تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

 

محمود احمدی نژاد ظهر سه شنبه در دیدار وزیر امور خارجه مالاوی گفت: جمهوری اسلامی ایران در توسعه روابط با مالاوی محدودیتی ندارد.

* این عکس رو خبرگزاری فارس از روی سایت خودش پاک کرد.

این هم عکس هیئت همراه وزیر امور خارجه مالاوی

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 12:33 بعد از ظهر  
 خليج هميشگي فارس
 

سایت google   اسم خليج  فارس را به خليج عربي تغيير داده؛ در این راستا نامه ی اعتراضی تهیه و از تمام كساني كه مخالف هستن، درخواست شده كه با مراجعه به آدرس اینترنتی : WWW.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html    اعتراض خودشون رو به اين موضوع اعلام كنند. سایت google اعلام كرده در صورت امضای  یك میلیون نفر به موضوع یاد شده، نام خلیج عربی را به خلیج فارس تغییر خواهد داد.

 خدايا! تا كي قراره تاوان خريت و حماقت و نفهمي رو بديم؟

 ***

پ.ن1: ۱- عجب خبيثي هستي تو ديگه نيكو!  ۲- مشكوكم مشكوكم ۳- اگر مي شد خيلي باحال تر مي شد. نه؟ ۴- به قـــول ميلاد، تو اين ســــن و ســـــال فكـــر كنم محـــــال باشه ۵- من غلط كنم همچين حــــرفي بزنم. يه عالمه بي ناموسي واسه نيكوجوني

پ.ن۲: خاله ماني اتوپيا فحشه اونوقت؟! آي خوشمزه اس ماني جون، آي خوشمزه اس. منتها اگر يه ذره ذوغ هم بود دنبالش مي خورديم بهتر بود، مونده تو گلوم پايين نمي ره!

پ.ن۳: يعني چي جوري پروانه؟ يعني آمريكا بشيم؟ شرمنده پروانه جوني، چون مي خوام بازم چتر بشم فعلا از تعريف كردن مي پرهيزم.

پ.ن۴: خواهش مي كنم الوو خانوم...خواهش مي كنم...ديگه قرار نشد افكار منو به سرقت ببري. يادت باشه اولين بار در جهان اين موضوع از طريق اينجانب مطرح شد ولي اشتباه كردم نرفتم همون موقع ثبتش كنم. ولي اگر خدا اين اشتباه رو تصحيح كنه حاضرم به نفع تو بكشم كنار

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 12:4 بعد از ظهر  
 ...
 

به دستور اكيد نیکو و البته با كمي تأخير، سعي مي كنم فهرستي از آرزوهاي محالم رو بنويسم. البته هرچي فكر مي كنم آرزويي ندارم كه آرزو كنم كه روزي بدستش بيارم بلكه چيزهايي كه دارم رو نه فقط قدر مي دونم٬ بلكه بعضي وقت ها فكر مي كنم كه خدا لطفش رو در حق من تموم كرده. سلامتي و خانواده خوبي كه شديداً كنارشون احساس آرامش و امنيت مي كنم به نظرم براي اينكه هميشه از خداي خودم سپاسگزار باشم از زياد هم زيادتره؛ ولي مي بايست آرزوهاي محالم رو ليست كنم:

۱- آرزويي كه هميشه داشتم و هنـوز هم ازش دست برنداشتم اينــه كــه اي كاش زندگـــي دگمه Undo داشت. بارها و بارها شــده كه كاري كــردم و همون موقـــــع فكر كردم اگـــر الان دگمــــه برگشت رو خداجون پيش بيني كرده بود، برمي گشتم و اشتباهم رو جبران مي كردم. نمي فهمم...چطور اين موضوع به فكر بيل گيتس رسيده ولي خدا...نه!

2- اين كه ايران تبديل به ابرقدرت دنيا بشه! آدم هاي ديگه واسه اين كه اقامت ايران رو داشته باشن توي لاتاري شركت كنن و زندگي تو ايران واسشون آرزو بشه! امنيت، ثروت و قدرت سه شاخص كشورم بشه! و البته قبل از همه اين كه مردم ايران لياقت داشتن همچين بهشتي رو پيدا كنن!

