|
...
۱. دیروز با کیمیا رفتیم فیلم «سه زن» رو دیدیم. نتونستم بفهمم منیژه حکمت می خواست چی تو این فیلم بگه. سرگردونی تمام نسل ها؟ فاصله ای که بین دو نسل به وجود اومده؟ خستگی نسل سوم از نصیحت٬ توجه و مسئولیت پذیری نسل دوم؟ داستان و آدم های فیلم انگار بین زمین و آسمون معلق بودن و تماشاگر رو هم مثل خودشون معلق نگه می داشتن. من که چیزی دستگیرم نشد و اونطور که از بقیه کسانی هم که تو سینما بود می شنیدم کمتر کسی از فیلم خوشش اومده بود. انتظار دیگه ای از این فیلم داشتم که برآورده نشد. ۲. فکر کنم تنها کسانی که دیروز تو سینما استفاده کافی و وافی بردن٬ دختر - پسری بودن که کنار دست من نشسته بودن. تمام مدت دست پسره دور گردن دختره بود طوری که دیگه آخراش گردن من درد گرفته بود و خلاصه بسوزه پدر بی مکانی ۳. نمردیم و ما هم افتخار کردیم. به شدت٬ با تمام وجود و با یه خروار عشق به تیم فوتسال ایران افتخار کردم. حقیقتاْ لذت بردم از بازی هاشون و از همه مهمتر انگیزه شون٬ دقیقاْ فاکتوری که یه سر سوزنش تو تیم ملی فوتبال به چشم نمی خوره. آقای شمس! دست مریزاد به خدا ۴. جا داره از همین تریبون از علی کریمی به خاطر رنگ قهوه ای متالیک خوشرنگی که به جهان پهلوان علی دایی زد تشکر و قدردانی کنم و به مهدوی کیا بگم عار (آر؟) و درد هم کلاْ چیز خیلی بدی نیست تو زندگی. *** پ.ن1: حاج آقا! اين شيطان پدرسگ كي گذاشت ما يك روز بندگي كنيم؟ به قول فرمايش جنابعالي مدام تو وجود ما وول مي خوره. شما واسه ما دعا بفرمائيد. حاج آقا! اگر جيش پسر نابالغ رو بريزم تو سرم فكر مي كنين فايده كنه يا راه ديگه اي بايد پيش بگيرم؟ پ.ن2: لولو! تو ديگه چرا؟! من ديگه از حافظه بلند مدت تو كه خوب خبر دارم. حتي رنگ چشماي اون سگه كه موقعي كه هنوز لاستيكي بودي تا سر كوچه همراهيت كرده بود رو هم يادته! پ.ن۳: پروانه جوني باور نمي كنم! مگه مي شه؟! تو به نظر باهوش مي اومدي كه! پ.ن۴: اين هم يه عدم تفاهم ديگه جودي جونم. ولي خداييش تابلوئه نونور بودي ها پ.ن۵: مرسي هزاران نقطه عزيز. ممنون از لطفت
|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت 11:28 قبل از ظهر ...
اول: پاييز مبارك.
آمدهام که سر نهم، عشق ترا به سر برم ور تو بگوييم که نی، نی شکنم، شکر برم آمدهام چو عقل و جان، از همه ديدهها نهان تا سوی جان و ديدگان مشعلهء نظر برم آمدهام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن گر ز سرم کله برد، من ز ميان کمر برم اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟ اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟ آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف میکند پيش گشاد تير او، وای اگر سپر برم در هوس خيال او همچو خيال گشتهام وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
دوم: اول مهرماه تولد اعتبار موسيقي ايران و به قول امين تارخ، «دماوند موسيقي ايران» استاد محمدرضا شجريان، بود. كسي كه از پنج سالگي كاست هاش تو غم و شادي همراهم بوده و فقط يكبار تونستم تو كنسرت هاش شركت كنم كه هنوز كه هنوزه بعد از گذشت چهار – پنج سال از يادآوريش، مست مست مي شم. از خداي بزرگ طول عمر و سلامتيش رو مي خوام و بهش مي گم: استاد افتخار همه آفاقي و منظور مني
