<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سوته دل</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/</link>
<description>من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هوشيار است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 07:30:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدر صاب پدرم دراومد تا امروز بالاخره با GLXi اومدیم اداره. به همین راحتی نبود ها. کلی با خودم کلنجار رفتم و اینور و اونور کردم تا امروز دیگه اومدم. دیشب نمی دونم سرجمع چقدر خوابیدم؛ چون تا صبح یا کابوس می دیدم و یا به آسمون نگاه می کردم و معده بی صاحاب هم دوباره داره بازی درمیاره. خلاصه صبح با یه خروار حالت تهوع راه افتادم. اما اگر بکشن من رو هم از دنده سه بالاتر نمی رم و اون هم فقط تو اتوبان مرتکب دنده سه می شم و سرعت هم بالای ۷۰، خدا نکنه. ساعت ۶ از خونه زدم بیرون که خلوت باشه، ولی همچین خلوتی هم نبود و خلاصه اومدیم و اومدیم تا بعد از چراغ چهارراه جهان کودک یه اتوبوس نره خر نزدیک بود کنار یه ماشین دیگه پرسم کنه. خلاصه به دعای خیر همگی نیازمندم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 07:30:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به استاد شجریان رأی می دهم!</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رادیو بین المللی موسیقی مشهور به (NPR) داره یه نظر سنجی عمومی برای انتخاب صدای برتر جهان رو برگزار می کنه. جالب این که نام استاد محمدرضا شجریان هم در این لیست وجود داره. این &lt;STRONG&gt;وظیفه مونه&lt;/STRONG&gt; به خاطر تمام سال هایی که استاد برای زنده نگه داشتن موسیقی این مرز و بوم صرف کردن تا مثل خیلی از سرمایه های دیگه مون به باد نره و از اون مهم تر به دلیل حمایت مردونه ایشون از مردم در اتفاقات اخیر تا اون جایی که می تونیم اطلاع رسانی کنیم. فقط این که در دوره اول رای گیری می‌بایست به 5 صدای ممتاز رای داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لینک:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=114013402&quot;&gt;http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=114013402&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=3&gt;۷&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; چند روزه که تو ف.یس ب.وک نه می تونیم لینک بدم، نه کامنت بذارم نه به یه لینک like بدم! درنتیجه نمی تونم این لینک رو اونجا بذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=3&gt;۷ &lt;A href=&quot;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://sootehdell.persiangig.com/document/persian_calendar_1389_b.pdf&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;تقویم سال 1389 ایرانی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 05:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رانندگی</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروز به این نتیجه تلخ رسیدم که رانندگی یکی از سخت ترین کارهای دنیاس واسه کسی که نمی تونه تمرکز داشته باشه و حواسش رو جمع کنه. آخه یعنی چی که هم حواست به سه تا پدال باشه درحالی که دو تا پا بیشتر نداری؟ هم هوای سه تا آینه و پشت و جلو و راست و چپت رو داشته باشی، هم به گاز و گوز ماشین گوش بدی و باهاش حرف بزنی که چی می خواد، هم ببینی زمین در چه حالتیه؛ مسطح، سرازیری یا سربالایی تازه همه این ها منهای این نیم کلاج عوضیه پدرسگه. هم باید سرعت عمل داشته باشی و ماشین رو به لرزش دربیاری و هم کلاج رو آروم بیاری بالا و اَه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروز واسه سه ساعت ۳۰ هزار تومن دادم به یه بابایی که قبل از این که من درست جای ترمز و گاز رو بفهمم، ازم می خواست راه بگیرم و لایی بکشم و با دست راستم فرمون رو بگیرم و با دست چپ لم بدم رو دستگیره در. فکر نکنم من این کاره باشم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:40:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهندس! به روزگاران مهرت نشسته بر دل</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://asriran.com/files/fa/news/1388/3/19/112296_179.