|
...
پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۸
البته، به همان ترتيب يادشده، او شرط كرد، كه مسئوليت تاسيس دانشكده را، از هر نظر شخصاً به عهده بگيرم. وقتي ساختمان دانشكده فني تمام شد، حكمت به من گفت: "شما برويد، كار را شروع كنيد، و هركاري كه از دستتان برمي آيد، انجام بدهيد و من هم، هر كمكي لازم باشد، دريغ ندارم." بايد به اين موضوع تاكيد كنم، كه با كمك هاي همه جانبه، به خصوص مراقبت هاي سياسي و اجتماعي حكمت بود، كه دانشكده فني، يعني در واقع، دانشگاه تهران راه افتاد. البته، جاي يادآوري و قدرداني دارد، كه مهندس سيرو خيلي كمك كرد، و براي تهيه نقشه هاي ساختمان دانشكده ها، شب ها، تا ديروقت، با من كار مي كرد. به خصوص، براي نوع كلاس ها، آزمايشگاه ها، كارگاه ها و آزمايشگاه هاي دانشكده فني، خيلي دقت كرديم. از همان موقع، طوري طراحي كرديم، كه همه دانشكده ها، در يك مكان باشند. روي طرح نقشه ساختمان ها، دائم، كار مي كردم، و نظارت داشتم. ما فكر مي كرديم، بتوانيم حداقل دويست دانشجو را بپذيريم، كه برهمين اساس، نقشه ساختمان را، تدارك ديديم. از طرفي، مي دانستم، در آينده، اين دانشكده، توسعه خواهد يافت؛ بنابراين، از حداقل امكانات، حداكثر بهره برداري مورد نظرم بود. من، ساختمان دانشكده فني را، به عنوان اولين كار ساختماني ام و معماري عمومي، در ايران، شروع كردم. شايد خالي از لطف نباشد، كه بگويم، چند سال قبل از آن، چندين خانه محكم و خوب، در همان خيابان لشگر، ميدان جمهوري (ميدان شاه) ساختم، ولي چون دلالي بلد نبودم، خيلي زود ورشكسته شدم. اما خانه ها، آنقدر مستحكم بود، كه هنوز هم كه هنوز است، بعضي از آن ها را، خراب نكرده اند، كاملاً سالم باقي مانده است. خيلي اصرار داشتم، كه از همان ابتدا، شاگردها، درس ها را، فقط به صورت تئوري، ياد نگيرند، بلكه، عملاً هم با آن آشنا باشند. بنابراين، وجود آزمايشگاه و كارگاه را، از همه چيز واجب تر مي دانستم. اصرار داشتم كه دانشكده فني، حتماً داراي يك سالن بزرگ براي كارگاه صنعتي، آهنگري و ماشين ابزار باشد. مهندس سيرو، در نقشه، يك حوض بزرگ طراحي كرده بود، كه من، با آن مخالفت كردم. اين قسمت را تغيير دادم، و او را راضي كردم، كه به جاي آب نمايي، كه در وسط حياط، در نظر گرفته بود، كارگاهي محصور، مسقف و بسيار بزرگي، كه مخصوص ماشين آلات بود، و خيلي هم، به دردمان خود، ايجاد كنيم، كه هنوز هم برقرار است. پس از تصويب قانون، برنامه هاي پنج رشته درسي دانشكده فني را نوشتم، و همان طور كه گفتم، براي تدريس، از چند نفر استاد اروپايي، كه مي شناختم، دعوت كردم، تا به ايران بيايند، كه نام بعضي از آن ها را، قبلاً ذكر كردم. تدريس فيزيك و مقاومت مصالح را، خودم به عهده گرفتم، و مرحوم غلامحسين رهنما نيز، تدريس رياضيات را، قبول كردند. شروع كار ساختمان سازي را، رضاشاه افتتاح كرد. يعني به دست او، يك لوح طلا، در فونداسيون آن گذاشته شد. جالب است بگويم، كه بسياري از كساني كه، كاملاً مخالف تأسيس دانشگاه بودند، در همان جلسه و در نطق هاي خود، ايجاد دانشگاه در ايران را، به خودشان نسبت