تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

با اینکه امروز سرخرا نیستن ولی نمی دونم چرا اینقدر قاطیم؟ هرچند یه چند وقتیه که اینجوری شدم. با اینکه دیشب با کلی التماس بالاخره سر سفارت رو گول مالیدم و یه نصفه آرامبخش ازش گرفتم ولی اون هم فایده نکرد. از صبح هم که با هر زنگ تلفن هرچی فحش پدر-برادر که بلدم نثار گـــــراهام بل می کنم و از صــــدای بازشدن در آســـــــانسور و فکر اینکه الان یه ارباب رجــــــــوع می خواد بیاد تو دلــــــــم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار. دلشوره-کلافگی-انتظار یه اتفاق خلاصه حال و احوال من توی این چند روزه بوده.

هــــــــوای رفتن به سرم زده. به کجا؟ فرقی نداره. هرجایی غیر از ایـــــــران. هرچی فکر می کنم هرچی بالا پایین می کنم می بینم انگار دیگه اینجا جای موندن نیست. بهترین و ایده آل ترین حکومت ها رو هم ما مردم خرابشون می کنیم. مشکل از خود خود خود ماست و نه هیچ کس دیگه. قیمت هر متر مربع مسکن رو تو بزرگترین شهرهای دنیا که می خوندم خداییش مخم سوت کشید. تو پاریس - ونکوور - نیویورک قیمت از متر خونه (اون هم تو محله های اعیان نشین) فکر می کنم یه سوم قیمت خونه های حول و حوش ۷ تیره!! تازه ۹۵ درصد قیمت خونه رو بانک وام می ده یا بدون ســــــود یا با سود زیر ۵٪ ضمن اینکه اقســــــاط رو هم برحسب درآمد طرف می بندن. البته به رفتن فکر کردم - جاش هم دوست دارم یه جایی مثل استرالیا باشه ولی درمورد چطوری رفتن هنوز به نتیجه ای نرسیدم.

رئیس بزرگ دیروز بعد از یک هفته از زیارت برگشت. گیر سه پیچ به رانندش داده بود که واسه پذیرایی از مهمونای احتمالی حتما حتما شکلات خـــــــــارجی بگیره. اون بنده خـــــــدا هم رفته بود یه بسته شکلات از قنادی نزدیکمون خریده بود که وقتی درش رو باز کردم بوی الکل زد تو صورتم. (من که تا چند وقت پیش مشروب رو توی لیوان دسته دار می خوردم دیروز از بوی الکل تا شب دل و رودم به هم می پیچید که به خاطر بدخوری چند ماه قبل بود). وقتی روی جعبه رو خوندم دیدم بعله! حاوی مقادیری الکل می باشد. یه بسته دیگه هم که گرفت همینطور! و دفعه سوم که واسه خرید شکلات بدون الکل رفت جواب شنید که همه شکلات ها همینطوری هستن! رفتیم تواضع شکلات بگیریم که یه بسته کوچیک شکلات رو می داد  ۶۹ هزار تومن. واقعا باید در همین جا اذعان کنم که نسبت کاملا دقیق و درستی بین سطح درآمد افراد و مخارج زندگی در مملکت امام زمان برقرار می باشد.

***

پ.ن۱: مشتی درآمدش چطوره؟ می صرفه؟ با کار گروهی و زندگی اون نوعی و ... موافقم ولی چیزایی که شنیدم حکایت از یه عده درجه دار سادیسمی داره که نمی دونم عقده های چیشون رو سر جوون های بدبخت خالی می کنن.

پ.ن۲: راست گفتی. وجدانا راست گفتی. مشکل توالت فرهنگی رو می شه حل کرد ولی بنزین رو نه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 3:25 بعد از ظهر  
 ...

 

اصلا اصلا فكر نمي كردم امشب اينقدر جاي مفمد خالي باشه. خوب خوب بودم ها. مثل هرشب رفتم دوش گرفتم و وقتي اومدم ديدم يه كاري مثل هرشب بايد بكنم كه امشب نمي شه. آخه هرشب بعد از دوش يك ساعته مي رفتم و ولو مي شدم تو اتاق مفمد. هرچي هم مي گفت مگه خودت اتاق نداري گوش نمي دادم. بعد از يه عالمه چونه زدن سر اينكه كي چاي بياره مجبورش مي كردم كه بره واسم چاي بياره. اين يكي - دو هفته آخر هم كه كانالاي عربي مدام آهنگ الدنيا حلوه نانسي رو مي ذاشتن مي گفتم كه من حاليم نيست اين آهنگه رو بذار تا من برم بخوابم. اونم چشماش رو مي بست و مثلا تمركز مي كرد كه به قول خودش بهش الهام بشه و عجيب اينكه هر دفعه وقتي كه مي زد رو يكي از كانالايي كه بهش الهام شده بود همون آهنگ بود.

