تبليغاتX
سوته دل
 سفرنامه اورامانات - قسمت اول
 

اين جا كردستان است، صداي من رو از اورامانات مي شنويد. نه...چند روزي هست كه برگشتيم ولي هنوز تو هپروت اون طبيعت و آدم هاش هستم. نمي دونم اگر اون ها دارن زندگي مي كنن، كاري كه ما داريم تو اين شهر پر از كثافت انجام مي ديم چيه؟ اگر چيزي كه اون ها مي خورن اسمش هوا، آب و غذاس، اين چيزي كه ما نوش جون مي كنيم چيه؟ بگذريم.

طبق قرار قبلي، چهارشنبه ۱۶ اردي بهشت، خونواده عزيز اومدن دنبالم و سفر من از محل كارم شروع شد. هوا ابري بود و توي مسير به بارون و تگرگ بهاري هم برخورد كرديم. تقريباً ساعت ۹:۳۰ شب بود كه رسيديم خونه داداش بزرگه (سنندج) و باتوجه به وسواس كشنده بابا، چندين بار اسم هامون رو تمرين كرديم كه فردا توي تور يادمون نره! ضمناً ساعت هامون رو هم با هم ميزون كرديم و ساعت ۴ صبح با زنگ موبايل از خواب بيدار شديم. بار و بنديل رو جمع كرديم و با داداش بزرگه تا خيابون ششم بهمن رفتيم كه محل قرار تمام افراد تور بود. (هنوز توي سنندج تمام خيابون ها با اسم دوره گذشته ناميده مي شن، ششم بهمن، ميدون اقبال، خيابون فرح و ... و اگر شما به راننده تاكسي بگين خيابون پاسداران احتمال خيلي زياد نگاه بدي به شما خواهد انداخت). با اين كه هوا تاريك بود ولي ميني بوس هايي كه قطار قطار كنار خيابون واستاده بودن كلي اون جا رو شلوغ كرده بودن و تاكسي هايي كه مسافرهاي خواب آلود رو پياده مي كردن و كوله - بارشون خيلي ديدني بود. قبلاً رضا بهم گفته بود كه ماشين از اين ميني بوس بنزهاي قديميه ولي باورم نمي شد ديگه اينقدر اوراق (اوراغ؟) باشن. ماشيني كه قرار شد ما مسافرش بشيم شماره اش ۵ بود و كلاً ۷ تا ميني بوس به اضافه ماشين خود آژانس فراز كُرد كه از اين بنز خوشگل جديدا بود كاروان ما رو تشكيل مي دادن. تا ما به خودمون بيايم و سوار ماشين بشيم تمام صندلي هاي جلو پر شده بود و بابا و مامان هركدوم يه دونه از صندلي تكي هاي آخر ماشين رو گرفتن و من و خاله بزرگه هم به قول خودش دو گوش پنج صندلي آخر رو اشغال كرديم. قرار بود ساعت ۵ حركت كنيم ولي از اون جا كه اصلاً اين مسائل پيش پا افتاده واسه ما اهميتي نداره، حدود ۱۶۰ نفر آدم يك ساعت منتظر ۴ تا مسافر ديگه موندن تا راحت خوابشون رو بكنن و ساعت ۶ پيداشون بشه. يه خونواده سه نفري ديگه كه شامل يه خانوم به همراه دخترش و دختر خواهر اون خانوم كه پسرش جزو ليدرهاي تور بود، صندلي هاي بين من و خاله بزرگه رو پر كردن. پسر اون خانوم اسمش مختار بود و كُردها كلاً استعداد عجيبي دارن در ريدن به اسم افراد و اون بدبخت رو مخي صدا مي كردن كه خداييش هم پسر باشخصيت و آقايي بود.

بالاخره حركت كرديم و افتاديم تو جاده مريوان. از بس كه خسته بودم، تكون تكون هاي ته ميني بوس كمك كرد كه خيلي زود خوابم ببره و تا نگل چرت زدم. نِگِل (به فارسي نوگل) روستاييه كه به خاطر نگهداري از قرآن خطي نفيسي توي اون منطقه بسيار معروفه. قرآن خطي كه گفته مي شه روي پوست آهو نوشته شده و نقل هست كه به خط امام اول شيعيان كتابت شده و بارها به سرقت رفته و به گفته مردم، خودش برمي گرده (كسي نمي تونه اون رو بدزده) و اين رو از معجزاتش مي دونن و يكي از قسم هاي مردم كرد به شمار مي ره...به قرآن نگل.