دادند. ولي رضاشاه، با وقوف كامل بر اين كه، مؤسس دانشگاه كيست، لبخندهاي معني داري مي زد. بالاخره در زمين بسيار وسيعي، دانشكده هايي كه آن روز پيش بيني كرده بوديم، ساخته شد. نخسين جلسه شوراي دانشگاه، در روز ۲۵ اسفند ۱۳۱۳ در دانشكده حقوق، به رياست مرحوم حكمت، وزير فرهنگ وقت، تشكيل شد، و ايشان خودش، رياست دانشگاه را، عهده دار گرديد، و كار ادامه يافت. شايد لازم باشد، توضيح بدهم، كه در ابتدا، علت اين كه دانشجويان علوم و ادبيات، با هم در يك محل بودند، اين بود، كه مسئولين مي گفتند: "چون جا به اندازه كافي نداريم، مي بايست دانشجويان اين رشته ها، در همان مكان دانشسراي عالي، با هم، يك جا درس بخوانند." ولي، قرار شد آن هايي كه مي خواهند ليسانسيه علوم شوند، درس هايي را، كه مخصوص تربيت معلم است، نخوانند، كه به اين ترتيب، برنامه بدون عوض كردن جاي دانشجويان، عملي شد. لازم به تأكيد است، كه هنگام راه انداختن دانشكده فني، آن چه به عنوان اولين قدم، در جهت رفع نيازهاي اساسي كشور، به آن توجه بيشتري داشتم، افزايش جا، براي كارگاه و آزمايشگاه، جهت تمرين عملي بود. همان طور كه گفتم، خيلي اصرار داشتم، كه از همان ابتدا، شاگردها درس ها را، فقط به صورت تئوري ياد نگيرند، بلكه عملاً هم با آن آشنا باشند، تا در آينده، اداره مراكز مهم كشور را، عهده دار گردند. بنابراين، وجود آزمايشگاه و كارگاه را، از همه چيز واجب تر مي دانستم، و تجربه نشان داد، كه اين فكر من درست بود، زيرا پس از انقلاب اسلامي، با رفتن آمريكايي ها و اروپايي ها، كه به عنوان مشاور، در مراكز مختلف كشورمان كار مي كردند، يك روز آب و برق ايران، قطع نشد، كه اين مهم، فقط به دليل آشنايي جدي فارغ التحصيلان ما، با امور فني بود. وقتي شاگردها آمدند، و هنوز وسايل براي كار در آزمايشگاه ها و كارگاه هاي دانشكده، فراهم نبود، آن ها را، به كارگاه هاي آهنگري، نجاري، تراشكاري و ريخته گري داخل شهر، يعني بيشتر طرف هاي ميدان قزوين، مثل كارگاه آهنگري و تراشكاري آقاي رضايي در نبش خيابان جمشيد مي بردم، تا تمرين كنند. حتي گاهي اوقات مجبور بودم از كارگاه هاي خارج از شهر هم استفاده كنم، مانند كارگاه آهنگري آقايان امامي و خدايي در تجريش. نكته جالب ديگري هم گفتني است، و آن اين واقعيت است، كه به دليل حضور دائم من همراه شاگردها و آموزش عملي، هم آقاي خدايي، هم آقاي امامي و هم آقاي رضايي خودشان از كار به صورت سنتي، به سمت كار عملي هدايت شدند، و به همين دليل كار آن ها، و بعد شاگردهايشان و حتي موسيو وازگن، شاگرد آقاي رضايي تراشكار، در شهر زبان زد شد. يادم مي آيد، درست هنگامي كه تمام هم و غم خود را، صرف دانشگاه مي كردم، همه دست اندركاران، حتي شاگردها، گاهي به من مي گفتند، كه رئيس تعليمات عاليه (صديق اعلم) به جاي قدرداني، دائم به فكر لطمه زدن به شماست. كار به جايي رسيد، كه حتي پروفسور آزما، برايم درد دل كرد، كه صديق، از او خواسته است، تا يك معلم فيزيك فرانسوي معرف كند، كه فيزيك را خوب بداند، و با حقوق بالا، جانشين شما بشود. به خاطر مي آورم، يك شب، كه با موسيو آزما، شام مي