تبليغاتX
سوته دل
 افشین قطبی
 

 

*ادب مرد به ز دولت اوست*

 

یه بهمنی ... متولد پنج بهمن ماه سـال 1343 شیـراز. سال 1356 به همـــراه پدر و نامادريش در حالیکه 13 سال داشت به آمریکا رفت و در یک شهر کوچک در حوالی لس آنجلس ساکن شد.

وقتي كه به عنوان مربي پرسپوليس انتخاب شد و بعد از سي سال به وطنش برگشت، توي فرودگاه قول داد كه پرسپوليس رو قهرمان اين فصل مي كنه. همون موقع خيلي ها فكر كردن كه امپراتور تحت تأثير جمعيت خيلي زيادي كه براي استقبالش به فرودگاه رفتن قرار گرفته و يه چيزي گفته...ولي گذشت زمان نشون داد لاف زدن و ادعاي بيجا، مختص آدم هاييه كه مدت زيادتري تو اين مملكت زندگي كردن.

چه استقلالي، چه پرسپوليسي، چه فوتبال دوست و چه كساني كه هيچوقت علاقه اي به دنيال توپ نداشتن، همگي بر شخصيت والاي اين مرد شيرازي تأكيد دارن. انگار كه افشين خان با ورودش استاندارد ادب رو در ايران و خصوصاً‌ در ميان مربيان ما بالا برد. هيچوقت كنار زمين به داور اعتراض نكرد، به خودش اجازه نداد در بازي برده يا باخته تيم مقابل رو كوچيك كنه، زماني كه بازي رو واگذار مي كرد، به تيم مقابل تبريك مي گفت و نقاط ضعف تيمش رو مي گفت و هروقت كه مي برد، باز هم از حركات خوب تيم حريف ياد مي كرد تا جايي كه آدمي مثل اكبر ميثاقيان در مقابلش تسليم مي شه.

اما افشين خان قصه ما كم كم سنگيني جو سرزمين مادريش رو حس كرد. فهميد كه به ادبيات منحصر به فردش مي خندن، فهميد كه بازيكنان از صميميتش سوء استفاده مي كنن، باعث شدن كه دروغ گفتن رو ياد بگيره تا جايي كه خودش تعريف مي كنه: «تلفن خانه زنگ خورد. کاشاني بود. گفت؛ کجايي؟ گفتم؛ بيرونم. گفت؛ پس چه جــوري تلفن رو جــواب دادي؟، گفتـم؛ ببخشيد. انگار دارم به دروغ گفتن عـــادت مي کنم، آره، مثل اينکه دارم عادت مي کنم.»

 زماني كه مشخص شد که استیلی در جنجالی که در نیم فصل پرسپولیس به اون دچار شد چه نقشی داشت تا زمینه رفتن قطبی و سرمربی شدن خودش رو مهیا کنه و حبیب کاشانی موندن و رفتن استیلی رو به قطبی سپرد ٬اون خواست که «حمید» بمونه... چون » در کنار استيلي بهتر مي توانم تيم را جمع کنم»

چه چیزهایی که افشین ما رو ناراحت نکرد و حرص نداد: «مشکلات هست، امکانات کم است، نظم نداريم و اين را نمي توان کتمان کرد.خيلي ناراحت مي شوم وقتي در خيابان دارم راه مي روم و مي بينم خانمي با چادر کنار خيابان زير باران مانده و ماشين ها نگه نمي دارند، يا آقايي خانمش را پشت موتور سوار کرده و دو بچه را هم روي پاهايشان گذاشته اند، بچه کوچک را هم خانم مثل بقچه زير بغل زده و هيچ کــدام کلاه ايمني به سر ندارند. اين اتفاق درست نيست.وقتي مي بينم مــــردم در خيابان دعـــوا مي کنند، ناراحت مي شوم. ما فرهنگ بزرگي داريم. کشور متمدني هستيم و اين اتفاقات درخور نام کشورمان نيست. اين چيزها مرا ناراحت مي کند.مي خواهم در اين مصاحبه آن چيزهايي را که مي بينم به آنها بگويم. ما کشور خوبي داريم، پس کمي با هم مهربان تر باشيم و شهرمان را تميزتر نگه داريم. تهران و ايران خانه خودمان است. در اين مدت دو سه بار به کوه رفتم و ديدم پر از آشغال شده و خيلي ناراحت شدم چون فکر مي کنم طبيعت هم مثل خانه ماست. ما بايد کشورمان را هم مثل خانه مان تميز نگه داريم. فکر مي کنم اين وظيفه شما هنرمندان و ما ورزشکارهاست که درباره اين مشکلات با مردم حرف بزنيم و در رفع اين مشکلات موثر باشيم.»

