تبليغاتX
سوته دل
 شطرنج
 

پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۶

 

این موضوع، نشان مي دهد، كه رضاشاه، به جان آن كه، فقط به اطرافيان و دور و بري هاي خودش، تكيه كند، ترجيح مي داد، به عاملين اصلي فكر و كار، نزديك شود.

بنا به دستور رضاشاه، با هماهنگي مرحوم حكمت، ساعت ۶ صبح، براي بار دوم، به دربار رفتم. وقتي به آنجا رسيدم، خيلي تعجب كردم، چون منتظر من بود.

با كمال تعجب، شاه، من را سوار كالسكه خودش كرد، و از آن جا، به ميدان جلاليه (پارك لاله فعلي) محل مشق سواره نظام، رفتيم.

وقتي به آنجا رسيديم و شاه در جايگاه مخصوص قرار گرفت، از من خواست، كه همان جا، به اون نشان بدهم، چقدر زمين و چند ساختمان، براي جايي كه مي خواهيم دانشگاه را، در آن راه بيندازيم، لازم دارم.

براي تعيين محدوده لازم، نگاهي به اطراف كردم. ساختمان هاي سربازخانه و محل نگهداري اسب ها را ديدم.

نظرم به محل مشق (ميدان تمرين) سواره نظام، جلب شد، و به همان ميدان، اشاره كردم و گفتم: "به همين اندازه!".

در اين موقع، رضاشاه، در كمال تعجب من، به رئيس نيروهاي مسلح خود، كه در التزام ركاب بود، گفت: "اين پادگان را خالي كنيد، و به دوشان تپه منتقل نمائيد، و تمام اين پادگان و باغ هاي اطرافش را، به دانشگاه اختصاص بدهيد."

پادگان، در فاصله كوتاهي، تخليه گرديد، و در اختيار وزارت فرهنگ، قرار گرفت.

باغ هاي اطراف آن جا را هم خود حكمت، با ابتكار و آينده نگري، با قسمتي از پول كه شاه داده بود، يعني همان صدهزار تومان، از مرحوم اتحاديه، خريداري كرد، و به دانشگاه، اختصاص داد؛ يعني از محل خيابان فاطمي امروز، تا خيابان انقلاب.

خوب به خاطر دارم، كه راه رسيدن به دانشگاه، هموار نبود، در بعضي قسمت ها، حتي درشكه هم نمي توانست، حركت كند، يعني تپه و ماهور بود، و بايد پياده به راه ادامه مي داديم. شب ها، مسير خطرناكي بود، كه دائم صداي زوزه حيوانات وحشي، و سگ هاي ولگرد، به گوش مي رسيد. به همين خاطر، هميشه دو سه نفري رفت و آمد مي كرديم، و هركدام، براي محافظت از خود، يك عصاي كوچك به اسم تعليمي داشتيم، كه هنوز هم آن را دارم.

از همين موضوع، مي توان رضاشاه را، با پسرش، مقايسه كرد، كه پسرش اجازه داد، زمين هاي دانشگاه تهران، به فروش برسد، تا امروز دانشگاه مجبور باشد، زمين هاي خودش را، كه در آن ساخت و ساز صورت گرفته، و ديگر مسكوني شده، به چندين برابر قيمت، دوباره بخرد و باعث نارضايتي همگان شود، تا شايد، همان وضعيت هفتاد سال پيش را، پيدا كند.


از پس پرده نگاه کـــــــن، مـــــــثل شطرنجه زمونه

هر کسی مث یک مُــهره توی این بازی می مونه

 یکی مثل مــــــــــــا پیاده، یـــــکی صد ساله سواره

یه نفر خونـــه به دوشه، یکی دوتــــــا قلعه داره

 یک طرف همه سیاه و یک طرف همه سفیــــــدن

روبروی هم یــــه عمره ما رو دارن بازی میــــدن

 اونا که اَوّل بازی توی خونه تـــــــــو و مــــــــــن

پیش پای اسب دُشمن، اون همه سربازو چيدن،

 ببین امروزم توی بازی ميون شـاه و وزیرن

هنوزم بدون حرکت پُشت ما سنــگر می گیرن!

 تاج و تخت شاه دیروز، در قــــلعه شون نمی شه

به خیالشون که این تاج سرشونه تــــا همیشـه

 یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت،

تاجو اَز سرش تو میدون لشـــــــــگر پـــــیاده اَنداخت!

