تبليغاتX
سوته دل
 ...

مهناز افشار: سرداااااااااار! یه نگاه به من می کنین لطفاْ؟ اگر مشکلی دارم برطرف کنم

سردار: نه خانم٬ هرچی نگاه می کنم هیچ نقصی در شما نمی بینم.

 

***

پ.ن۱: شین عزیز! باور می کنی اگر بگم دلم یه ذره شده واسه دیدن یه دونه از اون مردها. الآن باید اذعان کنم که قحط الرجال آمده. شرمنده شما هستم٬ اگر طعم های خارجکی بفروشیم از طرف اماکن میان دکونمون را تخته می کنن. طعم هایی که موجود هست: هل - گلاب - زعفرونی - دارچینی٬ اگر مورد پسند هست٬ در خدمتیم.

پ.ن۲: خاله مانی جونی؟!!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 15 دی1386 و ساعت 3:4 بعد از ظهر  
 ...
  Image and video hosting by TinyPic

 

***

پ.ن۱: شین آقا! دیدی؟! اینقدر آپلود کردن عکس رو یادم ندادی تا بالاخره یاد گرفتم. البته موهای سر یه بنده خدایی تقریبا نصف شد. دقیقاً چون مملکت بیشتر به کام شماست دادگاهت طول کشیده٬ اگر طرف حساب مثلاً من بودم٬ تا حالا پرونده بر علیهم مختومه شده بود. بابا جون من٬ اون بابا اون طرف میله جداکننده بود و من اینطرف مرز. باز بال مرغ یه نیمچه گوشتی داره!

پ.ن۲: الوو جونم٬ شنیده بودم که آدم ها پیر که می شن هم خسیس می شن٬ هم حریص٬ ولی درمورد تو فکر نمی کردم تا این حد صادق باشه.

پ.ن۳: اوه اوه خاله٬ آی گفتی. جدیداً نمی دونم چرا اینقدر پزو شده. به خدا جدی می گم ها. اصلاً این فرمی نبود!!! مانی جونم٬ دور از جونت ولی به قول اوریانا فالاچی انگار خدا هم مرده به موجودی که یه دم از جلو داره امتیازات خیلی زیادی داده اینقدر که من که تقریبا آفتاب لب بومم٬ هنوز که هنوزه دلم  می خواد کاش مرد می شدم. با تمام این احوال خاله راس می گن که قحط الرجال اومده. حقیقتاْ دلم واسه دیدن یه مرد خیلی تنگ شده. از همون مردایی هست که تو فیلما وقتی یه نفر مزاحم یه خانم می شه٬ میان جلو و می پرسن «آبجی! مشکلی پیش اومده؟»

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 5:12 بعد از ظهر