سفرنامه اورامانات - قسمت دوم
بعد از اين كه وسايلمون رو جا به جا كرديم، دست و صورت شستيم و كمي خستگي در كرديم، رفتم تا گشتي توي ده بزنم. دوربين رو انداختم گردنم و راه افتادم تو اورامان تخت. دم دماي غروب بود و همه جا بي نهايت زيبا. شنيدم كه مكاني كه زماني آتشكده اون جا بوده و الان به مسجد تبديل شده، ساختمان قشنگي داره. خونه ها رو پله - پله بالا رفتم و جونم به لبم رسيد تا رسيدم به مسجد ولي هوا كاملاً تاريك شده بود و مراسم ذكر اهالي شروع شده بود و خانوم ها رو داخل مسجد راه نمي دادن. ساختمان مسجد از بيرون فوق العاده قشنگ بود ولي هوا خيلي تاريك بود و نتونستم عكس هاي به دربخوري بندازم. موقع برگشت از بس كه خونه ها شبيه همديگه بودن، راه رو گم كردم و به بدبختي خودم رو رسوندم. شام رو كه خورديم خواستيم بخوابيم كه دو تا از خانوم هاي ليدر اومدن و گفتن بيرون قراره بزن و برقص راه بندازن و پيشنهاد دادن هركس كه مي خواد بياد. خواب و همه چي يادمون رفت و دوباره گيوه ها رو وركشيديم و خودمون رو به محوطه اي كه بچه هاي تور منتظر بودن رسونديم. راننده تنها ماشين تور كه سيستم به در بخوري داشت گفته بود تا شام نخوره نمياد و ناچاراً رفتيم خونه خودمون و دبه اي كه به جاي آفتابه تو دستشويي ازش استفاده مي شد و آورديم و داديم دست يكي از پسرها كه صداي خيلي قشنگي داشت و بهش هم موضوع رو نگفتيم. اون هم دبه رو زد زير بغلش رو شروع كرد به خوندن و بقيه دست به دست همديگه شروع كردن به رقصيدن. ماشين تور هم رسيد و سيستم رو روشن كردن ولي هنوز دور اول رو نزده بودن كه يكي از اهالي ده اومد سروقتمون و متفرقمون كرد. همينجا بگم كه اهالي اون منطقه بسيار بسيار متعصب هستن، حالا نمي دونم چرا از اين طرف پشت بوم افتادن پايين!

صبح با سر و صدا و رفت و آمد همخونه هامون بيدار شديم. مي گفتن ساعت ۹ مراسم پيرشاليار شروع مي شه، بنابراين سريع صبحانه خورديم و راه افتاديم به سمت آرامگاه پيرشاليار. از همون زماني كه به اورامان تخت رسيديم، متوجه شدم كه جمعيت خيلي زيادي براي مراسم اومدن ولي اون همه ماشين و آدم تو جاده منتهي به آرامگاه، باورنكردني بود! چند تا از بازيگرها به اضافه هنرمندان خانه عكاسان تهران و توريست هاي خارجي و خيلي هاي ديگه، فضاي شلوغي درست كرده بودن ولي اينقدر مبهوت بودم كه اصلاً اين همه آدم و شلوغي رو متوجه نمي شدم.
پيرشاليار، صوفي بوده كه سال هاي سال قبل از حمله اعراب به ايران در اورامان تخت زندگي مي كرده. آباء و اجدادش هم متعلق به همون منطقه بودن و بين اهالي كردستان و اطراف از احترام و معروفيت زيادي برخوردار بوده و حتي كتابي هم به نام معرفتو (معرفت) هم داشته كه شباهت خيلي زيادي به اوستاي زرتشت داشته و الان پيش اهالي منطقه نگهداري مي شه و به كسي اجازه نمي دن اين كتاب رو ببينه.
مي گن، پادشاه بخارا دختر كر و لالي داشته كه تمام پزشك هاي اون زمان از درمان او عاجز بودن اما بهش خبر مي دن در كوه هاي غرب ايران و در منطقه اي به نام اورامان، عارفي زندگي مي كنه كه داراي كرامات بسيار زياديه و شايد بتونه دخترت رو درمان كنه. پادشاه دخترش رو به همراه خدم و حشم فراوون به ايران گسيل مي كنه و زماني كه به نزديكي اورامان تخت مي رسن، دختر هم شنوايي و هم قدرت تكلمش رو به دست مياره. به خدمت پيرشاليار مي رسن و قضيه رو بازگو مي كنن؛ پيرشاليار مي گه بله، دو ديو باعث اين مشكل شده بودن و زماني كه شما به نزديك اورامان تخت رسيدين، من اون ها رو كشتم. پادشاه بخارا عهد كرده بوده هركس بتونه دخترش رو درمان كنه، اون رو به دامادي قبول كنه ولي خدمه بهش پيغام مي دن كه كسي كه تونسته دختر شما رو درمان كنه جز لباس مندرسي كه بر تن داره هيچ چيز ديگه اي تو اين دنيا نداره. پادشاه پيغام مي فرسته كه من سر حرفم هستم و شما بايد مقدمات عروسي اون ها رو فراهم كنين. اهالي ده متوجه مي شن و به خاطر اين كه پيرشون سربلند بشه، هركدوم قسمتي از ملزومات عروسي رو مهيا مي كنن، يكي خونه اي واسشون درنظر مي گيره، يه نفر لباس عروس و داماد رو هديه مي ده، اون يكي شيريني و شربت و خلاصه عروسي پير شاليار به بهترين شكل ممكن برگزار مي شه. پير شاليار اينقدر تحت تأثير معرفت اهالي قرار مي گيره كه ازشون مي خواد سالگرد اين عروسي هميشه در اورامان تخت جشن گرفته بشه و به همين صورت روز ۱۵ بهمن هر سال مراسمي تحت عنوان زماون پيرشاليار (عروسي پيرشاليار) در اورامان جشن گرفته مي شه.