اون كه مارو بازي مي ده،

اونه كه مهره رو چيده

اون كه نه شاهه، نه سرباز

نه سياهه، نه سفيده

از پس پرده نگاه كن!

 

چه كرده با اين شعر! چه كرده با اين آهنگ! حتماً اين شاهكار رو چند بار بايد گوش داد.

 

***

پ.ن۱: لولو خانوم! عمراً تازه اين مرحوم رو پيدا كردم.

پ.ن۲: شين جان! پس فكر مي كني من مي تونم عاشق يه آدم زنده بشم؟

پ.ن۳: آخ آخ ماني جونم...وقتي بعضي ها تعريف مي كنن كه آره، اينجا كه وسط شهره يه وقتي بيابون بوده، دلم غش مي ره واسه اون موقع ها. من براي n امين بار از همين تريبون اعلام مي كنم كه من اشتباهي تو اين روزگار به دنيا اومدم. من آدم اين دوره نيستم!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 12:40 بعد از ظهر  
 جرج دبلیو بوش
 

پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۵

 

مبلغ اين حواله، به قدري براي حكمت، به عنوان يك وزير، و البته براي همه ما، عجيب و باورنكردني بود، كه حد نداشت.

همين طرز برخورد رضاشاه، مي تواند، بيانگر طرز تفكر و علاقه او، به كارهاي زيربنايي باشد، و مي شود به راحتي، دوره حكومت او را، با دوران حكومت فرزندش، مقايسه كرد.

در چنين مواردي، هميشه در مقايسه شاه و رضاشاه عقيده داشتم؛ رضاشاه، علي رغم تمام بي سواديش، عاشق ايران بود؛ ولي شاه فقط اداي اين كار را، در مي آورد.

به طور مثال، ۴۰ سال بعد، در همين دانشگاه تهران، در آزمايشگاه اپتيك (ديدگاني) دانشكده علوم، لامپ دستگاه ليزر آزمايشگاه من، كه تنها ليزر كشور بود، سوخت، و براي جايگزيني آن سه سال و نيم، به من پول ندادند. تا اينكه يكي از شاگردانم، به نامه آقاي جدلي، كه در آن زمان، معاون دانشگاه ملّي بود، وقتي متوجه اين نقيصه شد، طاقت نياورد، دلش به حال من و دانشجويانمان سوخت، و علي رغم مشكلات زيادي، كه ممكن بود برايش پيش بيايد، از بودجه دانشگاه خودش، يعني دانشگاه ملّي، لامپ را براي آزمايشگاه ما خريد، و براي من به دانشگاه تهران فرستاد، كه كار ما در آزمايشگاه بعد از چند سال، راه افتاد.

اما برگرديم سر موضوع: خوشبختانه، طي مكاتبات طولاني، همچنين با پي گيري هايم در چند مسافرت، موفق شدم، قانون تأسيس چند دانشگاه بزرگ اروپايي را، گردآوري كنم.

بخش هاي زيادي از قانون تأسيس دانشگاه تهران را، با استفاده از قوانين دانشگاه هاي بلژيك و فرانسه، با تطبيق آن با شرايط و قوانين ايران و البته خط نسخ بسيار خوبي نوشتم۱، و به نظر حكمت رساندم. نام طرح در ابتدا، {قانون تأسيس دانشكده تهران} بود، كه حكمت پيشنهاد داد، اسم دانشكده را، به دانشگاه تبديل كنيم و همينطور هم شد. در لايحه پيشنهادي مانند دانشگاه هاي فرانسه و بلژيك، در زمينه اصلي طرح نوشته بودم، دانشكده مهندسي.

حكمت، طرح پيشنهادي تأسيس دانشگاه تهران را، به تصويب كميته يي، كه براي همين منظور، تشكيل داده بود، رساند، و سپس لايحه قانوني تأسيس دانشگاه را، به مجلس برد، تا به نظر كميسيون آموزش برساند، كه متأسفانه، طرح، با اقبال روبرو نشد.

وقتي ديدم حكمت، مأيوس شده است، فوراً به او گفتم، منتظر تصويب مجلس نماند، چون ممكن است، ماه ها يا سال ها طول بكشد، و پولي كه شاه براي اين كار فرستاده، از بين برود.

