تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

امشب به يه مسافرت ۵-۴ روزه مي رم. مي رم سنندج و قراره كه با nephew ام برگرديم.

مجبور به نقض قانون كپي رايت هستم٬ چون نمي دونم اصل اين مطلب مال كجاس. جديداً مخم كلاً تعطيله. واسه همين هم متوسل به كپي پيست شده ام.

 بالاي ۱۸ سال، زير ۱۸ سال، با ناراحتي قلبي و ... مجاز به خوندن هستن

 

و اما داستان:

یک شب که من و دوست‌دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."

- چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:

- تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:

- تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."

در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"

- عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."

و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

***

پ.ن۱: اول از همه تولد خاله ماني جونم با يك عالمه تاخير و معذرت و ببخشيد و شرمندگي...مبارك باشه. از خدا مي خوام اول بهت آرامش روح، بعد سلامت جسم و بعدش هم روزي خيلي زياد بده. خاله ماني همونطور كه سفارش كرده بودم رسيد؟ واااي خاله ماني مي بيني چه هموطناي با احساسي داريم؟!! من موندم اين شكل ها رو چي جوري طراحي مي كنن!

پ.ن۲: هزاران نقطه عزيز...خواهش مي كنم. خيلي هم لطف كردي

پ.ن۳: حيف شد الوو... اي كاش مي خوندي

پ.ن۴: پروانه جوني، اميدوارم هميشه باشي تا هي با هم بي ناموسي كنيم

پ.ن۵: بهههههههههه حاج آقا! باور كن من كلي فكر كردم كه زن اولي كه قرتي بوده و نقاش، كي بود. اين مطلبش به نظرم جزو بهترين هاش بود.

پ.ن۶: شين جان مي توني واسم ميلش كني لطفا يا بگو كدوم مجله و كدوم شماره. مرسي

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 1:16 بعد از ظهر  
 دولت آرايش خليجي مي كند
 

 

مــــي بينم، مــــي فهمم و حس مي كنم كه اين روزها، هيچ كس حـــال و حــــوصله اي نداره. همگي تو يه جور Stand by به سر مي بريم و انگار...همه منتظر يه معجزه. دلم نيومد خودم تنهايي به مطلب ابراهيم نبوي بخندم.

 

ابراهیم نبویe.nabavi@roozonline.com

پنجشنبه 2 خرداد 1387 [2008.05.22]


‏« این که وزیری می رود و وزیر دیگری می آید، در مملکت ما تابو شده است و نباید بشود،

 ‏من می خواهم آرایش دولت را عوض کنم.» رئیس جمهور

 

نمایش تک پرده ای: عروس سه ساله به آرایشگاه می رود

عروس خانم در حالی که اخم کرده و ناراحت است، وارد آرایشگاه می شود و روی صندلی ‏انتظار می نشیند، آرایشگران که همگی بدون مشتری هستند، به طرف او می روند. بتی رئیس ‏آرایشگاه دستی به سروگوش عروس می کشد و با او حرف می زند.