ولي امشب تلويزيون ها خاموشه - هيچكدوم شام درست و حسابي نخورديم - مامان سرش رو كرده زير پتو كه مثلا من نفهمم داره گريه مي كنه و منم فكر اينكه امشب بهشون كي چاي مي ده يا اصلا مي دن يا نه داره ديوونم مي كنه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 9:52 بعد از ظهر  
 سربازی-اجباری
 

خدا رو شکر مفمد پنج شنبه رفت و دوباره برگشت وگرنه سه روز تعطیلی حسابی کوفتمون می شد که البته بازم تعریفی نداشت نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته بود. آموزشی افتاده پادگان اراک و امروز دیگه رسماْ سرباز خاک وطن شد. با یه کله کچل و لب و لوچه آویزون صبح رفت و نذاشت هیچکدوممون باهاش تا ترمینال بریم. فکر کنم موقع رفتن با تمام کله شق بودنش یه کوچولو داشت گریه ش می گرفت چون با عجله خداحافظی کرد و اصلا هم نگاهمون نکرد.

این چند روزه خیلی به فلسفه این سربازی فکر کردم و جز علافی نتیجه دیگه ای به ذهنم نرسید. دو سال زندگی پسرها رو دقیقا به ... می دن خصوصا وقتی از روی بالکن خونمون دو تا سرباز طفلی رو می دیدم که با کله و صورت آفتاب سوخته مراقب درخت های جنگل هستن! چون هیچ هیچ چیز دیگه ای اون دور و اطراف واسه پاسداری! وجود نداره. می خوام خیلی سوئیس وار فکر کنم که به جای اینکه دو سال از بهترین دوران زندگی پسرها رو تلف کنن چه استفاده هایی که نمی شد کرد.

اینکه نصفه شب با لگد وادار به کلاغ پر رفتنتشون بکنن و بعد درس ستاره شناسی بهشون بدن! یا هنر ارزنده واکس زدن رو تمام و کمال بهشون عرضه کنن چه فایده ای واسه زندگیشون می تونه داشته باشه جز اینکه تا آخر عمر انواع و اقسام فحش های کش دار رو نثار اون فرمانده بکنن؟ قبلنا فکر می کردم که سربازی پسرها رو حداقل آدم می کنه که با دیدن باباجان خودم که ۳۰ سال سربازی کرده و این حال و روزشه این فرضیه هم باطل اعلام می شود.

تجربیاتی که این چند روزه درخصوص خدمت مقدس سربازی کسب کردم یکی اینه که اکثریت سربازها واسه اینکه از ظرف شستن راحت بشن یه کیسه فریزر رو بشقابشون می کشن و وقتی غذاشون رو خوردن کیسه فریزر رو میندازن دور (مفمد دو تا بسته کیسه فریزر برد) - یکی دیگه اینکه وقتی به زور واســـــه نمــــــازخــــــوندن می برندشون بعضی هاشون می ایستن و الکی لبهاشون رو تکون می دن و دولا راست می شن (انسان سازی به تمام معنا انجام می گیره) - بعدش هم این که می گن هرکس هر هنر و تخصصی که داره اصلا نباید رو کنه که باباش رو درمیارن (همین شد سوژه  بحث متمایل به دعوای دیشب من و باباجان که می گفت اصلا هم این طور نیست چون من ۳۰ سال تو ارتش خدمت کردم. البته نیازی به گفتن نیست که همین دلیل کافیه که بالکل حرفش رو قبول نکنم چون محض رضای خدا یه ارتشی روبراه و عادی تا حالا ندیدم. همشون یه جورایی قاطین)

فقط من بدبخت این چند روزه با گریه زاری سفارت چطور باید کنار بیام خدا به دادم برسه. این که سر غذاخوردن و چای خوردن و خوابیدن و ... یاد مفمد میفته و زار می زنه یه سریال دو قسمتیه که قسمت اولش رو واسه رضا کاملا به خاطر دارم.

***

پ.ن۱: مشتی جان دقیقا به خاطر حرارت و بخاری که موقع بالا رفتن از کوه ازم بلند می شه هست که ۲ ماهه کوه رفتن رو تعطیل کردم مگر اینکه مثل آدم هایی که همیشه مسخرشون کردم جلوی در سوار اتوبوس بشم و برم ایستگاه یک بلیط بخرم و با تله برم بالا و دوباره برگردم که خیلی کار مزخرفیه به نظرم. چی می شه واسه اینجاهایی که گفتی یه تور بذاری که همگی بریم؟ ثواب داره به خدا. وبلاگ رو که تعطیل کردی حداقل بشو لیدر تورمون. تو برنامش رو بذار وجدانن پایه ام.

