عکس های سفرنامه شیرکیه 1











واسه من که زیاد آدم مسافرتی نیستم دو تا مسافرت در عرض دو هفته اتفاق خارق العاده ای بود. از دو - ماه قبل از عید یه جورایی برنامه ترکیه رو برای هفته دوم عید با رضا ریخته بودیم و به خاطر این که دهن بقیه رو ببندیم، قرار شد یه سفر شیراز هم ردیف کنیم واسه هفته اول عید.
اگر نخوام زیاد روده درازی کنم، ساعت ۴:۳۰ صبح شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ به طرف شیراز حرکت کردیم. با این که تمام مسیر تقریبا اتوبانی بود ولی تقریباً تا برسیم شیراز هممون زخم باسن گرفتیم و به شدت خسته شدیم. هوا تاریک بود که وارد شیراز و از همون لحظه همگی عاشق این شهر شدیم. برنامه خودم این بود تا برسیم به جایی که ایرج از طرف بانک ملی گرفته بود، سریع یه دوش بگیرم و برای سال تحویل خودم رو به حافظیه برسونم ولی نشون به اون نشون که تا ساعت ۱۲ شب کنار خیابون بودیم و سال رو هم همون جا تحویل نمودیم.
بالاخره بعد از کلی بگیر و ببند و با عذر این که به خاطر شلوغی پیش میاد، جامون مشخص شد و همه از بس عصبانی بودن و دنبال دعوا می گشتن، گشنه و تشنه یه گوشه ای افتادن.
یک شنبه ۱/۱/۱۳۸: صبح با دلخوری از خواب بیدار و یه جورایی پشیمون از این سفر از جا بلند شدم. یه آقایی برای درست کردن آبگرمکن اومده بود و یه عده هم صبحانه رو آماده کرده بودن. وقتی صبحانه خورده شد و تک تک حمامکی کردیم، حالمون هم کم کمک جا اومد.
بعد از ظهر مسلمون ها رفتن شاهچراغ و غیرشون هم رفتن سرای مشیر، بازار وکیل و خیابون عفیف آباد که تقریباً شمال شهر شیراز محسوب می شه. وارد سرای مشیر شدیم که من داشتم از خوشی غش می کردم. یه حوض خیلی بزرگ، دور تا دور حجره های قدیمی که سنگ های قیمتی و ... می فروشن و درخت های نارنجی که عطر شکوفه هاشون آدم رو مست می کرد.
دوشنبه ۲/۱/۱۳۸۹: صبح زود به سمت "پارسه" حرکت کردیم. {می گفتن نام "تخت جمشید" رو اعراب بر "پارسه" گذاشتن} اول وارد خیابونی در مرودشت شدیم که دو طرف درخت های بلند اون رو در بر گرفته بودن و خود به خود صحنه ای رو در برابر چشم آدم مجسم می کرد که سپاهیان پیتکو پیتکو وارد این جا می شدن و بعد می رسیدن به شهر تمدن ایران زمین. ستون های به جا مونده از همون دور دلم رو به لرزه درآورد. پله هایی که اینقدر مهندسی ساز بودن که کوچکترین خستگی رو به آدم تحمیل نمی کردن، دروازه ناتمام که به علت حمله اسکندر ناتمام مونده بود و کلی دل آدم رو می سوزوند، ستون هایی که در حال متلاشی شدن بودن، پلاکاردی که برای تبلیغ مداحی حاج آقا فلانی در اون محل نصب شده بود، همه و همه کافی بود تا مخم به جوشش بیفته. بعد از ظهر به حافظیه عزیزم رفتیم؛ آن چنان انرژی در اون جا موج می زد، آن چنان آرامشی تو فضا بود که مست مست شده بودم و دوست داشتم ساعت ها بنشینم و نگاه کنم.