بتی: ماشاء الله چه عروس با نمکی( به تماشاگران توضیح می دهد: وقتی خوشگل نباشه بهش ‏می گیم با نمک.) اسمت چیه خانومم؟
دولت خانم( با عشوه): اسمم دولته، سیده دولت
بتی: معلومه از اون مایه دارهایی؟ اسمت به قجر می خوره، قیافه ات به نادرشاه، آرایش ات ‏به تاج السلطنه، بقیه چی صدات می کنن؟
دولت خانم: شما بهم بگین کشور جون! وقتی توی خونه هستم، بزرگترا بهم می گن مملکت ‏خانوم، وقتی می رم خارجه، همه بهم می گن ایران جون. ‏
بتی: ماشاء الله چه سروزبونی هم داره، ببینم سوسک سیاه! کشور جون! شما خارجه هم ‏رفتین؟
دولت خانم: صد بار تو همین دو ساله رفتم خارجه، از سفر زیارت مکه و سوریه و کربلا و ‏نجف رفتم، تا نیویورک و توگو و آمریکای لاتین....‏
بتی: وای! معلومه برو رو نداری، ولی شانس ات خوبه. لابد پاترول باباجونت رینگش شمش ‏طلاست، خدا شانس بده! حالا عروس خانوم قراره کی عروسی کنه که حالا اومده آرایش شو ‏عوض کنه؟ ‏
دولت خانم: بعض شما نباشه، سه ساله عروسی کردم، ولی وقت نکردم آرایش ام رو عوض ‏کنم؟ دیگه دیدم....‏
بتی: واه! شوهرت عین الله کوره بود؟ خدا بهت شانس بده، تو با همین قیافه آرایش نکرده سه ‏سال قبل رفتی خونه شوهر؟
دولت خانم: آره خواهر! آقامون از این قرتی گیری ها خوشش نمی آد، من رو وقتی گرفت سه ‏تا رو طلاق داده بود، بهم گفت، یه زن می خوام حرف گوش کنه و هر روز یه دستک دنبک ‏سرم نیاره، هر روز هم هزارتا فامیلش رو ورنداره بیاره مال و اموال مو بخورن و بچرن، ‏یکی می خوام سر به زیر و مطیع باشه. منم گفتم: آقا، من کنیز شمام، هر چی شما بگین....‏
‏( بتی کم کم مشغول کوتاه کردن موهای عروس می شود، قرار می شود آرایش خلیجی کند.‏
بتی در حال کوتاه کردن موها با عروس حرف هایش را ادامه می دهد.)‏
بتی: خب، شیطون بلا! تو هم که معلومه واسه خودت تو این سه سال هر آتیشی می خواستی ‏سوزوندی؟ صد تا سفر رفتی و انگاری ددر رفتن ات هم خوبه؟ بگو ببینم، زن اولی اش چطور ‏بود؟ ‏
دولت خانم: بتی جون! راستش آقامون بهم گفت، هر جا می خوای بری برو، هر کار می کنی ‏بکن، فقط حرف گوش کن باش. راستش زن اولش، هم جوون بود، هم خوش بر و رو، ولی ‏اهل قرتی گیری و نقاشی و این چیزها بود، ته دلش هم آقامون رو نمی خواست، تو رودرباسی ‏زنش شده بود، تا دعواشون می شد هم می رفت خونه مرحوم آقای بزرگ، اونم پشت عروس ‏اش در می اومد. آقا بزرگ به آقامون می گفت، اخلاق نداری. آخرش هم هنوز کفن آقا بزرگ ‏خشک نشده، سه طلاقه اش کرد و فرستاد لای دست ننه اش، الآن هم زن اولی اش بیست ساله ‏توی خونه اش داره نقاشی می کشه، نقاشی هاش رو هم دیدم، همه اش جن و پری می کشه. ‏
بتی خانوم: زن اولی اش شوهر نکرد؟ ‏
دولت خانم: نه، بعد از اینکه آقامون طلاقش داد، گفت، شوهر بی شوهر، حالا هر چند سال یه ‏عالمه خواستگار داره، ولی می گه، یه نه می گم، نه ماه به شکم نمی کشم.‏
بتی خانوم: پس شوهرت از اونهاست که پی چشم و ابرو نیست؟ خب، بگو ببینم خانومی! زن ‏دومی یه چطوری بود؟
دولت خانم: زن دومی یه، برو رو نداشت، منتهی تا دلت بخواد مایه تیله دار بود. سن و سالش ‏هم از آقامون بیشتر بود، راستیاتش فامیلا انداختنش به آقامون، اونم هنوز نیومده، دادار ‏دودوری راه انداخت که بیا و ببین، بیچاره آقامون نمی تونست بدون اجازه اش آب بخوره، ‏اصلا همه فامیل یه جوری ازش حرف می زدن، انگار اون شوهره این زن. هر چی فامیل ‏داشت آورد توی خونه و همه کارهای خونه دست عمه و خاله و عمو و دائی اش بود. ‏