در واقع، به وزير فرهنگ، اصرار كردم، كه بايد براي دانشگاه، ساختمان مستقلي ساخت، ولي او نمي پذيرفت، و مي گفت، يكي دو مدرسه را، براي اين كار خالي مي كنيم.

آنقدر پافشاري كردم، تا او پذيرفت، كه بايد جايي مجزا براي دانشگاه ساخت.

البته او اصرار مي كرد، كه بايد براي ساخت اين ساختمان ها، به خارج از شهر رفت؛ يعني خارج از تهران آن روز، كه البته همين طور هم شد.

همان طور كه گفتم، از آنجا كه فكر مي كردم، شايد اين مجلس سال ها، ما را معطل كند، تا اجازه تأسيس دانشگاه را بدهد، و قانون آن را تصويب كند، به حكمت پيشنهاد كردم، منتظر نماند؛ خودش با شاه ملاقات كند، و زمين مناسبي بگيرد، تا با آن پولي كه شاه فرستاده، كارهاي ساختماني دانشگاه را شروع كنيم، تا در فرصت كافي، و در طول انجام كارهاي ساختماني، حكمت بتواند، مصوبه لازم را براي تأسيس دانشگاه، از مجلس بگيرد.

حكمت، موافقت كرد و قرار شد، براي تأمين فضاي لازم، شخصاً نزد شاه برود.

براساس نقاط نظري كه به حكمت داده بودم، او نزد شاه رفت، و موضوع را مطرح كرد.

نكته بسيار مهم و ظريف، آن كه، هنگامي كه حكمت براي درخواست زمين، نزد شاه رفته بود، رضاشاه، به او گفته بود، بگوييد همان جواني كه، پيشنهاد تأسيس دانشگاه را داده، خودش بيايد و بگويد چه مي خواهد.

۱- نمونه آن در موزه استاد موجود است.


۱. اصلا برام مهم نيست كه مي گن به عنوان يكي از منفورترين چهره هاي دنيا شناخته شده، ضمناً اصلا هم اهميتي به اين موضوع نمي دم كه خيلي ها ازش بدشون مي ياد. هيچ كاري هم به كارهاي بد و خوبش ندارم، نمي دونم چرا من به شدت جرج دبليو بوش رو دوست دارم. واقعاً دوستش دارم ها؛ يعني هرچقدر تصوير اين آدم رو تو تلويزيون مي بينم، هرچقدر تو چهره ش دقيق مي شم، مطمئن تر از قبل مي شم كه اين آدم، نمي تونه آدم بدي باشه. بعد از طوفان كاترينا، با پيراهن و شلوار به منطقه طوفان زده رفت و بود و زماني كه خانومي از اهالي اون منطقه، هرچي فحش بلد بود رو نثارش كرد، حتي اگر اين كار از حركات معمول سياستمداران باشه، به دل من يكي نشست. وقتي كه تيم آمريكا به سالن افتتاحيه مراسم المپيك وارد شد و دوربين تلويزيون، اون رو نشون داد در حالي كه ايستاده بود، دست و سوت مي زد، واقعاً لذت بردم.

وقتي داشتم دنبال زندگي نامه اي از بوش مي گشتم كه مطلبم رو اون تموم كنم، اينجا رو پيدا كردم.

۳. با اينكه مدت ها بود فيلم (ميم مثل مادر) رو خريده بودم، تشويق ها و تعريف هاي بقيه اثري نداشت تا بنشينم پاش و اون رو ببينم. جمعه بالاخره از فرط بيكاري و بعد از اينكه خسته شدم از بس كانال تلويزيون رو تا ۷ رفتم و برگشتم و همه عزاداري بود، دل به دريا زدم و فيلم رو ديدم. تو اين مدتي كه همه جا غوغاي غزه به راه بوده، زياد دلم به حالشون نسوخت و بعد از ديدن اين فيلم اين حسم قوت بيشتري پيدا كرد. سال هاي ساله مخمون پر شده از اخبار جنگ اسرائيل و فلسطين ولي آيا هيچوقت پاي سلاح شيميايي اومده وسط؟ امكاناتش رو نداشتن؟ اين جمله سپيده كه {از ۱۲ هزار جمعيت سردشت، اون روز ۸ هزار نفرشون شيميايي شدن} ديوانه م كرد.

۲. نمي دونم اگر مرحوم پروفسور حسابي زنده و شاهد ۸ سال گذشته ايران بود، باز هم كارهايي كه شاه براي ايران كرد رو ادا مي ناميد؟ نمي دونم.