خوردم، به من گفت: "صديق اعلم، خيلي از ميزان معلوماتت عصباني است، و هميشه در اين فكر است، كه در علم، شهرت تو را به دست بياورد." موسيو آزما، با وجود آن كه، يك خارجي بود، به صديق اعلم گفته بود: "دكتر حسابي، از استادهاي ما، هم دقيق تر و بهتر است." كار به جايي رسيد، كه صديق اعلم، براي تحريك او گفته بود: "سال آينده، دروس فيزيك دكتر حسابي را، مي خواهيم براي تو بگذاريم." آزما جواب داده بود: "دكتر حسابي، يك فيزيسين بزرگ است، و به هيچ وجه نمي توانم كار او را انجام دهم. نه من، نه حتي استادهاي بهترين دانشگاه فرانسه هم، نمي توانند به خوبي او، فيزيك را، تدريس كنند. اما نكته برتر او اين است كه او، يك ايراني واقعي است و مهمتر از همه اين كه، او عاشق است، عاشق كارش، مردمش و كشورش." جالب است بگويم، كه پس از اصرارهاي بي حد، آزما، با صراحت به او گفته بود: "اين رفتار شما نسبت به هم وطنتان، براي من، بسيار عجيب است!" البته اين مسائل، خيلي من را ناراحت مي كرد، چون حتي خارجي ها هم، اين كينه و حسادتي كه بين ايراني ها وجود داشت را، حس مي كردند، و مايه سرشكستگي بود. متأسفانه، مخالفت هاي موسيو آزما، باعث شد، كه رابطه صديق اعلم، با او هم، به هم بخورد، و به فكر اخراجش بيفتد. اما جلوگيري صديق اعلم از پيشرفت دانشكده فني، به اينجا ختم نشد. به طوري كه، چند ماهي كه صديق اعلم رئيس دارالمعلمين و عضو كميسيون راي دهنده بود، ما را، به علل مختلف، معطل كرد، تا بالاخره، با كمك حكمت و موافقت شاه، اين موضوع هم، از دست او خارج شد. از همين چيزها معلوم شد، كه اگر حكمت، وزير فرهنگ، با صديق اعلم، رابطه خوبي ندارد، مقصر حكمت نيست. ولي به هرحال، نتيجه اشت براي كشور، خوب بود، چون به خاطر همين اختلاف ها، حكمت با پيشنهاد من، براي تاسيس دانشگاه موافقت كرد، و خدا هم كمك رد، و با پشتيباني شاه، صديق اعلم كنار رفت، و به هرحال، دانشگاه تاسيس شد. به ياد مي آورم، كه دو سه سال بعد، كارگاه اصلي دانشكده فني، به نام "آتليه" راه افتاد، و بعداً نام فارسي كارگاه را، براي آن انتخاب كرديم. دانشجويان را وادار مي كرديم، در آنجا، كارهاي نمونه سازي، كارگاهي و آزمايشگاهي انجام دهند؛ با ماشين ابزار كار كنند؛ سوهان بكشند؛ اره بكنند و كار با دست بياموزند؛ و از آزمايش كردن نترسند، و حتي خودشان، براي ساخت دستگاه هاي جديد، پيش قدم شوند و نوآوري كنند. شاگردها، كه اكثراً از پسرهاي مقامات مختلف مملكت بودند، دست به اعتصاب زدند، و گفتند: "كه اصلاً چه معني دارد؟ ما كه پسر فلان وزير و فلان وكيل هستيم، چه طور شده است، كه بايد آهنگري، ريخته گري، قالب سازي، يا نجاري بكنيم؟ مگه ما عمله هستيم؟!" بالاخره اعتصاب جدي شد، و با نفوذ غير آشكار بعضي جبهه هاي سياسي، و كساني كه اصولاً مخالف به وجودآمدن دانشگاه در ايران بودند، و يا، به وسيله كساني كه به فكر به دست آوردن سمت رياست آنجا بودند، اين اعتصاب، نزديك به يك سال به طول انجاميد. ما هم مي خواستيم، هرطور شده، به آن ها بياموزيم، كه در رشته هاي علمي و فني دانشگاهي، مثل فيزيك، شيمي، مهندسي و غيره، همه چيز، با عمل همراه