قرآن نگلليدر تور واسمون گفت كه روستاي نگل در محل فعلي نبوده و با فاصله از محل كنوني قرار داشته. يه روز چوپاني كه گله اش رو براي چرا برده بوده، مي بينه گوسفندها يه گل خوشرنگ رو نمي خورن (يا مي خورن، دقيقاً متوجه نشدم). وقتي مي ره اون گل رو مي چينه زمين در اون منطقه خاص فرو مي ره و جعبه اي پديدار مي شه. هركاري مي كنه نمي تونه در اون جعبه رو باز كنه و ناچاراً مي ره و عده ديگه اي رو از ده براي كمك مياره. بالاخره در اون جعبه رو باز مي كنن و قرآن نگل رو داخل اون مي بينن و ده رو دور اون محل مجدداً بنا مي كنن. قرآن داخل يك محوطه ضريح مانندي وسط مسجد اون ده نگهداري مي شه و نگهبان و محافظ به خصوصي هم نداره. چيزي كه واسم بسيار جالب بود، تميزي مسجدهاي مناطق سني نشينه. وضوخونه و ساير قسمت هاي مساجدشون خيلي خيلي تميز هستن و اصلاً بوي پا و ... به مشام نمي رسه.

مسجد نگل

 

 

هوا خيلي خيلي خنك بود و همه جا سبز سبز. حيف كه غباري از منطقه عراق وارد شده بود و مناظر اون شفافيتي كه بايد رو نداشتن.

 

 

دوباره راه افتاديم و تصاويري كه از پشت شيشه ماشين جلوي چشمام مي آمد و مي رفت، خواب رو از چشمام گرفت. نه تنها من كه بقيه هم مبهوت دو طرف جاده رو نگاه نمي كردن، كه با چشماشون مي بلعيدن. زمينه اي سبز سبز رو فرض كنين كه يه جايي فرش قرمز آتشين انداخته باشن، گوشه اي ديگه فرش بنفش و اون طرف يه فرش سفيد. از بركت باراني كه بهار امسال داشتيم، رودخانه ها پر آب و به قول گوينده راديو، بانوي اردي بهشت با تمام وجود به دلبري مشغول بود. شش تا خانوم از تهران هم داخل ماشين ما بودن كه نمي دونستن از كجا فيلم بگيرن و از كجا عكس و واكنش هاشون به اين همه زيبايي خيلي جالب بود.

حول و حوش ساعت ۱۰ بود كه به مريوان رسيديم و يه راست رفتيم كنار درياچه زريوار، بزرگترين درياچه آب شيرين جهان كه هيچ رودي به اون وارد نمي شه و توسط چشمه هاي جوشاني كه زير درياچه قرار داره تغذيه مي شه و به علت عدم رسيدگي، به گفته ليدر تور، تا دو سال آينده خشك خواهد شد.

زريوار

جاي شما خالي، صبحانه و ناهار رو كنار درياچه خورديم و كلي اون اطراف تنهايي گشتم و از آرامش اونجا لذت بردم. چيزهايي كه مي شه تو مريوان خريد بيشتر شامل چاي، صابون و شامپوهاي خارجي، پارچه، م.ش.ر.و.بات غير الكلي!، اسلحه! و از اين تيپ خنزر پنزرا مي باشد ولي ما ترجيح داديم به جاي وقت تلف كردن تو بازارهاي اونجا از كنار درياچه لذت ببريم. قبل از ناهار از آنجايي كه خوابم تكميل نشده بود، كاپشنم رو رو سرم كشيدم و همون كنار درياچه خوابيدم، عجب خواب خوشمزه اي!

 

ساعت ۲ باز هم عده اي تأخير داشتن و بعد از اين كه از دستشويي و نمازخونه و گوشه - كنار جمعشون كردن راه افتاديم سمت اورامان تخت. چند تا روستا رو رد كرديم و به جاده هاي پر پيچ و خم كوهستاني برف خوريرسيديم. نزديك هاي اورامان تخت يه توده سفيد گوشه جاده نظر همه رو جلب كرد و راننده ميني بوس ما و يكي ديگه از ماشين ها نگه داشتن و همه مسافرها براي برف خوردن! به اون توده سفيد حمله كردن.