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سلام آقای موسوی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نگین که خیلی دیر بهتون نامه نوشتم. توقع نداشتین که تو این هاگیر و واگیر بشینم و واستون نامه بنویسم. هم می دونستم که سر شما به شدت شلوغ بود و راستش هم حوصله من خیلی کم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شروع می کنم از اولش می گم. تصویر من از شما آدمی با موهای پُر و ریش های مشکی مشکی بود و شنیده های من می گفت که زمان جنگ و در اوج تحریم های ایران، نذاشتین تورم و گرانی به مردم فشار بیاره. تا نمی دونم فکر می کنم بعد از دور دوم ریاست جمهوری خاتمی بود که اسم شما سر زبون ها افتاد که خاتمی اصرار زیادی داره تا شما کاندید بشین و عکسی که کنار خاتمی با پالتو بلند ازتون دیدم یه عالمه با تصویر ذهنی من فرق می کرد. اون مو و ریش مشکی سفید شده بود و خلاصه اون دوره قبول نکردین و ترجیح دادین همچنان دور از دنیای سیاست، به هنر بپردازین.  گذشت تا برای انتخابات این دوره که خاتمی خیلی بهتون اصرار کرد که کاندید بشین و باز هم قبول نکردین و سید ناگزیر خودش پا پیش گذاشت. راستش رو بخواین اصلاً دلم نمی خواست شما جایگزین خاتمی بشین که با تمام اشکال و ایراداتی که ما ازش به ناحق می گرفتیم، خیلی دوستش داشتم. اما نمی دونم چطور شد که یهو اومدین و خاتمی رو حرفش واستاد که گفته بود {یا مهندس موسوی یا من} و کنار کشید. اون روز به شماره ای که اعلام شده بود اس ام اس دادم و ازش گلایه کردم و بهش گفتم حق نداشتی این کار رو بکنی و با این که به شدت ازتون عصبانی و ناراحت بودم اما چون باید اتحادمون رو حفظ می کردیم و وقتی سیدخندان گفت مهندس، من چیز کی باشم که بگم نه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه تبلیغات شروع شده بود که از یه پسر نوجوون تو میدون ونک یه روبان سبز گرفتیم و بستم به کیفم و رسماً تبلیغاتچی شما شدم ولی باز هم توجیه محکمی برای حمایت از شما نداشتم جز این که خاتمی گفته. تا شب مناظره معروف؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مهندس&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر می کنیم اولین بار بود که درست و حسابی پای صحبت هاتون نشستم و صداتون رو شنیدم. خیلی جا خوردم از اون همه لرزش تو صداتون که بعدها معلوم شد چه بیماران روانی باعث و بانیش بودن. پیش خودم گفتم خدا بگم خاتمی رو چیکار کنه اما نوبت به شما که رسید دیدم سید عزیز درست به هدف زده. وقتی انگشت رو به اون گرفتین و بهش گفتین ساکت، دیدم هزارسال خاتمی نمی تونست اینطور با تحکم با طرفش صحبت کنه. حیف که شما نیومدین &lt;A href=&quot;http://sootehdell.blogfa.com/post-163.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; و جاتون خیلی خالی بود اما به سید قول دادم که همه جوره هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;میرحسین&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از روز زنجیره سبز می گذرم که نامه ام طولانی نشه ولی یه بار باید مفصل اون روز رو واستون تعریف کنم که چطور پریدم پشت موتور یه پسره! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان یادم نیست چقدر نذر و نیاز کردم واسه این که به خواسته دلمون برسیم چون لازم نشد هیچ کدوم رو ادا کنم اما به قول شما به نتایجی خیلی بالاتر از چیزی که می خواستیم رسیدیم. قبل از انتخابات با این که مطمئن بودم برنده هستیم، همه جا واستون کامنت می ذاشتم که رنگ سبزی که به سیاهی ها پاشیدین، دیگه پاک شدنی نیست. راستی، اصلاً خوندینشون یا نه؟ و از شنبه ۲۳ خرداد به هممون ثابت شد و جای شما تو طرفدارانتون داره روز به روز بازتر می شه. اصلاً مهم نیست که اختلاف عقاید و سلایقی داریم، مهم اینه که همه جوره قبولتون داریم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم بگم که تو دلم مونده، تو مسیر برگشت، یه خونه هست که هنوز عکس شما رو رو به بیرون به پنجره اش داره. هرروز، بدون استثناء نگاه می کنم ببینم هنوز هست یا نه و بهتون سلام می کنم. یه روز باید جواب تمام این سلام ها رو بدین ها، شما که خیلی مسلمون هستین حتما می دونین که جواب سلام واجبه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مهندس&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممنون به خاطر این که زنده مون کردین، غرورمون رو بهمون برگردوندین، دل هامون رو روشن کردین، باعث شدین باز هم همدیگه رو پیدا کنیم و دوست داشته باشیم و خواهشاً خودتون رو یه وقت مقصر ندونین ها. ما دیگه به خاطر شما نیست که بیرون می ریم، به خاطر خودمونه. خودی که شما باعث و بانی شدین که بازهم دوستش داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;{موج حمایت وبلاگی از مهندس موسوی به راه افتاده و من هم خودم رو چسبوندم به بلاگرها!