تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

یه مدتیه که حالم خوبه! چراش رو هنوز نفهمیدم. دو-سه هفتس که پنج شنبه - جمعه ها صبح زود می رم پارک کنار شهرک و با یه اکیپ که هر روز اون جا ورزش می کنن، ورزش می کنم. بعدش هم یه دور دور پارک می دوم و با دو تا نون تازه برمی گردم خونه. ایام هفته هم یه ایستگاه مونده به اداره، از اتوبوس پیاده می شم و مابقی راه رو پیاده میام. حالا این تغییر حال و هوا نمی دونم به خاطر این برنامه جدیدمه یا اینکه حال خوبم باعث شده که تغییر کوچیکی تو برنامه روزانه ام بدم. البته پرواضحه که این فعالیت ها رو عمراً توی هوای گرم نمی تونستم انجام بدم، پس جا داره که مقداری هم قربون پاییز عزیزم برم.

جمعــه که دور پارک می دویدم و هـــوای خنک خنک به صــــورتم می خورد و درخت ها رو با یک عالمه برگ طلایی روی شـــاخه هاشون رو می دیدم و فقط صــــدای باد بود و فواره هایی که باغبون پارک باز کرده بود و نهر آب، خدا می دونه که چقدر احساس خوشبختی می کردم.

***

پ.ن۱: الــــــوو خانوم، یه بار شد تا آخـــرش منو تشویق کنی و نزنی تو ذوقم؟ اونوقت می گن چـــــرا یارو ناســـــازگار می شه؟! باید به همکارات می گفتی که این مطلب یه پیام اخلاقی داشت و اون هم این بود که باید همیشه شرایط بدتری رو هم درنظر بگیری تا شرایط الانت واست قابل تحمل تر بشه.

پ.ن2: شین جان!! یعنی به فکر چی هستی اونوقت؟!

پ.ن3: باشه خاله، تو هم بزن تو ذوق من. آره، همون به حرف های الوو گوش دادم که به این حال و روز افتادم. مانی جون، تو هم یعنی متوجه مشکل شین شدی؟؟؟!!!!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 9:16 قبل از ظهر  
 ...
 

نامه ای به پدر!

پدر در حال ردشدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب کاملاْ مرتب و همه چیز جمع و جور شده٬ یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

 

پدر عزیزم٬

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم. چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم. او واقعاً معرکه است. اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت. به خاطر تیزبینی هاش٬ خالکوبی هاش٬ لباس های تنگ موتورسواریش و به خاطر این که سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست٬پدر٬ اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمــــان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجـــوانا واقعــــاً به کسی صـدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجــــارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعـــــه هستن. برای تمام کـــــوکائین ها و اکستازی هایی که می خوایم. در ضمن دعــــا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایــــــدز پیدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگـــــران نباش پدر٬ ۱۵ سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز٬ مطمئنم که برای دیدارتون برمی گردیم٬ اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

باعشق/پسرت John


پاورقی: پدر٬ هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم. تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوست دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود٬ بهم زنگ بزن.

***

پ.ن1: الوو خانوم ناسازگار رو قبول ندارم. اعاده حیثیت می کنم. یه عمره دارم کولی مفت می دم صدام هم در نمیاد. اون وقت به آدم بگن ناسازگار. خداییش روانی رو راحت قبول کردم. باور کن٬ تیتر رو نخونده بودم. هرچی جلوتر می رفتم با خودم می گفتم عجب نثرش شبیه ابراهیم نبوی شده ها!!

پ.ن۲: خواهش خالی مانی٬ به شدت مخلصیم. خاله می دونی به اونایی که کامنت می ذارن که (وبلاگ خوبی داری) بعدش هم یه گل سرخ می ذارن چه جوابی باید بدم؟ مانی جون به مرگ خودم اگه دروغ بگم. دو - سه بار هم سوال کرده بودن. از الوو بپرس.

پ.ن۳:  شین جان٬ باور کن چهار - پنج بار کامنتت رو خوندم. نفهمیدم چی می خواستی بگی!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 9:21 قبل از ظهر