بحث انتخاب سرمربی تیم ملی پیش اومد و باز هم سیستم این مملکت امپراتور رو شوکه کرد. زمانی که تمام صحبت ها برای سپردن تیم ملی به او انجام شد٬ صلاحیتش رو به خاطر سال ها زندگی در آمریکا زیر سوال بردن و مومن متدین تسبیح به دست قصه فوتبال ما٬ علی دایی در اثر لابی با خدا برنده شد ... با این وجود افشین قطبی به علی دایی تبریک گفت و اعلام کرد که خودش و باشگاه در خدمت علی دایی هستن و از اون طرف سرمربی همیشه قاطی تیم ملی گفت که افشین قطبی کارنامه چندان درخشانی هم نداره. حتی زمانی که تیم ملی نتیجه ضعیفی رو در کویت کسب کرد و خبرنگار نظر افشین خان رو پرسید٬ باز هم جوابی که داد یه درس بزرگ بود: «در حالي كه تيم خودم غرق در مشكلات است ترجيح مي‌دهم در مورد تيم ملي چندان صحبت نكنم و وقتم را صرف برطرف كردن مشكلات تيم خودم بكنم به جاي اظهارنظر درخصوص تيم ملي. هرچند معتقدم هم‌چنان بايد از علي دايي حمايت كرد.»

لپ تاپش رو شکستن (هرچند که خودش معتقد بود لپ تاپش رو نشکستن بلکه دلش رو شکستن)٬ بازیکنانش به اون لقب آرتیست کمدی چند دهه قبل رو دادن٬ ستاره تیمش در اعتراض به تعویض بطری آب رو جلوی پاش به زمین کوبید و به او توهین کرد٬ هوادارهای استقلال به اون لقب افشین خرس قطبی رو دادن و فیروز کریمی چه اظهار نظرهایی که در موردش نکرد (در مقابل برای فیروز کریمی و استقلال دعا کرد که موفق باشند) و همچنان نجیب و مودب بود ولی کم کم تارهای سفید لابلای موهاش پیدا شد.

 

 «کدام مربي در دنيا وقتي تيمش 4 گل خورده کنار زمين مي ايستد و روي نيمکت قايم نمي شود... من امروز اين کار را کردم، لب خط ايستادم تا بازيکنم بداند من هم خودم را مقصر مي دانم و قايم نشده ام.» محبوبیت عمومی افشين قطبي چه در بین مردم و چه رسانه ها (به استثنای دولتمردان) به راحتی بدست نیومد. او آدم «پنهان شدن» نیست و اینچنین نام افشین قطبی در تاریخ و جامعه تشنه ادب و نزاکت ما ماندگار شد. يک خوشبين افراطي که کنار دستيار و بازيکن و روزنامه نگار بدبين دوام آورد و به امروز رسيد؛

فينال

همیشه یه پرسپولیس دو آتیشه بودم...ولی امروز باید پرسپولیس قهرمان بشه فقط و فقط به خاطر

 

افشین قطبی

 

***

پ.ن۱: خاله مانی جونی٬ می تونی دقیقاْ دلیل مخالفتت رو بگی لطفاْ. ای کاش خاله غیب می شدم. ای کاش ...