}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارزش لحظه ها!</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; To realize the value of a sister ask someone who doesnt have one&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک خواهر را از کسی بپرس که آن را ندارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;To realize the value of ten years ask a newly divorced couple&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش ده سال را از زوج هایی بپرس که تازه از هم جدا شده اند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;   To realize the value of four years ask a graduate&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش چهارسال را از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;To realize the value of one year ask a student who has failed a final exam&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک سال را از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهایی مردود شده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; To realize the value of one month ask a mother who has given birth to a premature baby&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک ماه را از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;To realize the value of one week ask an editor of a weekly newspaper&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک هفته را از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;To realize the value of one hour ask the lover who is waiting to meet&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک ساعت را از عاشقی بپرس که منتظر لحظه دیدار است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; To realize the value of one-minute ask some one who missed the train, bus or plane&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک دقیقه را از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; To realize the value of one - second ask a person who has survived an accident&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; To realize the value of one millisecond ask a person who has won a silver medal in the olympics&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ارزش یک میلی ثانیه را از کسی بپرس که در مسابقات المپیک مدال نقره برده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز قسمت کنید. (آن را با فرد به خصوصی قسمت کنید)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;To realize the value of a friend, lose one&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;برای پی بردن به ارزش یک دوست، او را از دست بده&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 05:48:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Glxi</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره انتظارها به پایان رسید و پنج شنبه صبح از نمایندگی زنگ زدن و با مفمد رفتیم Glxi رو تحویل گرفتیم. دیگه هیچ راه فراری ندارم و باید در آینده ای نه چندان دور سوارش بشم. فعلاً که نیومدن کارت ماشین و بیمه و تعویض لاستیک ها و ... رو باز هم بهانه کردم برای رانندگی نکردن اما دیگه چاره ای نیست. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 05:52:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600 size=4&gt;۷.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; تقریباً 15 سال از روزهایی می گذره که با دیدنش ضربان قلبم تند می شد، سرم گیج می رفت، صورتم داغ داغ می شد و دل و روده ام انگار که میومد توی دهنم. کلاس دوم راهنمایی بودم که بعد از سال ها قطع ارتباط با خونواده شون، توی ختم پسرعمه بزرگه باهاش روبرو شدم. با اون قد خیلی بلند و اندام چهارشونه چقدر لباس نیروی هوایی بهش میومد. البته تو برخورد اول نه من اون رو شناختم و نه اون من رو اما وقتی فهمیدم این همون پسرعمه کوچیکه اس، شاخ درآوردم هرچند اون چشم های طوسی -عسلی و پوست گندمگونش واسم خیلی آشنا بودن. حساب کن ییهو با دیدن یه نفر بزرگ بشی و تمام حس هایی که تا اون وقت تجربشون نکردی سمتت هجوم