تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

 

* سال ۱۳۸۶ هم تموم شد. از خدا خواهش می کنم سال نو٬ برای همه٬ سالی پُر از اول سلامتی و دوم آرامش باشه.

* امشب نتیجه کنکور رو اعلام می کنن.

* این چند روزه عجیب یاد شکوفه های اون درخت آلبالوی تو حیاط خونه بچگی هام می افتم که به نام من کاشته بودن.

* می خوام برم بیرون و به توصیه مامان الوو عمل کنم. این که شب چهارشنبه سوری حتماْ یه چیزی واسه خودمون بخریم.

* عکس بالایی رو مخصوص خاله مانی جونی گذاشتم که بهترین ها رو واسش تو سال جدید از خدا می خوام یه عید مبارکی مخصوص هم به الوو جونم - شین معروف به بوآ - حاج آقا - نیکو جون و پروانه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 11:39 قبل از ظهر  
 ...
 

 

u يه جغـده بود تو كارتون چوبين... از رو درخت با كله مي افتاد و مي گفت :{يه خبــر بد}... دوباره زلــزله٬ دوباره خبــر بد٬ البته هنــوز دامنگير من نشده ولي به احتمال زياد ســراغ ما هم مياد. رئيس عوض شد و جالب اينكه فكر مي كنن كه اين آه منه كه گرفتدشون.

 

 

v اون عكس بالايي رو گذاشتم كه بگم هنوز زمستونه.

 

 

***

 

پ.ن۱: يعني چي؟؟!! يعني اينكه تو ناراحتي الوو؟!!

 

پ.ن۲: موافقم مانداناجون. تغيير ديگه اي فكر مي كنم وضع رو از ايني كه هست بدتر بكنه. ماني جون به الهام هم بگو كه از وضع اين قانون نمي دونم چرا ناراحته!

 

پ.ن۳: دقيقاً به همين دليله كه از هرچيزي كه كوچكترين ارتباطي با عرب ها داشته باشه بيزارم. هنوز هيچي جناب ونگريز. هيچ هيچ

 

پ.ن۴: جودي جوني نمي دونم چـــرا هنوز يه كمي اون ته تهاي قلبم اميد دارم؟ به يه معجــزه. از اونجايي متوجه مي شم كه هنوز بعضي وقتها مي شه كه حس مي كنم يه خرده اين آدم ها رو دوست دارم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت 11:20 قبل از ظهر  
 ...
 

چند وقتیه که به یک نتیجه خیلی تلخ رسیدم. اینکه اوضاع احوال این مملکت تحت هیچ شرایطی درست نمی شه. حتی اگر دموکرات ترین حکومت دنیا هم سر كار بياد٬ خودمون٬ با همین دستامون تبدیلش می کنیم به یک حکومت فاشیست٬ چون این طوری خیلی بیشتر حال می کنیم.

به این نتیجه هم رسیدم که رئیس جمهــور کنونی٬ خیلی آدم خوبیه! وقتی که آدم هایی که می شناسم رو در قبای ریاست جمهـــوری تصور می کنم٬ خوشبینانه ترین حالتی که به ذهنم می رسه اینه که مجبورمون می کنند هــــر روز صبح یه شیشه خـــــون واسشون بیاریم! از راننده اتوبوس گرفته تا مدیر٬ از فروشنده مغازه گرفته تا پزشک فوق تخصص.