بتی: نکنه با هم فامیل بودن؟ حتما فامیلیت داشتن؟ ‏
دولت خانم: آره، فامیل که نه، ولی بیشتر آشنا بودن، آقا بزرگ خیلی زن قبلی یه رو قبول ‏داشت، هنوزم که هنوزه هرجا یه مهمونی می خوام برم، زن دومی یه جلوی چشمم سبز می ‏شه، منم پشتمو می کنم بهش محل سگ نمی ذارم، اونم الدرم و بلدرم می کنه، ولی خدا می ‏دونه که اگه بذارم دیگه پاشو طرف خونه ما بذاره، سه چهار بار هم آقامون ازش تعریف کرد، ‏منم شب گریه کردم، دیگه اسمش رو نیاورد. ‏
‏( بتی موها را کوتاه کرده و دارد موهای دولت خانم را های لایت می کند.)‏
بتی: بگو ببینم خانومی! زن سومی یه کی بود؟ اون پیر بود یا جوون بود؟ فامیل بود؟ برو رو ‏داشت؟
دولت خانم: الهی به زمین گرم بخوره که هر چی می کشم از دست اون می کشم، می دونی بتی ‏جون! زن سومی مایه تیله نداشت، آقامون با چه مصیبتی طلاقش داد. همه فامیل می گفتن این ‏دوتا فقط برای هم ساخته شدن، لال بشه زبون شون! ایشاء الله هر چی قد آقامونه سر اون ‏زنیکه مایه دار بی ریخت درآد. ‏
بتی: انگاری سومی یه رو نرو ته؟ دوست نداری در موردش حرف بزنی؟ ولی ببین دولت ‏جون! غیبت دل سوخته رو جلا می ده. بریز رو داریه هر چی داری؟‏
دولت خانم: اتفاقا، هر چی از اون لکاته دومی یه می ترسم، از این زن سومی یه نمی ترسم. ‏آقامون اصلا نمی خواست بگیردش، ولی اینقدر طرف خودش رو توی چشم مردم فرو کرده ‏بود که مجبور شد عقدش کنه...‏
بتی: یعنی می گی دوستش نداشت؟
دولت خانم: نه که فکر کنی روی حسودی می گم، ولی آقامون اصلا از همون اول از اون ‏زنیکه خوشش نمی اومد، اولندش که لیسانسه ادبیات بود و روزی هفت بار لیسانس شو می زد ‏تو سر آقامون، انگاری آقامون نهضت سوات آموزی رفته، دومندش درسته برورو داشت، ولی ‏از اون ددری ها بود که از صب تا شب یه لنگش خونه فرنگی ها بود و یه لنگش خونه رفیق و ‏رفقای قبلی اش، انگار نه انگار که شوهر کرده و باهاس حواس اش به حفظ خونه و زندگی و ‏آقابالاسرش باشه، دم به دیقه می رفت دیدن غریبون، اقامونم از دستش یه چشمش اشک بود و ‏یه چشمش خون...‏
بتی: لابد واسه خواهرشوهر و مادر شوهرش هم عشوه شتری می اومد. حالا برو رویی هم ‏داشت؟
دولت خانم: برو رو که داشت، ولی دائم هفت قلم آرایش می کرد و شیش جور لباس عوض می ‏کرد، من که اومدم خونه، فقط پنج تا کیسه زباله کفش و جوراب و زلم زیمبوش رو از خونه ‏ریختم بیرون. بالاخره یه کاری کرد که آقامون از همون دو سال اول ولش کرد. گفت: ولش ‏کردم ببینم آخرش به راه می آد یا نه....‏
بتی: حالا به راه اومد یا نه؟
دولت خانوم: خواهر! چه حرف ها می زنی شما! اگه به راه اومده بود که من الآن عروس اون ‏خونه نبودم، کس و کار اش همه شون وقتی می اومد خونه آقامون، لیسانس و دکتراشون رو ‏قاب کرده بودن تو دست شون و بوی عطر و ادکلن شون همه جا پخش بود، بالاخره آقامون ‏بهش گفت، اتاق اش رو جدا کنه و قسم می خوره که تو این سه سال آخر بهش رو نشون نمی ‏داده ...‏
بتی: ولی خواهر، مردا از این حرف ها زیاد می زنن...‏
دولت خانم: شما آقامون رو نمی شناسی، یه تیکه جواهره، اصلا اگه سوفیالورن هم که می گن ‏خیلی زن بوده، پهلوش بی حجاب بشینه نگاش نمی کنه...‏
بتی: والله شانس آوردی کشور جون! تو صد تا مرد یکی این جوری نمی شه، حالا بگو ببینم، ‏شیطون! چطور شده بعد سه سال اومدی موهات رو مش کنی و آرایش خلیجی کنی و آرایش تو ‏عوض کنی.( نگاهی به ناخن هایش می کند) مانیکور پدیکورم بکنم؟
