...
سحر ديروز خيلي دلم شكسته بود. به ياد كساني بودم كه الان تو سلول هاي انفرادي حساب زمان رو هم ندارن. سعي مي كردم تمام كساني رو مي شناسم با اسم به ياد بيارم و براي همه دعا كنم. آره... هنوز دعا مي كنم و از خدا مي خوام، يعني هنوز ازش نااميد نشدم. بعدش خوابيدم و توي خواب و بيداري انگار يه نفر صدام كرد و گفت: {چرا واسه بهايي هايي كه تو زندان هستن هيچ دعايي نكردي؟}!!! هنوز از شوكّش بيرون نيومدم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۳:۶ ب.ظ توسط سوته دل
|
صفر را بستند