بالاخره دم دماي عصر بود كه به اورامان تخت يا هورامان تخت (به زبان كردي) و یا ماسوله غرب، پايتخت منطقه اورامانات در زمان هاي بسيار قديم ايران رسيديم. اما عظمت اورامانات کجا و ماسوله کجا؟! جايي كه بسياري از مردم معتقدند نژاد اصيل آريايي رو بايد در اين منطقه جستجو كرد و دليلشون هم اينه كه به علت صعب العبور بودن، اين ناحيه از حمله عرب و مغول و ... در امان بوده و البته صورت زيباي اهالي اين منطقه خصوصاً بچه ها دليلي بر اين مدعا مي تونه باشه. جايي كه موطن پيرشاليار، پير و مراد تمام اهالي منطقه اورامانات در زمان خودش بوده هنوز كه هنوزه، با وجود تلاش هاي زيادي كه براي كمرنگ كردن پيشينه اين انسان بزرگ مي شه، تعداد زيادي آدم در ۱۵ بهمن و ۱۵ ارديبهشت هرسال براي زنده نگه داشتن آيين هايي كه او سفارش كرده، سختي راه رو به جون مي خرن و به اورامان تخت هجوم ميارن.

اورامان تخت

اول جلوي هتل سه ستاره اورامان توقف كرديم تا محل اسكان هر گروه مشخص بشه. گفته مي شه صاحب اين هتل تمام سنگ هاي به كار رفته در ساختمان آن را از دل كوه استخراج و تراشيده و پسرش هم كارهاي تأسيسات هتل رو انجام داده و در حال حاضر اين هتل توسط اين خانواده اداره مي شود.

تمام خانوم ها و‌ آقايون گروه رو از هم جدا و به پنج قسمت تقسيم كردن و هر گروه رو تو يه خونه جا دادن. خونه اي كه واسه ما در نظر گرفته بودن كف هممون رو بريد. باورمون نمي شد تو اين كوه و كمر همچين خونه هايي وجود داشته باشه. اينقدر تميز و مرتب بود كه وقتي صاحب خونه شب اومد كه تو بخاري نفت بريزه و روشن كنه، همه خانوم ها بهش تبريك مي گفتن. آهان...از ساختمون سازي منطقه اورامانات بگم كه همه سنگ چين بدون ملات و به همون شیوه ساختمان سازی ماسوله که حیاط هر خونه٬ سقف خونه پائینی محسوب می شه. ادامه سفرنامه رو قسمت بعد خواهم نوشت.

 * كامنت هاي پست قبل در همان كامنتدوني پاسخ داده شد.

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 و ساعت 12:34 بعد از ظهر  
 ...
 

ديروز بعد از مدت ها انتظار، دو تا از خواهرزاده هام به دنيا اومدن و خاله شدم.

آبجيم خيلي خوشحال بود و كمي تا قسمتي از خستگي هاش در رفت و تو پر خودش نمي گنجيد.

شوهر خاله فلان فلان شده م هم دقيقاً عين تمام موجودات نر اين كره خاكي و شايد هم كهكشان ها و سيارات ديگه، حالا كه قسمت سخت ماجرا تموم شده، سر و كله ش پيدا شد. حالا آبجيم بيشتر رو تخم هاي ديگه مي شينه و فسقلي هايي كه لخت هستن رو گرم مي كنه و شوهرش مي ره غذا مياره مي ذاره دهنش. (البته من شك كردم كه اين وسط بوسش هم مي كنه)

امروز كه اومدم، ديدم فقط يه دونه از خواهر زاده هام مونده به اضافه سه تا تخم ديگه! خداييش قلبم به درد اومد. خودم رو دارم دلداري مي دم كه حتماً بردنشون يه جاي ديگه كه جا واسه بقيه بمونه. شايد هم تخم ها پوك بودن، ولي پس اون يكي جوجه كجاس؟ خلاصه از هركسي كه خبري از بقيه خواهر زاده هام داره تقاضا مي كنم اطلاع بده، مژدگاني دريافت كنه و خاله اي رو از نگراني برهاند.

امروز ظهر مي رم سنندج و دوشنبه برمي گردم. نمي دونم تا اون روز سر خونواده خواهرم چي مياد ولي خيلي نگرانشون هستم.

