|
...
نمي تونم خودم رو عوض كنم يا درست ترش اينه كه راهش رو بلد نيستم. چقدر راحت دور و بري ها واسم نسخه مي پيچن كه "تا خودت رو تغيير ندي هيچي عوض نمي شه" يا "چشم ها را بايد شست ...". خيلي دوست دارم بدونم خود سهراب هم به اين حرفي كه زد تونست عمل كنه يا اينكه اون هم تا آخر عمر شبيه يه علامت سؤال گنده بود يا شايد هم علامت تعجب. هيچ وقت اينطوري خسته نشده بودم. يادم نمياد تا حالا اينطوري كم آورده باشم. حتي اون دو ماه كوفتي كه فكر مي كردم تا آخر عمر توي سنندج گير كردم. چرا فكـــر مي كنم اين دفعه فرق دارد؟ نمي دونم. شايد به خاطر اينكه واســه اولين بار آدم هاي دور و برم رو ديدم. آره ديدمشون. لخت لخت. بدون نقـــاب، بدون ماسك هاي قشنگ قشنگ. بدون حرف هاي خوب خوب و چقـــــدر تهـوع آور مي شن بدون همه اين بزك ها. نمي شناسمشون. خيلي هاشون رو ديگه نمي شناسم. گير كردم. بدجوري گير كردم. حس مي كنم توي يه جاي خيلي تنگ هستم كه ديوارها اينقدر بهم نزديكن كه حتي نمي تونم به خودم كوچكترين حركتي بدم. جام خيلي تنگه و نفس كشيدن چقدر واسم سخت شده. به طرز احمقانه اي پروژه خودخركني رو در دستور كارم دارم و ولي همش شكست. خيلي با خودم تكرار مي كنم كه: "اين سختي ها آدم رو طلا مي كنه" ، "اين هم يه دوره ايه كه مي گذره" ، "مگه واست نگفتن كه گنجشكي بوده كه روي يه درخت لونه اي داشته. باد مياد و لونش رو از هم مي پاشونه. پيش خدا معترض مي شه كه :خدا! مگه خونه كوچيك من كجاي دنياي بزرگ تو رو تنگ كرده بود كه خرابش كردي؟ خدا جواب مي ده كه: مار بزرگ سياه سمي داشت به خونه تو نزديك مي شد. باد رو فرستادم كه خونت رو خراب كنه تا به تو صدمه اي نرسه؟" ، "همه جاي دنيا آسمون همين رنگه" و ... ولي تحملش واسم خيلي سخت شده و اين تنها چيزيه كه در حال حاضر مي دونم. دنبال يه كـــــورسوي نور مي گردم تو اين چــــاه سياهـــــــي كه گير افتادم و توش پر از جك و جونور چندش آوره كه دارند كم كم بدنم رو مي خورن. از اون طرف كنار در چاه گرگ پيري منتظر نشسته تا از دست اون جونورها به ستوه بيام و از چاه بزنم بيرون و چيزي كه اوضاع رو سخت تر مي كنه اينه كه اون جونورها و اون گرگ پير با هم دست به يكي كردن و هركدوم قراره يه بخش اين داستان را اجراء كنن. جونورها من رو خسته كنن تا از چاه فرار كنم و بقيه اش هم با گرگ پيره. آهاي! كسي صداي من رو مي شنوه؟ من اينجا گير افتادم.