سوم: امسال خيلي ياد روز اول مدرسه م افتادم. واسه ثبت نام كه رفتيم فرمي بهمون دادن پُر كنيم. توش رنگ مجاز مانتو – شلوار رو مشكي، قهوه اي و سرمه اي با مقنعه مشكي چونه دار نوشته بودن. مامان داد خياط واسم يه مانتو – شلوار سرمه اي دوخت كه دكمه هاش از روي شونه بسته مي شد. توي كلاس بندي هم، اسم كلاس ما (رمان زرد) شد؛ يعني بايد يه پاپيون زردرنگ رو بالاي سرمون وصل مي كرديم. روز اول، صبحي بودم و با مامان رفتيم مدرسه. يادم رفته بود ليواني كه قبلاً واسم خريده بود رو بردارم و دوباره از بقاليه سر كوچه مدرسمون يه ليوان واسم خريد كه انگار يه كلاه سرش بود و از بالاي كلاه يه ني مي رفت تو ليوان و قرمز بود. اكثريت كلاس اولي ها گريه مي كردن و مامان من رو گذاشت تو مدرسه و رفت ولي خيلي از مامان ها تو حياط مدرسه بودن و حتي بعضي هاشون چند روز ميومدن سر كلاس مي نشستن كه دخترهاي لوسشون گريه نكنن. همينطور هاج و واج تو حياط مي گشتم كه يه مامان صدام كرد و من رو با دخترش كه رمان اون هم زرد بود دوست كرد! اسمش آرزو بود. بالاخره صف بستيم و رفتيم سر كلاس و فهميديم كه اسم خانوممون هم خانم شريفيه. خانم شريفي بهمون گفت كه تو كمد ديواري كلاس كه دفتر كلاس و گچ و چيزهاي ديگه رو مي ذاشت يه دستگاه داره كه اون دستگاه تمام كارايي كه ما مي كنيم رو حتي تو خونه نشون مي ده و خداييش من كاملاً باور كردم. ديگه از زر زر بعضي از بچه ها كلافه شده بودم و كمي هم گيج بودم كه چرا پس من گريه نمي كنم؟! زنگ تفريح كه شد، لقمه نون پنير و سيبي كه مامان واسم گذاشته بود رو برداشتم و با آرزو رفتيم تو حياط. خانم تبريزي - ناظممون - با يه چاقو روي پله هاي حياط واستاده بود و سيب بچه ها رو چارقاچ مي كرد يا ميوه هاشون رو پوست مي گرفت. سيبم رو كه چارقاچ كرد رفتيم يه گوشه واستاديم و با دندون هايي كه بعضي هاشون افتاده بود و بعضي هاشون لق بود سيبم رو خوردم ولي لقمه نون و پنيرم رو گذاشتم كنار حياط و نخوردم و كيسه فريزرش رو چون مامان سفارش كرده بود برداشتم. چشمم افتاد به يه راهرويي كنار حياط كه بچه هاي بزرگتر از ما مي رفتن توش و ميومدن بيرون. پيش خودم گفتم: «حتماً اون جا دفتره، خوش به حالشون كه اجازه دارن برن اونجا». زنگ آخر كه خورد بقيه بچه ها زودتر از من رفتن و وقتي وسايلم رو جمع كردم ديدم كه مداد و پاك كن و تراش بچه هاي شلخته و دست و پا چلفتي ريخته زير ميزها. كيسه فريزرم رو درآوردم و همشون رو جمع كردم و ريختم تو كيسه و خيلي خوشحال گذاشتم تو كيفم. از مدرسه كه رفتم بيرون هرچي نگاه كردم مامان رو نديدم و خودم مجبور شدم برگردم. بعدها واسم گفت كه دلش مثل سير و سركه مي جوشيده كه بلايي سرم نياد ولي نيومد كه مستقل بار بيام! وقتي رسيدم خونه، مامان سفره رو انداخته بود و منتظر من بود. كلي لوسم كرد و ازم پرسيد: «خوب، خانوم محصل، مدرسه چطور بود؟» خيلي بي تفاوت گفتم كه: «مدرسه كه تعريفي نداشت ولي» و كيسه مدادها رو از كيفم بيرون كشيدم و با ذوق نشونش دادم كه: «ولي به جاش كلي چيز گيرم اومد!» هنوز چشم هاي گرد مامان تو ذهنمه و لحني كه سعي مي كرد بيشتر توضيحي باشه تا تنبيهي كه: «دختر من...نباید این ها برمی داشتی...اين ها كه مال تو نيست... گناه داره ... حرومه... بايد همه رو بهشون برگردوني» فردا صبح تا دم در خونه ياد آوري مي كرد كه بايد همه رو به صاحب هاشون برگردونم. تو برزخ بدي گير كرده بودم، نه مي تونستم و نه مي خواستم اون ها رو به صاحباش برگردونم. به من چه؟ مي خواستن حواسشون جمع باشه ولي به مامان قول داده بودم. همونطور كه دور حياط مدرسه مي چرخيدم چشمم افتاد به يه شكاف تو ديوار، فوري كيسه رو از كيفم درآوردم و چپوندم تو اون شكاف و خودم رو خلاص كردم. از اولين روز مدرسه عاشق ميز آخر كلاس بودم ولي آرزو از اين بچه خودشيرين ها بود كه با اون قدش خودش رو مي چپوند ميز اول؛ واسه همين زياد ازش خوشم نميومد و ميز آخر با آزاده دوست شدم. خونه آزاده نزديك خونمون بود و همين دوستي ما رو محكم تر كرد. يه روز آزاده اسم اندام هاي زن و مرد رو روي ميز نوشت و به من هم نشون داد. من كه اين كار رو خيلي زشت می دونستم دعواش كردم و بهش يادآوري كردم كه اين حرف ها خيلي زشته و نباید اصلا به زبون بیاریم! فرداي اون روز موقع زنگ تفريح كه شد خانم شريفي من رو توي كلاس نگه داشت و بهم گفت كه مامان و خواهر آزاده اومدن مدرسه و گفتن كه من حرف هاي زشت روي ميز مي نويسم و گفت كه فقط همين يك بار رو به مامانم نمي گه! هرچقدر گريه و زاري و قسم كه من نبودم، كي حرف يه دختربچه 7 ساله رو قبول مي كرد؟ ولي تا پنجم دبستان دوستي من و آزاده پابرجا بود تا اينكه از اون محل رفتن. آرزوي ورود به اون دفتر توي حياط تا شش ماه با من بود و هميشه با حسرت به اونايي كه به اونجا رفت و آمد داشتن نگاه مي كردم و بهشون غبطه مي خوردم تا اينكه يه روز دلم رو به دريا زدم و كم كم به اونجا نزديك شدم. قلبم تالاپ تالاپ مي زد و منتظر بودم كه يكي بياد و خفتم کنه كه يهو بوي وحشتناكي به دماغم خورد، بله اونجا دستشويي بود! و من تمام اين مدت من حسرت ورود به دستشويي رو مي خوردم. تازه مداد اتود به بازار اومده بود و همه با شگفتي از خودكاري مي گفتن كه مداد پاك كن پاكش مي كرد! اينقدر به عمو پيله كردم تا بالاخره يه زردش رو واسم خريد و فرداي اون روز با كلي پُز از كيفم درآوردم و هرچي بچه ها التماس مي كردن كه بهش دست بزنن اجازه نمي دادم. ديکته داشتيم و خانوممون شروع به خوندن كلمات كرد ولي من هربار نوك اتود رو روي دفترم فشار دادم زرتي نوكش مي شكست و تا مي اومدم دوباره نوكش رو بدم بيرون جا می موندم. ديكتمون رو همون موقع صحيح كرد و من واسه اولين بار 19 شدم. شلنگ چشمام رو باز كردن و تا زنگ آخر گريه مي كردم. وقتي هم كه زنگ خورد كيفم رو برداشتم و دفتر ديكته م رو دستم گرفتم و همونطور توي خيابون گريه مي كردم و مي رفتم. يه خانومي كه انگار دلش خيلي به حالم سوخته بود جلوي پام زانو زد و اشكام رو پاك كرد و گفت: «چي شده؟؟!! چرا اينطوري گريه مي كني؟» من كه گريه امونم نمي داد كه حرف بزنم دفتر ديكته رو نشونش دادم تا بلكه خودش بفهمه ولي دفتر رو كه ديد گفت: «آفرين، نوزده شدي كه، پس گريه واسه چيه؟» من كه از خنگي اون ديگه كلافه شده بودم همونطور كه دماغم رو بالا مي كشيدم و هق هق مي كردم، با زحمت گفتم: «نمي بينين تجديد شدم؟!!» خانومه بعد از كلي خنده واسم توضيح داد كه 19 يه نمره كمتر از بيسته و آدم در چه صورت تجديد مي شه و تازه اين كه امتحان نبوده. يادش بخير. *** پ.ن۱: حاج آقا! اوضاع احوال باعث شده يه كورسوي اميدي به چشم بخوره. احياناً شما نمي بينين؟ فقط درست متوجه شدم؟ با شهدا زندگي مشترك شروع كنم؟! ضمناً كي گفته شما احقرين؟! من شما رو به عنوان اكبرين قبول دارم حاج آقا پ.ن۲: شين از داغ كردن گذشته، تقريباً دارم كم كم جوش ميارم. تبليغ حجاب تو مصره. من و عرب ها؟ يه بار عربا ترتيب ما رو دادن واسه هفت پشتمون بسه فكر كنم. آره بابا، اصلا شكلات با كاغذش خيلي بيشتر مي چسبه، نه؟ پ.ن۳: خوب مي كني جودي جوني. آره، ولي اين تابستون لعنتي انگار نمي خواد ول كنه، ظهرها خيلي گرم مي شه، ميره بالاي ۳۰ درجه! آره، منم، هنوز بعضي شب ها خواب امتحان مي بينم پ.ن۴: لولو! واقعاً نظرت كامل و جامع بود. پ.ن: یه چیزی یادم رفت که خیلی حیف بود اگر نگم. روز اول٬ خانوممون یکی یکی صدامون می کرد تا جلوی تخته بایستیم و یه شعر بخونیم. بچه ها همه شعرهای تکراری می خوندن و حوصله آدم رو سر می بردن. نوبت من رسید٬ رفتم جلوی کلاس و گفتم: {شهربانوی ما چه نازه---ایران بهش می نازه}!! شعری بود که مامان وقتی فرح واسه بازدید از مدرسشون رفته بود واسش خونده بودن!! چشم های خانوم شریفی نمی دونم چرا گرد شد و گفت: دخترم٬ این شعرو از کجا یاد گرفتی؟ من که حسابی از اینکه شعرم مورد توجهش قرار گرفته خرکیف بودم انگشتمو بالا گرفتم و گفتم: اجازه خانوم؟ از مامانمون. گفت: باشه٬ فردا بگو مامان موقع زنگ تفریح یه سر به من بزنه. پ.ن: جریان مدرسه رفتن پسر رضا کیانیان
|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 3 مهر1387 و ساعت 4:54 بعد از ظهر |
|