به یک نتیجه دیگه هم رسیدم و اون٬ اینه که با مخ داریم سقوط می کنیم. از کجا؟ از فرهنگ - انسانیت - تمدن  معرفت. نمی دونم چـــــرا اینقدر بی رحم شدیم؟ بی تفــــــاوتی چندش آوری تو صـــــورت همه یخ بسته. مثل آدم فضایی هایی که تو فیلم ها بازی می کنن و هیچ احساسی ندارن. توی مجله چلچراغ هفته گذشته خوندم که یکماه قبل٬ یعنی توی اوج ســــرمای زمستون٬ مسافرهای یه اتوبوس که به سمت فیروزکـــــوه می رفتن٬ توی جاده می بینن که یه پراید با یه ماشین حمل پول تصادف کرده و فرمون پراید٬ ریه راننده اش رو پاره کرده٬ به سمت ماشین حمل پول حمله می کنند و بعد از این که همه تراول ها و پول ها رو برداشتن٬ خیلی راحت سوار اتوبوس شدن و رفتن و راننده پراید {مُرد}. داریم کجا می ریم؟ همه داریم می دویم٬ مقصدمون کجاست؟ من نمی دونم. وقتی می بینیم دونده کنار دستیمون افتاد زمین٬ خوشحال می شیم که یه نفر هم یه نفره که از دور این مسابقه خارج بشه. یه جامعه شناس گفته که یکی از دلایلش {فقر} ه. واقعاْ ما فقیر شدیم؟ منکر شرایط سخت زندگی نمی شم ولی وقتی میزان خرید شب عید مردم رو با سال قبل و سال های قبل ترش مقایسه می کنیم٬ گیج می شم. چند روز قبل با چند تا از اراذل به یکی از گرونترین مبل فروشی های تهران سرک کشیدیم. (محض این که جاهل نمیریم) فروشگاهی که یه میز گرد کوچیکش کمتر از ۲ میلیون نیست. صف صندوق این فروشگاه اینقدر طولانی بود که من رو یاد صف صندوق سوپرمارکت ها انداخت. یا آدم هایی رو می بینم که طوری به مغازه ها هجوم بردن که من شک می کنم که نکنه مغازه دارها جنساشون رو دارن مفتی می دن. دستهایی که پر از کیسه های خریده٬ من رو گیج کرده.

از اون طرف٬ ماشین ها خیلی خوشگل شدن٬ همه مدل بالا. دیگه تک و توک پیکان می بینیم. سر و وضع آدم ها هم همینطور. اکثریت لباس های گرون و خانوم ها٬ با انواع و اقسـام آرایش های فشنی. ولی می بینی که خیلی راحت یه کیسه پر از آشغال رو از ماشین آخــرین مدلش پرت می کنه توی خیابون٬ بچه ش رو کنار پیاده رو سرپا می کنه! رعایت نوبت دیگران؟؟!! اصلا همچین واژه ای به گوشش نخورده!

روز چهـــــارشنبه یکی از عجیب ترین صحنه های زندگیم رو دیدم. ســــــر چهارراهی که قفل شده بود و هیچکس حاضـــــر نبود دو دقیقــــه صبر کنه تا ماشین هایی که اون وسط گیر افتادن حرکت کنن٬ دو تا خانم راننده ای که ظاهراً ماشین هاشون با هم تصادف کرده بود، داشتن با هم صحبت می کردند كه يهو مشت یکیشون رفت هوا و تو صورت اون یکی فرود اومد. اون هم کم نیاورد و با هم گلاویز شدن طوری که لباس های همدیگه رو هم پاره پوره کردن. یکی از خانوم ها رفت و قفل عصایی از تو ماشین آورد و به خاطر ازدحام مردم دیگه نتونستم ببینم که چطور از هم جداشون کردن. از دیدن یه موتورسوار که داشت با موبایلش از این صحنه فیلم می گرفت خیلی خیلی بیشتر تعجب کردم که از حرکت اون دو تا خانوم که نمی دونم چی رو می خواستن ثابت کنن٬ طوری جوش آورده بودم که اگر دوستم گذاشته بود محال ممکن بود که نرم و اون گوشی رو خرد نکنم.

نمی دونم نتیجه گیری هام درسته یا نه و نمی دونم هنوز امیدی هست به نجات این بیمــــار رو به موت یا نه و نمی دونم چه کار باید کرد.

***

پ.ن۱: نيكو جوني چه جوريش رو نمي دونم ولي خيلي دوست دارم كله اين دوتا با اون مريم حيدرزاده رو بكوبم به همديگه. من مجددا بايد قربون اون دختر روشنفكرت برم.