3- اي كاش مي شد روزي رو ببينم كه هيچ گرسنه اي توي دنيا نباشه...تموم جنگ و خونريزي ها تموم شده باشن...هيچ زني به خاطر فقر تنش رو نفروشه...هيچ معتادي نباشه كه چرت بزنه، كه خمار باشه، كه اسباب اثاثيه زندگيش رو ببره و بفروشه...ديكتاتوري به دنيا نياد...تمام بيمارستان ها از مريض خالي بشن...بچه هامون معني واژه زندان و زندوني رو ندونن...دادگاه ها رو از فرط بي مصرف بودن، كم كم خراب كنن (خيلي شبيه آهنگ سياوش قميشي شد؟)

4- وقتي كه خيلي خيلي كوچيك بودم...موقع هايي كه آدم بزرگا وقتي تو مهمونيا حرف كم ميارن... به بچه ها گير مي دن كه {بزرگ شدي مي خواي چه كاره بشي؟} جواب من اين بود كه مي خوام راننده كاميون بشم و هنوز اين آرزو رو دارم. وقتي كه خودم رو پشت فرمون يه اسكانيا تصور مي كنم كه تو جاده ها گاز مي دم و مي رم، انگار يه توپ ته دلم قل مي خوره، قلقلكم مياد.

5- نمي خوام بعد از بابا و مامانم زنده باشم. يا قبل از اون ها (مخصوصاً مامان) بميرم يا همزمان.

***

پ.ن1: فهميدم الوو. پنج شنبه بعدترش زودتر از ساعت 11 نميام.

پ.ن2: ايضاً شين گرامي، اميدوارم يه همسر درست شبيه زن علي دايي قسمت تو بشه. طالقان شنيدم كه تا آخراي ارديبهشت سرده. ولي يزد فكر نمي كنم به اين زودي گرم شده باشه.

پ.ن3: واي خاله ماني، شونصد هزار بار اين كامنتت رو خوندم و هردفعه شديداً كيف مي كردم ولي عروس تعريفيم ماني جون! حق داره خاله ماني...نيست كه خودش كاملا باتوجه به شايستگي هاش به اينجا رسيده، با اين امور مي خواد برخورد كنه.

پ.ن4: خواهش مي كنم جناب رهگذر، دقيقاً حرف من هم اينه كه چرا فاكتور محبوبيت و مقبوليت آدم ها تو اين كشور بايد پايين باشه؟ حتي به قول شما اگر كسي كه باعث خدمتي تو اين مرز و بوم بوده و پايين كشيده شده، بعد از سال ها اسمش به نيكي برده مي شه. راه دور نمي رم...همين كرباسچي كه هنوز كه هنوزه مردم به عنوان تنها شهردار لايق تهران بعد از انقلاب مي شناسن. ولي به نظرت فردي مثل علي دايي چه افتخاري براي اين مملكت آفريده؟ اين كه به تيم مالديو شصت تا گل زد و آقاي گل جهان شد؟ اين كه به خاطر روابط پشت پرده به هيچ عنوان حاضر به خداحافظي از فوتبال نمي شد؟ اين كه باز هم سرش رو به كار انداخت و توي بلبشوی انتخاب سرمربي تيم ملي فوتبال، همه رو متعجب كرد؟ يا اين كه با استفاده از زد و بند، ارتباطات، كانال هايي كه مي زنه، سوراخ دعايي كه خوب شناخته، اون تسبيحي كه دستش مي گيره و با استفاده از اوضاع فلاكت بار اقتصادي تبديل به يك مولتي ميلياردر شده؟ كدوم آدم عاقلي از پيشرفت وطنش در هر زمينه اي ممكنه ناراحت بشه حتي اگر عامل اين پيشرفت علي دايي يا هركس ديگه اي باشه؟ مي دوني...رداي اسطوره بودن، قهرمان بودن، الگو بودن رو به تن كساني مي كنيم كه توش گم مي شن.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 1:13 بعد از ظهر  
 ...
 

درراستای تخلیه دق و دلی٬ امروز نوبت آقای گل جهان می باشد.

