مهندس! به روزگاران مهرت نشسته بر دل

سلام آقای موسوی
نگین که خیلی دیر بهتون نامه نوشتم. توقع نداشتین که تو این هاگیر و واگیر بشینم و واستون نامه بنویسم. هم می دونستم که سر شما به شدت شلوغ بود و راستش هم حوصله من خیلی کم.
شروع می کنم از اولش می گم. تصویر من از شما آدمی با موهای پُر و ریش های مشکی مشکی بود و شنیده های من می گفت که زمان جنگ و در اوج تحریم های ایران، نذاشتین تورم و گرانی به مردم فشار بیاره. تا نمی دونم فکر می کنم بعد از دور دوم ریاست جمهوری خاتمی بود که اسم شما سر زبون ها افتاد که خاتمی اصرار زیادی داره تا شما کاندید بشین و عکسی که کنار خاتمی با پالتو بلند ازتون دیدم یه عالمه با تصویر ذهنی من فرق می کرد. اون مو و ریش مشکی سفید شده بود و خلاصه اون دوره قبول نکردین و ترجیح دادین همچنان دور از دنیای سیاست، به هنر بپردازین. گذشت تا برای انتخابات این دوره که خاتمی خیلی بهتون اصرار کرد که کاندید بشین و باز هم قبول نکردین و سید ناگزیر خودش پا پیش گذاشت. راستش رو بخواین اصلاً دلم نمی خواست شما جایگزین خاتمی بشین که با تمام اشکال و ایراداتی که ما ازش به ناحق می گرفتیم، خیلی دوستش داشتم. اما نمی دونم چطور شد که یهو اومدین و خاتمی رو حرفش واستاد که گفته بود {یا مهندس موسوی یا من} و کنار کشید. اون روز به شماره ای که اعلام شده بود اس ام اس دادم و ازش گلایه کردم و بهش گفتم حق نداشتی این کار رو بکنی و با این که به شدت ازتون عصبانی و ناراحت بودم اما چون باید اتحادمون رو حفظ می کردیم و وقتی سیدخندان گفت مهندس، من چیز کی باشم که بگم نه.
تازه تبلیغات شروع شده بود که از یه پسر نوجوون تو میدون ونک یه روبان سبز گرفتیم و بستم به کیفم و رسماً تبلیغاتچی شما شدم ولی باز هم توجیه محکمی برای حمایت از شما نداشتم جز این که خاتمی گفته. تا شب مناظره معروف؛
مهندس
فکر می کنیم اولین بار بود که درست و حسابی پای صحبت هاتون نشستم و صداتون رو شنیدم. خیلی جا خوردم از اون همه لرزش تو صداتون که بعدها معلوم شد چه بیماران روانی باعث و بانیش بودن. پیش خودم گفتم خدا بگم خاتمی رو چیکار کنه اما نوبت به شما که رسید دیدم سید عزیز درست به هدف زده. وقتی انگشت رو به اون گرفتین و بهش گفتین ساکت، دیدم هزارسال خاتمی نمی تونست اینطور با تحکم با طرفش صحبت کنه. حیف که شما نیومدین اینجا و جاتون خیلی خالی بود اما به سید قول دادم که همه جوره هستم.
میرحسین
از روز زنجیره سبز می گذرم که نامه ام طولانی نشه ولی یه بار باید مفصل اون روز رو واستون تعریف کنم که چطور پریدم پشت موتور یه پسره!
الان یادم نیست چقدر نذر و نیاز کردم واسه این که به خواسته دلمون برسیم چون لازم نشد هیچ کدوم رو ادا کنم اما به قول شما به نتایجی خیلی بالاتر از چیزی که می خواستیم رسیدیم. قبل از انتخابات با این که مطمئن بودم برنده هستیم، همه جا واستون کامنت می ذاشتم که رنگ سبزی که به سیاهی ها پاشیدین، دیگه پاک شدنی نیست. راستی، اصلاً خوندینشون یا نه؟ و از شنبه ۲۳ خرداد به هممون ثابت شد و جای شما تو طرفدارانتون داره روز به روز بازتر می شه. اصلاً مهم نیست که اختلاف عقاید و سلایقی داریم، مهم اینه که همه جوره قبولتون داریم.
اینم بگم که تو دلم مونده، تو مسیر برگشت، یه خونه هست که هنوز عکس شما رو رو به بیرون به پنجره اش داره. هرروز، بدون استثناء نگاه می کنم ببینم هنوز هست یا نه و بهتون سلام می کنم. یه روز باید جواب تمام این سلام ها رو بدین ها، شما که خیلی مسلمون هستین حتما می دونین که جواب سلام واجبه.
مهندس
ممنون به خاطر این که زنده مون کردین، غرورمون رو بهمون برگردوندین، دل هامون رو روشن کردین، باعث شدین باز هم همدیگه رو پیدا کنیم و دوست داشته باشیم و خواهشاً خودتون رو یه وقت مقصر ندونین ها. ما دیگه به خاطر شما نیست که بیرون می ریم، به خاطر خودمونه. خودی که شما باعث و بانی شدین که بازهم دوستش داشته باشیم.
{موج حمایت وبلاگی از مهندس موسوی به راه افتاده و من هم خودم رو چسبوندم به بلاگرها!}
صفر را بستند