|
...
* برخلاف طبيعت و چه و چه، بهار كه مياد افسرده تر از ايني كه هستم مي شم! انگار كه تمام دنيا مي شه يه وزنه و آويزون به دلم و حوصله هيچ كاري ندارم. منتها ديگه چاره اي نيست؛ تازه الان كه روزگار خوشمونه، يه چند هفته ديگه از ساعت ۵ صبح خورشيد خانوم رو كه به سقف آسمون چسبيده و مشغول سرويس دهنمون مي شه رو بايد تحمل كنيم تا حدود ۹ شب. خدايا! صبري جميل بده بي زحمت * ۳-۲ سالي بود كه زنگ مي زد دفتر و معمولاً هماهنگي جلسات رو انجام مي داد. تصور من از روي صداش، يه آدم حداقل ۵۰ ساله و معقول بود و به همين خاطر برخلاف خيلي هاي ديگه، پاچه ش رو نمي گرفتم كه هيچ، سعي مي كردم با احترام باهاش صحبت كنم. گذشت و گذشت تا ۳-۲ هفته قبل كه زنگ زد طبق معمول واسه هماهنگي جلسه و صحبت رو ادامه داد تا به سن و سال و ... و بعد هم گفت: (يه روز كه اون جا خلوت بود ميام و مي بينمت)! براي يه لحظه حس كردم تمام محتويات كاسه سرم تكون خورد. نمي دونستم بايد چه واكنشي نشون بدم جز اين كه مثل خيلي وقت هاي ديگه از زن بودنم بدم اومد. * مي گن يه خانوم فلان كاره اي كنار خيابون واستاده بود و شورتش رو دور انگشت دستش مي گردوند و شديداً توي فكر بود. آقايي با ماشين شيكش جلوي پاش ترمز مي كنه و منتظر مي مونه خانومه سوار بشه ولي خانومه همينطور در خيالات خودش سير مي كرده و شورت رو دور انگشتش مي چرخونده. يارو بي خيال مي شه و راه ميفته ولي از تو آينه ماشين نگاه مي كنه و مي بينه خانومه داره به چرخوندن ادامه مي ده. دنده عقب مي گيره و دوباره جلوي پاش مي ايسته ولي خانومه، انگار نه انگار. بعد از اين كه اين صحنه چند بار تكرار شد، آقاهه برمي گرده و به خانومه مي گه: هيچ معلوم هست مي خواي چي كار كني؟ سوار مي شي يا نه؟ خانومه كه انگار تازه متوجه اون آقا شده بود مي گه: راستش نمي دونم، دادم... مي خوام بدم... دقيقاً يادم نيست و نمي دونم. حكايت ما هم شده حكايت اين خانومه. همينطور تو هوا معلق مونديم بالاخره مي خوايم تو انتخابات شركت كنيم...نكنيم...بالاخره بديم يا نه (رأي). خاتمي كه بعد از يه خروار شل كن و سفت كن اومد و زودي پشيمون شد. انصافاً تو روزهايي كه كانديداتوري خاتمي اعلام شده بود، حس مي كردم خيلي ها انگار كه از خواب زمستوني بيدار شدن و يه اتفاق هايي داشت مي افتاد كه انصراف داد. وقتي اطلاعيه انصرافش رو از راديو شنيدم، حال خيلي بدي بهم دست داد. عليرغم خيلي حرف ها كه: ... برادر ... و خيلي از اين تيپ نظرها، اين آدم واسه من هميشه اسطوره بوده و خواهد بود و از طرفي از اين كه خودش رو از اين مهلكه كنار كشيد خوشحال هم شدم. فعلاً و ناچاراً و ظاهراً انگار گزينه اي كه باقي مونده و بايد بهش رأي بديم به قول ابراهيم نبوي (ديرحسين موسويه). * لولو كمر بسته بود كه آبرو و حيثيت و شخصيت چندين ساله من رو به ... فنا بده. گير سه پيچ كه بيا و يه پست در مورد يه پسر قرتي به اسم مهران مستي بنويس. عكس رو كه سرچ كردم تو نت به يه عالمه گيس لخت افشون مواجه شدم. خدا رو شكر انگار كه شكست عشقي خورده و متوجه شده اين بابا دوست دختر داره. نمي دونم چطور پيش خودش فكر كرده بود كه ممكنه مقدار معتنابهي نداشته باشه. واقعاً خدا هميشه هواي من رو داشته. * چند روزیه یه کلاغ رو از بالا می بینم که لای شاخ و برگ های درخت چنار پشت اداره لونه ساخته و مدام تو لونه ش نشسته. حدس می زدم که تخم گذاشته تا امروز که از روی تخم ها چند دقیقه ای بلند شد و تخم هاش رو زیر و رو کرد. رنگ تخم هاش آبی و کوچیک تر از حد انتظارم بودن. الان که داره بارون خیلی شدیدی می بارهُ دویدم ببینم رفته یا هنوز رو تخم ها خوابیده که دیدم بال هاش رو باز کرده و کامل روی تخم هاش رو پوشونده و خیس خالی شده. * روز به روز دارم به موعد نزديك مي شم و دلشوره م هم بيشتر و بيشتر مي شه. مدام با خودم فكر مي كنم يعني از پسش برميام؟ نميام؟ نكنه نشه و آبروم پيش خاص و عام بره! از يه طرف از لذت و آرامشي كه به آدم مي ده نمي شه گذشت و از طرفي دردسرهاي همراهش رو هم بايد در نظر گرفت. يعني مي تونم باهاش ارتباط برقرار كنم و بشه يار غارم؟ * اگر لولو و شين فكر كردن كه دست از سر پروفسور حسابي برداشتم، سخت در اشتباهن. از پست بعد شروع مي كنم. ضمناً سال نو هم مبارك باشه!
|+| نوشته شده توسط سوته دل در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |
|

