|
...
امروز ۶/۶/۱۳۸۶ نیست نباشه ۲۶/۶/۱۳۸۶ که هست و نمی دونم کجا و از کی شنیدم که این تیپ روزها روزهای خوش یمنی هستن ولی واسه من اگه ۱۳۸۶/۱۳۸۶/۱۳۸۶ هم بشه فکر نمی کنم فرقی به حالم داشته باشه. دیشب فقط از خدا می خواستم که حواسش بهم باشه که یهو کاری که نباید بکنم رو انجام ندم و اشتباه نکنم هرچند که تحملم باید خیلی خیلی بیشتر از اینی که هست بشه. *** پ.ن۱: نمی شه خاله فراموش کنی. یه نسیم - یه بوی خاص و یا یه صحنه کافیه که تمام اون حس ها بریزه تو دلت. خاله نگو تو رو خدا اصلا نمی خوام. اصلا اصلا پ.ن۲: شین جان تو رو که شدیدا درک می کنم. پ.ن۳: مشتی وجدانا اینایی که گفتی بهش اعتقاد هم داری؟! هیچوقت نتونستم از اون هایی بشم که به ترک دیوار هم می خندن و صــــبح که بیدار می شن می گن به به چـــــه آفتــــاب عالمتابی و خیلی داره بهمون خــــوش می گذره و خوش و ناخوشی مــــــردم واسشون علی السویه اس هرچند خیلی وقت ها دلم می خواد که من هم یکی بودم مثل همون ها
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 1:43 بعد از ظهر ...
دلم از اینی که بود خیلی بیشتر گرفت. صبح رادیو آهنگ - آغاز سال نو - با شادی و سرور - همدوش و هم صدا - حرکت به سوی نور - آغاز مدرسه - فصل شکفتن است - رو گذاشته بود. از اون بچه خرخون هایی که بگم واسه رفتن به مدرسه گریه می کردن و لحظه شماری می کردن واسه اینکه پشت اون نیمکت ها بشینن هیچوقت نبودم. ولی وقتی دوران بعد از مدرسه رو مقایسه می کنم با اون ۱۲ سال می بینم تنها مشکلمون امتحان و سر کلاس نشستن بود که بخش کلاسش رو خودمون به بهترین تفریح تبدیل می کردیم. ولی انگار بلافاصله بعد از آخرین امتحان سال چهارم با مخ پرتاب شدیم وسط زندگی گهی. معصومیت اون بچـــــــه مدرسه ای انگار یهو از بین رفت. هــــــرچند که هیچــــوقت خودم رو از آدم بزرگا نمی دونم چـــــون دنیای من و اون ها ۲ تا دنیای کاملا مجـــزاست ولی مجبــــــــور شدم قــــاطیشون بشم و دورویی هـــــاشون - عوضی گری هاشون - دوز و کلک هاشون رو ببینم و ببینم و ببینم. دلم گرفته - خسته ام - خسته ام - خسته ام - خسته ام و دلم اون روزها رو می خواد.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 8:36 قبل از ظهر |
|