ديشب حول و حوش ساعت ۱۱:۱۵ دقيقه بالاخره حرف الوو رو كه هميشه با داد و بيداد ازم مي خواست كه بنويسم رو گوش دادم. دفترچه يادداشتم رو برداشتم و اون مزخرفات بالا رو تند و تند توش نوشتم. بعدش هم نشستم و گريه كردم. نگاه آسمون كردم و گريه كردم و به خدا گفتم: تو هم نمي شنوي؟ شنيد. به خودش كه شنيد. آسمون رعد و برق زد. يعني شنيد؟ *** پ.ن۱: الوو جونم، اونوقت از كي تا حالا قلدر شدي؟ پ.ن۲: چشم فضايي ها روشن شين جان. مي بينم كه در آغوش مي كشي!!! پ.ن۳: ماني جونم، اصلا مهم نيست كه تولد ۴۲ سالگيت رو چند سال پيش جشن گرفتي. چيزي كه اهميت داره اينه كه تو يه آدم خــــــــاص هستي. خــــــاص خوب و من خيلي خيلي دوستت دارم، خيلي خيلي بهت ارادت دارم و بي نهايت واسم قابل احترامي. بي تعارف مي گم. پ.ن۴: حاج آقا! مي بينم كه از شادي اين ايام ا... در خودتون نمي گنجين! خوش باشين كنار اين ايام مبارك. دنده معكوس كشيدين حاج آقا! مرسي و ممنون به خاطر همه زحمات. پ.ن۵: دستايي كه اين نامه رو نوشته مي بوسم. به رادان هم هيچ ربطي نداره.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 4:27 بعد از ظهر تولدم مبارك
از ديروز وارد ۲۹ سال شدم و من هم مثل شين روزهاي تولدم رو اصلاً دوست ندارم. البته شادي كه تو اين روز سراسر وجودم رو مي گيره نه به خاطر روز تولدم بلكه به دليل آغاز ايام دهه فجره. از پنج شنبه درگير مهمون بازي بودم. ناهار پنج شنبه رو با اراذل رفتيم رستوران، شب مهمون خانواده خوبم و ناهار جمعه رو هم با الوو بودم. حاجي امسال كولاك كرده بود! يه گلدون سراميكي بزرگ پر از گل هاي مريم و رز! يه يادداشت همراه هديه بهم داد كه {از امسال روزهاي تولدت يه بشكن بزن و هرسال يه بشكن اضافه كن} زبونم لال فكر كنم ديگه تو سن هفتاد سالگي بايد لنگه جميله قر بدم و باباكرم برقصم. ولي انصافاً تمام كادوهايي كه گرفتم يه طرف و دسته گل حاجي يه طرف... نمي دونم چرا شديداً بهم چسبيد. خودم هم واسه خودم يه دوربين كنن ديجيتال خريدم و كلي فداي خودم شدم. الوو واسم يه بلوز جيوردانو گرفته بود. كيميا هم يه تابلو نقاشي كه كار خودش بود و خيلي دوستش دارم + كيك و شمع و فشفشه (شمع كيك هم علامت سوال بود!) + خرت و پرت هاي ديگه اي كه هديه گرفتم. هنوز نتونستم خودم رو عوض كنم و درنتيجه اين همه بي تفاوتي مردم نسبت به همديگه رو متوجه نمي شم. نه بي تفاوتي كه من درقبال آدمي كه توي خيابون از كنارم رد مي شه دارم، بي خيالي نسبت به كسي كه دوست، همكار و اصلا هر خر ديگه اي كه اسمش رو بذارم و مدتي رو با هم گذروندن. قراره امروز ساعت ۵/۸ به ديدن آدمي برم و فكر مي كنم باعث بيشتر اين بهم ريختگي و بدبختي هست تا تولدم رو بهم تبريك بگه و همچنين تلاش كنه كه بيشتر از ايني كه هستم خرم كنه و مخم رو تيليت كنه تا برم باهاش كار كنم. درضمن قراره امروز حوالي ظهر بهم لطف بزرگي بشه و چند دقيقه اي وقت بدهند كه با رئيس بزرگ صحبت كنم. درضمن امروز به هم اتوبوسيم مي گفتم كه حكمتي هست كه اكثريت كشورها، شنبه رو تعطيل مي كنن چون شنبه ها خيلي سنگينه و خيلي نحسه و اين شنبه نمي دونم چي بشه. *** پ.ن1: جناب آقاي شين، برنده خوشبخت يك دستگاه سيتروئن C5 شدن كه بهشون تبريك مي گيم. درضمن رزومم رو كه فرستادم، واسه رانندگي من رو هم توي ليستت بيار. فقط روز مصاحبه رو تعيين كن كه قبلش يه كم احكام بخونم. پ.ن2: حاج آقا، با حرف ركيك موافقم ولي جوكهاشون رو كه شاهد بودي چقدر مسخره و يخه. مي مونه اون قهقهه هاي دلبرانه كه هوش از سر آدم مي بره! اشتباه حدس زدين حاج آقا، البته تحليلتون مثل هميشه عالي پ.ن3: ماني جون، اون كه گفتي فحش بود يا تعريف؟
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 7:55 قبل از ظهر ...