پ.ن۲: نه الوو... به تو چرا فحش بدم؟ به اونایی باید فحش داد که باعث شدن تو اینطوری بشی. تویی که من می دونم چقدر تعصب داشتی

پ.ن۳: نه نیکو جون٬ دارن کفش خاک و شن می پاشن که آماده بشه

 


و پرسپوليس به حقش رسيد و قهرمان جام هفتم ليگ برتر ايران شد. تبريك به

افشين خان قطبي، تبريك به تمام بازيكنان و تبريك به خودمون.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 12:18 بعد از ظهر  
 خليج هميشگي فارس

 

خليج فارس تقريباً ديگر وجود ندارد.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 1:6 بعد از ظهر  
 خليج هميشگي فارس
 

 

ديروز ساعت ۱۱ صبح حــدود ۴۰۰-۳۰۰ نفر مقـــابل سفـــارت امارات در ايــــران به نشانه اعتراض به جعل نام خليج فارس تجمع كردند. طيف گسترده اي بودند، جـــوون و پير، دانشجو و خانه دار، كارمند و كارگـــر...ولي همــه هنــوز ايــــراني... نوشته هــــاي روي پلاكاردها دل آدم رو مي لرزوند: "ارتش ايــــران كجاست؟!" ٬ "خواسته ملت ايـــران، لغــــو قراردادهاي گلستان و تركمانچاي" ، "هــــر ايراني يك بابك خـــرم دين است" ٬ "خليج تا ابد فارس" ٬ "Persian Gulf - خليج فارس :Can you say (p), No?!! Try" و "امارات٬ كشورك٬ تو فقط ۳۷ سال سن داري٬ آرام بگير".  ولي شگفت اين كه نيروي انتظامي به اين جمعيت حمله مي كنه، پلاكاردها و دوربين ها رو جمع مي كنه، باتوم مي زنه، متفرقشون مي كنه و ظاهراً چند نفر رو دستگير.

بعد از ظهر ساعت ۱، تجمعي هم به دعوت دو تشکل دفتر‎ ‎تحکيم وحدت (طيف شيراز) و اتحاديه انجمن‌هاي ‏اسلامي دانشجويان مسلمان برگزار شد. اما اين با تجمع صبح تفاوت هاي زيادي داشت. براي مثال ‏در تظاهرات شبه دولتي عصر، تجمع کنندگان ابتدا "نماز جماعت ظهر و عصر را در مقابل سفارت امارات متحده" برپا ‏کردند. جنس شعارها هم فرق داشت: "خليج فارس ايران محل دفن ‏شيطان"  شد که:‏‎ ‎‏"سفير صهيونيستي اخراج بايد گردد"، "مرگ بر آمريكا"، "مرگ بر انگليس" و ‏‏"مرگ بر اسرائيل"‏‎. از حمله نيروي ضد شورش و باتوم هم خبري نبود.

يادم مياد وقتي كه عده اي از بسيجي ها در اعتراض به كاريكاتورهاي دانمارك، به سفارت اين كشور حمله كردند،‌از ديوار سفارت بالا رفتند و مي خواستند وارد سفارت بشن، نيروي انتظامي مراقب بود كه كسي مانعشون نشه. چرا؟ چه خبره اينجا؟

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 9:31 قبل از ظهر  
 ...

 

امشب به يه مسافرت ۵-۴ روزه مي رم. مي رم سنندج و قراره كه با nephew ام برگرديم.

مجبور به نقض قانون كپي رايت هستم٬ چون نمي دونم اصل اين مطلب مال كجاس. جديداً مخم كلاً تعطيله. واسه همين هم متوسل به كپي پيست شده ام.

 بالاي ۱۸ سال، زير ۱۸ سال، با ناراحتي قلبي و ... مجاز به خوندن هستن

 

و اما داستان:

یک شب که من و دوست‌دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."

- چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:

- تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:

- تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."

در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"

- عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."