پ.ن۲: به جون خودم راست مي گم ماني جون. قاب اون نواري كه اون موقع گوش مي دادم رو مجبور شدم تا حالا دو بار عوض كنم. خاله بيست دقيقه هم خيلي خوبه كه. سعي كن روزي يه دقيقه بهش اضافه كني٬ مطمئنم نتيجه ش رو مي بيني. آره خاله! داره مياد! چه خاكي تو سرم بريزم؟

پ.ن۳: بوآ جان٬ كي زده؟ بي خود كرده؟ مگه بي كس و كاري؟

پ.ن۴: پروانه جون٬ اصولاً چون آدم دموكراتي هستم و دم دستم هم نيستي٬ اشكال نداره. فحش؟ كي جرأت داره؟

پ.ن5: حاج آقا! از بس كه سابقه خودتون و هم جنساتون خرابه. بعدش هم اين كه خيلي ممنون كه ما را استفهام فرمودين. بدجوري شكسته حاج آقا٬ با اونا درست نمي شه. يه نسخه ديگه بپيچين لطفاً. واقعاً شعر سنگين رنگين تر حفظ نبودين حاج آقا؟؟!!

پ.ن*: من نمي دونستم كه اون جاها هم همچين مشكلاتي وجود داره!!! ولي دلم خنك شد چون شديداً از ديدن صحنه هاي مشابه قاطي مي كنم. اي كاش مجازات اعدام مي ذاشتن. خيلي آرزوي بيهوده ايه كه اي كاش اين قانون به اينجا هم برسه.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 11:48 قبل از ظهر  
 ...
 

به دستور مقام معظم الوويي بايد آهنگ هايي كه دوست دارم و دوست ندارم رو ليست كنم و چون عدد مورد علاقم هفت مي باشد، سعي مي كنم دو تا هفت تا رديف كنم.

۱- با تمام آهنگ هاي استاد شجريان كه الهي از عمر بكاه و بر عمر او بيفزا زندگي كردم. تا حالا به هركس گفتم كه من از ۵ سالگي شجريان گوش مي دم چشماش شكل نعلبكي شده و نتونسته عمق فرهيختگي من رو درك كنه ولي به قول پروانه از بين همشون، اون نقطه اي كه دلم بره و برنگرده و نفسم بند بياد، آلبوم آستان جانان - تصنيف شيدايي كه يادم نمياد چند بار اين قسمت رو گوش دادم كه مي گه:

در همه دير مغان نيست چون من شيدايي

خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي

دل كه آئينه صافيست غباري دارد

از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي

۲- آهنگ جزيره سياوش قميشي (من همون جزيره بودم ...) هم جزو آهنگ هايي بود كه اينقدر گوش دادم تا حالم ديگه بهم مي خورد! ولي علاقه اي كه به آهنگ (خوابيدي بدون لالايي و قصه) دارم، يه چيزه ديگست. هروقت اين آهنگ رو گوش مي دم دلم واسه مردن پر مي كشه، واسه اون لحظه اي كه ديگه بيدار نمي شم با نگروني، اون روزي كه مي رم و آدمك ها رو جا مي ذارم و به ريش همشون مي خندم. {الوو قرارمون يادت نره}

۳- وقتي كه (آسمان چشم تو آئينه كيست؟) آرتوش رو كشف كردم، تا مدت ها خودم رو خفه كردم باهاش.

۴- مجبورم با كمال صداقت اعتراف كنم كه چند سال پيش باتوجه به خاطره اي كه از آهنگ (قرارمون ساعت عشق!!!) منصور داشتم، علاقه شديدي به اين آهنگ پيدا كرده بودم ولي از اون جا كه گوش دادن به اين قسم موسيقي اصلا به قيافم نمي آمد، مجبور بودم در خفا گوش بدم. خاك بر سرم واقعاً

۵- مگه مي تونم تو ليست Favorites هام  آهنگ  Amor mio جيپسي كينگز رو نذارم در حالي كه وقتي شروع به زدن گيتار مي كنه هنوز كه هنوزه ضربان قلب من دوبل مي شه؟ يكي از دلايلي كه خيلي با سريال راه بي پايان حال مي كردم همين بود.

۶- علاقم به الهه ناز بنان وقتي صدچندان شد كه تونستم خودم ملوديش رو با سه تار بزنم. خيلي لذت داشت وقتي كه مي ديدم دارم خودم صداي موسيقي رو درميارم كه سال ها جزو آهنگ هاي مورد علاقه ام بوده.