حزب الله می جوشد، قلیان می خروشد
در پی این اقدام عدالت طلبانه و دشمن شکن موجی از شادی و سرور در اقصی نقاط کشور برخاست و مجلس شورای اسلامی تصمیم گرفت تا با صدور بیانیه ای علاوه بر تاکید بر حمایت از مردم بی گناه غزه، پشتیبانی خود را از دولت عدالت خواه و مردمی و قلیان دوست اعلام کند. در اطلاعیه اکثریت مجلس هفتم که تا ساعاتی بعد منتشر خواهد شد، آمده است: « دفاع هوشمندانه ریاست محترم جمهوری اسلامی از قلیان های مظلوم که همواره قل قل آنها در تاریخ باستانی ایران و جنبش جق طلبانه ملت ایران بلند است، نمایندگان ملت را برآن داشت تا حضور خود را در کنار توده های میلیونی قلیان دوستان و قهوه خانه داران کشور که شانزده سال زیر یوغ دشمنان دیرینه قلیان و عوامل داخلی آن بودند، اعلام کند و به ملت قهرمان ایران اطمینان بدهد که اگر نفت و گاز با توطئه استکبار بر سفره شما نیست، قلیان هست و قل قل ملکوتی قلیان همچون ندای لااله الا الله در زمین و زمان طنین افکنده است.» در پی ایجاد موج سرور و شادی در اقصی نقاط کشور، انجمن قلیان داران بدون مرز با انتشار نامه سرگشاده ای به مجلس شورای اسلامی، اعلام کردند که « توطئه اخیر برخی عناصر معلوم الحال، سیاست کسانی است که دل در گرو پیپ های مفسدین اقتصادی و چپق های سنتگرایان بی درد و عناصر خودفروخته کارتل ها و تراست های سیگار که دشمنان اصلی اسلام هستند، مانند انجمن صهیونیستی مارلبورو و سازمان اطلاعاتی سکولار وینستون، دارند.» برخی نمایندگان تبریز نیز از انجمن قلیان داران بدون مرز حمایت کرده و نامه پشتیبانی خود را از این انجمن برای رئیس جمهور ارسال کردند. رئیس جمهور در پاسخ به این نامه اعلام کرد: « اشکالی ندارد، داشته باشند.» سی ان ان و خبرگزاری رویترز و دفتر نمایندگی بی بی سی در خاورمیانه نیز در یک مصاحبه مطبوعاتی با رئيس سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری شرکت کردند. رحیم مشائی در این نشست خبری گفت: « مساله قلیان البته در دولت مطرح است، اما این موضوعی نیست که بسادگی حل شود، بلکه باید همه قوای سه گانه استراتژی جمهوری اسلامی در مورد قلیان و بخصوص نقش این عنصر فرهنگی در تبادل اندیشه میان دنیای اسلام تصمیم بگیرند.» رحیم مشائی گفت: « از دمشق تا بغداد، از استانبول تا کابل و از ریاض تا یمن همه مسلمین جهان چشم خود را به سیاست ریاست محترم جمهوری در مورد قلیان دوخته اند.» وی گفت: « کاربری قلیان در ژئوپلتیک منطقه نوعی اندیشه ورزی ولایتمدارانه استحصالی است.» در همین حال، دکتر حسین سیگارچی عضو کمیته دخانیات گفت: « آزادی قلیان برای توسعه انرژی کشور ضروری است، اما دخانیات باید منع شود. برای همین بهتر است سیاست قلیان های خاموش را در پیش بگیریم.» سیگارچی افزود: ما می گوئیم چای و آبگوشت آری، ولی نیکوتین نه. *** پ.ن۱: شش روز بقيه هفته رو حبس هستي شين جان؟! به جرم چاقالوبودن؟؟!! حقته، تو روزگاري كه گوشت كيلويي 10 هزار تومنه، اون همه گوشت به تن تو جنايته به خدا. چيز خاصي نشده فقط سررشته كار از دستم دررفته و نمي دونم چه غلطي بايد بكنم. پ.ن2: همكار جديد خالمه ديگه الوو، ديديش
پ.ن۳: به هركس كه نكته عكس بالايي رو متوجه بشود، يك دستگاه خودروي سيتروئن C5 اهداء خواهد شد.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 8:32 قبل از ظهر ...
