خستـــــــــــــــــه

 

زندگیم شبیه بیمار رو به موتی هستش که هرچندوقت به ضرب و زور شوک و ... برش می گردونن اما این وضعیت مدت کوتاهی پابرجا می مونه و دوباره و دوباره

اینقدر خسته ام که حتی دست و پام از خستگی درد می کنه. دست و پا چیه؟ سلول هام هم خسته اند. حتی دهنم هم خسته اس. حوصله بازکردنش رو ندارم. چشمام هم همینطور. دیگه؟ موهام؟ شاید

بدون این که حوصله م سر بره می تونم ساعت ها یه جا بشینم و به یه جا خیره بشم. ناراحتی خاصی هم ندارم ها، فقط خسته ام. تنها چیزی که دلم می خواد سیگار ه و بس

احتمالا نوسانات بازار دلار و طلا باعث این حال و روزم شده.

 

همه آرزوهاي من

نمي دونم چي و كجاي اين زندگي باعث شده اينقدر قانع باشم. يعني اگر الان يكي ازم بپرسه چه آرزويي دارم، بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم و زير و روكردن ذهن و دلم مي گم "هيچي" يا "نمي دونم"
شايد ترس از برآورده نشدن آرزوهام باعث شده ترجيح بدم اون ها رو قاب بگيرم و گوشه و كنار دلم آويزون كنم و با ديدن گاه به گاهشون قانع باشم. آره...همچين آدماي قانعي هستيم ما!!!

و اما يكي از بزرگترين لذت هاي زندگي چي مي تونه باشه جز اين كه شب تعطيلي زنگ ساعت لعنتي رو خفه كني كه ساعت ٥:٣٠ صبح صداش درنياد!

قناعت هم خوب نعمتيه والا
 

وقتی بعد از نود و بوقی یهو ویرت بگیره که بنویسی و حوصله کامپیوتر روشن کرده نداشته باشی و حرف ها بیخ حلقت رو چسبیده باشه و با گوشی بنویسی و یه بار حذف بشه و دوباره...نتیجه می شه فونت بی ریخت بالا