و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

***

پ.ن۱: اول از همه تولد خاله ماني جونم با يك عالمه تاخير و معذرت و ببخشيد و شرمندگي...مبارك باشه. از خدا مي خوام اول بهت آرامش روح، بعد سلامت جسم و بعدش هم روزي خيلي زياد بده. خاله ماني همونطور كه سفارش كرده بودم رسيد؟ واااي خاله ماني مي بيني چه هموطناي با احساسي داريم؟!! من موندم اين شكل ها رو چي جوري طراحي مي كنن!

پ.ن۲: هزاران نقطه عزيز...خواهش مي كنم. خيلي هم لطف كردي

پ.ن۳: حيف شد الوو... اي كاش مي خوندي

پ.ن۴: پروانه جوني، اميدوارم هميشه باشي تا هي با هم بي ناموسي كنيم

پ.ن۵: بهههههههههه حاج آقا! باور كن من كلي فكر كردم كه زن اولي كه قرتي بوده و نقاش، كي بود. اين مطلبش به نظرم جزو بهترين هاش بود.

پ.ن۶: شين جان مي توني واسم ميلش كني لطفا يا بگو كدوم مجله و كدوم شماره. مرسي

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 2:35 بعد از ظهر  
 خورشيد را بيدار كنيم
 

آدام، چه فايده؟ صدايم را مي شنوي؟ آدام، حرف بزن. بار ديگر بيداركردن خورشيد را به من بياموز. بياموز كه وظيفه ادامه دادن، پيش رفتن و گذشتن را بپذيرم.

آدام، پيش رفتن و بيداركردن خورشيد دشوار است، نه؟ از تو خواهش مي كنم، براي آخرين بار از تو خواهش مي كنم، به من جواب بده: آدم هاي بزرگ چه طور مي توانند خورشيد را بيدار كنند؟ فقط همين يك بار.

خيلي خوب، آدام. آدم هاي بزرگ بلد نيستند كه خورشيد را بيدار كنند. آن وقت امكان دارد كه مهرباني خداوند كاري كند كه خورشيد به خودي خود طلوع كند. همان طور كه براي تمامي ابديتِ گرفتار سكون٬ اين كار را كرده است.

 

                                                                     خورشید را بیدار کنیم/ژوزه مائورو د واسكونسلوس

 

***

پ.ن۱: آره لولو...واسه تو تعريفيده بودم. فك كنم عملاً رقص يكي از اون دو تا دختر رو هم بهت نشون داده بودم،‌ نه؟ ديدي؟ ديدي بازم هم اشتباه كردي؟ الان بايد بياي ازم طلب عفو كني

پ.ن۲: ماني جون نمي دونستم باور كن. ولي خيلي خانوم و مؤدب بوديم و دست از پا خطا نكرديم. تازه بعد از اين سفر بود كه معني {تور شاد شاد} رو كه تو آگهي ها مي زنن فهميدم. خاله ماني خوبه كشيش نشدي كه آدم بياد پيشت به گناهانش اعتراف كنه ولي در اون صورت هم من تند تند گناه مي كردم كه بيام پيشت اعتراف كنم و كتك بخورم.

پ.ن۳: شين شين جمله اولت يه خرده از لحاظ دستور زبان مشكل داره يا من نمي فهمم؟ ولي خداييش ۲ تا ۵ رو هروقت مي خونم نمي تونم جلو خنده م رو بگيرم ولي به جمله ۶ نخنديدم. فكر كن ... شين خيلي مطيع و دمرو خوابيده و دختره هي داره سر مدادش رو تيز مي كنه و هي آمپول مي زنه.

