خيلي حرف ها داشتم كه همه رو گذاشته بودم بعد از پيروزي و همزمان با جشنمون به زبون بيارم. با خودم عهد كرده بودم تمام دردها و ناراحتي ها رو روز ۲۳ خرداد بريزم بيرون، فلك رو سقف بشكافم و طرحي نو دراندازم. حاج آقا گفته حرف بزن، داد بزن، فحش بده؛ به كي بگم حاج آقا؟! اين روزها تمام فريادهام رو دارم سر خدا مي كشم. گفتي كه خدا گفته خودتون بايد همه كارها رو بكنين، ازت پرسيدم پس تكليف خداييش چي مي شه و هنوز جواب اين سوالم رو ندادي. يه سنگ خيلي بزرگ توي دلم درست شده از جنس بغض، درد، دريغ...اما نمي دونم چرا زير اين سنگ يه كورسوي نوري مي بينم ولي مي ترسم اين نور هم توهم باشه.

 

ايران كهن

اي خشم به جان تاخته، توفان شرر شو!

اي بغض گل انداخته، فرياد خطر شو!

اي روي برافروخته، خود پرچم ره باش!

اي مشت برافراخته، افراخته تر شو!

اي حافظ جان وطن، از خانه برون آي!

از خانه برون چيست؟ كه از خويش به در شو!

گر شعله فروريزد، بشتاب و مينديش

ور تيغ فرو بارد، اي سينه سپر شو!

خاك پدران است كه دست دگران است،

هان اي پسرم، خانه نگهدار پدر شو!

ديوار مصيبت كده ي حوصله بشكن!

شرم آيدم از اين همه صبر تو، ظفر شو!

تا خود جگر روبهكان را بدراني،

چون شير درين بيشه، سراپاي جگر شو!

مسپار وطن را به قضا و قدر اي دوست!

خود بر سر آن تن به قضا داده، قدر شو!

فرياد به فرياد بيفزاي، كه وقت است!

در يك نفس تازه اثرهاست، اثر شو!

ايراني آزاده! جهان چشم به راهست،

ايران كهن در خطر افتاده، خبر شو!

مشتي خس و خارند، به يك شعله بسوزان

بر ظلمت اين شام سيه فام، سحر شو!