 

***

پ.ن۱: كاملاً باهات موافقم ونگريز، به احتمال زياد ديده بهترين فرصته.

پ.ن۲: خاله ماني! مي تونم خواهش كنم جواب سؤالت رو خودت بدي؟ واقعاً نفهميدم خواستي اون خدابيامرز رو بكوبي يا تمجيد كني! بنده غلط بكنم باشما تشريك مساعي كنم ماني جون! اصلا مي خواي همين الان دستام رو به نشانه تسليم ببرم بالا؟! مخلصيم به شدت

پ.ن۳: الوو! منظورت رو از اون علامت تعجب آخر جمله ت مي شه بيان كني؟

پ.ن۴: پروانه جون جونم، باور كن، باور كن، اگه موقع خوندن كامنتت جلو دستم بودي، سرم رو مي ذاشتم رو شونت و هاي هاي اشك شوق مي ريختم. كرور كرور خدا رو شكر يه نفر حداقل من رو در اين راهي كه در پيش گرفتم تشويق كرد. لازم شد اينقدر باهات بي ناموسي كنم تا جونم دربياد.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت 10:38 قبل از ظهر  
 رَحِم اجاره اي
 

پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۴

من كه به كلي شوكه شده بودم، و در آن سال ها، رضاشاه را، به چكمه و عصا مي شناختم، با نگراني از ايشان خواستم، تا خودش به ديدن شاه برود، و من را معاف كند!

حكمت، كه نمي خواست، با صديق اعلم درگير شود،‌ به من اطمينان داد، كه آن طور كه فكر مي كنم، شاه خطرناك نيست، و ملاقات با او، نه تنها اشكالي ندارد، بلكه مشكل گشا هم هست.

بالاخره، هرطور كه بود، بنابر راهنمايي حكمت، براي جلوگيري از اعمال نفوذ بازدارنده صديق اعلم، با رضاشاه ملاقات كردم.

رضاشاه، در كاخ خودش، مرا به حضور پذيرفت، و علي رغم اين كه، همه، من را، از او ترسانده بودند، او با رويي گشاده، به استقبال من آمد؛ حتي با من دست داد، و از همه مهم تر، تعارف كرد، تا روبروي او، سر يك ميز گرد دونفره بنشينم.

حدود يك ساعت، راجع به لزوم تأسيس دانشگاه، در كشور، با او صحبت كردم، و توضيح دادم. شاه، در سكوت كامل، و با دقت بسيار و چشمان علاقمند و كنجكاو، به صحبت هاي من، توجه كرد.

وقتي حرف هايم، تمام شد، رو به من كرد و گفت: "متوجه منظور شما نمي شوم! لطفاً بيشتر توضيح بدهيد، تا ببينم اصلاً دانشگاه، به چه درد مي خورد."

با خود فكر كردم، بهتر است در اين باب، مثالي بياورم، كه نياز مبرم كشور، به مراكز نوين و پيشرفته را، بهتر روشن سازد.

بنا بر اين فكر، توضيحاتم را، چنين شروع كردم: "اين كارخانه قند كهريزك، كه به دستور جنابعالي، توسط آلماني ها، در جنوب تهران، ساخته مي شود، نه تنها هزينه گزاف آن، تحميل به بودجه دولت و بر دوش مردم است، بلكه براي هر وسيله آن، كه مستهلك شود، نياز به كمك خارجي داريم. و يا همين راه آهن سراسري، كه با اين هزينه بالا و با گران كردن قند و شكر، با گردآوري ريال به ريال دولت ساخته مي شود هم، توسط آلماني ها، انجام مي شود، هم نهايتاً هزينه هاي آن بر دوش ملت است، و هم بايد دائم تجهيزات آن را، از آلمان وارد كرد. يا اين راه هاي شوسه، كه دانماركي ها، براي ما مي سازند، تمام بار سنگين مالي آن، بر دوش دولت و ملت است؛ درصورتي كه بيشتر اين كارها، ساختمان سازي و راه سازي است، كه ما، قدر به انجام دادن آن هستيم. اگر ما فعلاً مجبور هستيم، ماشين آلات، لكوموتيو و واگن ها را، از خارج بياوريم، بعد از مدتي كه دانشگاه راه افتاد، قادر خواهيم بود، در فاصله كوتاهي، خودمان، با همكاري همين تحصيل كرده هاي دانشگاهي هم وطنمان، حتي ماشين آلات، لكوموتيو، و واگن ها را هم، در كشور، به دست متخصصان ايراني بسازيم، و از همين الان هم مي توانيم اين كار را، با حمايت جنابعالي، شروع كنيم؛ و تأكيد كردم، كه بيشتر اين كارها مهندسي است؛ و يك حرفه."