۱۵ ارديبهشت هم پيرشاليار بزرگان و ريش سفيدان ده رو جمع مي كرده و به بحث و گفتگو مي نشستن؛ بعد از اون هم دراويش به سماع مي پرداختن و به اين مراسم هم كم ساي (گفتگو) مي گفتن. البته مي گفتن كه به تدريج دارن اين مراسم رو اسلامي مي كنن به اين صورت كه مراسم رو روز جمعه همزمان با نماز جمعه برگزار مي كنن! و حتي امسال اجازه دف نوازي و سماع رو به دراويش ندادن. يكي از خانوم هايي كه دفعه چندم بود كه به اين مراسم مي آمد مي گفت سال قبل ليدر تور زندگي پيرشاليار به صورت چاپي در اختيارشون قرار مي ده كه اهالي همه رو از دستشون مي گيرن و پاره مي كنن. به شدت به مسئله زرتشي بودن پيرشاليار واكنش نشون مي دن و حتي بچه آخوندي كه به عنوان امام جمعه سخنراني مي كرد سعي مي كرد با آيات قرآني و اين كه قبر پيرشاليار به سمت قبله قرار گرفته، مسلمون بودن اون رو ثابت كنه.

باز هم داستاني هست كه سالي مرگ و مير بين دام اون منطقه ميفته و براي كمك گرفتن و چاره جويي نزد پير شاليار مي رن. پير آدرس سنگي رو مي ده و مي گه از اون سنگ بتراشين و تو آب دام بريزين و به همين ترتيب بركت زيادي در دام اهالي ميفته. براي عرض تشكر دلمه مي پزن و براي پيرشاليار هديه ميارن اما پيرشاليار كه صوفي بوده و چهل روز چهل روز چله مي نشسته و چيزي جز غذاي مختصري نمي خورده، ازشون مي خواد كه دلمه رو بين اهالي روستا تقسيم كنن. در مراسم كم ساي اين سنگ توسط افرادي كه مورد وثوق اهالي روستا هستن تراشيده مي شه و مردم سعي مي كنن براي بركت، تكه اي از اون رو به دست بيارن.
بعد از مراسم و بعد از اين كه تمام افراد تور جمع شدن، سوار ماشين ها شديم و وارد جاده خاكي شديم. در حقيقت تا اورامان تخت جاده آسفالته كشيده شده و بعد از اون جاده خاكي و خيلي خيلي باريك مي شه. بعضي جاها كه بيرون رو نگاه مي كرديم، از وحشت زبونمون بند ميومد. چرخ ماشين دقيقاً كنار پرتگاه حركت مي كرد و در حقيقت يه كوه رو بالا مي رفتيم دوباره ميومديم پايين و دوباره بالاي كوه بعدي. ليدر تور واسمون گفت كه بيشتر بچه هاي اون منطقه بهترين رتبه ها رو در كنكور سراسري كسب مي كنن و حتي از روستاي ناو (نام) اسم برد كه كسي با مدرك كمتر از ليسانس در اون روستا وجود نداره و نكته عجيب تر اين كه اين روستا مدرسه هم نداره! و مدرسه ده درحقيقت شامل يه تخته سياهه كه زير يه درخت نصبش كردن. يكي از بچه هاي ده كه دكتري خودش رو گرفته تا مقطع راهنمايي رو تدريس مي كنه و بعد از اون بچه ها بايد كيلومترها توي كوه ها پياده برن تا به روستايي كه دبيرستان داره برسن.
تو روستاي بلبر براي ناهار توقف كرديم و بعد از يه استراحت چندساعته به سمت روستاي هجيج حركت كرديم.

قبل از روستاي هجيج، ماشين ها جلوي كوهي توقف كردن كه از اين كوه آب با فشار وحشتناكي به قطر يه ميني بوس بيرون مي زد. آب كاملاً شيرين كه كارخانه اي كه جديداً اون جا تأسيس شده فقط مي تونه مقدار كمي از اين آب رو تو بطري و بدون انجام هيچ كار اضافي صادر كنه. قسمت اعظم اين آب كه حقيقتاً مثل جواهر مي موند به رودخونه سيروان مي ريزه، وارد عراق مي شه و استفاده ديگه اي نمي شه.

بالاخره ساعت حدود ۱ نيمه شب به سنندج رسيديم و مسافرت رؤيايي ما به پايان رسيد.
صفر را بستند