امروز که صبح اول وقت تقویم رومیزی رو ورق زدم اول چشمم افتاد به مناسبت امروز که روز ارتش هستش و بهود یاد ۱۳-۱۲ سال پیش افتادم که بابا هنوز بازنشسته نشده بود و روز قبل از ۲۹ ام واسش کادو گرفته بودیم که شب بهش بدیم ولی یه ماموریت واسش پیش اومد و رفت. بعد از ظهر ۲۸ ام بود که عمو با عجله اف اف رو زد و از همون پائین گفت داره می ره بیمارستان چون حال پسر عمه ام (هادی) بد شده. عمه من ۴ تا پسر داشت که هادی برزگترینشون و اون موقع ۳۳ سالش بود و یه دختر کوچولو داشت. تا قبل از ازدواجش تقریبا با ما زندگی می کرد و من علاقه عجیبی بهش داشتم. نه من که تمام خونواده.

برادر بزرگم اون موقع سرباز بود منتها تهران خدمت می کرد. غروب که اومد مامان جریان رو بهش گفت. اون هم سریع رفت. خلاصه اینکه تا ۱۲ شب ما تو هول و اضطراب بودیم که رضا برگشت و همون جلوی در نشست روی زمین. بله! هادی فوت کرده بود. به همین راحتی.

جریان از این قرار بود که بعد از ظهر که با ماشینی که تازه یک هفته  بود خریده بود از اداره به طرف خونه بر می گشته و می خواسته سفارش غزاله (دخترش) رو که خرید هندوانه بوده رو انجام بده که با یه موتوری تصادف می کنه. دو نفر روی موتور سوار بودن و هر دو سرباز و هر دو مست. هادی به هیچ عنوان آدم شر و دعوایی نبود و کلا از جنگ و دعوا بدش می آمد. خلاصه بحثشون می شه و مردم جداشون می کنن. زمانی که داشته طرف ماشینش بر می گشته پسره از پشت با چاقو می زنه تو پهلوش، به محض اینکه بر می گرده یه ضربه هم به قلبش می زنه. سعی می کنه خودش پشت فرمون بنشینه ولی به خاطر خونریزی شدیدی که داشته نمی تونه و یه بنده خدایی که بعدها تو مراسم هاش اومده بود و به خاطر این خدمتش باج می خواست، پشت فرمون می نشینه و هادی رو به هر بیمارستانی که می بره، می گن تا پول واریز نکنید پذیرش نمی شه. اینقدر از این بیمارستان به اون بیمارستان می برندش تا به خاطر خونریزی شدید فوت می کنه.

من اون موقع بود که درد واقعی مرگ عزیز رو با تمام وجودم حس کردم. شب هفتمش، گوجه فرنگی های روی سالادها، غزاله رو یاد قول باباش انداخت که بهش گفته بود واسش هندوانه می خره و میاره.