و بعد اضافه كردم: "براي اين كه اين خدمات، در سطح وسيع، به وسيله فرزندان كشورمان انجام شود، بايد هرچه زودتر، مركزي به اسم دانشگاه، براي آموزش فرزندانمان، و آماده سازي آن ها، براي خدمات بزرگ، و بي نيازشدن از كمك خارجي ها، در كشورمان راه اندازي كنيم."

رضاشاه، كه معلوم بود، تحت تأثير صحبت هاي من قرار گرفته است، و به نكاتي كه اشاره كردم، خيلي دقت كرده، سوال بسيار كنجكاوانه يي را، مطرح نمود. او پرسيد: "اين برنامه ها و آرزوهايي كه داريد، بعد از چند سال، محقق مي شود؟"

توضيح دادم: "طول تحصيلات، در رشته هاي مختلف بين ۳ تا ۵ سال است. بعد از اين مدت است، كه براي گسترش كارهاي عمراني، و امثال آن، در سطح كشور، مي توانيم از فارغ التحصيلان دانشگاه هاي خودمان، يعني از نيروهاي خودي، استفاده كنيم."

رضاشاه، كه كاملاً، مجاب شده و بسيار راضي به نظر مي رسيد، با خوشحالي خاصي نكته بسيار ارزنده يي را گفت: "حال كه حاضريد كاري كنيد، تا براي كوچك ترين چيز، دائماً دستمان جلوي خارجي دراز نباشد، من هم هركاري از دستم بربيايد، حاضرم براي شما انجام دهم." و بعد اضافه كرد: "برويد قانون تأسيس اين جايي را، كه مي گوييد بنويسيد، بدهيد به حكمت، تا آن را، به مجلس ببرد، تا كار، به سرعت جلو رود."

اين نكته هم گفتني است، كه وقتي از نزد شاه، خارج مي شدم، دوباره مرا، به داخل تالار فراخواند و از من پرسيد: "براي اين كار چقدر پول لازم است؟"

با خودم فكر كردم، كه همين رفتار شاه، يعني فراخواندن مجدد من و طرح اين سوال، يعني تخمين بودجه لازم، نشانه رهانكردن پيشنهاد، و نشان دهنده تفاوت او، با بسياري از مسئوليني كه غالب اوقات، فقط شنونده خوبي هستند، مي باشد.

براي پاسخ به شاه، با خودم فكر كردم، خانه هاي تازه ساز و خوب، در ميدان لشگر تهران (ميدان حرّ)، به عنوان يك محله نوساز، حدود ۱۰۰ تومان است. (آن محله بعدها، به كوچه ۱۰۰ تومني معروف شد.) به همين دليل، پيش خودم حساب كردم، درصورتي كه حدود ده خانه داشته باشيم، مي شود، يك دانشگاه، آن جا راه انداخت.

با همين تفكر، به شاه پاسخ دادم: "حدود ۱۰۰۰ تومان كافي است"!

شاه هم، سري تكان داد، من هم خداحافظي كردم، اجازه خواستم، و از تالار خارج شدم.

پس از خارج شدن از دربار، بلافاصله به ديدن حكمت رفتم، و مژده نتيجه اين ملاقات مؤثر و باورنكردني را، به او دادم.

سه روز از ملاقاتم با شاه، نگذشته بود، كه حواله يي به مبلغ ۰۰۰/۱۰۰ تومان، براي ساخت دانشگاه تهران، از دربار، براي حكمت رسيد.


