تبليغاتX
سوته دل
 ...
 

پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۷

 

در جریان مطرح شدن طرح تأسيس دانشگاه، در مجلس، سعي كرديم، نمايندگاني را، كه از قضيه مطلع نبودند، و به محاسن وجود مركز علمي، فرهنگي و يا تحقيقاتي، به اسم دانشگاه، پي نبرده بودند، آگاه كنيم، زيرا عده يي از نمايندگان فقط و فقط، به واسطه عدم اطلاع، مخالفت مي كردند، و مدعي بودند، به اندازه كافي معلم، براي اين كار، وجود ندارد.

حكمت هم گفت، كه راه انداختن دروس مهندسي، بدون استاد، كار خيلي مشكلي است، و فقط درصورتي كه خود شما، مسئوليت تأسيس دانشكده مهندسي را، قبول كنيد، من حاضر به كمك هستم، چون شما را قبول دارم.

وزير فرهنگ، با شناختي كه از من داشت، خوشبختانه با گنجانيدن دانشكده فني موافقت كرد.

من ديگر، كارم درآمده بود. هرروز صبح، براي ديدن تك تك نمايندگان مخالف و صحبت با آن ها، به مجلس مي رفتم، كه مخالفين را، براي ايجاد دانشگاه، متقاعد كنم، تا بتوانيم، رسماً كار تأسيس دانشگاه تهران را، براساس قانون و مصوبه مجلس، شروع كنيم.

از آن ملاقات ها و بحث و جدل ها، خاطرات بسيار جالبي، برايم به يادگار باقي مانده است.

هرروز ظهر كه مي شد، كار دومم شروع مي شد، يعني از مجلس به محل ساختمان سازي دانشكده ها (دانشگاه تهران) مي آمدم، و بالاي سر عمله و بنا، مي ايستادم، تا كار، درست، و طبق نقشه ها، پيش برود، كه اين كار، واقعاً، تا پاسي از شب، به طول مي انجاميد.

بعد از دو سال دوندگي، يك روز رئيس كميسيون فرهنگي مجلس، به من گفت: "بهتر است، قراري بگذاريم، اعضاي كميسيون فرهنگ و آموزش مجلس را، دعوت كنيم، تا يك روز، به محلي كه مشغول ساخت آن هستيد، بيايند، و آن جا را شخصاً ببينند، تا همه چيز را، خودشان از نزديك، درك كنند، و متوجه بشوند، كه شما، چه مي گوئيد، و چه مي خواهيد. آنوقت مي شود، از آن ها، براي تاسيس دانشگاه، رأي مثبت گرفت."

بلافاصله پيشنهاد او را به، حكمت منتقل كردم، ايشان پذيرفت، و متعاقب آن، يك روز را، براي اين بازديد، معين كردم.

در روز بازديد، همه بخش هاي مورد نظر را، به شكل آزمايشي آماده كرده بوديم، تا نماينده ها، همه چيز را، از نزديك، به طور واقعي حس كنند.

به طور مثال، پيل الكتريكي يي را، به كمك ۸۰ استكان، كه از خيابان ناصرخسرو ، خريده بودم، سوار كرديم، از برق آن يك راديويي، كه دست ساز خودمان، در دانش سراي عالي بود، را راه انداختيم تا نمايندگان صداي آن راديو را بشنوند.

يك دستگاه كوچك راديولوژي (عكس برداري پزشكي) را، آماده كرده و براي آن ها، راه انداختيم، تا تصوير استخوان هاي دست و پاي خود را ببينند.

همين طور، يك ايستگاه هواشناسي، كه قبلاً در دارالمعلمين عالي، ساخته بوديم را، راه اندازي كرديم، تا مفهوم علوم نوين و كارساز، براي نمايندگاني كه بارندگي، ميزان و امكان پيش بيني آن، برايشان جالب بود را، عيناً توضيح  دهيم.