 

وقتی اولین بار اسم علی دایی مطرح شد و بازی هاش رو دیدم٬ تنها جمله ای که تونستم بگم این بود که...این بابا مرده خوره... و هنوز هم بر این عقیده هستم. البته مرده خوری که به شدت هم خرشانس بوده و خدا دودستی بغلش کرده که هیچ٬ دو تا ماچ هم ازش کرده. روزهایی که تازه اسم این فوتبالیست در فوتبال ایران مطرح شد٬ بازیکنانی بودند که علی دایی اگر تا آخر عمر هم تمرین می کرد٬ نمی تونست به گرد پای اون ها برسه. خود من از لحاظ تکنیک٬ کریم باقری رو هزار بار به او ترجیح می دم ولی بازم شانسه که به داد این پهلوان خطه اردبیل می رسه. (حضور اردبیلی ها این روزها در صحنه خیلی پُررنگ شده. ترجیح می دم فعلاْ از جهان پهلوان ایران!!! که درست مثل مرحوم تختی راه افتاده و داره برای مردم فقیر ایران از کشورهای شیخ نشین کمک جمع می کنه حرفی نزنم) و به قول ناصر كرمي - نويسنده روزنامه همشهري -: هيچ كدام از دانشجويان دانشگاه شريف به اندازه علي دايي از سرش استفاده نكرده اند!

 

وقتی که دیروز تو روزنامه اعتماد خوندم که:

 

{«سعه صـدر» سرمربي تيم ملي، تنها چند روز دوام آورد. علي دايي که در روزهــاي پاياني ســـال گذشته وعده داده بود در سال جديد در مقام سرمربي تيم ملي نه به قضاوت داوران اعتراض داشته باشد، نه تندخويي سابق خودش را دنبال کند تنها چند روز پس از گذشت آغاز سال جديد معاهده اخلاقي خودش با رسانه ها را زير پا گذاشت. شکست تيم ملي در ديدار دوستانه دوم فروردين به بحرين آغاز بداخلاقي هاي دايي در تيم ملي بود. او تنها دو روز پس از اين شکست وقتي همراه تيم ملي براي بازي با کويت به اين کشور سفر کرده بود، در ارتباط مستقيم تلفني با استوديوي شبکه تلويزيوني خبر وقتي اکبري خرم مجري شبکه خبر از او پرسيد؛ «روز بعد هم مثل امروز دو جلسه تمرين مي کنيد؟» با تندخويي جواب داد؛ «اصلاً به شما ارتباطي ندارد. مگـر شـــما چه حقـي داريد کـه براي ما تعيين تکليف مي کنيد. نمي دانستم شما از تهران تعداد تمرين هاي ما را تعيين مي کنيد.»}

 

و امـــروز هم ابراهیم نبـــــوی بخشی از کتــاب خاطرات علی دائی که به ‏دستش رسیده است، رو این طور منتشر می کند که:

 

{شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بال مجبول شدم بلگلدم توی زمین ‏خودمون، خیلی خسته شدم. ‏
دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با علاق مسابقه داشتیم، اومدم بلگلدون بزنم، توپ لفت یه ‏جای دیگه گل خولدیم، خیلی عصبانی شدم، به دول بین نگاه کلدم.‏
جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، ‏اگه نود دقیقه هم لوش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ‏ب ام و هست.‏
یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: املوز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خولد ‏به سرم، هر کالی کلدم سلم لو بکشم کنال فایده نداشت، گل شد، دویدم طلف نیمکت تماشاچی ‏ها.‏
جمعـه، چهــارم تابستان پنج سال قبل: بلگشتم ایــلان، لفتیم الـــدبیل، مملکت یه چیز دیگه است، ‏مقدالی سلمایه گذالی کلدم.‏
دو شنبه چند سال قبل: ازدواج کلدم، با یه خانوم. عکس های خانومم لو تو اینتلنت دیدم.‏
جمعه سه سال قبل: با کلاوات لفتم جایزه بهترین گلزن تالیخ فوتبال لو گلفتم.‏
سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و لفت. به من گفتن بشو سل ملبی تیم ملی، می خواستم با ‏خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کلد واسه یه زلزله توی ‏اندونزی بهش جواب ندادم.}

 

می شه هیچی نگفت؟

***

پ.ن۱: نه! كدوم آدم ناسپاسي همچين حرفي زده الوو؟! پنج شنبه بازم ناهار بيام؟

پ.ن۲: پروانه جون٬‌ من كي گفتم بوي ماهي مي داد؟ گفتم طعم  ماهي داشت. بي ناموسياش جا نمونده ولي

پ.ن۳: خالي ماني جوني٬ مرسي كه نزدي تو برجكم. من اگر يه روزي ناغافل افتادم و مردم خونم گردن ماني جونه ها! كشته - مرده اين تحليلت هستم: (فضاي كم و هواي گرم)

پ.ن۴: شين آقا٬ پاسخ در وبلاگ حضرتعالي عرض شد.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 11:27 قبل از ظهر  
 ...
 

