تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

ديروز كه از خواب بيدار شدم، گيج و گنگ دور خودم مي چرخيدم. دلشوره عجيبي به جونم افتاده بود و انگار چند نفر با چنگ به ته دلم آويزون شده بودن و داشتن مي كشيدنش پايين. هرچقدر فكر كردم دليل اين دلهره رو متوجه نشدم. روز تعطيل بود و قرار نبود به جايي برم كه واسه من شده منبع استرس.

نون و پنيري رو به زور چايي شيرين پايين دادم و نشستم پاي تلويزيون. دوباره عزاداري بود و تمام كانال ها رو روحانيون معظم پيمانكاري گرفته بودن. كامپيوتر رو روشن كردم تا بلكه بتونم هم اين دلشوره رو بنشونم هم مرحله آخر Luxor رو كه به معضلي تبديل شده رد كنم. خوب داشتم پيش مي رفتم و ۷ تا جون ذخيره كرده بودم كه مرحله آخر دستم پر باشه. آلبوم جديد سياوش قميشي رو هم همزمان گوش مي دادم كه داشت مي خوند كه:

 

 آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي

چي مي شد اگه تو دست به ساختنش نمي زدي؟

 

به مرحله كوفتي آخر رسيدم و جد كردم كه امروز حتماً ردّش كنم. مامان اومد تو اتاق

- اگر بدوني كي مرده

...واستادم

- كي؟؟!!

- نمي دوني كه...اگر بهت بگم

...داغ داغ شدم. چه زود دليل دلشوره خودش رو نشون داد. سرم گيج مي رفت و زانوهام شروع كردن به لرزيدن

- جون مامان، كي مرده؟

- همين الان راديو گفت خسرو شكيبايي امروز صبح مُرد

...نشستم

مُـــــــــــرد...به همين راحتي. هستي ولي به همين راحتي مُردي. اين مرز اينقدر باريكه آخه؟ هرچقدر فكرم رو هم مي زدم نمي تونستم هضم كنم. خاطرات سال هاي دبيرستان مثل اسلايد اومد جلوي چشمم. ياد روزهايي كه با پريسا دنبال مصاحبه هاي خسرو شكيبايي تو روزنامه ها و مجله ها سگ دو مي زديم.

خیلی راحت سوختم و جون هام به ۶ رسید

ياد روزي كه پريسا گفت يه مصاحبه توپ از شكيبايي تو مجله فيلم چاپ شده و سياوش مجله رو خريده. اينقدر دنبال اون شماره مجله فيلم گشتم تا از كيوسك روزنامه فروشي كوچه برلن گير آوردم.

جون هام ۵ تا شد

بعدازظهر جمعه اي پاییزی بود كه با هر زور و التماسي بود رضا رو راضي كردم كه من رو ببره سينما تا عاشقانه رو ببينم. خير سرمون دبيرستاني بوديم ولي هنوز جرأت تنها سينمارفتن رو نداشتيم. فكر مي كنم ۲ ساعتي تو صف بليط بوديم و وقتي نشستم رو صندلي سينما، لحظه لحظه فيلم رو مي بلعيدم...نگاه نمي كردم

بازم هم سوختم. ۴ تا ديگه بيشتر جون ندارم

واي...باورمون نمي شد. يه سريال گذاشتن كه خسرو شكيبايي توش بازي كرده به اسم خانه سبز. چهارشنبه شب ها فاصله من تا تلويزيون كمتر از ۲ متر بود. نمي خواستم به هيچ عنوان حتي يه كلمه از حرف هاش رو از دست بدم. ديالوگ نمي گفت...شعر مي خوند. با بغضش، بغض مي كردم و كافي بود گريه كنه تا من هم تنهاش نذارم. آخ که حیف از اون صدا اون صدا اون صدا

نگاه مي كنم مي بينم ۳ تا جون دارم

خواهران غريب رو نتونستم تو سينمــــــا ببينم. ولي هربار تبليغش رو تلــــويزيون نشـــــون مي داد، طوري ميخكوب مي شدم كه انگاري كه خود فيلم رو گذاشته. به محض اينكه VHS اش اومد گرفتم و تو خونه نگاه کردم. مادر من مادر من تو ياري و ياور من

۲ تا جون. آخ که شکرت ای خدا...

وقتی که هامون به عنوان بهترین فیلم بعد از انقلاب انتخاب شد٬ این افتخار رو منحصر به خودم می دونستم. کلی پز می دادم که وقتی می گم این مرد بازی اش یگانه اس٬ نگید نه

این هم جون آخر...بلکه بتونم رد کنم

پشت سر هم اس ام اس میومد. کیمیا می خواست بدونه کجام تا خبر رو بهم بده. به پریسا نمی خواستم بگم ولی خودش می دونست و الوو باورش نمی شد ولی. پرسید که چرا پس هیچ کس قبلش نگفته بود که سرطان داره؟ چه جوابی داشتم بهش بدم؟

باز هم سوختم

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 9:27 قبل از ظهر  
 ...
 