آنقدر اين بازديد، براي برخي نمايندگان حاضر، جالب بود، و روي آن ها اثر گذاشت، كه قريب به اتفاق آنان، با طرح تقديمي موافقت كردند، و همان جا، رئيس كميسيون آموزش مجلس، جمله بسيار جالب و تعجب آور و البته ساده و دلنشيني، را به زبان آورد.

او به من گفت: "ما نمي دانيم، چه مي خواهيد درست كنيد؛ ولي امروز فهميديم، كه شما آدم درس خوانده يي هستيد. به همين دليل، به شما كمك خواهيم كرد، ولي بدانيد، ما براي قانون رأي نمي دهيم؛ به خاطر شما رأي مي دهيم؛ چون به شما اطمينان داريم، و شما را به علم، مي شناسيم؛ بنابراين به آن لايحه رأي خواهيم داد."

البته، من از چيزي كه شنيده بودم، بسيار متعجب گشته، نزد حكمت رفتم، و آن گفته را، با تعجب براي او بازگو كردم.

حكمت با خوش رويي از اين گفته استقبال كرد و به من گفت: "شما چرا ناراحت هستيد؟ بايد خيلي هم راضي باشيد. با اطمينان داده شده لايحه تاسيس دانشگاه تهران را، به مجلس مي بريم، تا تصويب نمايندگان را از مجلس بگيريم."

ناگفته نماند، كه اين طرح، همچنان با مخالفت بعضي نمايندگان روبرو بود، كه تصميم گرفتم، آن ها را نيز راضي كنم. اما اين ديدار موجبات بازديد نمايندگان ديگر، به خصوص نمايندگان مخالف را، فراهم كرد، تا بالاخره بعد از دو سه ماه معطلي، بيشتر آن ها، با حوصله و استدلال هايي كه انجام مي داديم، با تقديم لايحه قانوني تأسيس دانشگاه تهران، موافقت كردند.

به اين ترتيب، نماينده ها قبول كردند، كه وقتي حكمت "قانون تأسيس دانشگاه" را، به مجلس مي برد، آن را بپذيرند، و بنا بر قرار پذيرفته شده، جلسه هفته بعد مجلس را، براي دفاع از طرح تاسيس دانشگاه تهران، اختصاص دادند.

روز دفاع، رئيس كميسيون آموزش، و بعد حكمت، پاي تريبون رفتند، و جالب بود، كه به جاي اين كه، از لايحه دفاع كنند، از من، بازديد انجام شده، و برنامه هايي كه برايشان گفته بودم، تعريف كردند، كه بالاخره رأي آورد.

به اين ترتيب، اين طرح در سال ۱۳۱۲ به مجلس رفت؛ تصويب و به دولت ابلاغ شد.


اين چند وقته انگار كه تمام امتحان هاي دنيا ريخته رو سر من. به همين دليل با تأخير چندروزه فرارسيدن دهه فجر و همزمان، تولد خودم رو تبريك مي گم.

نمي دونم كي و كجا، اسب هايي رو ديدم كه يه چيزي به صورتشون وصل كرده بودن كه فقط مي تونستن جلوي پاشون رو ببينن. بازم نمي دونم كي در جواب من كه نمي فهميدم اين چيه، گفت به درد اين مي خوره كه اسب نتونه چيزهايي كه دور و برش هست رو ببينه و حواسش پرت نشه.

نمي دونم چرا حس مي كنم همچين چيزي به صورت ما هم زدن؟ زده شده؟ زديم؟ و باعث شده از كنار دستمون هم بي خبر باشيم يا بي تفاوت. پنجره كوچيكي جلوي چشممون باز شده كه مي تونيم فقط جلوي پاي خودمون رو مي بينيم و آسه بيايم و آسه بريم. اگر تو خيابون كه داريم راه مي ريم، بغل دستيمون بخوره زمين، اهميتي نمي ديم، نمي بينيم و خيلي عادي رد مي شيم. اگر تو اتوبوس يا ميني بوس، پيرمرد يا پيرزني سوار شن كه پيري قدرت رو از دست و پاشون گرفته و ايستادن واسشون سخت شده، به نگاه كردن به خيابون ها و مغازه ها ادامه مي ديم. وقتي از اتوبوس پياده مي شيم، مي بينيم كه اتوبوس داره خالي مي شه و خانوم يا آقايي خوابش برده، ولي چه اهميتي داره؟ مي خواست حواسش باشه.

