رانندگی

 

دیروز به این نتیجه تلخ رسیدم که رانندگی یکی از سخت ترین کارهای دنیاس واسه کسی که نمی تونه تمرکز داشته باشه و حواسش رو جمع کنه. آخه یعنی چی که هم حواست به سه تا پدال باشه درحالی که دو تا پا بیشتر نداری؟ هم هوای سه تا آینه و پشت و جلو و راست و چپت رو داشته باشی، هم به گاز و گوز ماشین گوش بدی و باهاش حرف بزنی که چی می خواد، هم ببینی زمین در چه حالتیه؛ مسطح، سرازیری یا سربالایی تازه همه این ها منهای این نیم کلاج عوضیه پدرسگه. هم باید سرعت عمل داشته باشی و ماشین رو به لرزش دربیاری و هم کلاج رو آروم بیاری بالا و اَه!

دیروز واسه سه ساعت ۳۰ هزار تومن دادم به یه بابایی که قبل از این که من درست جای ترمز و گاز رو بفهمم، ازم می خواست راه بگیرم و لایی بکشم و با دست راستم فرمون رو بگیرم و با دست چپ لم بدم رو دستگیره در. فکر نکنم من این کاره باشم

مهندس! به روزگاران مهرت نشسته بر دل

 

سلام آقای موسوی

نگین که خیلی دیر بهتون نامه نوشتم. توقع نداشتین که تو این هاگیر و واگیر بشینم و واستون نامه بنویسم. هم می دونستم که سر شما به شدت شلوغ بود و راستش هم حوصله من خیلی کم.

شروع می کنم از اولش می گم. تصویر من از شما آدمی با موهای پُر و ریش های مشکی مشکی بود و شنیده های من می گفت که زمان جنگ و در اوج تحریم های ایران، نذاشتین تورم و گرانی به مردم فشار بیاره. تا نمی دونم فکر می کنم بعد از دور دوم ریاست جمهوری خاتمی بود که اسم شما سر زبون ها افتاد که خاتمی اصرار زیادی داره تا شما کاندید بشین و عکسی که کنار خاتمی با پالتو بلند ازتون دیدم یه عالمه با تصویر ذهنی من فرق می کرد. اون مو و ریش مشکی سفید شده بود و خلاصه اون دوره قبول نکردین و ترجیح دادین همچنان دور از دنیای سیاست، به هنر بپردازین.  گذشت تا برای انتخابات این دوره که خاتمی خیلی بهتون اصرار کرد که کاندید بشین و باز هم قبول نکردین و سید ناگزیر خودش پا پیش گذاشت. راستش رو بخواین اصلاً دلم نمی خواست شما جایگزین خاتمی بشین که با تمام اشکال و ایراداتی که ما ازش به ناحق می گرفتیم، خیلی دوستش داشتم. اما نمی دونم چطور شد که یهو اومدین و خاتمی رو حرفش واستاد که گفته بود {یا مهندس موسوی یا من} و کنار کشید. اون روز به شماره ای که اعلام شده بود اس ام اس دادم و ازش گلایه کردم و بهش گفتم حق نداشتی این کار رو بکنی و با این که به شدت ازتون عصبانی و ناراحت بودم اما چون باید اتحادمون رو حفظ می کردیم و وقتی سیدخندان گفت مهندس، من چیز کی باشم که بگم نه.

تازه تبلیغات شروع شده بود که از یه پسر نوجوون تو میدون ونک یه روبان سبز گرفتیم و بستم به کیفم و رسماً تبلیغاتچی شما شدم ولی باز هم توجیه محکمی برای حمایت از شما نداشتم جز این که خاتمی گفته. تا شب مناظره معروف؛

مهندس

فکر می کنیم اولین بار بود که درست و حسابی پای صحبت هاتون نشستم و صداتون رو شنیدم. خیلی جا خوردم از اون همه لرزش تو صداتون که بعدها معلوم شد چه بیماران روانی باعث و بانیش بودن. پیش خودم گفتم خدا بگم خاتمی رو چیکار کنه اما نوبت به شما که رسید دیدم سید عزیز درست به هدف زده. وقتی انگشت رو به اون گرفتین و بهش گفتین ساکت، دیدم هزارسال خاتمی نمی تونست اینطور با تحکم با طرفش صحبت کنه. حیف که شما نیومدین اینجا و جاتون خیلی خالی بود اما به سید قول دادم که همه جوره هستم.