دولت خانم: هر کاری می تونی بکن، تتو هم بکن، می خوام چشم این مردم رو در بیارم....‏
بتی: نگفتی چی شده؟ نکنه شوهرت بهت بی محلی می کنه؟
دولت خانم: لال شه زبونت بتی جون! خدا نکنه، تا حالا هیچ شوهری این جوری زنش رو ‏نذاشته رو سرش حلوا حلوا کنه، یه دولت می گه، ده تا دولت از دهنش می ریزه. منم که ‏مظلوم و بی دفاع، همه پشت سرم قطار حرفه که می گن، ولی خدا از آقایی کمش نکنه، می گه ‏پشت سر این دولت حرف نزنین، تو تموم این سالها یکی مثل این دولت نبوده که این قدر به من ‏وفا کنه. مگه مرد چی می خواد، اگه پوله که چرک کف دسته، اگه بر و روست که وقتی واسه ‏غریبون باشه، می شه خار چشم آدم. این آقای مظلوم من پنج سال حرص همین برو روی فریبا ‏خانوم رو می خورد....‏
بتی: اسمش فریبا بود؟
دولت خانم: اسمش فریبا نبود، ولی این قدر خوب بود که همه بهش می گفتن فریبا...‏
بتی: حالا دیگه حرص نخور خانومم، جیگرت رو جلا دادی این قدر پشت سرشون حرف ‏زدی، بگو ببینم تو حالا بعد سه سال واسه چی اومدی سورمه وسمه کنی؟
دولت خانم: بخاطر چی؟ نخودچی! هیچی! بخاطر حرف مفت مردم. اولش به آقامون گفتن این ‏دختره دهاتی کیه ورداشتی آوردی خونه ات، آبروت رو می بره. منم رفتم خارجه، جلوی ‏فامیلاش که هر کدوم شون تو آمریکا مهندس ناسا هستن، آبروداری کردم، با خواهر شوهرم ‏رفته بودم مهمونی فامیلاشون، بهم گفت، عین یه تیکه ماه شده بودی، انگار دور سرت هاله ‏نور بود! منم این رو به در و همساده گفتم، اونها هم کردنش توی بوق. آقامون یه هفته با من ‏سرسنگین بودن. جون بتی! شوهر خواهرم می گفت، حالا درسته من برورویی ندارم، ولی ‏توی مهمونی تا من رسیدم، همه چنان به من خیره شدن که انگار یوسف وارد مجلس زلیخا شد. ‏دهن شون وامونده بود. ‏
بتی: دولت جون! من می فهمم تو چی می گی، از بس بانمکی، ولی این مردم که جنبه ندارن، ‏دیگه این حرف رو جایی نگو، شوهرت هم ده بار بشنوه، بهت بدبین می شه، هیچ وقت بهش ‏نگو مردم بهت نگاه می کردن، بگو من یه تیکه آشغال بودم، ولی همه بخاطر شما به من محل ‏می ذاشتن.‏
دولت خانم: واه! چه حرفی می زنی خواهر! مگه خودم حالی ام نیست؟ فکر می کنی واسه چی ‏اومدم آرایشگاه، در حالی که وقتی می خواستم بیام، آقامون گفت، اگه بخاطر منه، من همین ‏جوری خاطرخواتم، اگه بخاطر مردمه، خود دانی. منم واسه حرف مردم اومدم....‏
بتی: کسی پشت سرت حرف زده؟
دولت خانم: یکی نه، هزار تا، دشمن که یکی دو تا ندارم. سه ماه قبل مهمونی داشتیم، یه ‏عالمه، منم سالاد درست کرده بودم، گوجه فرنگی مون تموم شده بود، چنان غرغری کردن که ‏وسط ظهر رفتم پیش اصغر آقا تره بار فروش محله آقامون، بهش گفتم گوجه فرنگی می خوام. ‏ازش گرفتم، حالا همه می گن دولت خانوم گوجه فرنگی سر سفره اش نیست، دو ماه قبل هم ‏برنج مون تموم شد، آقامون نون خشک خورد و هیچی نگفت. ولی مگه ملت قبول می کنن، ‏باید سر سفره شون برنج باشه. رفتم از صندوق پول ورداشتم از اسپانیا و ترکیه میوه عید ‏خریدم که چشم مردم کور بشه، اما بدبختی یکی دو تا نیست. این بچه های آقامونم سیرمونی ‏ندارن، خونه مون شده امامزاده سرباز، هرچی صدقه بهش می دن، هیچی پول توش نیست. ‏امروز گوجه نیست، فردا مرغ تموم می شه، پس فردا گوشت نداریم، صاحب خونه هم اومده ‏اجاره خونه رو کرده سه برابر....‏
بتی: مگه نمی گی آقاتون پول داره، پس واسه چی هیچی توی خونه تون نداری؟