يكي - دو ماه قبل كه تهران برف سنگيني اومد، شب با يكي از اين ون ها تو ترافيك اتوبان همت گير كرده بوديم و ماشين هر ده دقيقه، چند سانتيمتري جلو مي رفت. نمي دونم به خاطر هواي داخل ماشين بود يا چيز ديگه، يه آقاي حدوداً ۵۰-۴۵ ساله يهو به راننده گفت: "آقاي راننده! من حالم بده! مي خوام پياده بشم" و صبر نكرد تا من كه جلوي در نشسته بودم و آدم كنار دستيش پياده بشيم و با شتاب از روي سر و كله ما خودش رو پرت كرد بيرون. وسط اتوبان، برف سنگين و ساعت تقريبا ۹ شب، هيچ كدوم از اون ۹ تا آدم ديگه اون ماشين به اضافه راننده، به خودمون زحمت اين كه حتي سر رو برگردونيم و نگاه كنيم كه اين بابا چي شد، رو به خودمون نداديم، پياده شدن و كمك كردن، پيشكش هممون.

به نظرم من، اين مسئله از به فنا رفتن نفت و گاز و ميراث فرهنگي و همه چي خطرناك تره. چيزي رو داريم از دست مي ديم يا داديم كه نمي دونم چند صد سال ديگه لازم باشه تا دوباره به دستش بياريم.

***

پ.ن۱: شين جان! داري تحريف مي كني! شنيده ها حاكي از اينه كه حدود ۷۰۰ نفر بودن. من مطمئنم با وجود تمام محالاتي كه برشمردي، تو خيلي بهتر از اين ها از عهده اون كار برميومدي. ضمناً من بدون حضور وكيلم به هيچ كدوم از سؤالاتت جواب نمي دم.

پ.ن۲: لولو! من آخه چطور مي تونم اين همه محبت تو رو جبران كنم. خدايا! تو به من قدرت بده حداقل بتونم از پس اين همه لطف و عنايت بربيام.

پ.ن۳: مانداناي عزيز خودم، نقص فني؟! همه چي خوبه؟! خاله ماني، اگه بدوني با اون فحش آخر كامنتت چقدر  حال كردم، هرروز ميومدي يه كامنت فحش واسم مي ذاشتي. من كه بارها اذعان كردم كه مخلصم.

پ.ن۴: پروانه جون جونم، باور كن از ترس آبروم هم شده بود (آخه هر آن امكان مي دادم شلوارم دربياد) فوري بهش زنگ زدم و سفارشات لازم رو كردم. فعلاً اون كبريت رو بذار كنار، بذارش اصلاً واسه راه حل آخر

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 16 بهمن1387 و ساعت 11:14 قبل از ظهر  
 ميزان، رأي ملت است!
 

بي خود نبود از لنگه كفش پرتاب كردن يه آدم به بوش اين همه اين جا بزن برقص راه افتاد! آخه واسه ما خيلي عجيبه...چطور ممكنه رئيس جمهور آمريكا در تيررس كسي باشه و طرف امكان اين رو داشته باشه يه جفت كفشش رو تك تك طرف اون پرتاب كنه. تقريباً يك هفته قبل، برنامه زن روز با ابراهيم نبوي مصاحبه مي كرد؛ مجري برنامه ازش پرسيد اگر اين اتفاق براي احمدي نژاد مي افتاد، اون چه واكنشي نشون مي داد؟ پاسخ ابراهيم نبوي طنزي بود كه توي اين چند روزه بهش رسيدم. گفت: چه كارش مي كرد؟! جِرش مي داد! ميومد پايين و جرش مي داد.

