...

 

۷. تقریباً 15 سال از روزهایی می گذره که با دیدنش ضربان قلبم تند می شد، سرم گیج می رفت، صورتم داغ داغ می شد و دل و روده ام انگار که میومد توی دهنم. کلاس دوم راهنمایی بودم که بعد از سال ها قطع ارتباط با خونواده شون، توی ختم پسرعمه بزرگه باهاش روبرو شدم. با اون قد خیلی بلند و اندام چهارشونه چقدر لباس نیروی هوایی بهش میومد. البته تو برخورد اول نه من اون رو شناختم و نه اون من رو اما وقتی فهمیدم این همون پسرعمه کوچیکه اس، شاخ درآوردم هرچند اون چشم های طوسی -عسلی و پوست گندمگونش واسم خیلی آشنا بودن. حساب کن ییهو با دیدن یه نفر بزرگ بشی و تمام حس هایی که تا اون وقت تجربشون نکردی سمتت هجوم بیاره. نمی فهمیدم چرا مدام چشم هام توی اون شلوغی دنبالش می گرده، درک نمی کردم چرا با دیدنش دست و پام می لرزه، واسم عجیب بود چرا می خوام کله شاگردهای دخترعمه که همه هم سال آخر دبیرستانی بودن و واسه دیدنش حتی از روی پله ها سر و دست می شکوندن رو بکوبم به دیوار؛ و وقتی که اسمم رو صدا کرد (که هنوز انگار شیرینیش رو حس می کنم) و با عصبانیت و طوری که اون ها بشنون، ازم خواست که من به جای اون ها تو پاگرد بایستم و وسایل رو از دستش بگیرم، رفتم فضا و برگشتم.

رفت و آمدها به خونه عمه از سر گرفته شد و حرف ها و شوخی های کوتاهمون، خوراک ذهنم رو واسه مدت ها درست می کرد. حتی پیراهن مشکی و ریش هپلی هم هیچی از خوش تیپیش کم نکرده بود که هیچ، رنگ چشم هاش رو انگار بیشتر نشون می داد. یه شب خودش تنها اومد خونمون و بعد از شام و موقع رفتن تا جلوی در بدرقه ش کردیم، من پشت سرش ایستاده بودم و احتمالاً خودش نمی دونست. به صورت دایره ای با همه دست داد و وقتی برگشت، ناخواسته دستی که آماده دست دادن بود، رو به من قرار گرفت و من هم ناخواسته باهاش دست دادم. درست یادمه که واسه چند ثانیه ای هر دو جا خوردیم. و وقتی تو عروسی پسرعمه دومی ازم خواست که باهاش برقصم و قبول نکردم، حسرتش هنوز که هنوزه، روی دلم مونده.

البته رویاهایی که همیشه تو ذهنم داشتم می رفت و می رفت تا به چند تا مانع خیلی بزرگ می خورد. موانع بتنی که محال بود بشه ازشون رد شد. اولین مانع روابط خانواده ها بود که باوجود این که بهتر شده بود ولی امکان نداشت سابقه ای که پشت سر این رابطه فامیلی وجود داشت، اجازه همچین چیزی رو بده. مانع دوم این بود که مطمئن بودم تمام این احساس یک طرفه اس و اون من رو به چشم یه دختر کوچولو می بینه و بس و به همین ترتیب سعی کردم تمام این حس های قشنگ رو سرکوب کنم. خصوصاً وقتی دوباره اختلاف بین خانواده ها اوج گرفت و روابط قطع شد همه چیز رو به فراموشی گذاشت.

نمی دونم چه مدت بعد بود که به طور اتفاقی به گوشم رسید که بارها و بارها موضوع رو با مامان و بقیه مطرح کرده و هر دفعه این مامان بوده که با شدیدترین شکل ممکن مخالفت کرده. البته مامان با خودش به هیچ وجه مشکل نداشت اما دلش نمی خواست تمام تجربیات تلخی که خودش با عمه و خانواده پدری داشت رو من هم داشته باشم.

دو سال پیش باز هم روابط از سر گرفته شد و بعد از این که یک بار بابا و مامان برای دیدن عمه رفتن، بعد از ظهر یه روز جمعه اومدن خونمون. پدر و مادرش رو آورده بود به همراه خونواده خودش؛ خانومش و پسر کوچولوش. البته کسی که من دیدم، زمین تا آسمون با تصویری که از چند سال قبل تو ذهنم داشتم فرق داشت. به اون قد بلند و هیکل چهارشونه، یه شکم خیلی خیلی گنده اضافه شده بود با موهایی که یه ور شونه کرده بود و چسبونده بود پس کله اش! عین حاجی بازاری ها.

