سيد خندان
از روزي كه با هزار اميد و آرزو و شور و شوق به مردي كه بين تمام آخوندها از همه خوش تيپتر، حرفاش قشنگ تر و لبخندش دلنشين تر بود رأي دادم و رأي آورد و رئيس جمهور كشورم شد تا الان، چندين و چند بار خوابش رو ديدم. زماني كه در مسند قدرت بود، بيشتر و بعد از اون، كمتر.
تا شنبه شب در همايش هنرمندان حوزه تجسمی و حامی مهندس موسوی كه در پرديس ملت تشكيل و اسمش هم {همه رنگ ها براي سبز} بود، از نزديك ديدمش.
قبلنا بعضي از افرادي رو كه هم تو تلويزيون مي ديدم هم از نزديك، مي ديدم كه چقدر فرق دارن. مي خوام بگم كه انگار واسه پشت دوربين آدم ها رو خوشگل تر مي كنن و درمورد خاتمي هم فكر مي كردم كه گريم هاي مرسومي كه روي صورتش انجام مي دن باعث زيبايي چهره ش شده ولي اون شب ديدم كه انصافاً هزار هزار دوربين و گريم و ... نمي تونن قشنگي اين پيرمرد رو به نمايش بگذارن. خدا مي دونه كه وقتي مي خنديد، حس مي كردم دنيا داره مي خنده و اطرافم مي ديدم كه اين فقط احساس من نيست. نمي دونم قلب خيلي خيلي پاك و بي آلايش و قشنگ اين مرد اينطور در صورتش مي تابه يا چيز ديگه فقط مي دونم كه سيدخندان اون شب واسم وقتي با مچ بند سبز عكس ميرحسين رو بالاي سرم گرفته بودم دست تكون داد.
صفر را بستند