واقعا مثلا می خوام چه عنوانی بذارم؟! هنوز که بهار هستش، بی حوصلگی ها روز به روز بیشتر و هزینه جفت گیری و تخم افشانی و گردافشانی درخت ها رو هم چشم و دماغ و گلوی بدبخت ما باید پرداخت کنه!

مجددا رفتم سر کلاس دانشگاه البته بالاجبار. هیچ وقت از درس خوندن لذت نبردم. یعنی یادم نمیاد. اما به دلیل شرایط کاری مجبورم این دو سال رو هم تحمل کنم؛ البته اگر تن و مخ بکشه. پول آنچنانی هم که نداریم بخوام مدرک رو خریداری کنم. (یه بنده خدایی ۳ میلیون داده واسه دیپلم) پس مجبوریم تحمل کنیم. چیزی که تحمل رو سخت می کنه اینه که بعد از یه روز سخت کاری خسته و کوفته بری سر کلاسی بنشینی که از سر و ته ش هیچی درنمیاد. که قصه ساره و هاجر و اسماعیل رو دوباره به خوردت بدن (بدهند) و تازه مشق ا، با، تا و حروف شمسی و قمری رو بگن (بگویند)

 

خلاصه...روزگار بهار با چاشنی دانشگاه این شکلی ... چه شود.

روزای تعطیل خرداد رو احتمالا به کشور دوست و برادر روسیه (مسکو - سن پطرزبورگ) سفر کنم. نایب الزیاره خواهیم بود.