|
پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور 2
پس از موافقت ایشان٬ قانون را، با همان استادها، نوشتم، و با دعوت آقاي اسفندياري، كه در همان زمان، بي جهت، بي كار شده بود، دانشسراي عالي را ، افتتاح كرديم؛ آن هم، فقط با دو اتاق، در همان دارالمعلمين عالي. تا آنجا كه خاطرم هست، موسيو لون را، براي تدريس رياضيات، و دكتر آندره، براي تدريس علوم طبيعي، انتخاب شدند. هفت نفر از اساتيد برجسته ايراني آن زمان، ادبيات، زبان فارسي و عربي، تدريس مي كردند. يك استاد فرانسوي داشتيم، به اسم كوگ بليانس، كه در اصل ارمني، ولي تابعيت فرانسوي داشت، و معلم رياضيات بود. واقعاً انسان بسيار خوب، استاد تحصيل كرده و باسوادي بود. من و او بسيار صميمي بوديم، و هميشه با هم، درد دل مي كرديم. چون هم زباني نداشت، با من خيلي مأنوس شده بود. او از صحبت هاي من فهميده بود، كه چقدر آرزو دارم، علاوه بر دانشسرا، يك دانشگاه، در كشورمان داشته باشيم، كه بعد از تربيت معلم، به سراغ علوم نوين برويم، و اين علوم را، در آن جا، تدريس كنيم و بتوانيم، براي رشته هاي مختلف، متخصص تربيت كنيم. بالاخره، بعد از مدتي كه از تأسيس دانشسرا گذشته بود، يك روز، كه به آرزوهايم، براي پيشرفت كشور، خوب گوش كرد، به من گفت: "چرا خود شما، دست به كار نمي شويد، و دانشگاه درست نمي كنيد؟" و دائم تأكيد مي كرد، كه شما شخصاً خودتان مي توانيد، اين كار را انجام دهيد. اين اصرار او، در آن سال ها، كه هنوز، ايجاد يك دانشگاه در كشور، بسيار غريب بود، براي من، خيلي اميدواركننده، و البته تعجب آور بود. تعجب من بيشتر از اين نظر بود، كه او، با جديت و اطمينان، به يك نفر مي گفت: "خودت اين كار را انجام بده." اصولاً در آن زمان، حتي، طرح چنين پيشنهادي، براي دولت، تعجب آور، و شايد هم، مضحك بود؛ چه برسد كه انجام آن را، به عهده يك نفر بگذارند! كوگ بليانس، وقتي ترديد من را، براي ايجاد دانشگاه ديد، برايم مثال خيلي قشنگي زد، كه باعث شجاعت من شد،كه هيچ وقت آن مثال را فراموش نمي كنم. او نظرش را، به اين صورت بيان كرد: "اول كاسه را بساز، بعد آب باران را، جمع كن. اگر كاسه نداشته باشي، آب باران هدر مي رود. البته بايد كاسه را دوست داشته باشي (عاشقش باشي)، تا آب باران تميزي در آن جمع شده، و نگذاري ريخته شود." يك سال، با من بحث مي كرد، كه لازم است دانشگاه، به وسيله خود شما، تأسيس شود. در واقع، مي خواست بگويد، كه براي ايجاد دانشگاه، لزوماً نبايد همه چيز آماده باشد؛ قدم به قدم، مي توان، اين كار را، انجام داد. بالاخره، بعد از اين كه پذيرفتم، مدت زيادي، با يكديگر بحث كرديم، و شب ها، تا پاسي از صبح، مي نوشتيم و طرح تهيه مي كرديم، كه مقدمات چه باشد؛ ضرورت اين كار چيست، و اين كار بزرگ و زيربنايي را، چگونه انجام دهيم؟ كه هنوز بسياري از اين دست نوشته ها را، نگه داشته ام. البته، برخي از افراد تراز اول هم، كه انتظار مي رفت، خودشان پيش قدم بشوند، مثل صديق اعلم، كه از طرف شاه، به عنوان رئيس تعليمات عاليه تعيين شده بود، با اين نظر مخالف بودند، و مي گفتند تأسيس دانشگاه، براي ايران، "۷۰" سال زود است، و اين بدان معنا بود، كه ما هنوز هم نبايد دانشگاه داشته باشيم. البته بعدها، مثل بسياري از موارد در كشورمان، خود آن ها، مدعي تأسيس دانشگاه شدند، كه شرح آن را، برايتان خواهم گفت.
