...
۷ زياد اهل خواب ديدن و اين حرف ها نبودم. حالا نمي دونم اصلاً خواب نمي بينم يا اين كه به علت فراموش كاري زياد، تاصبح يادم مي ره. اما از ۲۲ خرداد كه شب خوابيدم و يكي از بدترين خواب هاي زندگيم رو ديدم و اون كابوس به فاصله چند ساعت تعبير شد تا همين الان، كابوس هاي عجيب - غريب ولم نكرده. تعقيب و گريز و فرار، تيرخوردن، فريادهايي كه صدايي ازش بلند نمي شه و ... مثلاً يه بار خواب ديدم يه جايي كه نمي دونم كجا بود با اوباما داشتم حرف مي زدم و شرايط رو واسش توصيف مي كردم. مي دونستم اون مكان محاصره شده و با اين كه به اوباما التماس مي كردم كه اگه شما اين جا رو ترك كنين به ما حمله مي كنن، ولي {نامرد} رفت و به اونجا حمله كردن و از خواب پريدم.
پريشب دوباره خواب مي ديدم يه عالمه تفنگ دست بچه هاي ۱۲-۱۰ ساله دادن و اون ها دارن به مردم شليك مي كنن. رفتم جلو و تفنگ رو از يكيشون گرفتم كه به يه نفر كه نمي دونم كي بود شليك نكنه ولي دو تا تير به ران چپم خورد ولي اصلاً درد نداشت و به هيچ عنوان نترسيده بودم.
۷ يادم رفت مي خواستم چي بگم!
صفر را بستند