میرحسین

از روز زنجیره سبز می گذرم که نامه ام طولانی نشه ولی یه بار باید مفصل اون روز رو واستون تعریف کنم که چطور پریدم پشت موتور یه پسره!

الان یادم نیست چقدر نذر و نیاز کردم واسه این که به خواسته دلمون برسیم چون لازم نشد هیچ کدوم رو ادا کنم اما به قول شما به نتایجی خیلی بالاتر از چیزی که می خواستیم رسیدیم. قبل از انتخابات با این که مطمئن بودم برنده هستیم، همه جا واستون کامنت می ذاشتم که رنگ سبزی که به سیاهی ها پاشیدین، دیگه پاک شدنی نیست. راستی، اصلاً خوندینشون یا نه؟ و از شنبه ۲۳ خرداد به هممون ثابت شد و جای شما تو طرفدارانتون داره روز به روز بازتر می شه. اصلاً مهم نیست که اختلاف عقاید و سلایقی داریم، مهم اینه که همه جوره قبولتون داریم.

اینم بگم که تو دلم مونده، تو مسیر برگشت، یه خونه هست که هنوز عکس شما رو رو به بیرون به پنجره اش داره. هرروز، بدون استثناء نگاه می کنم ببینم هنوز هست یا نه و بهتون سلام می کنم. یه روز باید جواب تمام این سلام ها رو بدین ها، شما که خیلی مسلمون هستین حتما می دونین که جواب سلام واجبه.

مهندس

ممنون به خاطر این که زنده مون کردین، غرورمون رو بهمون برگردوندین، دل هامون رو روشن کردین، باعث شدین باز هم همدیگه رو پیدا کنیم و دوست داشته باشیم و خواهشاً خودتون رو یه وقت مقصر ندونین ها. ما دیگه به خاطر شما نیست که بیرون می ریم، به خاطر خودمونه. خودی که شما باعث و بانی شدین که بازهم دوستش داشته باشیم.

 

{موج حمایت وبلاگی از مهندس موسوی به راه افتاده و من هم خودم رو چسبوندم به بلاگرها!}

 

ارزش لحظه ها!

  

 To realize the value of a sister ask someone who doesnt have one

ارزش یک خواهر را از کسی بپرس که آن را ندارد

 

To realize the value of ten years ask a newly divorced couple

ارزش ده سال را از زوج هایی بپرس که تازه از هم جدا شده اند

 

   To realize the value of four years ask a graduate

ارزش چهارسال را از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس

 

To realize the value of one year ask a student who has failed a final exam

ارزش یک سال را از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهایی مردود شده است

 

 To realize the value of one month ask a mother who has given birth to a premature baby

ارزش یک ماه را از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است

 

To realize the value of one week ask an editor of a weekly newspaper

ارزش یک هفته را از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس

 

To realize the value of one hour ask the lover who is waiting to meet

ارزش یک ساعت را از عاشقی بپرس که منتظر لحظه دیدار است

 

 To realize the value of one-minute ask some one who missed the train, bus or plane

ارزش یک دقیقه را از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است

 

 To realize the value of one - second ask a person who has survived an accident

ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است

 

 To realize the value of one millisecond ask a person who has won a silver medal in the olympics

ارزش یک میلی ثانیه را از کسی بپرس که در مسابقات المپیک مدال نقره برده است

 

Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special

زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز قسمت کنید. (آن را با فرد به خصوصی قسمت کنید)

 

To realize the value of a friend, lose one

برای پی بردن به ارزش یک دوست، او را از دست بده

 

Glxi

 

بالاخره انتظارها به پایان رسید و پنج شنبه صبح از نمایندگی زنگ زدن و با مفمد رفتیم Glxi رو تحویل گرفتیم. دیگه هیچ راه فراری ندارم و باید در آینده ای نه چندان دور سوارش بشم. فعلاً که نیومدن کارت ماشین و بیمه و تعویض لاستیک ها و ... رو باز هم بهانه کردم برای رانندگی نکردن اما دیگه چاره ای نیست.