پ.ن۴: جناب حجت الاسلام حاج آقا٬ تمنا دارم به تاريخ مندرج در ابتداي پست توجهي مبذول فرماييد. البته حاج آقا...همه اينقدر سبكبال بودن كه موقع برگشتن و سر پيچ جاده مدام مي افتادن روي همديگه. به روي چشم حاج آقا، فقط از همگي التماس دعا داريم در اين سفر. حيف...فقط نمي دونم ديگه بايد با كي بشينم و چند ساعت بحث كنم؟ مخلصيم. بلد نيستم حاج آقا٬ دست خودتون رو مي بوسه

پ.ن۵: يك عالمه بي ناموسي با پروانه جونم. باز خدا رو شكر آمپوله جواب داد. شماها باشين٬‌ بهتر از اين رو جور مي كنيم. من هم مي شم دي جي٬ خوبه؟

پ.ن: من دلم نمي خواد هيچوقت آدم بزرگ بشم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 11:41 قبل از ظهر  
 ...
 

10 آذر 85 بود و با توري كه كيميا پيدا كرده بود، قرار شد يك روزه بريم ماسوله. اون موقع هنوز ماسوله رو نديده بودم و با تشويق و ترغيب الوو قبول كردم ولي از بقيه اراذل فقط پريسا اومد.  صبح جمعه ای بود كه هم هوا تاريك تاريك بود٬ هم بارون مي اومد و هم سرد بود. يك ساعت تو ميدون آرژانتين منتظر مونديم تا ماشين و ليدر و بقيه پيداشون بشه. ليدر تور كه مونده بودم آقا مهرشاد صداش كنيم يا مهرشاد خانوم گفت كه هواشناسي مسافرت به اون منطقه رو ممنوع كرده و قرار شده كه بريم نمك آبرود. از همونجا ضد حال خوردنامون شروع شد و بعد كه گفتن نه...مي ريم سمت كلاردشت، فهميديم كه با يه تور بسيار منضبط طرف هستيم. يه اتوبوس سير و سفر و يه ميني بوس هيونداي٬ وسايط نقليه ما رو تشكيل مي دادن و ما هم از اونجا كه شديداً ناشي بوديم، حمله كرديم سمت اتوبوس كه نكنه مجبور بشيم توي ميني بوس بنشينيم ولي با كمال تعجب ديديم كه اتوبوس چندان طرفداري نداره و همه واسه سوارشدن توي ميني بوس دست و پا مي شكنن. ما هم يه لبخند حكيمانه اي زديم كه اين ها ديگه چقدر خنگن!

همسفرهاي ما رو يه عالمه دختر-پسر تشكيل مي دادن به اضافه يه خانوم دبير بازنشسته كه تنها اومده بود، يكي دو تا كفتر عشق صفر كيلومتر، يه مامان بزرگ با دو تا نوه هاش و يه خونواده كه آخرش هم نسبتشون رو با هم نفهميديم. من و كيميا و پريسا آخر آخر ماشين نشسته بوديم و صندلي هاي جلوي ما رو اون خونواده عجيب اشغال كردن. معلوم بود كه اون يه عالمه دختر-پسر مشتري ثابت اين تور هستن و ما به اضافه اون بقيه نخودي بوديم. همين كه همه سوار ماشين شدن، يعني دقيقاً‌ كلّه صبح، پخش اتوبوس روشن شد و يه دختري كه دهن بسيار بسيار بزرگي داشت و اسمش رو گذاشتيم دهن، اومد وسط اتوبوس و شروع كرد به رقصيدن.

مهرشاد خانوم خودش رو معرفی كرد و گفت كه هشت ساله كه تو اين كاره و چه Single ها كه نيومدن تو اين تور و Double بيرون نرفتن! و خيلي وارده و ... بعد نوبت به معرفي بقيه شد. خونواده اي كه جلوي ما نشسته بودن با هم پچ پچ مي كردن و اسم آقامهدی كه گُندشون بود تبدیل شد به سامي و قرار شد كه مهندس معماري بشه... و ما تمام این صحبت ها رو استراق سمع کردیم.

مجدداً بعد از مراسم معارفه دوباره ريختن وسط واسه رقص و اين دفعه آقامهدی (سامي) كه متشكل از 40 كيلو شكم و ... بود اومد وسط و اينقدر خودش رو تكون تكون داد كه زيرپوش زردي كه پوشيده بود خيس عرق شد.