اما از اون روز تا دیشب که گوشت نذری که بابت نقل مکان به نزدیکی خونه ما و همچنین بچه دومش که دختر شده رو آورده بود، برای یکبار هم چشم تو چشم نشدیم؛ یعنی به هیچ عنوان نگاهم نمی کنه. به ندرت هم کلام می شیم و حتی در اون صورت هم جای دیگه ای رو نگاه می کنه و می بینم که تمام تلاشش رو می کنه که به هیچ عنوان نگاهمون به هم نیفته.

در مورد من هم خیلی چیزها عوض شده. دیگه نه داغ می شم و نه دست و پام رو گم می کنم. اما وقتی دیشب به چشم های عسلیش نگاه می کردم، یه حس آشنایی اومد سراغم، انگار پرتاب شدم تو اون روزها.

 ۷.. اثاث کشی کردم به جای جدید. زاغول و خانومی نمی دونم از دوری منه که اینقدر اخم هاشون رفته تو هم یا این که احتمالاْ می بینن از اون دخمه راحت شدم. نمی دونم حقیقتش. نور و هوا، چیزی که دو سال اون جا نداشتم، این جا یه عالمه دارم. مرسی از ماندانا و نیکو که کامنت هاشون هُلَم داد.

 

کمک

 

 دختری هستم ۳۰ ساله. نزدیک به دو ساله توی یه اتاق که سه طرفش دیواره و طرف دیگرش هم در، دارم به سر می برم. یه پارتیشن من رو از دو نفر جدا کرده. یکیشون یه خانومی یه! که کمتر پیش میاد گوشی تلفن رو روی دستگاه بذاره. فکر می کنم با اون یکی دستش شاسی قطع کن رو می زنه و شماره بعدی رو می گیره. تماس هاش هم به دو دسته تقسیم می شن: اگر کاری باشه، طوری با اون صدای زیرش، جیغ می زنه که حتماً مدیرکل که اون طرف نشسته و رئیس که اون یکی سالن هست و مابقی کارمندها تو ۷ طبقه دیگه بشنون. اگر هم شخصی باشه، حتی این پارتیشن نازکِ چُسکی هیچ صدایی رو رد نمی کنه و مثل یه دیوار آکوستیک عمل می کنه.

اون یکی، یه حاج آقاییه با چشم های زاغول که به هیچ عنوان نمی شه به اون ها نگاه کرد. صبح ها تا می رسه، قرآن رو ورمی داره و شروع می کنه با لهجه غلیظ و سلیس و ... عربی بلند بلند خوندن. خصوصاً بسیار هم اصرار داره {ع} ها رو با شدت تمام ادا کنه طوری که دل و روده من بعضی وقت ها می پیچه به همدیگه. برنامه بعدیش چای خوردنه؛ زنگ می زنه تا آبدارچی یه لیوان چای براش بیاره و سپس به مدت حداقل ۷ دقیقه چای رو به هم می زنه. نه! اشتباه نکنین! چای شیرین نیست، می خواد خنک بشه! و این عمل شنیع رو در روز بین ۳ تا ۴ بار تکرار می کنه و من هربار مجبور می شم جفت انگشت هام رو بچپونم تو گوشم تا نشنوم. بعد از چای، نوبت به خوندن دعای اون روز می رسه و ساعت حول و حوش ۱۱ می ره دستشویی تا ۱۲ وضو می گیره و می ره نماز جماعت تا حدود ساعت ۵/۱ و این فرصت خوبیه تا من تجدید قوا کنم؛ البته اگر خانومی بذاره. وقتی که برگشت دعای بعد از نماز ظهر رو می خونه و می رسه به قسمت وحشتناک ماجرا: قابلمه غذاش رو که آبدارچی گرم کرده می ذاره رو میز و با قاشق می افته به جونش. حالا تصور کنین یه قابلمه روی رو هی با قاشق بتراشی، هی بتراشی. دیگه هیچ کاری از انگشت هام برنمیاد و معمولاً به این قسمت که می رسه فرار می کنم توی راهرو تا ناهارش رو کوفت کنه. بعدش هم نمی دونم دعای چی رو می خونه و می خوابه. بعد از خواب یا طی روز هم تلفن هایی با لهجه شیرین ترکی داره که حداقل مطمئنم تا طبقه پنجم صداش می ره. این موجود رو باید توی یه فرصت دیگه کامل تشریح کنم که در این مقال نمی گنجد.

