خستـــــــــــــــــه
زندگیم شبیه بیمار رو به موتی هستش که هرچندوقت به ضرب و زور شوک و ... برش می گردونن اما این وضعیت مدت کوتاهی پابرجا می مونه و دوباره و دوباره
اینقدر خسته ام که حتی دست و پام از خستگی درد می کنه. دست و پا چیه؟ سلول هام هم خسته اند. حتی دهنم هم خسته اس. حوصله بازکردنش رو ندارم. چشمام هم همینطور. دیگه؟ موهام؟ شاید
بدون این که حوصله م سر بره می تونم ساعت ها یه جا بشینم و به یه جا خیره بشم. ناراحتی خاصی هم ندارم ها، فقط خسته ام. تنها چیزی که دلم می خواد سیگار ه و بس
احتمالا نوسانات بازار دلار و طلا باعث این حال و روزم شده.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۸:۴۵ ق.ظ توسط سوته دل
|
صفر را بستند