  • شنيدم چند شب قبل برنامه اي از تلويزيون درمورد رحم اجاره اي پخش شده (تأكيد مي كنم تلويزيون جمهوري اسلامي ايران) و با كساني كه تجربه اين كار رو چه از نظر اجاره دادن و چه اجاره گرفتن، داشتن مصاحبه كردن. يكي از اين موارد مربوط به خانومي بوده كه ظاهراً تخمدان هاش قابليت بارور كردن و پرورش جنين رو نداشته و مادر اين خانوم براي دريافت اسپرم داماد و پرورش جنين در رحم خودش اعلام آمادگي كرده! از وقتي اين موضوع رو شنيدم، به شدت فكرم مشغول حل اين معماي پيچيده س. نمي دونم چطور همچين چيزي شدنيه! اونوقت بچه اي كه به دنيا مياد هم برادر اون دختر مي شه هم بچه ش؟ اونوقت اگر اين وسط مادر از اسپرم داماد خوشش بياد و بخواد اين كار تكرار بشه چي؟ مي گن قبل از ورود اسپرم مرد به رحم اجاره اي، مي بايست صيغه ميغه جاري بشه، انوقت صيغه بين داماد و مادرزن امكان پذيره؟ اونوقت يعني چي؟ وقتي خانومي نتونه غذا بپزه، به جاي اين كه از خانوم همسايه بخواد اين كار رو واسش انجام بده، بهتر نيست غذا از بيرون سفارش بده؟

 

 ***

پ.ن۱: حاجي تو ديگه چرا؟! تو كه  از ميزان خلوص و اتصال من اطلاع داري؟ حاجي نديدي كساني رو كه واسه كمك به گمراهان مدتي به جرگه اون ها مي پيوندن تا بتونن هدايتشون كنن؟ حاجي ازم نخوان بيشتر از اين نمي تونم توضيح بدم كه ريا مي شه.

پ.ن۲: پروانه جونم، خبر نداري كه همسايه ازم قول گرفته كه اين برنامه هامون رو ادامه بديم! وقتي ازم درمورد تجربه اول پرسيد، با حداكثر اعتماد به نفس گفتم كه خيلي خيلي مشروب سبك و خوبي بود. اون هم گفت حالا كه اينطوره بايد بياي كه بيشتر بخوريم! نمي دونم چي كار كنم. مي ترسم بازم هم بيفتم به شكوفايي خصوصا اين كه سال نوآوري و شكوفايي هم هست، خدا نوآوريش رو به خير كنه.

پ.ن۳: يا خدا! ببين كي از اين سوتي عظيم خبردار شد؟! لولو!

پ.ن۴: حاج آقا! سر جدم اگر دهنم بو بده! عرق سگي كه نخوردم بابا! نمي خواستم مطرح بشه ولي حالا كه شما اشاره كردين، تمام اين ها از دوريه همون قميه. از غم فراقش يه دائم الخمر نشم خوبه. حاج آقا دارم تفاوت دكتر حسابي رو اينجوري بيشتر مشخص مي كنم. بده؟! مرسي از لينك

پ.ن۵: بله شين جان!‌ تا آخر عمر اسمش يادم موند. نهههه! مزه ش به همون زبونش بود! باور كن از مراسمش بيشتر خوشم اومد. نه از آب جو خبري نبود ولي خودش طلايي بود. خيلي ممنون! حالا بزار عكس ها رو بذارم بعد بگو چس شده يا چيز ديگه

پ.ن۶: بلانسبت ماني جونم! نگو اين جوري! تازه تشويق شدم تجربيات ديگه م رو هم با بقيه به اشتراك بذارم. شايد تو اون ها هم اشتباه هايي به همين فشاحت (از ريشه فاحش!) كرده باشم. بذار تا دير نشه تصحيح كنم. بدبختي اينه كه خجالت مي كشم حداقل اون رو هم از اشتباه بيرون بيارم.

پ.ن: كردان بنده خدا هي مي گفت يه چيزايي هست كه نمي گم كه ريا نشه ها، خدا ما رو ببخشه كه باور نكرديم.  اين هم سندش.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 11 دی1387 و ساعت 10:5 قبل از ظهر  
 چون ز جام بيخودي رطلي كشي//كم زني از خويشتن لاف مني
 

پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۳

عده يي، نيز، اصلاً‌ تصوري از ايجاد دانشگاه در كشور نداشتند، و ناگفته نماند، كه در آن زمان، افراد معدودي مي دانستند، كه اصولاً دانشگاه چيست، و براي يك مملكت، چقدر اهميت دارد.

در اين زمان، چند سالي از تأسيس دانشسراي عالي گذشته بود، كه سرانجام، در ميان آراي متفاوت، تصميم گرفتم بروم، و با وزير فرهنگ وقت، صحبت كنم.