اين هم لينك عكسا

1 و 2 و 3 و 4

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 11:58 قبل از ظهر  
 ماجراهاي من و كلاغ خانوم
 

پروفسور حسابی و چگونگی تاسیس اولین دانشگاه کشور ۹ 

دوتن از معلميني كه در دارالفنون تدريس مي كردند، يعني آقاي مهندس و آقاي رهنما (عموي زين العابدين رهنما)، لغات اصيل فارسي و اصطلاحات و روش تدريس را، بلد بودند، كه گويا، اين يك سنت خيلي قديمي بود، و نيازي احساس نمي شد، تا به زبان خارجي تدريس كنيم. ضمناً، بايد اضافه كنم، كه نهايتاً، آرزوي توسعه علم را داشتيم، زيرا حتي وقتي معلم فرنگي، به فرانسه درس مي داد، از اين كه بچه ها درس را مي فهميدند، خوشحال مي شديم. البته، اگر هميشه و همه جا، به فارسي، درس مي دادند، خيلي بهتر بود، اگر هم گاهي اوقات اين طور نبود، از روي اجبار بود، چون بعضي از استادها فرنگي بودند. ولي بعدها كه دانشجويان خودمان درس خواندند و استاد شدند، اين مشكل كاملاً حل شد.

بايد توضيح بدهم، چون هميشه اساس بقاء، احترام به هويت ملي مي باشد، و اين كار، بسيار مهم و حساس، نگهدارنده تمدن كهن كشورمان است، بنابراين، از ابتدا سعي كرديم، با ورود علوم جديد، سيل لغات بيگانه به زبان فارسي، لطمه نزند، و به اين نتيجه رسيديم، كه اساس كار براي استقلال كشور، عليرغم نياز دسترسي به علوم جديد، حفظ زبان اصيل ميهنمان مي باشد، و اين كار، بايد از دانشگاه شروع شود.

البته، اين كار را، قبل از تشكيل فرهنگستان اول، شروع كرده بوديم، كه كمك هاي مرحوم ذكاءالملك فروغي، شايسته تقدير است. به طور مثال واژه مهندس براي كلمه Ingenieur به كار برده شد. مهندس واژه يي است كه در متون فارسي، از جمله در آثار مولوي و حافظ، به كار رفته است. همچنين واژه دانشكده را، جايگزين فاكولته (Faculte) كرديم، و به جاي كلمه اونيورسيته (Universite)، لغت دانشگاه را برگزيديم، كه انتخاب مرحوم حكم بود، به اين ترتيب، تنها چيزي كه در قانون تغيير كرد، كلمه دانشكده بود، كه تبديل به دانشگاه شد.

از زمان پرداختن به علوم نوين، به جاي كلمه دارالمعلمين، از دانشسرا، استفاده شد، كه همين نام، در قانون تأسيس دانشگاه هم، ذكر شد. كلمه دانشسرا را، مرحوم فروزانفر، پيشنهاد كردند.

بايد، در بيان تاريخچه و روند كار دانشگاه تهران، به يك نكته تأسف آور، يا بهتر بگويم قدرنشناسي معمول كشورمان، اشاره كنم، كه چند سال، در سمت راست سردر دانشگاه تهران، نوشته شده بود (مؤسس استاد دكتر محمود حسابي) ولي نمي دانم چرا آن را، كم كم برداشتند. براي تأسيس هر مركز علمي، عده زيادي بايد فعاليت كنند. درمورد دانشگاه نيز چنين بود، و مسئوليت هاي هركس هم، مشخص مي باشد. اما در كشور ما، متأسفانه از همان زمان شروع كار، به جاي رعايت اين اصل، چون (بيات) نخست وزير بود، دامادش (دكتر سياسي) را، بي هيچ ضابطه يي، به دانشگاه آورد، و بي جهت و بدون رعايت قانون و ضوابط تعيين شده، او را به زور، رئيس دانشگاه كرد. بعدها هم اتفاق تأسف آور ديگري رخ داد، كه مربوط به زمان بر سركارآمدن دكتر صالح بود، كه او هم با همين روش، يعني به دليل اين كه فرزند شاه را، به دنيا آورده بود، به رياست دانشگاه رسيد، و براي جبران كمبودهاي علمي خود، دست به كارهاي عجيب و غريبي مي زد. به طور مثال، سردر قديمي دانشگاه را، خراب كرد، و اين سردر بي معني و باژست و ادا را، به جاي آن ساخت. بارها در شوراي دانشگاه، به او تذكر داده شد، تمدن ايران ۱۰۰۰۰ ساله اس؛ معماري ايران هم، در دنيا، بي همتا است؛ ما هزاران مهندس و معمار تحصيل كرده مدرن و سنتي، با هزاران ايده ايراني داريم، كه نشانه هاي عميقي از عشق و علاقه به اين سرزمين در آن ها متبلور است، پس چرا براي ساختن سردري ايراني، براي مادر دانشگاه هاي كشورمان، نبايد مسابقه يي، بين اين عاشق ها گذاشت، تا چنين چيز بي معنايي ساخته نشود؟ حتي او، اعتنا به آرم دو بته جقه ايراني، كه نشانه سيمرغ و داستان سربلندي ايرانيان از شاهنامه است، آرم و آرنگ (سمبل) دانشگاه تهران را، خراب كرد، و به جاي آن چيزي شبيه يك كتاب گذاشت، كه ميان آن، به زبان يوناني نوشته بود: (جاي علم). من نمي دانم، چه طور آدم مي تواند كهن ترين تمدن جهاني و چندين هزارساله خود را، زير پا بگذارد، و به تمدن ضعيف دشمنش افتخار بكند. خوشبختانه، بعد از اين كه صالح، از سمت خود كنار رفت، شاگردهاي ما، كه از اين حركت بي محتوا و ضد ايراني او، بسيار آزرده بودند، بلافاصله آرم من درآوردي او، براي دانشگاه تهران را، برداشته، و همان آرم طراحي شده قبلي، كه بنا بر سليقه ايراني خودمان بود را، به جاي آن گذاشتند، تا نشانه زيبا و بارزي باشد، از تمدن ايران.