خدا و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست به دست هم دادن و انرژي چپون ماني جونم كار خودش رو كرد و شرّ يه آدم! عوضي به تمام معنا از سرمون كم شد. داستان ها داره اين آدم كه بايد مفصلاً به قلم نگارش دربياد. *** پ.ن۱: پروانه جونم، به جون عزيز خودم اگر من ديده باشم! ولي با اين حال من از شما رسماً عذر مي خوام كه اين بلاگ فا... باعث عررررررررررررر شما شد و به جاش حاضرم هرچقدر بخواي باهات بي ناموسي كنم. پ.ن۲: خداييش ماندانا جونم، الان ما ده نفر هم آدم نيكوكار و اين شكلي داريم؟ پ.ن۳: اولاً من عربي بلد نيستم حاج آقا، لطفاً كردي بگيد تا جوابتون رو بدم. ثانياً سوء تفاوت شد، شما حاج آقا هستين، اوشون حاجي و از هم رزماي ما هستن. قاطي نفرمائيد. ثالثاً مخلصيم. خدا سايه اين دولت كريمه فهيمه رو از سر جملگي كم نفرمايد. پ.ن۴: مرسي لولو
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 11:4 قبل از ظهر پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور 1
دارالمعلمــین مــرکزی، درســال ۱۲۹۷ تأسـيس شــده بـــود، و تا ســال ۱۳۰۷، به همين نام، خـــوانده مي شد. در آن زمان، هنوز درجات علمي شناخته نشده بود. وقتي، با كســاني كه، دست اندركار بودند، و يا اطلاعاتي درمـــورد دانشـــگاه داشتند، مشـــورت مي كردم، كه چطور مي توانيم، آموزش علوم نوين را، راه اندازي كرده، و خودمان معلم تربيت كنيم، همگي بر اين عقيده بودند، كه براي انجام اين كار، بايد به آقاي اعتمادالدوله قره گوزلو، رئيس تعليمات عاليه، مراجعه كرد. به همين دليل، جهت ملاقات، درخواست كتبي براي ايشان فرستادم، كه خيلي زود به من وقت دادند. هنگام ملاقات، ايشان گفتند: "چند موضوع باعث شد، كه به شما زود وقت بدهم. اول، موضوع درخواست شما، و بعد خط نسخ بسيار زيباي نامه و امضاي ساده شما، كه به خط نستعليق بود. ديگر اين كه، شما كه در خارج از ايران تحصيل كرده ايد، چطور خطي به اين زيبايي و خوانايي دارد؟" از توجه و دقت ايشان، خيلي تحت تأثير قرار گرفتم، و توضيح دادم، كه اين امر، حاصل تعاليم مادرم، از بچگي مي باشد. وقتي آقاي اعتمادالدوله ديدند، كه من بعد از اين همه سال، هنوز محبت ها و زحمات مادرم را، به ياد دارم، برخوردي بسيار پرمهر را، با من بنا نهادند. بعد، اين صحبت را پيش كشـــيدم، كه با در اختيـــارگذاشتن مكان منــاسب و بودجـــه لازم، خـــودمان مي توانيم، معلم براي علوم نوين تربيت كنيم، و ديگر، نيازي به استخدام معلم خارجي، نخواهيم داشت. ايشان، از من پرسيدند: "شما چه كار هستيد، كه اين حرف را مي زنيد؟" گفتم: "من دكتر هستم" گفتند: "مثلاً كدام مرض ها را، معالجه مي كنيد؟" گفتم: "دكتر در فيزيك هستم" پرسيدند: "فيزيك چيست؟" با خودم فكر كردم، ايشان وزير فرهنگ هستند، و مي پرسند فيزيك چيست، پس، اگر بگويم فيزيك چيست، ممكن است خوششان نيايد، و رابطه مان، به هم بخورد، و به نتيجه نرسيم. به ناچار گفتم: "فيزيك همان شيمي است." ايشان پرسيدند: "پس شما داروساز هستيد؟" ديدم بهتر است، براي تمام كردن بحث، و رسيدن به نتيجه مطلوب، جوان مثبت بدهم. گفتم: "بله!" مرحوم اعتمادالدوله، كه