کمک
دختری هستم ۳۰ ساله. نزدیک به دو ساله توی یه اتاق که سه طرفش دیواره و طرف دیگرش هم در، دارم به سر می برم. یه پارتیشن من رو از دو نفر جدا کرده. یکیشون یه خانومی یه! که کمتر پیش میاد گوشی تلفن رو روی دستگاه بذاره. فکر می کنم با اون یکی دستش شاسی قطع کن رو می زنه و شماره بعدی رو می گیره. تماس هاش هم به دو دسته تقسیم می شن: اگر کاری باشه، طوری با اون صدای زیرش، جیغ می زنه که حتماً مدیرکل که اون طرف نشسته و رئیس که اون یکی سالن هست و مابقی کارمندها تو ۷ طبقه دیگه بشنون. اگر هم شخصی باشه، حتی این پارتیشن نازکِ چُسکی هیچ صدایی رو رد نمی کنه و مثل یه دیوار آکوستیک عمل می کنه.
اون یکی، یه حاج آقاییه با چشم های زاغول که به هیچ عنوان نمی شه به اون ها نگاه کرد. صبح ها تا می رسه، قرآن رو ورمی داره و شروع می کنه با لهجه غلیظ و سلیس و ... عربی بلند بلند خوندن. خصوصاً بسیار هم اصرار داره {ع} ها رو با شدت تمام ادا کنه طوری که دل و روده من بعضی وقت ها می پیچه به همدیگه. برنامه بعدیش چای خوردنه؛ زنگ می زنه تا آبدارچی یه لیوان چای براش بیاره و سپس به مدت حداقل ۷ دقیقه چای رو به هم می زنه. نه! اشتباه نکنین! چای شیرین نیست، می خواد خنک بشه! و این عمل شنیع رو در روز بین ۳ تا ۴ بار تکرار می کنه و من هربار مجبور می شم جفت انگشت هام رو بچپونم تو گوشم تا نشنوم. بعد از چای، نوبت به خوندن دعای اون روز می رسه و ساعت حول و حوش ۱۱ می ره دستشویی تا ۱۲ وضو می گیره و می ره نماز جماعت تا حدود ساعت ۵/۱ و این فرصت خوبیه تا من تجدید قوا کنم؛ البته اگر خانومی بذاره. وقتی که برگشت دعای بعد از نماز ظهر رو می خونه و می رسه به قسمت وحشتناک ماجرا: قابلمه غذاش رو که آبدارچی گرم کرده می ذاره رو میز و با قاشق می افته به جونش. حالا تصور کنین یه قابلمه روی رو هی با قاشق بتراشی، هی بتراشی. دیگه هیچ کاری از انگشت هام برنمیاد و معمولاً به این قسمت که می رسه فرار می کنم توی راهرو تا ناهارش رو کوفت کنه. بعدش هم نمی دونم دعای چی رو می خونه و می خوابه. بعد از خواب یا طی روز هم تلفن هایی با لهجه شیرین ترکی داره که حداقل مطمئنم تا طبقه پنجم صداش می ره. این موجود رو باید توی یه فرصت دیگه کامل تشریح کنم که در این مقال نمی گنجد.
حالا... شرایطی مهیا شده تا از این محیط دوست داشتنی به جای دیگه منتقل بشم. البته جایی که قبلاً هم بودم و مساویه با یه عالمه استرس و مسئولیت و دردسر. در اینجایی که هستم رو همیشه می بندم و هرکس بیاد و بره، به هیچ جام نمی گیرم ولی این جایی که قرار شده برم، دقیقاً دم لونه زنبوره که حتی اگه چای رئیس دیر بشه، ما باید حرص بخوریم. جای فعلی کوچکترین نور و هوایی نداره، ولی اون طرف نورگیره و دو تا پنجره داره.
لطفاً مرا راهنمایی کنین که چه کنم؟
صفر را بستند