مي خواستم اولين پستم رو در سال جديد، ۱۷ فروردين (يعني امروز) با يكي دو تا عكسي كه تو تعطيلات انداخته بودم شروع كنم. ولي مرد هزار چهره نگذاشت. يعني افسوس - عصبانيت - غمي كه بعد از ديدن قسمتي كه مسعود شصت چي به محفل روشنفكرها وارد شد نگذاشت. از اونجا كه حرص و جوش خود به خود سراغ من ميان٬ از كل مجموعه مرد هزار چهره بايد مي نشستم و همون قسمتي رو مي ديدم كه واقعاً دلم رو سوزوند. يه نفر رو به هيبت مهدي اخوان ثالث درآورده بودن و يكي ديگه رو شكل چگوارا و همه اسير توهم و اعتياد و نظربازي به زن ها و خلاصه هرچي از دستشون برآمده بود انجام داده بودند. هيچي نمي گم چون همه گفتني ها رو مطلب زير گفته.

مزدک علي نظري - پنجشنبه 15 فروردین 1387 [2008.04.03]

‏تبعات اين تهمت ها و به تمسخر گرفتن اهل فرهنگ بسيار گسترده و عميق است. اما شايد غم ‏انگيزترين لحظه زماني باشد که به شباهت صحنه هاي دادگاه و حرف هايي که از زبان سروش صحت شنيده شد، با ‏قضيه «يعقوب يادعلي» و دفاعيات وکيل مدافعش توجه کنيم؛ نمي دانيم آيا عوامل سريال مي دانند که از اين نظر چه ‏لطمه سنگيني وارد کرده اند؟

 

‎‎سياه نمائي روشنفکران در تلويزيون سرداران

‏سريال «مرد هزار چهره»، مورد توجه ترين برنامه تلويزيوني اين روزهاي ايران است؛ درست مثل تمام کارهاي قبلي ‏‏«مهران مديري» و تيم همکاران خلاقش، و اصولاً اغلب مجموعه هاي طنز که در مناسبت هاي خاص به نمايش گذاشته ‏مي شوند.

تجربه ثابت کرده است اين دست شوهاي پر زرق و برق، تاثيرگذاري ويژه اي بر عامه مردم ما دارند و همين است که ‏درست مثل خيلي چيزهاي مورد توجه ديگر (اخبار «بيست و سي» شبکه دوم، برنامه «نود» و...) مورد استفاده يا از ‏نگاه بدبينانه تر: مورد سوءاستفاده سکانداران صداوسيما قرار مي گيرند؛ از بستن تعرفه هاي وحشتناک بر تيزرهاي ‏تبليغاتي شان گرفته، تا تزريق پيام هاي گوناگون سياسي و غيرسياسي که معمولاً مثل وصله اي نچسب مي نمايند. محض ‏نمونه: تبديل شدن اخبار بيست و سي به پايگاه دروغ پردازان و تهمت زنان، تاکيد مضحک بر «پزشکي هسته اي» در ‏سريال فاجعه «نرگس»، و البته زانو زدن همين مهران مديري در برابر فرمان حمله به طيف سياسي موسوم به اصلاح ‏طلب (در جريان تحصن گروهي از نمايندگان مجلس).

اما آيا آنچه در قسمت هاي اخير کار تازهء مديري ديده شد و انتقادهاي بسياري هم برانگيخته، واقعاً در راستاي همين ‏بحث صورت گرفته است؟ به نظر مي رسد حرف آن دسته از منتقدان که توهين و لجن مال کردن اهل شعر و فرهنگ ‏در «مرد هزار چهره» را توطئه اي حساب شده مي دانند، چندان درست نباشد. حقيقت اينکه با وجود اين همه جفا بر ‏اهل انديشه و هنر - در همه عرصه ها و به تمام شيوه ها- چنين موردي اصلاً به حساب نمي آيد! و مهم تر اينکه اين ‏يکي از جنس آن ها نيست...