دولت خانم: چه می دونم خواهر! همون اول کار چهار تا فامیل رو آوردیم هر چی ملک و ‏املاک داشتیم دادیم به اونها آبادش کنن، حالا یکی یکی دارن خبر بد می آرن، یه روز این می ‏گه پول نداریم، یه روز اون یکی، منم زدم پسر خاله مو و دائی خودمو از خونه انداختم بیرون. ‏آقامون گفت، من کاری به کارت ندارم، هر کاری می خوای بکن....‏
بتی: خوب، حالا ببین، موهات رو های لایت کردم، می خوای رنگش کنم؟
دولت خانم: آره، بتی جون! دستت درد نکنه، آقامون یه دختر تو فامیل شون دارن، قبلا هم ‏موقعی که می خواست منو بگیره، خواستگاری اونم رفته بود، طرف موبوره و قد بلند، منم که ‏قدم کوتاهه، حداقل موهام رو بور کن، این روزها زنیکه موبور زیاد این ورا پیداش می شه ‏می ترسم یه سال دیگه اگه به خودم نرسم، آقامون اون رو بگیره و منم باهاس برگردم دهات ‏پیش ننه بابام.‏
بتی: می خوای اکستنشن کنم موهاتو؟ اروپایی خلیجی می خوای آرایش کنم یا مدل آفریقایی ‏بافت بدم که آرایش دولت بکلی عوض شه؟
دولت خانم: اولندش اروپایی خلیجی نگو، اروپایی خلیج فارسی درسته، یه بار رفته بودم طرف ‏دبی یکی به جای خلیج فارس گفت خلیج، منم نمی دونستم که این چیزا چیه هیچی نگفتم، بعدا ‏یک الم شنگه ای راه انداختن که الآن اقیانوس هندم تو خونه می گیم خلیج فارس. ولی مدل ‏اروپایی آرایش نکن، آقامون یکی از مدل چینی خوشش می آد، یکی از مدل آفریقایی، ‏اکستنشنم نمی دونم چیه، اما اگه آرایش دولت بهتر می شه بکن.‏
بتی: باشه، یه مدل آفریقایی می دم به موهات که بشی نلسون ماندلا، زیر ابروت رو هم ‏ورداشتم، این چی بود؟ توی این سه سال دست بهش نزده بودی؟ با موچین نمی شد ورداشت، ‏انبردست لازم داشت.( می خندد)‏
دولت خانم: حالا تو بخند بتی جون! ولی بعض مردها از زن این جوری خوششون می آد....‏
بتی: ایپلاسیون هم بکنم؟
دولت خانم: بکن خواهر، هر کاری می کنی بکن. نمی خوام یکی بگه یه مو از ماست دولت ‏بکشه بیرون. اون زن دومی یه که مایه دار بود، مادر زاد اپیلاسیون بود، ولی آقامون نمی ‏خواستش، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، ولی بتی جون! به حرف من گوش نکن، تو فقط ‏آرایش منو عوض کن.‏
بتی: ببین خانومی! اینجا هر روز صدتا کشور خانوم و مملکت خانوم و ایران خانوم می آن و ‏می رن، من می دونم این آقاها چی می خوان، تو فقط بگو آقاتون از چی ات ناراحته؟
دولت خانم: بتی جون! اگه به آقامونه که از هیچی ناراحت نیست. می گه تو همین جوری برای ‏من یه دنیا می ارزی، ولی من می ترسم، می گم نکنه یکی بیاد سر من رو بخوره. راستیاتش، ‏رفته بودم سراغ فامیل کاراکاس و بیروت و پشت کوه و سردشت، دیدم هیچی ندارن منم همین ‏جوری هرچی پول داشتیم دادم، الآن دیگه پول نداریم، خودم هم نمی دونم به کی دادم به کی ‏ندادم، حالا می ترسم دو ماه دیگه دوباره سر سفره نذری این ملت بگن دولت سفره اش خالی ‏یه، آقامون هم ناراحت بشه و بزنه از خونه بیرونم کنه. الآن هم این دختره موبور چشم سفید که ‏از قم اومده هر روز عشوه شتری می آد، یه هو دیدی اومد جام نشست.‏
بتی: کشور جون! ببین، من سی ساله توی این مملکت دارم آرایش عوض می کنم، حرف مردم ‏رو ولش، تو آرایش ات رو عوض کن، همه چی درست می شه. ضمنا آدرس یه کفاشی رو می ‏دم برو کفش پاشنه بلند بپوش که قدت بلند تر بنماد، به لباس تم برس، که آرایش می کنی معلوم ‏بشه.‏
دولت خانم: اتفاقا این رو باهات مخالفم بتی جون! اگه من دولت ام که می دونم آقامون از دولت ‏قد بلند خوشش نمی آد، وگرنه قبلی قدش بیست سانت از من بلند تر بود. آقامون می گه دهن ‏مردم رو ببند، من همین جوری ازت خوشم می آد.