بیاره. نمی فهمیدم چرا مدام چشم هام توی اون شلوغی دنبالش می گرده، درک نمی کردم چرا با دیدنش دست و پام می لرزه، واسم عجیب بود چرا می خوام کله شاگردهای دخترعمه که همه هم سال آخر دبیرستانی بودن و واسه دیدنش حتی از روی پله ها سر و دست می شکوندن رو بکوبم به دیوار؛ و وقتی که اسمم رو صدا کرد (که هنوز انگار شیرینیش رو حس می کنم) و با عصبانیت و طوری که اون ها بشنون، ازم خواست که من به جای اون ها تو پاگرد بایستم و وسایل رو از دستش بگیرم، رفتم فضا و برگشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفت و آمدها به خونه عمه از سر گرفته شد و حرف ها و شوخی های کوتاهمون، خوراک ذهنم رو واسه مدت ها درست می کرد. حتی پیراهن مشکی و ریش هپلی هم هیچی از خوش تیپیش کم نکرده بود که هیچ، رنگ چشم هاش رو انگار بیشتر نشون می داد. یه شب خودش تنها اومد خونمون و بعد از شام و موقع رفتن تا جلوی در بدرقه ش کردیم، من پشت سرش ایستاده بودم و احتمالاً خودش نمی دونست. به صورت دایره ای با همه دست داد و وقتی برگشت، ناخواسته دستی که آماده دست دادن بود، رو به من قرار گرفت و من هم ناخواسته باهاش دست دادم. درست یادمه که واسه چند ثانیه ای هر دو جا خوردیم. و وقتی تو عروسی پسرعمه دومی ازم خواست که باهاش برقصم و قبول نکردم، حسرتش هنوز که هنوزه، روی دلم مونده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته رویاهایی که همیشه تو ذهنم داشتم می رفت و می رفت تا به چند تا مانع خیلی بزرگ می خورد. موانع بتنی که محال بود بشه ازشون رد شد. اولین مانع روابط خانواده ها بود که باوجود این که بهتر شده بود ولی امکان نداشت سابقه ای که پشت سر این رابطه فامیلی وجود داشت، اجازه همچین چیزی رو بده. مانع دوم این بود که مطمئن بودم تمام این احساس یک طرفه اس و اون من رو به چشم یه دختر کوچولو می بینه و بس و به همین ترتیب سعی کردم تمام این حس های قشنگ رو سرکوب کنم. خصوصاً وقتی دوباره اختلاف بین خانواده ها اوج گرفت و روابط قطع شد همه چیز رو به فراموشی گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دونم چه مدت بعد بود که به طور اتفاقی به گوشم رسید که بارها و بارها موضوع رو با مامان و بقیه مطرح کرده و هر دفعه این مامان بوده که با شدیدترین شکل ممکن مخالفت کرده. البته مامان با خودش به هیچ وجه مشکل نداشت اما دلش نمی خواست تمام تجربیات تلخی که خودش با عمه و خانواده پدری داشت رو من هم داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو سال پیش باز هم روابط از سر گرفته شد و بعد از این که یک بار بابا و مامان برای دیدن عمه رفتن، بعد از ظهر یه روز جمعه اومدن خونمون. پدر و مادرش رو آورده بود به همراه خونواده خودش؛ خانومش و پسر کوچولوش. البته کسی که من دیدم، زمین تا آسمون با تصویری که از چند سال قبل تو ذهنم داشتم فرق داشت. به اون قد بلند و هیکل چهارشونه، یه شکم خیلی خیلی گنده اضافه شده بود با موهایی که یه ور شونه کرده بود و چسبونده بود پس کله اش! عین حاجی بازاری ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما از اون روز تا دیشب که گوشت نذری که بابت نقل مکان به نزدیکی خونه ما و همچنین بچه دومش که دختر شده رو آورده بود، برای یکبار هم چشم تو چشم نشدیم؛ یعنی به هیچ عنوان نگاهم نمی کنه. به ندرت هم کلام می شیم و حتی در اون صورت هم جای دیگه ای رو نگاه می کنه و می بینم که تمام تلاشش رو می کنه که به هیچ عنوان نگاهمون به هم نیفته. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مورد من هم خیلی چیزها عوض شده. دیگه نه داغ می شم و نه دست و پام رو گم می کنم. اما وقتی دیشب به چشم های عسلیش نگاه می کردم، یه حس آشنایی اومد سراغم، انگار پرتاب شدم تو اون روزها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT color=#006600 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;۷..