ماجراي اخير بيش تر به يک تندروي «خودسرانه» (ياد مرحوم «سعيد امامي» به خير!) شباهت دارد. از اين نظر بايد ‏آن را به چشم حرکتي مستقل و غيرتحميلي از سوي مديري و ياران ديد و بررسي کرد.

طبق شنيده ها، دو قسمت مربوط به جنجال هاي تازه را «اميرمهدي ژوله» نوشته است. ژوله پديده جواني است که از ‏سال 80 و در هيبت روزنامه نگاري طناز، اما با قلمي گزنده، وارد عرصه شد. جالب اينکه بنده با او روابط خوبي دارم ‏و آن ها که من و امير را مي شناسند، بارها از شباهت هاي ما دوتا ابراز شگفتي کرده اند؛ از سبک کار گرفته تا ‏سروشکل ظاهري و جنس صدا و حتي غرغر کردن هاي معروف و ويرانگرمان! اولين ديدار ما وقتي بود که او به ‏عنوان خبرنگار ورزشي به تيم نشريه «تماشاگران» پيوست و در همان ساعت آغاز کارش، با من به ملاقات «علي ‏دايي» آمد. بعد از مصاحبه، در جواب سردبير که درباره ژوله نظرم را پرسيد، يک جمله گفتم: «سرش را به باد ندهد ‏خوب است!»

اين ها را ذکر کردم تا همينجا حساب حرف اين نوشته را از «فرد» جدا کنم؛ چه متن اين دو قسمت را برادرم امير نوشته ‏باشد و چه کسي ديگر، مهم اين است که سازندگان سريال کار بدي کرده اند. بايد در صدد دلجويي از رنجيدگان بر بيايند ‏و من بعد حواس شان را بيشتر جمع کنند؛ چه نويسنده تکست، چه عوامل اصلي و خصوصاً مرد محوري کار (مديري) ‏و چه حتي هنرمند باسوادي مثل «سروش صحت» (در مقام بازيگر) که جداً از او يکي توقع تن دادن به چنين کاري نمي ‏رفت.

حالا بياييد به اصل آنچه باعث اين اتفاق شده توجه کنيم: در سريال، گروهي از فرهنگيان و مشخصاً چند شاعر، ناشر و ‏نويسنده و حتي معتقدين به مديتيشن نمايش داده مي شوند؛ آن هم با سر و وضعي پريشان، سرشار از بلاهت، متوهم، ‏خودنما و... زنان اين گروه وضعشان چندان تعريفي نيست انگار و علناً ديده مي شود که آقايان مشغول استعمال ‏موادمخدر هستند. حتي به خدابيامرز «چه گوارا» هم رحم نمي شود و يکي از شخصيت ها خود را «چه» مي نامد، تا ‏مثلاً متوهم نشان داده شود و بيننده بخندد (همان کاري که «محسن مخملباف» و «مجيد مجيدي» عزيز در «دو چشم بي ‏سو» با چه گوارا و «صمد بهرنگي» کردند).

در اينکه ميان هنرمندان همه جاي دنيا چنين نخاله هايي هم پيدا مي شوند، حرفي نيست. اما نکته اينکه مگر در سال چند ‏اثر نمايشي ساخته مي شود که هنرمندان و محافل شان را به مردم نشان بدهد؟ آيا در اين معدود پنجره ها که به روي ‏روشنفکران مملکت باز مي شود، بايد چنين چهره اي از آنان تصوير کرد؟ اين انتقادي است که پيشتر به «بهمن فرمان ‏آرا» هم شد و گفتيم: تصويه حساب شخصي ايشان با «ابراهيم گلستان» (در فيلم «يه بوس کوچولو») باعث قهقهه زدن ‏مردم در سينماها، به ريش هرچه نويسنده و روشنفکر اين بوم شد...