سه شنبه ۳/۱/۱۳۸۹: صبح به دیدن "ارگ کریمخانی" رفتیم. من اونجا رو دوست داشتم اما رضا این ها رو بنرهایی که توی ساختمون با عکس های فتوشاپ شده نصب کرده بودن حسابی عصبانی کرد و گفتن دیگه از مکان های تاریخی خسته شدن و ترجیح می دن برن مرکز خریدهای شمال شهر رو ببینن. در نتیجه من و حاجی تنهایی "عمارت کلاه فرنگی"، "حمام وکیل" و "سرای مشیر" رو برای بار دوم دیدیم. موقع برگشت راننده تاکسی که پیرمردی بود اسم خودم و اسم بابا رو خواست تا طالعم رو بگه. تقریباً به هدف می زد و دهن هممون باز مونده بود. جالبتر از همه این که می گفت عاشق آب بازی و حموم رفتن هستی! بعد از ظهر با حاجی و ایرج و فریبا و بچه ها به دیدن سعدیه رفتین و بعد هم باغ ارم رو دیدیم که زیبایی اون جا محسورمون کرده بود.
چهارشنبه ۴/۱/۱۳۸۹: به علت سفر ترکیه ما و علیرغم اصرارمون برای این که بقیه به سفر شیراز ادامه بدن، ترجیح داده شد که همگی با هم برگردیم؛ بنابراین صبح زود به سمت تهران حرکت کردیم؛ اما مقرر بود که سر راه از "پاسارگاد" هم دیدن کنیم. باز هم دیدن مقبره کورش کبیر از دور ضربان قلبم رو بالا برد. البته دیدم این حال من تنها نیست و فضای اون جا خیلی ها رو گرفته بود. برای چند دقیقه ای که جرأت نزدیک شدن به مقبره رو نداشتم. توی دلم التماسش می کردم که دیگه خواب بسه، بلند شو و کاری بکن اما بیدار نشد که نشد. دیدن بناهایی که می بایست تو مجهزترین موزه ها و تحت شدیدترین تدابیر امنیتی مراقبت بشن، زیر آفتاب و وسط بیابون باعث شده بود که هرکس اون جا بود یه جورایی مشغول فحش دادن باشه. با یکی از نگهبان های اون جا مشغول صحبت شدم و وقتی ازش پرسیدم که حداقل نمی شه کاری کرد که این علف های هرز زیر این سنگ ها رشد نکنن که باعث متلاشی شدن اون ها بشن جوابش دهنم رو بست. گفت: «ای خانوم! اون کتیبه رو می بینی روی اون ستون بلند که با خط میخی نوشته شده؟ اون ارزشش بی حد و حسابه. تا حالا چند بار نامه نگاری کردیم و درخواست دادیم که حداقل یه سایه بودن اون بالا بذارن که آفتاب و بارون این دشت که بی امانه، دیرتر خرابش کنه، هیچ خبری نشده» القصه، با یک بار غم و غصه و یه عالمه علامت سوال تو مغزهامون به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت ۱۰ شب با باسن های قرمز شده به تهران رسیدیم.
* وقتی می گفتن خاک شیراز گرمه و آدم رو می گیره باورم نمی شد. بعد از یه سفر سه روزه وقتی موقع ترک شیراز اکثریت بغض کرده بودن باور کردم. اینقدر بهمون خوش گذشت که قرار گذاشتیم در اولین فرصت باز هم خودمون رو به شیراز برسونیم.
* از معرفت، شعور و مهمون نوازی شیرازی ها هرچقدر بگم کم گفتم. یه شب که پارسا مریض بود، ساعت ۱ نیمه شب یه موتوری وقتی ازش آدرس درمانگاه رو پرسیده بودن، از ترس این که مبادا نتونن پیدا کنن افتاده بود جلو و بعد از مراجعه به ۳ درمانگاه تعطیل، دم در درمانگاه چهارم منتظر شده بود که مطمئن بشه به کمکش احتیاجی نیست. همین بس که رضا با خودش قرار گذاشته اگر تو سنندج هر ماشین ایران ۶۳ ای رو دید، با زور کتک هم شده ببردش خونه و ازش پذیرایی کنه!