تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

تو روزنامه همشهری یکشنبه ۶ مرداد٬ آگهی کنسرت شهرام ناظری رو زده بود به همراه گروه مولوی. تاریخ برگزاری کنسرت رو ۱۷ ٬ ۱۸ ٬ ۲۰ و ۲۱ مرداد نوشته بود و مکان هم مجموعه فرهنگی و تاریخی نیاوران.

فوری به الوو زنگ زدم و با کلی خواهش و التماس راضیش کردم که با هم بریم که البته راضی کردن الوو به معنای اینه که آمادگی این رو داشته باشی که یهو بزنه تو برجکت و بگه «اصلاْ حال کنسرت اون هم از نوع سنتیش رو ندارم» یا «خودت برو» یا «من هنوز بی خوابی کنسرت شجریان ۴ سال پیش که تا ۱۲ شب طول کشید از تنم بیرون نرفته!». ولی نمی دونم چطور شد وقتی من عطای رفتن به کنسرت رو به لقایش داشتم می بخشیدم٬ ناگهان گفت: «پس دو تا بلیط هم واسه بابا و فرح جون بگیر». من حق نداشتم با سرعت نور برم فضا؟

آنی و بدون تلف کردن لحظه ای که همین لحظه واسه پشیمون شدن الوو زیاد هم هست زنگ زدم به انتشارات حافظ. البته تلفن ققنوس٬ دارینوش و سیاه و سفید رو هم زده بودن ولی دیدم پیش شماره حافظ به ما نزدیکتره زنگ زدم و با آقایی به اسم موسوی صحبت کردم و  ۴ تا بلیط ۱۰ هزارتومنی واسه روز اول کنسرت رزرو کردم. (اولین روزی هم بود که آگهی کنسرت تو روزنامه همشهری چاپ مي شد). قرار شد که ظرف همون روز یا فرداش٬ بلیط ها رو با پیک واسم بفرستن. حالا کلی با الوو بحث داشتیم که گیر داده بود که:

- به محض اینکه بلیط ها به دستت رسید٬ یه پیک رفت و برگشت می گیری و بلیط ها رو واسه من می فرستی که من هم پولش رو بدم همون پیک واست بیاره!

. بابا٬ الوو بی خیال. حالا چه کاریه؟! ما که پنج شنبه همدیگه رو می بینیم٬ من میارم دیگه که بیخود پول پیک ندیم.

- به تو هیچ ربطی نداره. همین که گفتم.

آدم عاقل اونه که این موقع ها اصلاْ با الوو بحث نکنه و بگه باشه. فردا از بلیط ها خبری نشد٬ سه شنبه تا آخر وقت هم منتظر موندم...خبری نشد. مجدد زنگ زدم به آقای موسوی و گفتم که سه روز آینده تعطیله و هنوز این بلیط ها رو واسه ما نفرستادن. اطمینان داد که اگر قرار شد تو این چند روز تعطیلی بفرستیم٬ حتماْ باهاتون تماس می گیریم و آدرس منزلتون رو می گیریم ولی تو اون سه روز هم تماسی نگرفتن.

شنبه بعد از ظهر الوو اس ام اس زد که فردا بلیط ها رو پیگیری کن و وقتی فرداش یعنی یکشنبه یعنی ۸ روز بعد از اولین تماس و رزرو بلیط ها با انتشارات حافظ و آقای موسوی تماس گرفتم٬ چند دقیقه ای من رو گذاشت پشت خط و بعدش:

- ما خیلی شرمنده شما هستیم! برای نفر قبل از شما و دو نفر بعد از شما این اتفاق افتاده. اشتباهی رخ داده و واسه هفدهم بلیط ۱۰ هزار تومنی نداریم! اگر بخواین ۴۰ هزار تومنی هست! و واسه شب های بعدش اگر ۴۰ تا هم بلیط ۱۵ هزار تومنی بخواین من حاضرم تقدیم کنم!

یخ زدم. ازش پرسیدم یعنی چی؟ چطور امکان داره؟ من روز اول آگهی با شما تماس گرفتم و شما تمام مشخصات من رو یادداشت کردین٬ حتی یک بار هم ازتون پیگیری کردم٬ غیر از خود من سه نفر دیگه هم واسه این کنسرت برنامه ریزی کردن٬ این کار شما اصلا درست نیست و ... همه این ها رو می گفتم و می دونستم که چقدر دارم حرف های بیخود می زنم.

همه اش یه طرف و جواب الوو رو چی بدم؟ جلوی ممدو آبروم رفت. خدا رو شکر الوو زیاد بهم سرکوفت نزد. فقط گفت من می دونستم (مثل اون آدم کوچولوهه تو کارتون گالیور) از اولش هم مشکوک بود٬ اصلا نباید به حافظ زنگ می زدی.

تو خبرها اومده بود که ایران بیشترین میزان تورم و عربستان کمترین تورم رو در دنیا داشته. ولی دیدم که در یک مورد ما ارزونی خیلی خیلی زیادی رو شاهد بودیم. ارزش آدم ها تو ایران خیلی ارزون شده تقریباْ می شه که بهایی نداره. وقت آدم ها٬ پـــــول آدم ها٬ احســـاس آدم ها٬ جـــون آدم ها رو می شه خیلی خیلی ارزون خــــرید و فروش کرد. جامعه ای که زمانی که مشکلی داری٬ شکایتی داری و نمی دونی به کجـــــا باید شکایت ببری و نه... اصــــلا می دونی... ولی مطمئنی که دنبال شکایت رفتن و احقاق حق٬ یه جوک خیلی بزرگه٬ اصلا بوی مدنیت نمی ده.

***

پ.ن1: پروانه جون جونم، از الوو جوياي حالش شدم، مي گه كه خوبه ولي انگار گرفتاره. مرسي مرسي مرسي از لينك باحالت. تقريباً تمام روز رو باهاش مشغول بودم و از همه جالب تر اين كه كشيده شدم به وبلاگ عباس معروفي!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 12:39 بعد از ظهر  
 هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

t ۷ مرداد و تو هواي ۴۰ درجه، هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

 

 

u من بس زياد٬ خاله مانداناي خونم اومده پايين. خاله ماني آخه كجايي؟؟!!

 

 

***

 

پ.ن۱: الوو يه جايي خوندم داريوش مهرجويي گفته بود كه خسرو شكيبايي نمرد، كشتنش. كاري باهاش كردن كه بازيگري با اون درجه و توان، شروع به خودزني كرد.

 

پ.ن۲: آره شينو، حتماً همين جوره. راحت شد. يكي از فاميل ها كه چندين ساله به نروژ مهاجرت كرده  ۸-۷ سال قبل اومد ايران. موقع رفتن من به طرز وحشتناكي گريه مي كردم. همه فكر مي كردم دارم از دوري اون گريه مي كنم درصورتي كه من داشتم واسه خودم گريه مي كردم. زانوت هم نياز به عمل نداره، كمتر بخوري خوب مي شه.

 

پ.ن۳: پروانه جوني، آخرين جشن خانه سينما كه ازش خواستن بياد و جايزه بده، مريضيش خيلي خيلي مشخص شده بود ولي انگار واسه هيچ كس مهم نبود اين چرا اينقدر لاغر و تكيده شده.

 

پ.ن۴: جودي جونم،‌ ولي امروز كه از خواب بيدار شدم ديدم كه روزها داره كوتاه مي شه. باور كن همونجا  ياد تو افتادم. مرسي از اطلاعاتت. نمي دونم. شايد رفتم و شايد نرفتم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت 11:31 قبل از ظهر