۱- كلاغ خانوم همچنان رو تخم هاش نشسته و بنا بر قانون طبيعت كه نرها حوصله مسئوليت پذيري رو ندارند، نمي دونم شوهكلاغ خانمر فلان فلاش شده اش سرش كجا گرمه! روزي كه برف اومد، به شكل يه توده سفيد دراومده بود و فكر كردم يخ زده ولي زنده مونده و داره تو برف و بارون و باد و طوفان از تخم هاش نگهداري مي كنه. كار من شده كشيك كشيدن جلوي پنجره تا ببينم بالاخره كي اين جوجه كلاغ ها به دنيا ميان. شنيدم كه حدود ۹۰ روز طول مي كشه! با اين حساب اين طفلي فكر كنم بعدش كمردرد بگيره. فقط حدود يك دقيقه از روي تخم ها بلند مي شه و مي ره يه چيزي مي خوره و فكر كنم جيش مي كنه و زودي برمي گرده. خيلي دلم سوخت روزي كه برف اومده بود دوربين نداشتم ازش عكس بگيرم، به همين منظور دوربين رو آوردم اداره و كلي ازش عكس گرفتم. به ترتيب تا دراومدن جوجه ها سعي مي كنم عكس ها رو بذارم.

 

 تخم كلاغ ها

  

كلاغ خانوم خيس شده

          

 

 

 

 

 

 

 

 اين هم لينك عكس كلاغ خانوم، تخم كلاغ ها و كلاغ خانوم خيس شده تو بارون امروز صبح (جا داره از اين تريبون استفاده كنم براي تشكر ويژه از نيكو كه خودم عمراً بلد نبودم از اين كارها بكنم!)

 

۲- كِرم شيراز رفتن آنچنان به جونم افتاده بود كه حد و حساب نداشت ولي به هر دري زدم نشد كه نشد. حتي جا و مكان شيراز هم روبراه شد ولي به علت تعلقات خانوادگي! كه بعضي وقت ها بدجوري دست و پاگير مي شه و دل مامان خانوم كه هميشه خدا در حال شورزدنه، بايد بي خيال شيراز بشم و برم اورامانات. قراره پنج شنبه آينده صبح از سنندج بريم به سمت اورامان كه مراسم (پيرشاليار) برگزار مي شه و تا جمعه شب اون جا هستيم. سعي خواهم كرد گزارش مبسوطي از اين مراسم بنويسم اگر زنده برگشتم البته.

۳- هيچي

***

پ.ن۱: لولو جونم، ترجيح مي دم همچنان فحش هات رو بشنوم تا دوستم عاشق مهران مستي بشه! خدا به دور

پ.ن۲: مخلصيم ماني جون، دارن هنوز مي شورن تا روز موعود.

پ.ن۳: جودي جون به اميد برف هاي آينده نزديك

پ.ن۴: به تو معرفيش كنم شين جان؟!! يعني اينقدر اوضاعت اورژانسيه؟!

 

|+| نوشته شده توسط سوته دل در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 و ساعت 11:53 قبل از ظهر