احساس كردم، رابطه نزديك تري، با من پيدا كرده اند، بعد از مكث كوتاهي گفتند: "حالا بگوييد چه مي خواهيد؟" من هم، به ايشان گفتم: "مي خواهم، براي تربيت معلم، يك مدرسه بزرگ، تأسيس كنم." ايشان، به خاطر علاقه عميقي كه، به ترقي كشور داشتند، و به دليل اينكه مي گفتند، پول نداريم، تا معلم از فرنگ بياوريم، با اين پيشنهاد، موافقت كردند. به كمك خود ايشان، موافقت ساير مسئولين هم، جلب شد، و بالاخره، دارالمعلمين عالي، به وجود آمد.۱ در دارالمعلمين عالـــي، يا به قول قديمي ها، در فاكتوله علــــوم، رشته هـــاي رياضـــي، فيزيك، شيمي و طبيعي، با نظر من، به وجود آمد، و در رشته هــــاي مختلف علـــوم، به جز فيـــزيك، كه خودم تدريس مي كردم، استادان خارجي را، انتخاب و استخدام كردم. از همان شروع كار، وجود آزمايشگاه و كارگاه را، كاملاً ضروري مي دانستم، به همين دليل، فهرستي از وسايل مورد نياز را، براي راه انداختن آزمايشگاه هاي اصلي، و كارگاه هايي كه، پيش بيني كرده بودم، به وزير فرهنگ دادم. خريد آن وسايل، دوسال طول كشيد. اما از همان اول، خودمان، هرطور كه بود، با جمع كردن وسايل دستگاه هاي فرسوده، و يا، تأمين برخي از آن ها، توسط مسافرها، و يا، در سفرهاي خارجي خودم، آزمايشگاه و كارگاه را، راه انداختيم، و كار را شروع كرديم. چون بچه ها، به كار فني عادت نداشتند، بيشتر مي ايستادند و نگاه مي كردند، تا من خودم، كار كنم، ولي استعداد و علاقه بسيار زياد آن ها، باعث مي شد، كه همه چيز، خيلي زود جور بشود. در برنامه يي، كه براي دارالمعلمين نوشتم، درس زمين شناسي و بيولوژي را هم، در نظر گرفته بودم، و به وزير فرهنگ، پيشنهاد كردم، كه چند استاد، براي شيمي، زمين شناسي و بيولوژي، از فرانسه بياورند، تا در تدريس اين دروس در دارالمعلمين، كمك كنند. وقتي مرحوم اعتمادالدوله، وزير فرهنگ، اين درخواست را پذيرفتند، حقوق بسيار خوبي هم، براي استادان خارجي، در نظر گرفتند. بعد از موافقت وزير، با دانشگاه پاريس، مكاتبه كردم. استادهاي خارجي كه آمدند، در جنوب شهر، براي آن ها، منزل گرفتم. كسي نبود، تا بتواند با آن ها، صحبت كند و برنامه ريزي نمايد. به دليل نشست هاي دوستانه و هماهنگي هايي كه با اين اساتيد برقرار كردم، آن ها خيلي سريع، با من مأنوس شدند. در واقع، تنها كسي كه به آن ها، خيلي نزديك شد، من بودم. با موسيو آزما كه فـــرانسوي و معلم شيمـــي بود، همكاري نزديك داشتم، و دائم با او مشـــورت مي كردم. حتي بحث هاي خودماني هم داشتيم. او به شوخي مي گفت: "اسم من آزيما است." از او پرسيدم: "آيا اسم شما مي تواند عربي يعني (عظيما) باشد؟" بالاخره معلوم شد، كه او از جنوب فرانسه آمده است، و شايد اسمش ريشه عربي داشته باشد، و برمي گردد به نفوذ مسلمانان به آن خطه. بعد از يكي دو سال، براي كاستن بيشتر از مخارج (بودجه) آوردن استاد از خارج، پيشنهاد تأسيس دانشسراي عالي را، به وزير دادم، تا خودمان قادر باشيم در هر رشته يي كه لازم است به اندازه كافي و براي تمام كشور معلم تربيت كنيم. ۱. در آن موقع، آقاي دكتر حسابي، تنها استاد علوم نوين بودند، كه با درجه دكتري تدريس مي كردند.