یه زلزله تقریباْ ۱۷ ریشتری شرایط کاریم رو زیر و رو کرد. همیشه به حکمت و خیریت معتقد بوده و هستم ولی بعضی وقت ها خریت آدم ها هم چاشنی می شه واسه بعضی اتفاقات. تصمیمی که واسه ترک محل کارم گرفتم آرامش زیادی بهم داده بود و جریاناتی که باعث برگشتنم شد اصلا واسم خوشایند نبود. یکی از چیزهایی که تو زندگی خیلی اذیتم می کنه اینه که احساس بی معرفت بودن بهم دست بده یا اینکه کسی حقی به گردنم داشته باشه و نتونم اونطور که باید و شاید این دین رو ادا کنم و این بار توی همچین موقعیتی قرار گرفتم ولو اون بابا رئیسی باشه که دل زیاد خوشی ازش ندارم. دقیقاْ توی شرایط٬ موقعیت و مکانی قرار گرفتم که ازش متنفر بودم. مدام باید صدای کسی و کسانی توی گوشم باشه که تحملشون واسه ۱ ثانیه هم واسم سخت بود و این رو از بازی های روزگار می دونم. ولی با تمام این احوال یه دوستی که از مدت ها پیش دورادور دوستش داشتم (احتمالاْ به همون دلایل موج مثبت و از این حرف ها) و الان شرایط کاری اون هم طوری رقم خورده که نزدیک من باشه رو کشف کردم و اون من رو کشف کرد و چقدر قشنگ داره افکارم رو زیر و رو می کنه٬ عین برنج یا عدس یا ... پاک می کنه و عین یه آهن ربا ناراحتی هام رو به خودش می کشه. جزو اون ۱٪ از آدم های زندگیم که می شناسمش٬ می فهممش و می دونم که اون هم من رو می فهمه. امروز وقتی از شدت ناراحتی به حد انفجار رسیده بودم واسم گفت که: ۱- بالاخره باید یه موقعی از این خامی بیرون می اومدی و شاید الان وقتش بوده ۲- آدم های دور و برت همه و یا ۹۹٪ همین هستن و تو هم تمام تلاشت رو کردی که محیط اطرافت رو درست کنی و موفق نشدی٬ بنابراین وقتش رسیده که خودت رو تغییر بدی ۳- باید خدا رو شکر کنی و شاید ۱۰ سال دیگه ممنون آدم های بدی که دور و برت رو گرفتن باشی که باعث شدن بالاخره که فکرت و عوض کنی ۴- باید سعی کنی از موقعیت فعلیت برای ارتقاء خودت استفاده کنی ۵- باید شکرگزار خدا باشی که تن و فکر سالم بهت داده ۶- محیط کار خونه نیست و همکارات٬ خانواده و دوستان تو نیستن٬ درنتیجه نباید به همکارات اعتماد کنی. ۷- مداوم با خودت تکرار کن که آدم ها همینطور هستن٬ من هستم که با اون ها هماهنگی ندارم٬ پس یا باید مثل خود اون ها باشی یا نسبت بهشون کاملاْ بی تفاوت ۸- فقط و فقط حرص نخور و توی خودت نریز
*** پ.ن۱: شین جان٬ شرمنده٬ برای شما فقط نوع رژیمیش رو داریم. آخ که یادشون به خیر و چقدر جاشون خالیه و چقدر به وجودشون احتیاج هست. پ.ن۲: الوو جونم٬ توقع نداری که نیشش رو واسه تو باز کنه احیاناْ؟! الوو راست می گه٬ همکلاسی هام اون موقع ها می گفتن شکل مجید (قصه های مجید) هستم. پ.ن۳: نه خاله مانی جونی٬ باید هنرپیشه جنس لطیف باشی٬ تو منوی نسوان بگرد لطفاْ. دور از جون خاله٬ بلا به دور٬ بلانسبت٬ روم به دیوار. ولی خاله با تمام ارادتی که بهت دارم پرسپولیسی شدن به همین آسونی ها هم نیست٬ باید طی طریق کنی مثل عرفا پ.ن۴: ای حاج آقا٬ بد روزگاری شده بد٬ البته برای من جای بسیار خوشحالی و سعادته که همسایه افرادی که خون روحانیت در عروقشون در جریانه بشم. باشد که از فیوضات ایشان بهره ای ببریم. فقط از فضولاتشون یه ذره اجتناب باید بکنم.
|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 3 بهمن1386 و ساعت 11:20 قبل از ظهر |
|