***

پ.ن1: نيكوجوني، حالا به جايي برمي خورد مي ذاشتي چند ثانيه حس كنم كه مقاله نوشتم؟ راستي مگه نه اينكه ما عادت داريم كه وقتي يه نفر رفت تازه قدرش رو مي فهميم؟

پ.ن2: مرسي شين جون. اون هفته امروز بود ها. خيلي خوبه

پ.ن3: من قربون خاله مانداناجون عزيز خودم برم كه همه جوره ماهه. اون هم از نوع قرمزش. خاله ولي نمي شه منكر تأثير خيلي زيادي كه گذاشته شد. خاله يه عمره كيسه حموم آبيه، مگه ما اعتراضي كرديم؟ كلاً قرمزا بافرهنگن. آخه خال ماني گفته بودي «جز اينكه بر همه واضح و مبرهن است كه دولتمردان وارد صحبت هائي از اينگونه نخواهند». واسه همين سؤال كردم.

پ.ن4: خدا نكنه پروانه جونم، چرا؟ با هر بدبختي بود نذاشتيم استقلال سقوط كنه دسته دو. راستي، به قول امير ژوله، استقلال تو تاي سوم جدول ليگ بود. ولي انشاءا... تحت تدابير حضرت قلعه نويي مي ره كه صدرنشين دسته دو بشه. صددرصد باهات موافقم. خاتمي شايد آدم باشخصيتي شده بود (آخه درمورد سوابق اوائل انقلابش يه چيزايي خوندم) ولي رئيس جمهور خوبي نبود. البته، دولت جديد روسفيدش كرد. راستش مي گن خودش تكذيب كرده ولي راستي مي گي...ميميك صورتش سلطنتيه. آي گفتي...قيمه قيمه

پ.ن5: الوو ولي خداييش ترجيح مي دم بين سپاهان و استقلال، استقلال ببره

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 3:29 بعد از ظهر