۷- نامرديه وقتي كه خواننده هاي دوران جوونيم داريوش و ابي و سياوش قميشي بودن، از دوتاي اول اسمي نبرم. دوران نوجوونيم رو با آهنگ هاي ابي گذروندم و با تك تك نوارهاش كه اون موقع ها به سختي گير ميومد واقعاً زندگي كردم تا حدي كه توي كلاس، بچه ها كتابهاشون رو دست به دست به من مي دادن كه متن آهنگ هاي درخواستي از ابي رو واسشون بنويسم ولي يادم نمياد كه آهنگي تونسته باشه برقم رو ببره و بياره اما داريوش چرا، ياور هميشه مومن هنوز كه هنوزه گلوم رو پر از بغض مي كنه.


۱- در حد انزجار،‌ تنفر، فحش خوار-مادر از موسيقي رپ بدم مياد. هيچ كاري هم ندارم كه ممكنه كارهاي ارزشمندي هم تو اين سبك داشته باشيم. بدم مياد

۲-  وقتي حتي قيافه چنگيز حبيبيان رو مي بينم كه خدا رو شكر چند وقتيه گوش شيطون كور حضور سبزشون رو شاهد نيستيم، حتما بايد آنتي هيستامين بخورم چه برسه به شنيدن صداش.

۳- اوه اوه! اين پسره مزخرف ... و داداش ... تر از خودش كيه؟ افشين. خدايا هرچه سريعتر ظهور آقا رو برسون.

۴- از كليه آهنگ هايي كه اين دو تا كه يه كمي شكل پسرا هستن (كامران و هومن) مي خونن.

۵- فنچ ها

۶- فنچ ها

۷- با اين فنچ ها كلاً حال نمي كنم. وقتي مي شينم پاي PMC عين اين آدمايي كه از يه سياره ديگه اومدن هيچكدومشون رو نمي شناسم. چند روز پيش به مفمد گفتم چرا يه آهنگ نمي ذاره كه حداقل بدونم خوانندش كيه؟ وقتي كه آهنگ هاي قديمي رو گوش مي دم دلم خيلي مي سوزه. با اون امكانات و شرايط چه كار كردند و الان دارن چه كار مي كنن؟

***

پ.ن۱: چشم شين جان. بذار روش فكر كنم.

پ.ن۲: الوو باز تو از من تعريف كردي؟ نمي گي لوس مي شم؟ از خودم در مي رم؟ آره الوويي. ور برم؟!! واقعاً؟؟!!

پ.ن۳: خاله ماني، صحبت هاي شماست كه داره بهم كمك مي كنه وگرنه عقل من و اين حرفا؟ به قول چاپلين همون Pause ها اسمش شده خوشبختي. بهتر نيست ماني جون؟ دردسر كمتره

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 9:3 قبل از ظهر  
 ...
 

t از سـاعتي كه پام رو توي اتاق كـــــارم مي ذارم، در رو به روي خــودم مي بندم، جـــز در مـــواقع لزوم حـــرف نمي زنم، تا وقتي كه مي رم بيرون و ... آخيش٬ يه نفس راحت مي كشم تا فردا. روزه سكوت گرفتم و اينطور تقريباً تكليفم با خودم و اطرافياني كه شناختشون اينقدر سخته راحت تره.

u اتاقي كه جديداً اتاق من شده از دو تا ديوار گچي تشكيل شده، دو تا ديوار پارتيشن و دو تا در و هيچ منفذ و پنجره اي به دنياي بيرون نداره. يعني نمي بينم هوا ابريه، آفتابيه، بارون مي ياد، تاريك شده يا ... عاشق روزهاي ابري و خاكستري از صبح تا بعد از ظهر ۵ روز هفته رو اگر هوا ابري باشه نمي تونه ببينه. از همه جالب تر اين كه بين اتاق من و زنيكه يه ديوار پارتيشني بيشتر نيست. هرچند با چند تا كمد بزرگ سعي كردم اين فاصله رو بيشتر كنم ولي دريغ و درد كه از صبح تا عصر رو بايد با صدايي كه الوو از همه بهتر مي دونه چطور عين مته اعصاب رو سوراخ مي كنه سر كنم.