وقتي به ديدن وزير، مرحوم حكمت، رفتم، همين نظرها را براي ايشان، مطرح كردم؛ يعني برايشان توضيح دادم، كه نمي شود ما، براي هركاري از خارج متخصص بياوريم.

هنگامي كه براي تربيت متخصص توسط خودمان، نظر مثبت ايشان را جلب كردم، با روشن بيني خاصي، استقبال كرد، و چندي بعد، به دعوت خودشان، موضوع را، در شوراي فرهنگ (كميته فرهنگ) مطرح كردم. خوشبختانه شخص حكمت، به تأييد مطالب من برخواست، و براي شورا بيان كرد، كه موقع آن فرا رسيده است، تا در ايران، براي تأمين نيازهاي اساسي كشور، دانشگاه تأسيس شود، و متخصصين مورد نياز را، خودمان براي خودمان، تربيت كنيم.

او، همان جا، از من خواست، تا قبل از هرچيز، درخواست يا پيشنهادي، براي تأسيس دانشگاه در كشور، تنظيم كنم، كه اين كار را انجام دادم؛ يعني نظريه يي كتبي، دائر بر چگونگي تأسيس دانشگاه را، تنظيم كردم. البته كار پيچيده يي بود، و مدتي به درازا كشيد، تا بالاخره لايحه پيشنهادي را، به حكمت تحويل دادم. حكمت، آن لايحه را عيناً، بدون هيچ تغييري، نزد رئيس تعليمات عاليه، صديق اعلم فرستاد.

لازم به توضيح است، كه در آن روزها، كسب موافقت صديق اعلم، براي تاسيس دانشگاه، شرط اصلي بود؛ يعني براساس ضوابط آن روز، تنها او بود، كه مي توانست، به عنوان رئيس تعليمات عاليه، باعث شود، كه كمك مؤثري، غير از مجاري عادي اداري، يعني از سوي شاه، براي انجام اين كار بزرگ، به عمل آيد. صديق اعلم، دو ماهي پيشنهاد را، مسكوت گذاشت. هرچه، مراجعه مي كردم، جوابي نمي گرفتم. تا اينكه به پيشنهاد حكمت، براي پي گيري از صديق اعلم، وقت ملاقات گرفتم، تا در يك جلسه حضوري، چنانچه توضيحي لازم باشد، در اختيار او، قرار دهم، و رفع مشكل كنم.

وقتي به اين جلسه رفتم، صديق اعلم، با تغير بسيار، اظهار داشت: "اين كار، كار فرنگي هاست! پايتان را از كفش آنها بيرون بكشيد! تربيت دكتر و مهندس كار شما نيست! دو روز به اروپا رفته ايد، اداي فرنگي ها را در مي آوريد. يعني شما خودتان نمي دانيد، كه تربيت دكتر و مهندس، كار فرنگي هاست؟" و بعد، در كمال ناآوري من،‌ اضافه كرد: "تاسيس دانشگاه، هفتاد سال براي ما، زود است، و ما نبايد، در كار خارجي ها دخالت كنيم."

من كه بسيار متأسف و ناراحت شده بودم، دوباره نزد حكمت برگشتم، و با نگراني بسيار، نظرات بازدارنده صديق اعلم را، بازگو كردم. البته حكمت هم، خيلي ناراحت شد. من، براي دلجويي از او، مصمم تر از قبل گفتم: "همان طور كه دارالمعلمين و دانشسراي عالي را راه انداختيم، اين را هم مي توانيم، با كمك خود شما، راه بيندازيم؛ اگر هم نتوانستيم، و نظر صديق اعلم درست درآمد، شما خودتان آن را ببنديد."

حكمت كه، از يك طرف، به هيچ وجه، ميانه خوبي، با صديق اعلم نداشت، و از طرف ديگر، از سرسختي من، خوشش آمده بود، و مي دانست، كار بزرگي، مثل تأسيس دانشگاه در كشور، موقعيت و توان او را، در ميان اطرافيان شاه، به ويژه خود صديق، بالاتر مي برد، رو به من كرد و گفت: "ترتيبي مي دهم، تا شما برويد شاه (رضاشاه) را ببينيد، و او را، براي كاري كه مي خواهيد انجام دهيد، راضي كنيد، و چون صديق اعلم را، شخص شاه تعيين كرده، اگر دستور بدهد، ديگر او هيچ كاري نمي تواند بكند."