&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#000000 size=2&gt;اثاث کشی کردم به جای جدید. زاغول و خانومی نمی دونم از دوری منه که اینقدر اخم هاشون رفته تو هم یا این که احتمالاْ می بینن از اون دخمه راحت شدم. نمی دونم حقیقتش. نور و هوا، چیزی که دو سال اون جا نداشتم، این جا یه عالمه دارم. مرسی از ماندانا و نیکو که کامنت هاشون هُلَم داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 09:54:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمک</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دختری هستم ۳۰ ساله. نزدیک به دو ساله توی یه اتاق که سه طرفش دیواره و طرف دیگرش هم در، دارم به سر می برم. یه پارتیشن من رو از دو نفر جدا کرده. یکیشون یه خانومی یه! که کمتر پیش میاد گوشی تلفن رو روی دستگاه بذاره. فکر می کنم با اون یکی دستش شاسی قطع کن رو می زنه و شماره بعدی رو می گیره. تماس هاش هم به دو دسته تقسیم می شن: اگر کاری باشه، طوری با اون صدای زیرش، جیغ می زنه که حتماً مدیرکل که اون طرف نشسته و رئیس که اون یکی سالن هست و مابقی کارمندها تو ۷ طبقه دیگه بشنون. اگر هم شخصی باشه، حتی این پارتیشن نازکِ چُسکی هیچ صدایی رو رد نمی کنه و مثل یه دیوار آکوستیک عمل می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون یکی، یه حاج آقاییه با چشم های زاغول که به هیچ عنوان نمی شه به اون ها نگاه کرد. صبح ها تا می رسه، قرآن رو ورمی داره و شروع می کنه با لهجه غلیظ و سلیس و ... عربی بلند بلند خوندن. خصوصاً بسیار هم اصرار داره {ع} ها رو با شدت تمام ادا کنه طوری که دل و روده من بعضی وقت ها می پیچه به همدیگه. برنامه بعدیش چای خوردنه؛ زنگ می زنه تا آبدارچی یه لیوان چای براش بیاره و سپس به مدت حداقل ۷ دقیقه چای رو به هم می زنه. نه! اشتباه نکنین! چای شیرین نیست، می خواد خنک بشه! و این عمل شنیع رو در روز بین ۳ تا ۴ بار تکرار می کنه و من هربار مجبور می شم جفت انگشت هام رو بچپونم تو گوشم تا نشنوم. بعد از چای، نوبت به خوندن دعای اون روز می رسه و ساعت حول و حوش ۱۱ می ره دستشویی تا ۱۲ وضو می گیره و می ره نماز جماعت تا حدود ساعت ۵/۱ و این فرصت خوبیه تا من تجدید قوا کنم؛ البته اگر خانومی بذاره. وقتی که برگشت دعای بعد از نماز ظهر رو می خونه و می رسه به قسمت وحشتناک ماجرا: قابلمه غذاش رو که آبدارچی گرم کرده می ذاره رو میز و با قاشق می افته به جونش. حالا تصور کنین یه قابلمه روی رو هی با قاشق بتراشی، هی بتراشی. دیگه هیچ کاری از انگشت هام برنمیاد و معمولاً به این قسمت که می رسه فرار می کنم توی راهرو تا ناهارش رو کوفت کنه. بعدش هم نمی دونم دعای چی رو می خونه و می خوابه. بعد از خواب یا طی روز هم تلفن هایی با لهجه شیرین ترکی داره که حداقل مطمئنم تا طبقه پنجم صداش می ره. این موجود رو باید توی یه فرصت دیگه کامل تشریح کنم که در این مقال نمی گنجد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا... شرایطی مهیا شده تا از این محیط دوست داشتنی به جای دیگه منتقل بشم. البته جایی که قبلاً هم بودم و مساویه با یه عالمه استرس و مسئولیت و دردسر. در اینجایی که هستم رو همیشه می بندم و هرکس بیاد و بره، به هیچ جام نمی گیرم ولی این جایی که قرار شده برم، دقیقاً دم لونه زنبوره که حتی اگه چای رئیس دیر بشه، ما باید حرص بخوریم. جای فعلی کوچکترین نور و هوایی نداره، ولی اون طرف نورگیره و دو تا پنجره داره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لطفاً مرا راهنمایی کنین که چه کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 04:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چایی شیرین</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کمتر پیش میاد که چای ام رو به اندازه شیرین کنم. یا کم شیرین می شه و مجبور می شم دوباره شکر بریزم که معمولاً اونقدر شیرین می شه که زیر دل می زنه و مجبور می شم دوباره آب جوش سرش بریزم که دوباره کم شیرین و می شه و ... یا خیلی شیرین می شه و مجبور می شم دوباره آب جوش و چای بهش اضافه کنم و !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه این که کمتر پیش میاد که شیرینی چای ام به اندازه باشه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 08:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://sootehdell.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مشکل آلزایمر من داره روز به روز جدی و جدی تر می شه. دیشب مسواک مامان رو زدم! البته بعد از چند ثانیه متوجه شدم. ولی خوب؛ نگران کننده اس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدابیامرز مادرجونم هردفعه که خونه ما می آمد از مسواک همه استفاده می کرد. هربار که می رفتیم، می دیدیم که مسواک هامون خیسه. از ترس هربار با خودمون از دستشویی بیرون می آوردیمشون. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sootehdell&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>sootehdell</dc:creator>
<guid>http://sootehdell.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