ضمناً بد نيست مقايسه اي داشته باشيم ميان اين نگاه تند به روشنفکران، با انتقاد نرم از پزشکان، يا خيلي خيلي ملايم ‏ترش به نيروي انتظامي؛ در آيتم هايي که به پزشکان مربوط مي شد، بالاخره دکتر خوب هم وجود داشت تا حساب آدم ‏بدها از کل جامعه پزشکي سوا شود. در آيتم بعدي هم هيچ شخصيت ناجوري ديده نشد و پرسنل بسيار زحمتکش و ‏صبور نيروي انتظامي از هر تهمتي مبرا بودند!

اما بين اهل فرهنگي که مديري نشان مردم داد، هيچ شخصيت مثبتي به چشم نمي خورد. واضح است که خيال سازندگان ‏از عدم احتمال شکايت تخت بوده (بخوانيد: در ديزي باز بوده!) پس حسابي عقده گشايي کردند، تلافي هرکس و هر ‏گروهي که نمي توانستند بهشان بتازند را سر اين گروه مظلوم درآوردند. راستي اگر اوضاع مملکت به گونه اي ديگر ‏بود و ساماني براي روشنفکران وجود داشت، مديري و ياران جرات چنين لجن پراکني شرم آوري را در خود مي ديدند؟

حقيقت اينکه گويا در اين مملکت گردن روشنفکر جماعت از مو باريک تر است و همين که «مردان هزار چهره» لطف ‏کردند و ساير اتهامات معمول، مثل: وطن فروش، جاسوس اجنبي، مزدور دشمن و... را حواله نکردند، بايد از آن ها ‏ممنون بود!

تبعات اين تهمت ها و به تمسخر گرفتن اهل فرهنگ بسيار گسترده و عميق است. اما شايد غم انگيزترين لحظه زماني ‏باشد که به شباهت صحنه هاي دادگاه و حرف هايي که از زبان سروش صحت شنيده شد، با قضيه «يعقوب يادعلي» و ‏دفاعيات وکيل مدافعش توجه کنيم؛ نمي دانيم آيا عوامل سريال مي دانند که از اين نظر چه لطمه سنگيني وارد کرده اند؟

و حرف آخر ما تنها يک اظهار تاسف است براي ملتي که مي گويند تلويزيون برايشان حکم دانشگاه را دارد و از آن ‏چيز ياد مي گيرند. و همچنين اينکه کساني مثل اين «مردان هزار چهره» محبوب و موردتوجه ترين هنرمندان اين ‏سرزمين هستند.

‏پانوشت: شايد بايد اشاره مي شد که در کشور ما آستانه تحمل بسيار پايين است و شاهد بوديم بارها فيلم يا سريالي بابت ‏اينکه حتي تصور مي رود پرش به جايي گرفته، دچار دردسر و شکايت شده است. نمونه اش همين شکايت اخير ثبت ‏احوال شيراز از سريال موردنظر و همچنين برآشفتگي بي دليل نيروي انتظامي. ولي با توجه به تمام مواردي که ذکر ‏شد، آيا نبايد بابت سياه نمايي چهره روشنفکران از مديري و دوستان شاکي باشيم؟ ديگر قضاوت با خودتان.

www.roozonline.com

 

***

پ.ن۱: نيكو جوني، اميدوارم نتيجش رو ببيني. تازه يه چيز ديگه هم هست كه بعداً بهت مي گم كه سال ديگه اجراء كني. اون هم از توصيه هاي مامان الوو مي باشد.

پ.ن۲: آره جودي جوني! ديدي؟! از صميم قلب من هم همينطور.

پ.ن۳: مرسي حاج آقا. اميدوارم شما هم مثل درخت گردو شكوفه باران بشين!

پ.ن۴: پروانه جون، براي تو هم از اين به بعد خيلي خيلي بهتر از قبل از خدا مي خوام.

پ.ن۵: مرسي خاله ماني جونيه ابلومف پور. آره خاله ولي ديگه زمستونش معلومه كه رفتنيه.

پ.ن۶: اي بابا! من كه عيدم رو ازت گرفتم الوو٬ الان چي دارم بگم؟

پ.ن۷: نه شين جون. خورش كرفس با طعم ماهي خوردم! واقعاً دنبالش راه افتادم ها! فقط خداخدا مي كردم برنگرده ببينه. اونوقت اگر مي خواست گير بده نمي دونستم چي بايد جوابش رو بدم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 2:11 بعد از ظهر