الان مي بينم كه دارن فردوسي پور رو جِر مي دن! شواهد و قرائن نشون مي ده كه لنگه كفشي هم طرف احمدي نژاد پرتاب نكرده ولي دارن جِرش مي دن. چرا؟ به خاطر اين كه گستاخي رو به نهايتش رسونده و تو تلويزيون دولتي و انحصاري، از ورزش اين كشور انتقاد كرده. چرا؟ چون مثل بهرام شفيعي يه خطر درميون فداي علي آبادي نمي شه و مهندس مهندس نمي بنده به خيكش. چرا؟ چون مثل داريوش مصطفوي بدبخت، تو يه جلسه دو ساعته اندازه تمام عمرش از مهندس علي آبادي ياد نمي گيره. چرا؟ به اين دليل كه به حاج مهندس علي دايي سواري نمي ده مثل خيلي ها كه با پول علي دايي جزو يكي از مايملكش شدن. چرا؟ دليلش خيلي روشنه، چون مثل جهانگير كوثري دستمال دستش نيست مدام سر و ته سازمان و مهندس و ... رو دستمال بكشه و بزرگترين و مهمترين دليل براي جِردادن عادل فردوسي پور همين بس كه مردم به خاطر اين كه كارش رو بلده، تا نيمه شب مي شينن پاي برنامه ش و بالاي يك ميليون بهش اس ام اس مي دن.

اما ديشب چطور شد كه مخابرات قيد پول هنگفتي كه از اين طريق به جيبش مي ريزه رو زد و سيستم اس ام اس نود رو مختل كرد، خيلي بايد جالب باشه. تازه فهميدم كه لشكر پياده خيلي ترس داره. كلافگي از سر و روي فردوسي پور مي باريد، سعي مي كرد زياد توي دوربين نگاه نكنه، بيخود و بي جهت و با حالت عصبي چيزهايي رو روي كاغذ روبروش نمي نوشت. نمي دونم چرا حس مي كردم همين الان مي زنه زير گريه؟

وقتي كه  مهندس {مطلب حضور آقازاده ها در ورزش} در انتخاباتي رئيس كميته المپيك مي شه كه تنها كانديداي اين انتخابات خودشه، وقتي كه نيازي نيست كه پاسخگوي ۱۲۰ ميليارد تومني باشه كه صرف يكي دو تا مدال از المپيك براي ايران شد، چطور مي تونيم توقع داشته باشيم اين سيستم يه انتقاد خيلي كوچيك رو تحمل كنه؟

عادل فردوسي پور عزيز!

سي دي برنامه هاي شفيعي، كوثري و خيلي از دستمال به دست هاي ديگه كه اين روزها كم هم نيستن رو بگير و بارها و بارها ببين و ياد بگير. از در دوستي با حاج مهندس علي دايي درآ و آدرس پله هاي ترقي كه اون طي كرده رو ازش بپرس. اونوقت ديگه مصاحبه با برنامه ت رو ممنوع نمي كنن، اونوقت ديگه به تضعيف {نظام} محكوم نميشي، اونوقت شايد اصلاً به عنوان رئيسي، عضو هيئت مديره اي يا سهامداري تو يه باشگاه هم مشغول به كار شدي اما اگر اين رو نگم خفه مي شم كه:

با تمام وجود، به وجودت افتخار مي كنم، به وجود تو جوون، تو هم نسل خودم، تويي كه نسل گذشته مون كه اتفاقاً پرمدعاترين و  پراشتباه ترين نسل تاريخ بوده، بايد شجاعت رو از تو و امثال تو ياد بگيره.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در سه شنبه 1 بهمن1387 و ساعت 10:22 قبل از ظهر