حالا... شرایطی مهیا شده تا از این محیط دوست داشتنی به جای دیگه منتقل بشم. البته جایی که قبلاً هم بودم و مساویه با یه عالمه استرس و مسئولیت و دردسر. در اینجایی که هستم رو همیشه می بندم و هرکس بیاد و بره، به هیچ جام نمی گیرم ولی این جایی که قرار شده برم، دقیقاً دم لونه زنبوره که حتی اگه چای رئیس دیر بشه، ما باید حرص بخوریم. جای فعلی کوچکترین نور و هوایی نداره، ولی اون طرف نورگیره و دو تا پنجره داره.

لطفاً مرا راهنمایی کنین که چه کنم؟

 

چایی شیرین

 

کمتر پیش میاد که چای ام رو به اندازه شیرین کنم. یا کم شیرین می شه و مجبور می شم دوباره شکر بریزم که معمولاً اونقدر شیرین می شه که زیر دل می زنه و مجبور می شم دوباره آب جوش سرش بریزم که دوباره کم شیرین و می شه و ... یا خیلی شیرین می شه و مجبور می شم دوباره آب جوش و چای بهش اضافه کنم و !!!

خلاصه این که کمتر پیش میاد که شیرینی چای ام به اندازه باشه. 

...

 

مشکل آلزایمر من داره روز به روز جدی و جدی تر می شه. دیشب مسواک مامان رو زدم! البته بعد از چند ثانیه متوجه شدم. ولی خوب؛ نگران کننده اس.

خدابیامرز مادرجونم هردفعه که خونه ما می آمد از مسواک همه استفاده می کرد. هربار که می رفتیم، می دیدیم که مسواک هامون خیسه. از ترس هربار با خودمون از دستشویی بیرون می آوردیمشون.

عادت های نامتعارف

 

سرکار خانم لولوسبزینه گفته عادت های نامتعارفم رو بگم. باوجود این که عادت های عجیب غریب زیادی دارم ولی اون هایی که یادم میاد به شرح ذیل می باشد:

۱- جویدن: هرکاری می کنم نمی تونم این کار رو ترک کنم. نه این که بگم مواقعی که عصبانی و استرس ناک هستم این کار رو می کنم، راستش یه جورایی از این کار لذت می برم. قبلنا با دندون این وظیفه خطیر رو انجام می دادم ولی مدت هاست که این کار رو به دست هام واگذار کردم. کافیه تو فکر فرو برم، عصبانی بشم، خیلی اتفاق خوبی واسم بیفته یا چه می دونم یه ذره گوشه ناخن یا پوستش بلند بشه. یکی از بهترین سرگرمی هام شروع می شه. اینقدر پیش می رم تا به خون بیفته.

۲- خندیدن: در مواقع عادی، آدم آروم و کم حرفی هستم اما وقتی که ناراحتی یا مشکل خیلی بزرگی واسم پیش میاد و می خوام اون رو مخفی کنم، آی می خندم، آی جک می گم، آی شلوغ می شم و کسی که در این مورد مچم رو گرفت مامانم نبود، لولو بود.

۳- پیگیری: کلاً از پیگیری کردن متنفرم خصوصاً اگر پیگیری مربوط به کارهای خودم باشه. کافیه یک بار کارم رو پیگیری کنم و جواب رد بشنوم، به ندرت پیش میاد که باز هم تکرار کنم.

۴- ۰ یا ۱۰۰: فکر کنم این مورد رو یکبار خاله مانی هم بهم گفت. نمونه کامل یا زنگی زنگ یا رومی روم منم. یا از یه نفر خوشم میاد یا ازش بدم میاد. در بیشتر مواقع نمی تونم اعتدال رو رعایت کنم.

۵- نو: از پوشیدن کفش و لباس نو واقعاً معذب و ناراحت می شم. یادم میاد از بچگی همینطور بودم و به تدریج با بالارفتن سن بدتر و بدتر شدم.

۶- تغییر: با تغییر و دگرگونی و این جور چیزها خیلی دیر کنار میام. راستش طول می کشه تا هضمش کنم. خدا نکنه به یه شرایطی یا چیزی عادت کنم، حالا می خواد اون چیز دستشویی اداره باشه!

تبصره: این که با تمام وجود در انتظار یه تغییر بزرگ در زندگیمون هستم، شامل این بند نمی شود.

۷- شنا: عاشق شناکردن خلاف جهت آب هستم. کافیه متوجه بشم خصوصاً کسی که قدرتش از من بیشتره از فلان کار خوشش نمیاد. انجام اون کار به شدیدترین شکل ممکن در دستور کار من قرار می گیره.