كجا خوش ِ؟ اون جا كه دل خوش ِ

ماها...اينجا كه هستيم...خوشيمِ؟ دلمون خوش ِ؟ قبلنا حس ناسيوناليستيم به همه چي مي چربيد و حاضر نبودم به هيچ عنوان خاك ايران رو ترك كنم. هميشه وقتي صحبت مهاجرت و اين حرف ها پيش مي اومد نظرم اين بود كه اين آب و خاك مال مائه، كجا بريم؟ كساني كه هيچ جوري به اين سرزمين تعلق ندارن بايد زحمت رو كم كنن ... ولي الان مدتيه كه به شدت كرم رفتن به جونم افتاده. چند وقتي گير داده بودم به واشنگتن دي سي و توي ذهنم مدام خيابون هاش رو با يه دنيا درخت گيلاس و شكوفه هاش مجسم مي كردم خصوصاً اين كه شنيدم حدود ۸۰۰ هزار نفر بيشتر جمعيت نداره! ولي از چند روز قبل ييهو هواي اتريش به سرم زده. وقتي يادم مياد كه چند سال قبل يكي از همكارا از من واسه برادرش كه تو اتريش دكتراي ميكروبيولوژي داشت خواستگاري كرد و تنها عيبش رو كچل بودنش ذكر كرد و من قبول نكردم ماتحتم آتيش مي گيره. اگر رئيس جمهور كنوني چند سال زودتر اومده بود، با سر مي رفتم و فوقش بعد از اين كه اقامتم رو گرفتم ازش طلاق مي گرفتم. اين همون شانسي بود كه در خونه من رو زد ... ولي آيفون خونه من سوخته بود.

ترم قبل يه درسي داشتيم با عنوان Reality. داستان يه دختري بود كه توي يكي از اين كنفرانس هاي رسيدن به اهداف و واقعيت بخشيدن به آرزوها و ... شركت مي كنه. سخنران مي گه كه آرزوهايي كه دارين (و البته بايد ممكن باشند) رو ليست كنيد. بعد عكس اون ها رو پيدا كنيد و قيچي كنيد و يه آلبوم از آرزوهاتون درست كنيد. بعد عقب بنشينيد و منتظر برآورده شدنشون بشين. اون دختر يكي يكي آرزوهاش رو ليست مي كنه و عكساشون رو از توي يه مجله درمياره و آلبوم درست مي كنه. اولين آرزوش اين بوده كه با يه مرد خوش تيپ ملاقات كنه و با هم ازدواج كنن. دومين اين كه يه عروسي به سبك سنتي بگيره. سومين آرزوش اين بوده كه به يه جزيره واسه تعطيلات بره. چهارمين آرزوش اين بوده كه جواهرات زيادي داشته باشه. پنجمين آرزوش اين بوده كه هر روز گل رز هديه بگيره. ششمين آرزوش اين كه خونه اش رو عوض كنه و به يك خونه بزرگتر و زيباتر اثاث كشي كنه و هفتمين آرزوش اين كه توي محل كارش پيشرفت خيلي خوبي پيدا كنه.

يه روز كه اين دختر خانوم خرشانس داشته توي بزرگراه رانندگي مي كرده يه ماشين كاديلاك خوش رنگ از كنار ماشينش رد مي شه و اول نظرش متوجـــه رنگ قشنگ ماشين و بعــــــد هم راننده جـــوون و خوش تيپ ماشين مي شه. به هم لبخند مي زنن و ديرا را را رام و آقاهه از روز اول آشنايي هر روز واسش گل رز هديه مي گرفته. بعد از يه عروسي سنتي٬ واسه ماه عسل به يه جزيره مي رن و اين كه خوش تيپ داستانمون يه كلكسيونر جواهر بوده! بعد هم به يه خونه بزرگ و قشنگ نقل مكان مي كنن و خانوم به سمت معاون اون شركتي كه توش كار مي كرده منصوب مي شه.

شنيدم كه وقتي مصرّاً به يه چيزي فكر كنيم (خصوصاً قبل از خواب) نمي دونم چه اتفاقاتي بين انرژي ها و كهكشان و از اين چيزا ميفته كه فكر ما به واقعيت تبديل مي شه. حالا من از الان مي خوام به زندگي توي اتريش فكر كنم. به اين كه يه خونه يه طبقه كوچيك توي يه محله آروم و ساكت دارم با يه باغچه جلوي خونه ام و يه باغچه پشت خونه. توي باغچه جلوي خونه انواع و اقسام گل ها رو مي كارم و توي باغچه پشت خونه هم سبزيجات. داخل خونه هم مي خوام كه ساده ساده باشه و به رنگ كرم - قهوه اي - فعلاً شايد بعداً بخوام عوضش كنم - و ماشينم هم نمي خوام خيلي گرون باشه. يه دوچرخه هم بايد بگيرم و مسيرهايي كه مي تونم رو با دوچرخه رفت و آمد كنم.

اينم عكس خونه ام. يه خرده بزرگه. بايد سر فرصت بگردم يه كوچيكترش رو پيدا كنم.

 

دوست دارم بگيد كه شما دوست داريد كدوم كشور زندگي كنيد و چرا؟

***

پ.ن۱: مخلصيم پروانه جوني. نوش جان

پ.ن2: تا كور و اين حرف ها. تو باز به من جلسي كردي الوو؟!

پ.ن۳: آره خداييش ماني جوني. عصاره اش رو بگيري جز همين مقدار چيز ديگه اي ازش درنمياد.

پ.ن۴: حاجي شما كه اوستايين. مگه ردي از خودتون به جا مي ذارين. فوقش هم اگه ديدند٬ بگو: نگاه كن با اين فلسطيني ها چه كار كه نمي كنن!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 12:50 بعد از ظهر