يكي از رستوران هاي بين راه رو واسه صبحانه انتخاب كردن و وقتي از ماشين پياده شديم تازه ما ابله ها به اين نكته واقف شديم كه چرا ميني بوس اون همه كشته مرده داشت! يه جفت دختر آن چناني با قيافه آن چناني + حدوداً 40 تا پسر از ماشين پياده شدن! وقتي دوباره راه افتاديم اون يكي ليدر كه اسمش سعيد جـــوووون بود اومــــد توي اتوبوس و كلي جـــوك و تقليد صــــدا و شــيرين كاري اجـــــرا كرد و گفت كه برنامه هاي خيلي متنوعي واسمون درنظر گرفتن. دهن پرسيد كه Dj داريم يا نه؟ سعيد جووون هم گفت: اين دفعه هم Dj و هم ديسكو مهياست! ما فكر مي كرديم كه اين شوخي هاي بين خودشونه و اصلاً بهش توجهي نكرديم و حتي وقتي سعيد جووون گفت كه تو هتل كسي حق فيلمبرداري و عكسبرداري رو نداره، با اين سؤال كه {مگه منطقه نظاميه؟!} اصلاً ذهنمون رو خسته نكرديم.

خلاصه حدود ساعت 12 بود كه رسيديم كلاردشت و اتوبوس وارد باغ خيلي بزرگي شد كه داخلش سوئيت هاي زيادي با فاصله ساخته شده بودن. ميني بوس قبل از ما رسيده بود و وقتي كه به داخل غاري كه راهنماييمون كردن وارد شديم، تازه فهميديم كه Dj و ديسكو اصلاً شوخي نبود. دو تا دخترا اون وسط داشتن با يكي دو تا پسر مي رقصيدن و مجلس رو واسه شروع٬ گرم مي كردن. چند دقيقه اول نخودي ها كه ما هم جزوشون بوديم، چيزايي رو كه مي ديدن باور نمي كردن. كم كم ريتم موزيك تند شد و بقيه گروه هم ريختن وسط. انگار مُد هم هست كه حتماً با يه سيگار تو دست برقصن...البته رقص كه چه عرض كنم...دوتا دوتا بدن هاشون رو با هم مماس مي كردن. مثلاً ما هم اصلاً‌ متوجه نشديم كه تخت پشت سر ما بارشون بود و تندتند مي اومدن و يه چيزي سر مي كشيدن و دوباره مي رفتن وسط. كم كم حس كرديم كه كنترل اوضاع داره از دست خارج مي شه و جالب اينكه دو تا ليدرها اون وسط وسط مشغول بودن و نمي دونم چرا همشون مي پريدن هوا!! با اينكه ممنوع كرده بودن كه كســــي بيرون نره، ولي از اونجـــــا كه هيچ كس به هیچ کس نبود، از در پشتي زديم بيـــــرون. نخــــــودي هاي ديگه هم يكي يكي در رفتن و اومدن بيرون ولي مامان بزرگ ول كن نبود و در به در تو ديسكو دنبال نمازخونه مي گشت. قبل از اينكه سعيد جووون بره فضا، شنيدم كه داشت به يكي مي گفت كه 4 ميليون و 500 هزار تومن داده به نيروي انتظامي كه به اين باغ كاري نداشته باشن.

وقتي كه كارشون تقريباً تموم شد صدامون كردن كه براي ناهار باز بريم تو اون غار و ديديم كه اكثريتشون نمي تونن روي پاي خودشون بايستن، خصوصاً يكي از اون دو تا دختر كه حتي وضعيتش اون يكي رو نگران كرده بود. ساعت تقريباً 3 بعد از ظهر بود و تازه ليدر جوون هامون يادشون اومد كه ناهار رو هماهنگ نكردن. يه برنج با مرغ آبپز رو آوردن كه قابل خوردن نبود و چند نفري با برنجش گلوله درست مي كردن و پرت مي كردن سمت همديگه. غيـــر از ما نخـــــودي ها همـــــه اصلاً متوجــــــه هيچــــي نبودن و وقتي كه سعيد جوون با اعتراض نخودي ها مواجه شد، كلي عذرخواهي كه مي برمتون رستوران.