ديدم درخواست هاي زيادي مطرح شد، من هم شروع كردم به تايپ اين كتاب ولي اين ويرگول هاي زيادش واقعاً دهان انسان را ايزوگام مي نمايد. نمي دونم منظورشون از اين همه ويرگول چي بوده ولي من به خاطر وفاداري به متن! سعي كردم عيناً تايپ بشه. *** پ.ن۱: خاله ماني شرمنده كه مجبور شدم بالايي رو پاك كنم، بدجوري مي رفت رو اعصابم. ماني جونم، يه سوالي واسم پيش اومد... به نظرت منظورشون از بالاخونه، نمي تونست مغز باشه؟ عجب دوغي شده! پ.ن۲: حاجي! دلم نمي خواست اين مسئله رو بازگو كني كه ريا بشه! مي دوني كه از ريا چقدر بدم مياد. شايد هم مي بينند ولي حاجي اينقدر پوستشون كلفته و بي عار و دردن كه به هيچ جاشون برنمي خوره. حاجي از تو انتظار نداشتم! به همين زودي خط مقدم رو فراموش كردي؟ كارهايي كه اونجا مي كردي؟! حاجي يادش بخير!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت 9:49 قبل از ظهر ...
{بگذريم، با تجربه يي كه از زمان مسئوليتم، در برقراري آزمون اعزام اولين گروه دانشجويان به خارج، در زمان رضاشاه، پيدا كرده بودم، و باتوجه به اعتقادي كه خودم، براي عدم برقراري دوره دكترا، در ايران داشتم، مي خواستم بچه ها، بعد از تحصيلات ليسانس و فوق ليسانس، به خارج رفته، مجبور شوند، با آخرين پديده ها و نويافته ها در علوم نوين، آشنا بشوند، و در بهترين دانشگاه هاي كشورهاي پيشرفته جهان توسعه يافته، تحصيل كنند، تا مبادا از علوم روز و نوين بي خبر بمانند. نمونه برجسته اين دانشجويان دكتر هشترودي، دكتر خمسوي، دكتر جناب، مهندس حامي، و بسياري ديگر بودند. ضمناً، هميشه از اينكه، اعتبار كلمه دكترا، كه محك سطح معيني از علم، دانش و نويافته هاي علمي بود، خدشه دار شود، پرهيز داشتم.}
مطلب بالا، برگرفته از كتاب (پروفسور حسابي و چگونگي تاسيس اولين دانشگاه كشور دانشگاه تهران) بود. ضمناً، قسمت قرمز شده هم بدون هيچ غرض و مرض و نيت قلبي انجام نشده و اصلاً ربطي به خيلي مسائل سياسي داره! يكي - دو هفته قبل چند تا از كتاب هاي قطع جيبي درخصوص پروفسور حسابي به دستم رسيد و يك روزه همه رو خوردم. خيلي خجالت كشيدم كه يه آدم اون همه كار انجام داده و من... كتاب بالا هم يه كتاب پنجاه و خــــرده اي صفحه ايه بيشتر درخصــــوص خاطرات ايشان دررابطه با تأسيس دانشگاه تهـــران. بي نهايت شــــيرين و خــــوندني، اگر طالب داشت، همـــــه رو كم كم همين جا تايپ مي كنم. *** پ.ن۱: همون كه مانداناي عزيزم گفت لولو خانوم. پ.ن2: حاج آقا ديدي؟ اگر يه وقت مشكلي چيزي داشتين من در خدمت هستم ها! نه نه...اشتباه نشه، ماني من فرق مي كنه. منظورتون از بذل عنايت دوستان، احياناً زاييدن دوستم كه نبود! كم كم متقلب و پدرسوخته و عوضيه و اضاله كننده ب.ك.ا.ر.ت هم بكنيد ما رو ديگه پ.ن۳: مرسي خاله ماني خودم. اميدوارم بيشتر از همه واسه مامان و باباش مبارك باشه. اي خاله...چي بگم از دست اين خاله زاده شما؟! پ.ن۴: حاجي ماشاءالله هزار ماشاءالله همه فن حريفي ها! اون از خط و اين از اين. نانا يعني يه ماه با اون بند ناف دور حلقش زندگي كرده؟!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 4 آذر1387 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |
|