*وقتی خاله مانی امر می کنه که بنویس٬ من يكي كه عمراً جرأت داشته باشم تمرد كنم؛ ولي خاله ماني عزيز من، آخه زندگي كه تنها اتفاق مهمش اين باشه كه صبح بخت يار باشه و ماشين گيرت بياد كه بري سر كار و غروب هم برفي، باروني، شب چله اي، شب عيدي و كوفتي نباشه و بعد از حداقل ۱ ساعت صف واستادن ماشيني باشه كه خودت رو برسوني خونه كه بخوابي كه فردا دوباره... ممكنه چي واسه گفتن و نوشتن داشته باشه؟ ولي بازم چشم

*در هفته اي كه گذشت، بعد از دو سال تونستم مسكرات بخورم. چرا دو سال؟ از زماني كه به ابتذال كشيده شده و عرق خور شدم، همه از ظرفيت بالاي بدنم تو خوردن م.ش.ر.و.ب (اين هم فيلتره؟!) تعجب مي كردن. خيلي راحت يه ليوان دسته دار بزرگ به سلامتي همگي مي نوشيدم و هيچ اتفاق خاصي هم واسم نمي افتاد غير از اينكه از فكر كردن واسه چند ساعتي خلاص مي شدم درصورتي كه بقيه با خوردن يه كوچولو به جفتك انداختن و تلوتلو خوردن مي افتادن. ولي دو سال قبل كه به اتفاق خونواده عرق خور به استثناي باباي پيغمبر واسه عرق خوري رفته بوديم فشم، باتوجه به سابقه قبلي، همراه دو-سه ليواني كه تو خندق بلا ريختم، از انارهايي كه سر راه واسه مزه گرفته بوديم خوردم. بعد از يك ربع حس كردم صداها رو خيلي مبهم مي شنوم و چشم هام هم سنگين سنگين شده بودن. كم كم چيزي متوجه نشدم تا نيمه هاي شب كه با بدترين حال ممكن وسط اتاق چشم ها م رو باز كردم و تا خود صبح تو سطل آشغال اتاقم گل ريزون مي كردم. بعد از اون اتفاق حتي بوي الكل سفيدي كه بعضي وقت ها واسه تميز كردن چيزي استفاده مي كردم، تمام وجودم رو به هم مي زد. پنج شنبه قبل، با اصرار همسايه مؤمنمون تي كي دا رو امتحان كردم. يه مشروب مكزيكي كه با آئين خاصي هم حتماً‌ بايد خورده بشه. اول با زبون يه كوچولو روي دست رو خيس مي كنيم و كمي نمك روي خيسي آب دهنمون مي ريزيم. ليموي تازه قاچ كرده هم بايد آماده باشه. وقتي كه گيلاس رو بالا رفتيم، نمك روي دست رو ليس مي زنيم و بلافاصله يه قاچ ليمو روش مي خوريم. نمي دونم...باوجودي كه مشروب خيلي سبكي بود و مي گفتن بيشتر مخصوص خانوم هاس، ولي باز هم دلم زير و رو مي شد. حالا تلقين بود يا چيز ديگه اي نفهميدم. فقط خدا رو يه عالمه شكر كردم كه پيك دوم رو كه واسم ريخته بودن رو نخوردم.

***

 پ.ن۱: آره لولو. ولش كن مرتيكه بي لياقت رو. وقتي بعدها افسوس اين فرصت رو خورد مي فهمه چه خبطي كرد.

پ.ن۲: اي بابا! شين جان! تو چرا همه فحش ها رو به خودت مي گيري مادر؟! بعدش هم ادامه مي دم ببينم رو حرفت درمورد كاتالوگ هستي يا نه

پ.ن۳: آخ آخ نيكويي گفتي٬ رهايي گفتي٬ هرجوري بود اين باكتري مزمن رو پرتش كرديم بيرون

پ.ن۴: پروانه جونم، يه بنده خدايي مي گفت هر ۵۰ سال يكبار تو ايران همچين آدم هايي ظهور مي كنن و بعد از مرگشون معمولاً شناخته مي شن.

پ.ن۵: ببين خاله ماني، اگه گذاشتي يه كار فرهنگي بكنم من. ولي ماندانا جونم، تمام اين ها رو دارم تايپ مي كنم فقط به يه دليل كه وقتي بهش رسيدم، حتماً مي گم.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 8:48 قبل از ظهر