن یه چیزی بگن ولی زبونشون رو بلد نبودم. ناگفته نماند که وظیفه شرعی و واجب امر به معروف و نهی از منکر توسط یکی از برادران انجام شد و بهمون تذکر دادن که پاهامون یه کمی پیداس و ممکنه باعث گناه آقایونی بشه که اون جا ایستادن!

بالاخره آخرین مرحله تور هم تموم شد و سوار ماشین شدیم که حرکت کنیم سمت تهران. من بعد از اینکه از آقای راننده که اسمش محمدآقا بود اجازه گرفتم نشستم صندلی شاگرد راننده و کلی هم پشیمون شدم که چرا از اول اون جا ننشستم چون انگار که اونجا جاده رو می خوری یا جاده تو رو می خوره. توقفمون فقط رودبار بود که ممدآقا نگه داشت تا زیتون و روغن زیتون بخریم و دیگه تا تهران توقفی نداشتیم. توی راه خصوصا بعد از منجیل بارون قشنگی می بارید و کلی داغ دل من رو تازه می کرد که دوباره دارم برمی گردم سمت زندگی تکراری و تکراری.

***

پ.ن۱: شین جان! زنگ کدوم واحد رو زدین شما؟

پ.ن۲: مشتی آقا! فکر کنم درصد ترشح تستوسترون تو  ۱۵ سالگی خیلی زیاده که وزیر کشور اینقدر نگرانه این طیف سنیه. یا ممکنه تو ۱۵ سالگی خودش تحت فشار زیادی بوده. اینم یه احتماله دیگه.

پ.ن۳: خاله مانی جونم همیشه گفتم بی نظیری الان هم می گم. راست می گی خاله مانی؟! ای خدا جون! پس من رو هرچه سریعتر یائسه کن.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت 6:46 بعد از ظهر