از طرفي اون روز موعد آمپول پريسا بود (اون موقع پريسا واسه مامان شدن تحت درمان بود) و با اينكه با ليدرهـــاي محتـــرم همــــاهنگ كرده بوديم و طبق برنامــــه الان مي بايست در حال برگشت باشيم تا مي تونستيم يه جا آمپول پريسا رو مي زديم، همه چيز ريخته بود به هم. يكي از اون سيبيل كلفت هاي خلاف اون باغ گفت كه من بلدم، بره تو يكي از اون سوئيت هاي تحت باغ تا برم آمپولش رو بزنم! وقتي كه چشماي گردشده ما رو ديد، گفت البته طبقه بالا هم جا هست! تو بد مخمصه اي گير كرده بوديم، به كيميا گفتم تو با پريسا برو بالا، من هم مراقب اين يارو هستم و باهاش ميام بالا. وقتي رفتيم بالا پريسا رو ديدم كه شلوارش رو تا زانوهاش كشيده بود پايين! يه شيشه عطري كه امانت گرفته بوديم رو روي ماتحت پريسا خالي كرديم و آقاي سيبيل كلفت،‌ به قول خود پريسا دردناكترين آمپول عمرش رو بهش زد.

سر و ته برنامه ناهار توي هتل رو با يه ساندويچ هات داگ بهم آوردن كه حتي من رو هم سير نكرد. موقع برگشت، مســــافرهاي ميني بوس كه مـــاشينشون خــــراب شده بود، سوار ماشين ما شدن و اگر صحنه هايي كه ديديم رو سانسور كنم، بالاخره ساعت 1 نصفه شب ما رو دوباره ميدون آرژانتين پياده كردن.

 

                                                                 ***

پ.ن۱: اِ! الوو! همونه كه رئيس جمهور ما داره نگاهش مي كنه ديگه!

 

پ.ن2: آره شين جون. عكس هاي خبري م رو به اسم مستعار شايگان مي دم. واسم قلاب گرفته بودن.

 

پ.ن3: آره جودي جوني، در حال حاضر آدم حسابي از چند كيلومتري مرزهاي ايران هم سعي مي كنه عبور نكنه.

 

پ.ن4: از بس كه ديپلماتيكيم خاله ماني. من موندم مگه هزينه يه دوره آموزشي چقدره؟ اين هيئت مالاويايي كه ديگه به خودمون سور زده. كجاست گشت ارشاد كه ببينه قمبل اين خانوم چطور داره تبرج مي كنه؟ ولي ماني جون عكس هيئت همراه رو هم حتماً ببين. آموزنده اس.

 

پ.ن5: بي انصافي نكن نيكو جون جون. ولي به جاش خيلي سعي كرده كه رنگ روسريش و اون كه انداخته رو شونش با رنگ لباسش هماهنگي داشته باشه. نيكو٬ من خيلي دلم واسه اين آقا سياهه مي سوزه...نمي دونم داره با كي دست مي ده؟! آخ آخ! من هم خيلي از اين فرشه خوشم اومد. بميرم واسه اون بدبختي كه فلان جاش تاول زده تا تونسته يه همچين فرشي ببافه و حالا...

 

پ.ن: آمپول اون آقاهه كار خودش رو بعد از دو سال كرد و پريسا الان ۸ هفته اس كه يه جونور كوچولو رو توي دلش جا داده. براي خودش كه خيلي انتظار اين روزها رو داشت و دوست داشت اين تجربه رو حس كنه، خوشحالم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 1:46 بعد از ظهر