 

v ديوار پارتيشني دوم، من رو همسايه يه بابايي كرده كه از صبح كه مياد با انواع و اقسام نوحه ها (خصوصاً نوحه هاي تركي) فيض دونمون رو پر مي كنه. هيچ اهميتي هم نداره كه  امروز روز عزا باشه يا نه. واسه اينكه دچار يكنواختي هم نشيم، بعضي وقت ها قرآن مي ذاره و آخر هر آيه، از همون سر و صداهايي كه تو جلسات قرآن خوني از خودشون درمي كنن، ازش بلند مي شه.

 

w مونس عزيز من تو اين سلول، راديوي سياه قديميه شهابيه كه از خانوم جونم يادگاري واسم مونده و انصافاً خيلي به دادم رسيده. البته يادم رفت... طفلي، صفحه اين مانيتور داره سعي مي كنه كه نبود پنجره رو تا حدي واسم جبران كنه.

 

x طول و عرض اتاق، ۶ قدم در ۷ قدمه و امروز كشف كردم كه مي تونم حداقل تصوير خودم رو تو شيشه يكي از اين كمدها ببينم. كلي از ديدن خودم خوشحال شدم و  از تنهايي دراومدم.

 

y ديگه چي؟ ديگه اين كه فهميدم، يعني درستش اينه كه فهمونده شدم كه اندازه زماني كه صرف كاركردن مي كنيم، بايد واسمون مهم باشه. تمام زندگي كه كار نيست. درسته؟ پس اندازه همون هشت، نه، ده ساعت بايد از ذهنمون رو اشغال كنه. (اين هم پروژه جديد خودگول زنيه)

 

z فقط نمي دونم چرا اين روزها خيلي خيلي راحت اشكم سرازير مي شه. كسي مي دونه؟

 

{ هيچي. همين جوري هفت رو زدم. از بس كه از عدد هفت خوشم مياد.

 

 

***

 

پ.ن۱: وجداناً فكر نمي كردم اين همه آدم صداي من رو بشنون.

 

پ.ن۲: الوو! يه چيزي بگم؟ چند جا ديدم كه چطور نگران حالم هستي دستمال كاغذي لازم شدم. البته واسه پاك كردن چيزايي كه ناخودآگاه از چشمم ميومد ها.

 

پ.ن۳: شين جان! باشه.

 

پ.ن۴: خاله ماني! دارم ديوارهاي محيط خصوصيم رو ضخيم تر مي كنم. كار درستي دارم مي كنم؟ ماني جون، چند روز پيش صبح كه از خونه زدم بيرون، اول ساختمون هايي كه دورم رو گرفته بودن رو نگاه كردم و يهو ياد حرفت افتادم. سرم رو گرفتم بالا و آسمون رو نگاه كردم. خيلي قشنگ بود. نه خاله ماني نگران نباشين. حاج آقا مي فرماين {ام ماني} كه به زبان تازي مي شه مادر ماني يعني من كه مي شم مامان اون آقا ماني كه عكسش اون بالاست. مگه من مرده باشم كسي به شما چپ نيگاه كنه.

 

پ.ن۵: نيكو جون، مشكل اينه كه خسته شدم. حس مي كنم ديگه ظرفيت اين همه كش و واكش رو ندارم. استخونام هم ذوق ذوق مي كنن از خستگي.

 

پ.ن۶: حاج آقا! ناجـــــور مي شه يعني چطـــــــور مي شه؟ علاقمند شدم بفهمم چطور مي شه. لطفاً‌ توضيح. مي دوني كه دست بردار نيستم تا جواب نگيرم. دارم سعي مي كنم ببينم توصيه هاي شما جواب مي ده يا نه؟ لطف بفرمائيد زبونتون رو بگازين. ۹۹ سالگي؟؟!!

 

پ.ن۷: نه پروانه جون. اتفاقاً اين موقع ها به نظرم مسخره بازي بيشتر آدم رو تسكين مي ده. دارم مي گذرونم. از همون بي ناموسيا

 

پ.ن۸: مينا جان، وبت رو نتونستم باز كنم كه همون جا جواب بدم. البته هنوز كاركردن باهاش رو بلد نيستم. شايد به همين خاطر ازش ناراضيم! شما هم S5 داري؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 1:25 بعد از ظهر