پ.ن۲: شین جان مسئله و مشکل دیگه ای تو زندگیت غیر از توالت فـــــرهنگی نیست نه؟ خــــــــوش به حال دل بی غمت به خدا

پ.ن۳: شکوندی دیگه خاله مانی انکار نکن. چی می شه اگر اون کاری که ازت خواهش کردم رو گهگداری انجام بدی؟ به خــــدا اگر بخوای اصلا کلا تخلیه می کنم و ۶ دنگ تحــــویل خودت می دم. قالبش رو هم از این قالب صورتی ها هست که چیلیک چیلیک قلب صورتی از آسمون وبلاگ پایین می یاد می ذاریم با یه آهنگ محمد حبیب. اصلا هرطور که خودت خواستی همون کار رو می کنیم. مانی جون داره یه اتفاقایی میفته ها حالا ببین کی گفتم. خاله خداییش مرده اون پ.ن که واسه شین نوشتی هستم. تک و تنها واسه خودم ریسه می رفتم.

  

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 5:13 بعد از ظهر  
 ...
 

یعنی خدا بخواد تابستون تموم می شه؟ هفته قبل هوا خنک شده بود طوری که پیش بینی کردم تا آخر هفته برف هم میاد! ولی دوباره گرم شده به طرز عق آوری هم گرم شده.

دلم برف می خواد - دلم سرما می خواد - دلم هوای خاکستری خاکستری بدون خورشید می خواد.

مفمد هم بعد از ۴-۳ سال غیبت بالاخره داره می ره سربازی. پنج شنبه باید بره ببینه آموزشی کجا میندازنش.

***

پ.ن: خاله مانی یعنی شیرش مشکل داشته؟ مانی جون شما که از میزان ارادت من به گرما و تابستان مطلع هستید ترجیح می دم کرم من همون تو شفیره خفه خون بگیره بمیره. باشه - باشه خاله مانی تو هم دل ما رو بشکن.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 2:12 بعد از ظهر  
 ...
 

اوضاع اصلا روبراه نیست. یه جورایی دارم به زور می گذرونم چون فعلا چاره ای ندارم و همزمان دنبال چاره هم می گردم. کم کم باید الرحمن من رو بخونن ها ولی هنوز که هنوزه عوضی بازی و خباثت آدم ها واسم بدون دلیل باقی مونده. به احتمال زیاد فقط حضرت عزرائیل بتونه منو توجیه کنه.

شدیداً کرم سفر کردن به جونم افتاده (البته سفر بی سر خر) ولی سه روز تعطیلی رو به ... دادیم و هیچ جا نرفتیم. باباجان گیر داده بود که بریم ماسوله که خدا رو کرور کرور شکر برنامه مالید و نرفتیم. فکرشو که می کنم دست فرمون حاجی و جاده ماسوله مور مورم می شه. کیمیا هم هیچ غلطی نکرد واسه این سه روز ولی داره برنامه ریزی می کنه واسه سه روز تعطیلی بعدی که در پیش داریم.

خیلی خیلی دوست دارم عکس های ماسوله رو بذارم اینجا ولی این شین آقا هنوز که هنوزه یادم نداده چی کار باید بکنم.

***

پ.ن۱: خاله مانی فرقش رو بهم می گی لطفا؟! اصلا کلید بدم خودت مفصل توضیح بدی؟ اگه منت سرم بذاری که خداییش خوشحال می شم. خاله این طور برداشت کردم که من از نسبتا عاقل هم اون ور تر هستم، بگو برداشتم اشتباه بوده خواهشاً! مانی جون مگه تا حالا متوجه نشده بودی؟!! واقعا یا صفرم یا صد ها

پ.ن۲: نه مشتی جون نگران نباش. وقتی می بینم بلایی سر تو هنوز نیومده من هم خیالم راحت می شه

پ.ن۳: من که از نظر دستشویی خـــــدا رو شکر مشکلی ندارم. البته با کیمیا مــــــــدام درگیری داشتم که همش می گفت تو چرا نمی ری دستشویی!! نه شین جان هنوز به اردبیل نرسیدیم. شنیدم محیط اون جا خیلی واسه توریست های خانوم مناسبه!

پ.ن۴: نگاهی نو عزیز عکس های وبلاگتون فوق العاده زنده هستن حتی اون جانونی افریقایی. نمی دونم چرا ولی شدیدا ازشون انرژی گرفتم. مرسی

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 12:33 بعد از ظهر