است، و كار دستي، نه تنها عيب نيست، بلكه واجب هم هست. ولي شاگردها، طبق عادت قديم، كه كار يدي را، كسر شأن مي دانستند، نمي خواستند لوله كشي، سيم كشي و تعمير وسايل آزمايشگاه را، انجام دهند. ولي من، خودم شخصاً و بعد همكارانم، همواره در كنار آن ها، اين گونه عمليات و آزمايش ها را، انجام مي داديم، تا به دانشجويان بفهمانيم، نه فقط كسر شأن نيست، بلكه افتخار هم هست. خوشبختانه، بالاخره موفق شديم، با دانشجويان، به توافق برسيم، كه قبول كنند، كار در كارگاه ها و آزمايشگاه ها، براي آن ها لازم است، و بايد، ضمن پيداكردن تجربه كاري، دستشان به كار عادت كند، تا هنگام دستور به يك كارگر، و نظارت به انجام يك كار فني، اشكالات را، كاملاً درك كنند، و اين امر، به جز داشتن تجربه كافي، غير ممكن است. بالاخره كار ادامه پيدا كرد، و من هم، چند سال، در دانشكده فني، دروس گوناگون را، تدريس كردم. همان طور كه يادآوري شد، يكي از مشكلات اوليه دانشكده فني، كمبود استاد مجرب بود؛ آن هم، در سال هايي كه، اين كار ناشناخته بود. استاد ايراني هم نداشتيم، تا بتواد علوم جديد را تدريس كند؛ مخصوصاً در مورد علومي كه در ايران كاملاً نو و تازه بود. بالاخره، كار را تقسيم كرديم، و براي درس شيمي، يك استاد آلماني استخدام كرديم. در سال هاي ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۷ ه.ش، استخدام استاد مشكل بود. در آن زمان، فقط چند مهندس در ايران بودند: آقايان سپاهي و شقاقي. بعد از سال ۱۳۱۳ ه.ش مهندسين ديگري را به كار گرفتيم. مهندس سپاهي را، براي دروس مربوط به راهسازي برگزيديم، و مهندس داريوش را، كه تحصيل كرده آلمان بود، از سال دوم، دعوت به كار كرديم. نكته بسيار حائز اهميت، اين كه، وقتي هم توانستيم معلمين ايراني را به كار بگيريم، به هيچ وجه، اجازه ندادم، به زبان خارجي، تدريس كنند. فقط همان معلم آلماني بود، كه به فرانسه درس مي داد، و درباره تدريس به زبان خارجي، هيچ بحثي را نگذاشتيم مطرح شود. دليلش را نمي دانم؛ طبيعتمان بود. هميشه آرزو داشتم، زبان علمي ايران، فارسي باشد، تا انديشه علمي دانشمندان، اساتيد، پژوهندگان و نهايتاً دانش جويان ما، فارسي بماند، تا ايران، در آينده جهان پيشرفته، زنده بماند.
بايد بجنبم تا سال تموم نشده اين كتاب رو تموم كنم. همين جا هم اعلام مي كنم آماده دريافت تمامي فحش ها و بد و بيراه ها هستيم. *** پ.ن۱: لولو جون، بارها و بارها اون جمله رو خوندم هيچي نفهميدم غير از لطف تو كه ازش شرشر مي كرد. پ.ن۲: الوو كم بود، ونگريز هم به جمع غر غروها اضافه شد. پ.ن۳: ماندانا جون خودم، گاهي وقت ها؟! كم لطفي مي كني ها! آره ماني جون، ديدي چه گيري به رضاشاه بدبخت دادن؟ هنوز كه هنوزه ويژه برنامه هاي دهه تموم نشده، فكر كنم قراره تا سال ديگه ادامه پيدا كنه، از بس كه جشن ناكيم! مرسي خاله ماني كه نديده مخلصتم، ولي اون فحش نبود، نفرين بود! پ.ن۴: پروانه جونم، با يه عالمه تأخير مرسي. شاهكار؟! مو به تن آدم سيخ مي كنه
|+| نوشته شده توسط سوته دل در شنبه 17 اسفند1387 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |
|

